دلنوشته های سوگلی

پر از حرفای تازه

قوي ترين زن جهان هم که باشي...
وقت هايي هست ...
که دستي بايد لمس ات کند...
تني ...
تنت را داغ کند...
و لبي...
طعم لبت را بچشد ...
مستقل ترين زن جهان هم که باشي...
وقت هايي هست...
که دلت پر ميزند براي کسي که برسد و بخواهد...
که آرام رانندگي کني ...
و شام ات را نخورده روي ميز نگذاري و بروي...
مسافرترين زن دنيا هم ...
دست خطي مي خواهد که بنويسد برايش...
" زود برگرد "...

طاقت دوري ات را ندارم...



(سبحان ا... یا فارج الهم  و یا کاشف الغم فرج همی و یسر أمری و أرحم ضعفی من حیث لا أحتسب یا رب العالمین)

حضرت رسول فرمودند:هرکس مردم را از دعا با خبر کند در گرفتاری اش گشایش پیدا می شود.

دوشنبه 11 مهر1390| 10:17 |سوگلی|

سلام عشقای من امروز قرار بود افطار خونه خاله بریم ولی باربد اومد خونه مامان بزرگ و منم دو هفته ندیده بودمش دلم واسش یه ذره شده بود مجبور شدم دعوت خاله رو کنسل کنم... این هفته خدارو شکر هفته خوبی داشتم و به جز دو سه روز اول هفته بقیه شو خیلی خوش گذروندم اونم واسه وجود یه شخصی که خعلییییی دوستش داشتم و بهم کلی انرژی داد..بعدا بهتون میگم کی کلیییی هنگ کنید الان بمونید تو خماری :))) خدارو شکر میکنم واسه وجودش و همراهی که ازم دریغ نمیکنه و مث کوه پشتمه... جدیدا رفتم تو فاز معنوی و میخوام چند سالی که از خدا فاصله گرفته بودم رو جبران کنم و به آرامش برسم...ازم خواسته شد یه نموره مومن تر بشم و دیگه نمازم رو ترک نکنم و شب های قدر حتما روزه بگیرم...اگه حالم بد نشه حتما تو این روزها سعی میکنم تمومه اعمالش رو انجام بدم... این شب ها تو رو خدا منو فراموش نکنید و از خدا بخواید گره از کارم باز کنه و جواب کارایی که واسه زندگیم کردم رو بهم بده....اگه قابل باشم به یادتون هستم و دعاگوتونم...بی نهایت دوستتون دارممم التماس دعا
پنجشنبه 26 تیر1393| 16:59 |سوگلی|

سلام عزیزای دلم...

شرمنده روی ماهتونم میدونم بد قولی کردم ولی به خدا اصلا دسترسی به نت نداشتم و چون ماه رمضون هم هست نمیشه واسه یه نت مزاحم اینو و اون شد مخصوصا خونه ی خاله بزرگه چون روزه میگیرن پذیرایی از مهمون سخته و با اینکه هر روز زنگ میزنن دعوتمون میکنن ولی ما خودمون حواسمون هست مزاحمشون نشیم!

الان که دارم وب رو آپ میکنم تازه از امامزاده صالح اومدم هم حالم واسه گرمیه هوا بده و سرگیجه شدید دارم هم یه حس سبک شدن!چه قدر قشنگ امروز که روز تولد امام حسن بود دعوت شدم واسه پابوس امامزاده صالح...

هر هفته میرم امامزاده صالح و هفته پیش هم رفتم یه حالی به خودم دادم و باز پریشب خواب مامان بزرگم رو دیدم و قسمت شد برم زیارت...

پریشب یه دوستی ازم عکس خواست و منم رفتم سر کامپیوتر و دنبال عکس بودم که چشمم به عکسای خونم افتاد و دیگه نفهمیدم چی شد فقط اینقدر یواشکی تو اتاق زار زدم دیدم قلبم داره از درد میترکه!قبلشم با اهنگ ماه عسل آبغوره گرفته بودم و حسابی بهم ریخته بودم...

شبش که بر عکس شبهای دیگه زودتر خوابیدم خواب دیدم تو یه جایی هستیم مث دفتره همون وکیلی که گرفتم!من داشتم با بابای نوید بحث میکردم و اعصابم ریخته بود به هم اومدم تو دفتر بغل دست عزیزم(مامانه مامانم که فوت شده)نشستم و عزیز هم همین طوری نگاه میکرد!نوید و دایی و چند تا دیگه دور هم نشسته بودن داشتن پچ پچ میکردند و منم یهو زدم زیر گریه و به مامان بزرگم گفتم عزیز تو اون دنیا به خدا نزدیک تری تا ما تو رو خدا دعام کن!عزیز نگاهم کرد گفت نمک نذر فاطمه زهرا کن کارات درست میشه گریه نکن!بعد که اومدم از دفتر بیرون یه سگ بود همش پارس میکرد و نمیدونم سگ تعبیرش چی بود ولی حرف عزیزم خیلییییی آرومم کرد...

دقیقا همون شب مامانمم خواب دیده بود با مامان بزرگم و چند نفر دیگه که همگی خانوم بودند میان خونه من و نوید هم هی بهشون خوش امد میگفته ولی اونا اصلا جوابش رو نمیدادن!یکی از همون خانوما که دوستمون هم هست سیده و اصلا جواب نوید رو نمیداده!بعد که مامان اینا میان تو من بهشون غذا و نذری میدم و مامان اینا هم همگی تو خونمون نماز جماعت میخونند!خیلیییییی خوابای خوبی دیده بودیم و از اینکه خدا حواسش به من هست خیلی اروم تر شدم...

امروزم که رفتم امامزاده صالح اولا یه هدیه ی خیلی خشگل از دوستم گرفتم و حالا عکسش رو واستون میذارم...خیلییییی غیر منتظره بود و سورپرایز شدم!منم جبران کردم و تو همون پاساژ قائم از خجالتش در اومدم...

بعدش رفتیم امامزاده صالح و تا وارد شدم یه خانومی بهم عیدی شکلات داد و بعدش که زیارت کردم چون نذر 500 تا صلوات هم داشتم اومدم نشستم پیش یه خانومی که داشت نماز میخوند!غلغله بود و چون نزدیک نماز ظهر هم بود خیلیییییی جمعیت زیاد بود....به خانومه گفتم میتونم تسبیحتون رو بردارم صلوات بفرستم؟گفت بلهههه عزیزم تا نمازم رو میخونم نذرت رو ادا کن...منم 300 تا صلوات فرستادم و نمازش که تموم شد تسبیحش رو دادم و اونم از تو کیفش یه صلوات شمار نو در اورد و بهم گفت مال خودت واسه منم دعا کن!سرم رو بالا گرفتم تا تشکر کنم از خجالتم روم نمیشد تو صورتش نگاه کنم!بهم گفت اخیییییی ماشا الله چه قدرم خشگلی و خجالتی :)))) یهنی احترام تپونمون کرد خفن...ازش تشکر کردم و داشتم صلواتم رو میفرستادم یهو یه خانومه اومد جلوم نشست و برگشت یه تسبیح مشکی بهم داد و گفت این تسبیح واسه شما!همون خانومه بغل دستم گفت ببین چه قدر خدا دوستت داره یه نذر صلوات کردی ببین چه قدر واست تسبیح و صلوات شمار میرسه!خخخخخ

خدارو شکر نذرم رو ادا کردم و نمک هم نذر حضرت فاطمه خریدم دادم به مردم و بعدشم با دوستم یه کم نشستیم صحبت کردیم تا مامانم از دندون پزشکی اومد دنبالم و اومدیم خونه خاله...

تا رسیدم اومدم وبلاگ رو آپ کنم و بعدش پسر خالم منو ببره پیش شادی ناخنم رو درست کنم و یه سری هم به خونه بزنم و برگردیم دنباله مامانم و بریم بوستان!

جواب دادگاهمون هم به صورت فرمالیته قاضی گفت داور معرفی کنیم و وکیل منم داور منو به دادگاه معرفی کرد و اونا هم احتمالا داییش رو معرفی میکنند به عنوان داور!قاضی فکر میکنه با این کارا و نا مردی هایی که در حقم شده راه برگشتی وجود داره که بهمون داور معرفی میکنه...

من میدونم مطمئنم به این ماه عزیز قسم میخورم که یقین دارم همون خدایی که اینقدر هوامو داره انچنان تقاصی از نوید و خانوادش و باعث و بانی این مشکلات پس میگیره که خودم میام مینویسم و یه درس عبرتی باشه واسه ادم هایی که فک میکنند این دنیا حساب و کتابی نداره و چشماشون رو میبینند و خیلی قشنگ حق رو نا حق میکنند...مطمئنم نوید هر چی با کلک و نامردی پول گرفت و رو قران زد که واسه مریضی مامانم میخوام اخر سر همه این دروغا و کلک ها و حروم خوری ها چرک و خون میشه و سر باز میکنه و از تنشون میزنه بیرون....چه قدر الکی قسم خورد به خونه خدایی که رفتم پولارو واسه فنر گذاشتنه قلب مامانم میخوام و پول نداره کمکش کن...کمکش کردم و دو ماه بعد گفت ام اس گرفته و هفته ای 600 پول آمپولاش هست!اسم امپولش رو گفت ربیف هست و منم سرچ کردم دیدم درست میگه نمیدونستم رفته اسم گرونترین امپول رو از داروخانه پرسیده که تحویل من بده!اخریا میگفت عیدی و پول تولدت رو بده مامانم باید دارو واسه آلزایمر بخره!اینو که شک کردم دیگه بعد تولد کمکی نکردم و این شد که ذات اصلیش رو نشون داد!

به خدا یه خوابایی واسشون میبینم که مطمئنم خدا بدترین جواب رو قراره بهشون بده...حالا هی بتازونن ببینن به چی میرسند...یه زمانی میرسه که هر چی خونه و ماشین هست بفروشند تا با پولش سلامتی و عمر عزیزانشون رو بخرند اما هر چی پول بدند درمانی واسه درداشون نبینند...تا عمر داره آه من بدرقه ثانیه ثانیه زندگیشه و ایشا الله که خیری توش نمیبینه....

من هم کم کم دارم کارامو جمع و جور میکنم تا اگه خدا خواست برم سرکار و از روزمرگی خلاص بشم...تو دفتر بیمه بهم پیشنهاد کار شد و گفتن اگه به کسی مطمئنی به ما معرفیش کن که یه گروه بشید واسه بستن قرارداد بیمه ها و منم مثلا بشم  مدیر فروش!این ده روزه که اینقدر واسه پ ر ی .... حالم خراب بود و عصبی بودم اصلا فرصت نشد فک کنم و خبر رو بهشون بدم ....اگه شما هم دوست داشتید بهم خبر بدید تا معرفیتون کنم...بیمه از این تازه کارا نیستا اتفاقا وابسته به یکی از بانک ها هست و خیلی هم عالیه...حالا ببینیم خدا چی میخواد ....خوبیش اینه که به جز مدیر عاملش همه پرسنلش خانوم هستن و جو خوبی داره!

کامنت ها رو همه شون رو خوندم و خیلی خیلی ممنونم از همراهی و محبت دوستای گلم...به خدا یه ربع بیشتر فرصت ندارم و باید برم دنباله کارام ایشا الله اگه شد 5 شنبه میرم خونه خاله فرشته و هم وب رو اپ میکنم و هم جواب 300 تا کامنت تایید نشده رو میدم...خیلی خیلی دوستتون دارمممم

*شرمنده همه دوستایی هستم که جواب اس ام اس هاشون رو نتونستم بدم!دلیلش تانگو نصب کردن بود که اینطوری شد!هر اس ام اسی که میاد یکراست میره تو تانگو و من دیگه توی اینباکس نمیتونم ببینمش...در اولین فرصت جواب تمومه اس ام اس ها رو میدم و از خجالتتون در میام عشقای من...

تو این شب ها و روزهای عزیز سر افطار و دعاهای سحر تو رو خدا منو از دعاهای خیرتون بی نصیب نذارید...محتاج دعاهاتونم

یکشنبه 22 تیر1393| 16:25 |سوگلی|

سلام دوستای گلم متاسفانه دو هفتس دسترسی به نت ندارم و سرم خیلیییی شلوغ بود... شنبه دادگاه برگذار شد و طی یک عمل انتحاری وکیلش رو تار و مار کردم... خیلی منتظر بودن منو تو دادگاه ببینن اما من با یه وکیل توپ قرارداد بستم و بهم گفت عسیسممم اصلا نمیخواد تو هیچ دادگاه و جلسه ای بیای... بهش وکالت دادم و خودش از این به بعد میدونه چیکار کنه...وکیل اونام یه زنه خیلییی جوونه حاملس که اومده واسه ما اوز اوز کرده....سر پول وکیلم رفتن یه کم تجربه گرفتن تا مثلا زرنگی کنن...وکیل من 60خرده ای سالشه و واقعا قهاره و این تازه کارا میان دفترش کلی چیزی ازش یاد میگیرند!خوشحلم بالاخره موفق شدم پرونده اصلیمو بهش بدم واسه وکالت .... اخر هفته میام نتیجه دادگاه رو میگم و وب رو اپ میکنم...حالا حالاها جلسات ادامه داره خخخخ
سه شنبه 17 تیر1393| 19:21 |سوگلی|

سلامی دوباره خدمت دوستای محترم وبلاگیم خخخ حال میکنید چه مودب شدم؟

ثانیه های اخره که نت دارم و اومدم یه دلی از عزا در بیارم...از تمومه دوستای گلم که پست قبل لطف کرده بودن و کامنت داده بودند تشکر میکنم کلییییییی محبت کردید عشقای من...

خیلیییی سوال کرده بودند رنگ مو و مارکش چیه؟من قبل از اینکه این رنگ رو بذارم موهام رو آلبالویی شماره 7 کردم!با توجه به اینکه زیرش همه دلکره بود با شماره 7 آلبالویی روشن شد و خیلیم ناناس شد اما کاور نکردم و بعد 4 بار حموم دکلره های زیرش شد صورتی و اتفاقا خیلیم شیک شد اما تو خیابون یه کم ضایع بودم!منم که حساس خخخخ!

این سری شماره 7.5 از سری جی رنگ موی پرستیژ رو زدم بی نهایت شیک و خوشرنگ شد...یه قهوه ای قرمز ناناس شد و مش های زیرشم بعد حموم تقریبا مث هایلایت شد...خلاصه رنگ شیکیه دوست داشتید تست کنید ایشا الله رنگی که دوست دارید بشه...رنگ موی بس و پرستیژ قهوه ای های قشنگی داره....قیمت پرستیژ هفت هشت هزار تومنه ولی بس تقریبا دو برابره فک کنم 18 هزار شده...دقیق نمیدونم!

بهدشم بوخودا من کرم به پوستم نمیزنم و همین طوری رنگ پوستم خیلیی روشنه...سعی کنید تابستون و زمستون عینک افتابی بزنید تا پوستتون خراب نشه مخصوصا دور چشماتون...واسه مامانم یه کرم دور چشم خریدم خیلی عالی بود مارکش اوریاژ و خیلیم توپه خداییش...واسه خودمم کرم ضد تیرگی بدن فیس دوکس خریدم با دو سه ماه استفاده واقعا نتیجش رو میبینید ولی به صورت چیزی نمیزنم....چند روز پیش ها یکی از دوستان محبت کردند و تو لاین بهم فرمودند:توله سگ تو شب ها تو وایتکس میخوابی اینقدر پوستت سفیده؟یهنی از خدا میخوام به راه راست هدایتش کنه با نیم خط زد منو ترکوند بی شلف :))))من نمیدونم با این همه الطاف چیکار کنم؟؟؟؟

این دو روزه خونه خالم بودم و با پسر خاله هام و دختر خالم خیلی خوش گذشت...البته اصرار دارن منه سی ریش چند روز خونشون باشم تا مامان بابام بعد 2 ماه یه کم با هم خلوت کنن اما من نمیذالم!شب ها تا ساعت 3 بالا سرشون نگهبانی میدم خخخخخ!چه دلیلی داره من مجرد و بی بوق باشم و ننه فاطی تو 50 سالگی تیریپ بوقکی برداره؟والا

دیشب با حمید (پسر خالم) و طناز و مامانم رفتیم میلاد نور و یه دوری زدیم و منم یه لباس گیپور که کلش توریه خریدم خیلیم قیمتش خوب بود خدایی جنساشون به جز مانتوها قیمتاش بدک نیست...میخواستم سرخابی بخرم ولی طناز گفت گلبهی ملیح تره!منم که مچاله رفاقت به حرفش گوش دادم و گلبهی خریدم...

بعدش رفتیم دمه خونه اون یکی خالم ماشینو بداشتیم یه دوری زدیم و خرید کردیم و ماشین رو گذاشتیم دمه خونه و 4 تایی برگشتیم خونه خاله فرشته...

تا رسیدم رفتم لباسم رو پوشیدم و ذوق ملگ شدم خیلییییی تو تن خشجل بود...زود برید بخریدا فروشگاه سون تو میلاد...سرخابی و سفید و زرشکی هم داشت...خخخخخخ حال میکنید چه وسوسه میکنم؟

دیگهههه بعدشم شام لوبیا پلو زدیم و ساعت 12 به بعد هم من و پسر خاله ها نشستیم پای تی وی و چیپس و ماست زدیم و فوتبال دیدیم بقیه هم غش کرده بودن از خستگی...دیشب حمید بهم میگه اخر سر تو انگشتات قطع میشه بسگی چیزی تایپ میکنی...اخه چه قدر حرف داری از صبح تا شب داری چیزی مینویسی؟:))))

ساعت 3 هم خوابیدیم و امروزم خونه موندیم فلافل و اش جو درست کردیم زدیم بر بدن و ظهر به بعد هم همش پای تل بودم و اخر سر پای فک زدن خوابم برد :))) مامانم داد میزد میگفت بچه مردی از مخابرات بیا بیرون...

الانم بیدار شدم جواب کامنت ها رو دادم و بعدشم چسان فسان بکنم و بریم خونه...راستیییییییی جمعه شب تولد باربد دعوتیم و 70 نفر مهمون هستن حالا موندم چی بپوشم اصن برم یا نرم؟نمیدونم هنوز درگیرم با خودم...

امروز ظهرم وکیل عن اقا به موبایل مامانم زنگ زد و مث اینکه نوید شماره مامانم رو داده بود...گفتش خانوم نصیری هر چی به موبایلتون زنگ میزنم در دسترس نیستید!گفتم خط هام رو عوض کردم که کسی باهام تماس نگیره!خیلی شیک تر زدم به حال و حولش...

بعدش گفت 14 تیر وقت دادگاهتونه هنوزم نمیخواید توافق کنید؟گفتم نه من میخوام زندگی کنم!گفت خوب اینطوری دو سال طول میکشه تا مراحل طلاق انجام بشه!گفتم شما که حق الوکاله میگیری نگران چی هستی؟گفت بله درست میگی گفتم پس نگران من نباش تا دو سال طولش میدم تا هر ماه نفقه هم بگیرم و خسارت هایی که بهم زده جبران بشه!گفت واسه خودت سخته دو سال باید بری و بیای!گفتم مشکلی نیست 3 تا پرونده دیگم هست اینو رضایت بدم واسه بقیه باید برم!

گفت اینا که کل مهریه رو نمیدن!گفتم غلط کردن من اینقدر صب کردم تا خودش بره تقتضای طلاق بکنه چون من میرفتم باید 110 تا سکه میگرفتم حالا که خودش رفت باید 214 تا سکه و 7 میلیون اجرت المثل با خسارت های تو دادگاه رو بده!

گفت بیا با 60 70 میلیون توافق کن خودت رو اذیت نکن!گفتم من زیر 200 میلیون توافق تو کارم نیست!

گفت سختت نیست دو سال طول بکشه؟گفتم مث اینکه نگران منی باشه من یه وکیل میگیرم چون یه دست نوشته از نوید دارم که پارسال توش نوشته بود در قبال انجام مراحل طلاق همه هزینه های وکیل رو تقبل میکنم و کل مهریه رو هم میدم!امضا کرده و دو تا شاهدم پشتش رو امضا کردن منم رفتم دادگاه حقوقیش کردم و الان یه وکیل خفن میگیرم 20 میلیون و خودم پرداختش میکنم و روز دادگاه با برگه ی حقوقیم این مبلغ رو نوید بهم بدهکار میشه!اونو میخواید چیکار کنید؟خخخخ

خلاصه قرار شد خبر بده 200 میلیون پول نقد بهم میدن یا دو سال طولش بدم؟بهشم گفتم زمان واسم مهم نیست من خونه بابام مث هتل شده واسم...والا

حالا این وسط من بخوام شوووهر کنم چه غلطی بکنم؟خخخخخ اشکال نداره صب خواهیم کرد :)))) ما سنگر رو خالی نمیذاریم :)))

به هیچ عنوان کوتاه نمیام و چند تا وکیل هم دارم که دارن راهنماییم میکنند...در یک صورت قضیه رو فیصله میدم که حق و حقوق رو کامل تو چک روز بهم بدن و بعدش میرم توافقی جدا میشم...

وکیله نزدیک بود جرم بده تا میومد حرف بزنه جوابشو میدادم هی میگفت خوب تو داری همش حرف میزنی بذار تا اخر حرفمو بگم!گفتم تو وکیل نویدی از اون پول میگیری پس چیزی نمیگی که به نفع من باشه!

بهشم گفتم بعد 2 سال هم بخواد قسط بندی بکنه بازم اشکالی نداره چون پیش قسطش 100 میلیونه و بقیه اش ماهی یه سکه هم باشه مشکلی ندارم..بعدشم گفتم واسه یه ادم ک و ن گشادی که کار نمیکنه خیلی زور داره ماهی حتی یه ربع سکه بیاد دمه در خونه بده و بره اونم با وضع قیمت سکه که همش بالا پایین میشه...

خلاصههه کم نمیارم چون هم خدا باهامه و هم خانوادم هم دعای دوستای ماهم...خیلی خیلی دعام کنید عشقای من...دوستتون دارمممممم

*عزیزای دلم فرصت نشد کامنت دو پست قبل رو جواب بدم عذرخواهی میکنم قول میدم دفعه بعد همشون رو با جواب تایید کنم...بووووووس

سه شنبه 3 تیر1393| 18:45 |سوگلی|

سلام عشقای من

شرمنده بد قولی کردم و اخر هفته وب رو آپ نکردم!طبق برنامه ای که چیده بودم پیش نرفتیم و خونه بودیم!

هفته پیش همش خونه مامان بزرگم بودیم چون بابا بزرگم سی سی یو موندگار شده بود و ما پیش مامان بزرگم موندیم تا تنها نباشه....

یه روزشم رفتیم بیمارستان ایرانمهر و از بابا بزرگم ملاقات کردیم و بعدشم رفتیم سیدخندان رنگ موی جدید خریدم و اومدیم خونه مامان بزرگم موهامو رنگ کردم و شبشم هانی اینا اومدن خونه مامان بزرگم و شب تا دیر وقت با هم بودیم...

تا 5 شنبه شب خونه مامان بزرگ بودیم و بعدش اومدیم خونمون و جمعه هم تا عصر خونمون بودیم و درگیر سنگ کلیه مامانم بودیم!چند سری دکتر بردمش و سرمم وصل کردیم تا سنگش دفع بشه آما سنگش از خودشم لجباز تره طفلک!

عصری رفتیم فلکه اول هواخوری کردیم و ساعت 9 هم هانی اینا اومدن دنبالمون و رفتیم همبرگر زدیم بر بدن و بعدشم رفتیم فشم...

بی نهایت حال داد و تا 12 نیم قلیون کشیدیم و با باربد بازی کردیم و کلییییی کیف داد...نزدیکای 1 رسیدیم خونه و منم تا 4 بیدار بودم و مشغوله کرم ریزی به بچه های لاین!

دیروز هم تا عصری خونه بودیم و بعدش رفتیم یه کیف گلدار صورتی با یه صندل سرخابی و یه شال طلایی مشکی خریدم و فقط مونده یه مانتوی خشجل که ست تابستونم درست بشه...چند هفتس دنبال مانتوام ولی اونی که تو ذهنمه پیدا نمیکنم!

امروزم اومدیم خونه خاله کوچیکم و از ظهر تو سر و کله دختر خالم و پسر خاله هام میزنیم!شاید فردا بریم امامزاده داوود و یه کار قانونی دارم و اگه تا ساعت 11 کارم تموم بشه و برم زیارت حتما دعاگوتون هستم...

دوستانی که شماره ثابت منو دارن خوشحال میشم تو لاین گپ بزنیم...

راستی اصلا خبری از اون حیوون صفت نیست و خدارو شکر به این شرایط عادت کردم و به زودی خونمون هم عوض میشه و کلا از شر یه سری از خاطرات راحت میشم...آدم به هر چیزی عادت میکنه واقعا تنها چیزی که چاره نداره بیماری و زبونم لال مرگه!

بازم میام وب رو اپ میکنم و از روزایی که داره میگذره مینویسم و دعا کنید با خبرای خوب برگردم!این چند وقته باید یه برنامه ای بچینم برم ورزش و پیاده روی بسگی تو این مدت بهم رسیدن و چیزی تو حلقم کردن دو سه کیلویی تپل شدم و وزن از دست رفته دوباره برگشت :)))) اون موقع ها همش کار خونه میکردم و کالری می سوزوندم ولی الان کلا واسه خودم دارم میچرخم و دست به سیاه سفید نمیزنم!عکسم رو تو وایبر و لاین گذاشتم همه دوستام و معلمای دبیرستانم که باهاشون رابطه داشتم گفتن اوخیش دلمون وا شد خیلی وقت بود تو رو اینطوری ندیده بودیم ماشا الله جوووون تر شدی و رنگ موهات خیلی بهت میاد!منم که کلی خر کیف شدم...خخخخخ

**عکس رنگ موی جدید رو توی ادامه مطلب گذاشتم :)

*جواب کامنت ها رو فردا میدم و بعدشم تایید میکنم دوستای گلم...ممنونم از همه محبت هاتون عزیزای دلم...

*پروشات در به در اون  بی شرف از تایلند برنگشت؟:)))) اه اه اه حسم پرید داغونم کردی با این گشادیت!خخخ




ادامــﮧ مطلب
یکشنبه 1 تیر1393| 23:21 |سوگلی|

سلام عزیزای دلم رو به راهید؟رو به رشدید؟خخخخخ الان از خونه مامان با نت گوشیم اومدم یه خبری از خودم بدم... این چند روزه همش درگیر دکتر واسه سنگ مامان بودیم و متاسفانه هنوز کمرش درد میکنه و سنگ دفع نشده....از لحاظ روحی خدارو شکر بهترم و آرومم فقط دیروز رفتم خونه دیدم نوید قبض برق رو الکی گفته بود پرداخت کردم و وقتی رسیدم خونه دیدم برقا قطع شده و تموم وسایل یخچال و فریزر و مرغ و یه ذره گوشتی که تو فریزر بود آب شدن و کل اشپزخونه به لجن کشیده شده بود و بوی گند راه افتاده بود...اب سبزی و گوشت وسط اشپزخونه خشک شده بود و اصن یه وضی بود...قاط زده بودم اخه چرا منی که اینقد وسواس بودم باید وضعیتم اینطوری بشه؟خونه و رو وسایلا پر خاک بشه؟حس میکنم دارم خواب میبینم...با چه بدبختی وسایل یخچال و فریزر رو خال کردم و توشون رو شستم تا تمیز بشه...کلی انرژیم تلف شد واسه دروغ گفتنه اون از خدا بی خبر....حالا تو این گیر و دار پدر بزرگم به شدت حالش بده و بیمارستان بستری شده منم که کلا اعصابم تعطیل نتونستم برم دیدنش.سنش زیاده و میترسم نفسش بالا نمیاد کار دستمون بده.....ایشا الله حالشون بهتر بشه....التماس دعا دوست جونام راستی شنبه رفتم پیش یه فالگیر جاتون خالی عجب چیزایی گفت خیلی حال کردم و تا اخر امسال خیلی چیزارو جوابشو خواهم دید....ایشا الله عمری باشه و بتونم شاهدش باشم... این هفته اتفاق خاصی نیفتاده و همه چی ساکن هست ولی احتمالا هفته آینده یه خبرای جدیدی خواهد شد...احتمالا اخر هفته در خدمتتون هستم و وب رو آپ میکنم...بی نهایت دوستتون دارم و تو پست بعدی اگه شد حرفای فالگیره رو میام میگم فقط خدارو شکر میکنم تو فالمم عاقبت به خیری و خوشبختی و آرامش بود چون نیت من از اولشم بد نبود...
دوشنبه 26 خرداد1393| 15:31 |سوگلی|

سلام عزیزای دلم...

امروزم گفتم تا دسترسی به نت دارم بیام یه حال و حولی با دوستام بکنم و عخشش کنم!

دیشب خیلی دیر خوابم برد و صبحم مامانم میخواست سنگ دفع کنه و درد این چند روزش شدید تر شده بود و به خودش میپیچید!زود بیدار شدم و بعد صبحونه بردیمش بیمارستان و سونوگرافی کردند...2تا سنگ داشت و کلی دارو گرفتیم تا بیاریمش خونه بهش بدیم شاید فرجی شد و تونست راحت دفع کنه....

بعد دکتر باز اومدیم خونه و ناهار فسنجون خوردیم و بعدش اومدم کامنت های پست قبلی رو جواب دادم و قبلیا رو هم تایید کردم...چیزی جز محبت و لطف و انرژی + توی کامنت ها نیست و واقعا با خوندنشون اروم میشم...ممنونم از همه دوستای عزیزمممم

از دیروز مهمونیم و جایی که هستم بسیووووور عالی و خنکه و امشب بر میگردم...دیشب با اطرافیانم خیلی خوش گذشت و تو بالکن نشسته بودیم فضای رو به رو مونم خیلییییی عالی بود و کلی انرژی گرفتم...امروز با اینکه اکثرا روزه بودن ولی واسه ما سنگ تموم گذاشتند و خیلی زحمت کشیدند...خدا الهی خیرشون بده واقعا تو این شرایط آدم دوستان و اطرافیانش رو میشناسه...

یه حس خوبی به این هفته ای که داره میاد دارم ایشا الله همه چی خوب پیش بره...از صبح خودمو کشتم بسگی اهنگ وب و این اهنگ جدید تتلو رو گوش دادم!یهنی یه ماهه کارم گوش دادم به این اهنگه چون دقیقا واسه حاله منه...خیلیییییی توپه دوست داشتید دانلود کنید اینم لینکش :http://www.ahangestan.in/12410_download-music-amir-tataloo-i-let-myself-be.html/

دوستتون دارمممم ممنونم بابت تبریکای عیدتون :-*

پست قبلی رو هم دیروز نوشتم عخشای من...

جمعه 23 خرداد1393| 14:31 |سوگلی|

سلام دوستای مهربونم...

باز آخر هفته شد و به وصال نت رسیدم!اون هفته خونه خاله هام خیلی خوش گذشت و سرگرم بودم...روز بعدش خونه خاله زهره بودیم و ناهار هم ماکارونی و میرزا قاسمی زدیم بر بدن و ظهرم بعد ناهار تا عصر ماشین شوهر خاله رو برداشتیم و با پسرخاله ها و دختر خاله ها رفتیم ددر دودور....رفتیم بنزین زدیم و بعدش پسر خالم بردمون میدون کاج و بهمون بستنی داد و خلاصه تا عصری بسیوووور بهم خوش گذشت....

وقتی اومدیم خونه تا شب تو نت بودم و شبم سوسیس سیب زمینی زدیم بر بدن و تا دیر وقت بیدار بودیم...پسر خاله ی بی شرفم شب که از بیرون اومد دید زیاد حالم اوکی نیست اومد یه لیوان دلستر بهم داد تا مثلا کوفت کنم ولی چیز دیگه ای توش بود و.....!خخخخخ

کم مونده بود بزنم بترکونمش خالم کلی سرش جیغ و ویغ کرد و نزدیک بود بترکونتش...

تا 5 شنبه شب خونه خاله بودیم و بعدشم اومدیم خونه و شبشم مث همه شب های تعظیلات روانی بودم و نتونستم شام بخورم و رفتم بخوابم و خیلییییی بغض داشتم یهو دوست گلمممم اس داد گفت تو جمکرانم اومدم شکایت نوید رو به امام زمان بکنم و دعات بکنم!بعدشم زنگ زد از تو جمکران و کلییییی با هم گریه کردیم...الهی بمیرم کلی اذیتش کردم تا خودم اروم شدم...

تو این هفته که گذشت اکثرا خونه بودم و فقظ یکشنبه رفتیم امامزاده صالح و خیلی حالم بهتر شد....تو بازارشم ساق و یه سری وسایل گرفتیم و اومدیم خونه...

خدارو شکر همه چی ساکن و ثابت داره میگذره و فقط یه خواهشی از اقایون وبلاگی دارم!من رو حساب اینکه دوستای خانوم بهم دسترسی داشته باشن و با هم رابطه داشته باشیم شماره تلم رو تو وب گذاشتم و یه سری از اقایون وبلاگ هم لطف کردند و ابراز محبت کردند و تو این دوران سخت با دعاهاشون خیلی کمک کردند ولی اقایونی که تشریف میارن تو وبلاگ و کامنت های محبت آمیز و راحت میذارند ازشون خواهش میکنم یه کم رسمی تر کامنت بذارند چون فعلا اقا بالا سر نداریم بی صاحاب که نیستیم اینقدرررر راحت و احساسی برخورد میشه!والا بوخودا

شرمنده همه دوستانی هستم که اس دادن و هنوز نتونستم جواب بدم به خدا فرصتم خیلی کم بوده و یه جورایی مشغول بودم تا فردا همه اس ها رو جواب میدم و از خجالتتون در میام...موقع هایی که خونه نیستم و مشغول رفت و امد تو اداراتم گوشیم دست یک موجوده خبیثیه که از خودم تنبل تره و جواب نمیده فقط خط دستشه که کسی تماس گرفت بهم اطلاع بده اخه بخوام با خودم تو ادارات ببرم روزی صد بار باید خاموش روشنش کنم...

پیشاپیش عید رو بهتون تبریک میگم و ایشا الله همه حاجتاشون رو بگیرند و گره از کارشون باز بشه...فردا اولین سالگرد ازدواجمون هست که بدون دغدغه و جدا ازش دارم میگذرونم...واسم خیلی سخته نه از دوریش واسه حماقتی که 7 سال پیش کردم و نتیجه محبت ها و سرویس دادن ها به یه موجود گربه صفت این شد که دارید میبینید...بازم خدا هر کاری میکنه یه جای شکر باقی میذاره تا به اینده امیدوارم باشیم!بازم خدارو هزاران بار شکر خانوادم و دوستام کنارم هستند تا آخرای زهر این رابطه هم از تنم بیرون بره و بشم همون سوگل سابق!الانم همون سوگلم ولی بعضی اوقات مخصوصا شب ها خر درونم اکتیو میشه و پدرم رو در میاره!

راستییییی این هفته احضاریه دادگاه هم به دستم رسید و دیدم وکیلشون تقاضای طلاق رو به دادگاه داده و واسه منم نامه اش اومد...واسه تیر دادگاه واسه جدایی مون داریم و زیاد برنامه هام رو نمیتونم بنویسم چون همه فامیل ادرس وبم رو دارن و میان میخونند و پیش پیش کار انجام میدن!!!!!!!من همون سوگلی هستم که 3 سال اومد در خونمون و رفت تا بابام رو راضی کنه اجازه بده عروسی کنیم حالا اینقدر جام تو زندگیش تنگ شده که خودش میره تقاضا میده!اگه فکرشو بکنیم و منطقی باشیم میبینیم از همه لحاظ به نفع منه چه قانونی چه احساسی!چه قدر میتونستم قانع باشم و بیکاری شو ببینم و اخلاقای بچه گونه رو تحمل کنم؟از اولم باید میدونستم کسی که راحت مادرش رو رها میکنه یک روز هم واسه یکی دیگه چه زن چه مرد منو با بی غیرتی تمام میذاره به امان خدا!موشکولی نداره تا یه مدت که زمان خیلی زیادی هم نیست تفاوت زندگی هامون رو حس میکنید و متوجه میشید عدالت خدا جواب نامردی ها و کثیفی ها رو چطوری میده...

اما من میدونم سال دیگه این موقع تو اوجم با کسی که لیاقت عشق و محبت صادقانه و خاصانه رو داشته باشه....به زودی میخوام کلاس تاتو برم و یه کسب و کار توپ هم راه بندازم و خاله بزرگمم پیشنهاد داد یه مزون کوشولو راه بندازیم و بریم ترکیه جنس بیاریم!نمیدونم این کار رو شروع کنم یا برم اداره دولتی با کمک خالم!همشون میگن پول تو ارایشگریه حالا تا منه گشاد رو اسلوموشن کارامو انجام بدم کلی زمان میبره ولی دوست دارم برم تو کار تاتو و گریم چون تنوعه و به قول خالم محیط ارایشگاه خیلی شاد و پر انرژیه!

خلاصه کلی التماس دعا دارم عشقای من...دوستتون دارممم..ایشا الله با خبرای خوب بر میگردم!منم فهلا در حال مهاجرت به اینور اونور هستم و تا فردا شبم نت دارم و کامنت های دوستای عزیزم رو میخونم...

 

پنجشنبه 22 خرداد1393| 18:56 |سوگلی|

سلام دوستای  گلم...

امروز بعد از اینکه رفتم ناخنامو ناناس کردم اومدم خونه ی خالم و ناهارمو زدم بر بدن و یه کم جوک واسشون گفتم و خندوندمشون و بعدشم اومدم تو اتاق دختر خالم  با موبایلم فک زدم و بعدشم خوابیدم و الان بیدار شدم اومدم اهنگ وبم رو عوض کنم و یه پست هم واستون بذارم...

اینقد سر به سر مامانم گذاشتم و خندیدم که پوکیدم...من عاشق اهنگ وبلاگمم و همش در حال گوش دادنشم مامانمم با بغض همش میپرسه اینو گوش میدی یاد نوید میفتی؟؟؟؟میگم نوید بره تو ک.....م :))) اخه ننش یاد این نمیفته من با اهنگ عاشقانه یاد اون تخم پیر بیفتم؟خدا نکنه بخوام از یکی متنفر بشم اون موقع هیچ چیز دلم رو نرم نمیکنه...این اهنگ واسه من خاطرات دیگه ای رو یاد اوری میکنه :) منحرفم خودتونید :)))

امروز اول رفتم خونه اسبق و مانتو خشجلام رو برداشتم و تیپ زدم و رفتم ارایشگاه پیش شادی و تا 2 نیم اونجا بودم و موهامم براشینگ کردم و ناخنامم لاک جیغغغ زدم و میخواستم مژه هامم بکارم اما دیدم فعلا تو دادسرا و دادگاه میرم یه وقت بهم گیر میدن واسه همین موکول کردم به بعد!!!!بالاخره پولای مفت نفقه باید یه جوری خرج بشه دیگه...

بعد ارایشگاه رفتم سر راه یه دوست رو دیدم و یه کادوی ناناس هم گرفتم و کلی سورپرایز شدم...ساعت 4 هم برگشتم خونه خاله و .....

فهلا دنباله خونه باید برم و زمانی که به امید خدا حکم طلاق صادر شد وسایل رو بردارم و برم پی عشق و حال خودم...اصن دیگه حاضر نیستم به زور قاضی و مشاور با ادمی که بیزار شدم برم زیر یه سقف....من واسه آیندم برنامه های قشنگی دارم در کنار ادمی که از بچه گی هاش تا امروز سراسر عقدس نمیتونم کنار کنم..این دو سال اخر هم از سر خانومی و ابرو داری تحمل کردم ولی وقتی میبینم همه فهمیدند و خیلی ریلکس تشویقم کردن به جدا شدن تازه فهمیدم چه خریتی کردم...

اون دسته از دوستانی که اومدن کامنت گذاشتن که ما قبل عید برنامه طلاق رو داشتیم و من واسه همین میگفتم میخوام سورپرایزتون کنم باید بگم تو خدا الکی قضاوت نکنید من روزی که طلاق صادر شد مدارک و سند رو واستون میذارم تو وب ببینید...نوید از قبل عید به دروغ گفته بود مامانم خواب دیده پدر و مادرش اومدن به خوابشو گفتند این کلید خونه رو بده به زن نوید و باهاش اشتی کن!حالا میخواد یه مهمونی بگیره و باهات اشتی کنه!واسه اینکه راضی بشم ماشینم رو بفروشم گفت واسه انتقال خونه ها و به نام کردنت پول زیادی لازمه و به زور ماشینم رو 30 میلیون یهنی 10 میلیون زیر قیمت به باد داد....

من گفتم با خبرای خوب میام منظورم این بود که با خبر آشتی کردنمون میام...کلی وسایلام رو حراج کردم به دو دلیل!یکی اینکه پول عمل دروغکی قلب مادر نوید جور بشه و ماه پیش داییش گفت اصلا خواهرم مریض نبوده...تمومه پول هارو با دروغ برداشت برد یه دفتر اجاره کرد و واسه اینکه پولامو پس نگیرم قولنامه ها رو به نام دوستاش کرد...دلیل دوم فروش وسایل هم این بود که الکی اومد گفت مامانم گفته بعد اشتی بریم اون واحد کناریش بشینیم هم نوسازه هم بزرگتر واسه همین وسایل رو بفروش که تو اثاث کشی تمومه وسایل رو نو کنیم و تنوعی بشه واسمون...

خیلی از بچه هایی که با تل باهام در ارتباط بودند در جریان تک تک این برنامه ها بودند و خیلی هم سفارش میکردند یه وقت به بهونه ی به نام زدن خونه مهریه تو نبخشیا!حواست باشه و خدارو شکر میکنم خر نشدم برم مهریه رو ببخشم...

روزی که دادگاه واسه اولین بار دیدمش خیلی خوب اومد برخورد کنه و با داییش اومدند با گرمی سلام کردند اما من به داییش سلام کردم و به بابام گفتم بریمممم نمیخواد صحبت کنی!

کچل کرده بود و اولین عقده شو خالی کرده بود..همیشه دوست داشت کچل کنه و منم چون بدم میومد میگفتم نع!حالا از لجش تا فرار کرده بود رفته بود خودشو عینه میمون کرده بود با اون کله خربزه ایش!اصلا و ابدا باهاش صحبت نکردم و تا به امروز تو هر مراحل شکایت به خودم رسیدم و خیلی شیک و ریلکس رفتم از خودم دفاع کردم...اینقدر اروم و شمرده حرف میزنم سروانه اینقدر منووو دوست داره و احترام میذاره که حد نداره ولی در عوض نوید فقط با داد و فحش صحبت میکنه و  دلیل طلاقش جلو بازپرس گفت عدم تعادل روحی!!!!بازپرس همون موقع فهمید این داره چرت میگه و یه نیشخند تحویلش داد و گفت خوبه چه اعتماد به نفسی داری تو که به خاطر 300 هزار تومن تی وی از زنت دزدیدی (اعتراف کرده بود برده 300 فروخته)چطور میخوای مهرشو بدی؟گفت مامانم گفته میدم!بازپرس گفت اون مادرت نمیتونست زودتر بهت پول بده که به خاطر 300 دزد نشی؟گفت تازه الان میخواد زمیناشو بفروشه و وقتی دادگاه حق قانونی رو تعیین کرد واحد بغلیشو اجاره بده و ما پول مهریه شو تقدیم کنیم!شما ببینید تو این جمله چه قدر تناقض وجود داره...بازپرس خودش هنگ کرده بود از دروغاش...به قول یکی از افراد اونجا میگفت ثبات شخصیت نداره...همشم رنگش پریده از ترس و دایم با خودش صحبت میکرد و سیگار میکشید!

هر موقع میخوایم بریم دادگاه و حرف نوید رو میزنیم صبر میاد و یکی عطسه میکنه..میدونم خدا خیرم رو میخواد و نوید واسه رو قران زدنای الکی باید جواب پس بده...

چیا دیدم تو این یه ماه...بچه ها چیکار کردن واسه من!من با همشون گفتم و خندیدم و مث خانوادم دلداریشون دادم تا اروم بشن ولی دو نفر بد اشک منو در اوردند با صدا و کارشون یهنی حسابی منو سبک و اروم کردند!اولیش آتوسا بود که من خسته و داغون از دادگاه برگشته بودم و سر اذون ظهر بود...تازه فهمیده بود چی شده و از مسافرت اومده بود و داشت سکته میکرد...تا گفتم الو گفت سوگل چی شده؟؟؟من دیگه نتونستم حفظ ظاهر کنم و فقط زار زدم...

مهرنوش عزیزم که بهم اس ام اس داد و گفت سوگل تو مدرسه هستم و شاگردام الان از زنگ تفریح میان قراره دست جمعی واست دعا کنیم بهت زنگ میزنم صداشون رو بشنوی و بعدشم قطع میکنم چون نمیتونم صحبت کنم!من رو به رو کلانتری بودم و بابام رفته بود دنبال سروان تا بریم تحقیقات محلی و بیاد خونه و صحنه رو ببینه..یهو دیدم مهرنوش زنگید و صدای همهمه بچه های کوچیک رو شنیدم...یهو گفت خب بچه ها امروز میخوایم واسه سوگل دعا کنیم و بچه ها هم هی میگفتن اسمش چه قشنگه مهرنوشم میگفت خودشم خشگله...بعدشم دعا کردند و من نمیتونم حال اون لحظه مو توصیف کنم فقط یادمه سرم رو صندلی جلوی ماشین بود و بلند بلند گریه میکردم و فقط خدا خدا میکردم...به خودم که اومدم دیدم همه صورتم داره اشک میریزه و سروانه و بابامم بالا سرم هستند...یکی از اون بچه ها یادمه گفت خانوم میشه واسش ایت الکرسی هم بخونیم؟؟؟؟وای یهو چند تا فرشته دعام کردن و نمیدونید چه حس سبکی و قشنگی داشتم...

سروان که اومد تو ماشین گفت چی شده چرا اینطوری شدی؟اینقدر آسیب روحی بهت رسونده که بلند بلند گریه میکردی؟واسش موضوع دوربین رو گفتم و از پارسال تاحالا هر چی شده بود گفتم...خیلی حرفای قشنگی بهم زد...گفت کسی که واسه ناموسش همچین کاری بکنه انسان نیست...اگه به من فحش خار و مادر بدن ممکنه زیاد واکنش بدی نشون ندم اما اگر کسی به یه مرد فحش زن بده ادم روانی میشه!مطمئن باش این مرد نمیتونه واست اینده خوبی رو درست کنه..خودت یه دونه بچه ای و ظاهر خوبی هم داری در اینده بهترین ها واست هست خودت رو نباز...مث یه برادر نصیحتم کرد و اروم شدم...

از همون روز که مهرنوش زنگ زد و بچه ها دعا کردند اصن انگار کارم زیر و رو شد و خیلی اروم شدم...چه قدر بچه ها ختم یا علی و یاسین گرفتند تا دلم اروم شد...الهی هیچ کدومتون این تجربه رو تو زندگیاتون نداشته باشید و منم در اینده بتونم ذره ای از محبتاتون رو جبران کنم!قراره عروسیم دعوتتون کنم دور هم برقصیم و به این روزا بخندیم :)))))) وای یهنی پوکیدم من چرا ادم نمیشم؟؟؟؟؟

700 تا کامنت بی جواب مونده و نمیدونم وقت میشه همه رو جواب بدم یا نه ولی قول میدم در اولین فرصت همه رو تایید کنم....

بی نهایت دوستتون دارم و از همه ی دوستای گلم که با اس ام اس و تل منو دلداری و آرامش میدن ممنونم الهی قربونه همتون بشمممم من!عاشقتونم

سه شنبه 13 خرداد1393| 19:36 |سوگلی|

سلام عشقای من الهی بمیرممم چه قدر کاننت بی جواب مونده و دوستام نگران شدن..من همچنان نت ندارم و فقط تو وایبر و از طریق اس ام اس با بیشتر دوستام در ارتباطم.نت گوشیم خیلی سرعتش داغونه... خدارو شکر حالم خیلی خوبه و از قبلم بهترم چون یه روانی کنارم نیست هی حرصم بده و پول بخواد...انگل که معرف حضورتون هست! حسابی به خودم رسیدم و تازه امروز موهامم البالویی کردم خعلی خشجل شد و روحیم به شدت عوض شد...من دوباره به زندگی عادیم برگشتم و هر روز هم در حال بیرون رفتنم..درسته تو شوک بودم اما هیچ کس نمیتونه منو از پا در بیاره من چیزی رو نباختم اتفاقا کسانی اومدن اطرافم که تازه میفهمم زندگی یعنی چی؟ من همون سوگل همیشگی شدم چون خوا و خانواده و دوستامو دارم... اون انگل هم پرونده سرقتش رفته دادسرا و منتظر حکم بازپرسیم...همه مدارک واسه اثبات حرفام ارایه دادم و سروان هم همش سر نوید داد میزد تو که اعتراف کردی تی وی رو بردی و سیصد فروختی پس طلاهارو هم دزدیدی تا شنبه فرصت میدم بری بیاری... دوشنبه هفته پیشم مارو بردن اتاق سازش ولی بهتره نگم چی شد چون جرش دادم و هر چی تو دلم بود گفتم..طبق معمول جلو مشاور قسم خورد و تا اومد بگه به خونه خدایی که رفتم داد زدم گفتم خونه خدا بزنه تو کمرت یک سال تموم دست رو قران گذاشتی و از این قسم ها خوردی گفتی مامانم مریضه پول دارو بده هنوز خجالت نمیکشی؟ تو دادسرا و کلانتری مدام نگاهش تو صورتم بود وقتی خودش و داییش دیدن جوابشون رو نمیدم داییش اروم در گوشش گفت اینقدر به این انتر نگاه نکن..من نشنیدم یه اقایی که بغل دستشون بود و با من اشنا شده بود اومد بهم حرفاشون رو گفت...همه تو دادسرا و کلانتری موضوع تامردیش رو میدونن و از دستش عصبانیند... من بازم بر میگردم خبرای تازه میدم...فردا هم میخوام برم یه حالی به ناخنام بدم دستام ناناس بشه :) این شب هو و روزای عزیز منو از دعاهاتون بی نصیب نذارید...بی نهایت دوستتون دارم عزیزای دلممم
سه شنبه 13 خرداد1393| 3:0 |سوگلی|

سلام عشقای من الهی بمیرممم چه قدر کاننت بی جواب مونده و دوستام نگران شدن..من همچنان نت ندارم و فقط تو وایبر و از طریق اس ام اس با بیشتر دوستام در ارتباطم.نت گوشیم خیلی سرعتش داغونه... خدارو شکر حالم خیلی خوبه و از قبلم بهترم چون یه روانی کنارم نیست هی حرصم بده و پول بخواد...انگل که معرف حضورتون هست! حسابی به خودم رسیدم و تازه امروز موهامم البالویی کردم خعلی خشجل شد و روحیم به شدت عوض شد...من دوباره به زندگی عادیم برگشتم و هر روز هم در حال بیرون رفتنم..درسته تو شوک بودم اما هیچ کس نمیتونه منو از پا در بیاره من چیزی رو نباختم اتفاقا کسانی اومدن اطرافم که تازه میفهمم زندگی یعنی چی؟ من همون سوگل همیشگی شدم چون خوا و خانواده و دوستامو دارم... اون انگل هم پرونده سرقتش رفته دادسرا و منتظر حکم بازپرسیم...همه مدارک واسه اثبات حرفام ارایه دادم و سروان هم همش سر نوید داد میزد تو که اعتراف کردی تی وی رو بردی و سیصد فروختی پس طلاهارو هم دزدیدی تا شنبه فرصت میدم بری بیاری... دوشنبه هفته پیشم مارو بردن اتاق سازش ولی بهتره نگم چی شد چون جرش دادم و هر چی تو دلم بود گفتم..طبق معمول جلو مشاور قسم خورد و تا اومد بگه به خونه خدایی که رفتم داد زدم گفتم خونه خدا بزنه تو کمرت یک سال تموم دست رو قران گذاشتی و از این قسم ها خوردی گفتی مامانم مریضه پول دارو بده هنوز خجالت نمیکشی؟ تو دادسرا و کلانتری مدام نگاهش تو صورتم بود وقتی خودش و داییش دیدن جوابشون رو نمیدم داییش اروم در گوشش گفت اینقدر به این انتر نگاه نکن..من نشنیدم یه اقایی که بغل دستشون بود و با من اشنا شده بود اومد بهم حرفاشون رو گفت...همه تو دادسرا و کلانتری موضوع تامردیش رو میدونن و از دستش عصبانیند... من بازم بر میگردم خبرای تازه میدم.ه ن این شب هو و روزای عزیز منو از دعاهاتون بی نصیب نذارید...بی نهایت دوستتون دارم عزیزای دلممم
سه شنبه 13 خرداد1393| 3:0 |سوگلی|

سلام عزیزای دلم بالاخره بعد 3 هفته شکایت و دادسرا و کلانتری رفتن نوید به خاطر احضاریه ای که با مامور دم در خونه مادرش بردم از مخفیگاهش اومد بیرون و روز 5 شنبه پلیی بهم زنگ رد گفت الان تو کلانتریه..گول خورده بود فک کرده بود احضاریه واسه مهریه اس..با یه اعتماد به نفس توپ اومده بود ولی خفت شده بود و ازش بازجویی کرده بودند و اینم یه سری چیزی مث ترک انفاق و سرقت لوازم من اعتراف کرده بود... امروز که شنبه بود وقت دادگاه داشتیم و با داییش اومده بود...با هم رو در رو شدیم اما ختی تو صورت کثیفش نگاه نکردم.5 شنبه داییش خیلی پشت تل باهام صحبت کرد که پول بگیرم و دست از شکایت بردارم اما گفتم نه من قانونی حقم رو میگیرم... امروز اصلا استرس نداشتم دعای بچه ها پشت سدم بود و دیگه عشقی وجود نداشت که بخواد من رو به تب و تاب پندازه.متاسفانه تا یکی دو هفته دیگه زن قانونی اون حیوون و بی لیاقتم اما واسه اینده میدونم برنامه های قشنگی دارم..خدا هر مشکلی میده یه حای شکر باقی میذاره منم هر روز میگم خدایا شکرت که رفت بیرون از قلب و زندگیم...خدایا شکر که تفاوت این زندگی که الان دارم و توش عشق و همه چی هست رو با اون زندگی نکبت بار و انگل وار دارم حس میکنم... امروز ثبات شخصیت ن اشت و دروغ زیاد گفت ...قاضی پرونده رو واسه دوشنبه به بازجویی بیشتر و ...به کلانتری ارجاع داد...دعا کتید تو این هفته بتونم حقم رو از ایک حیوون بگیرم و مث سابق پر انرژی بر گردم..اقا کوک شل ها رو بزنید که ....... خخخخخخخ:))))))چرا من اددم نمیشم اخه؟ یهنی تو روحممم
یکشنبه 4 خرداد1393| 2:57 |سوگلی|

سلام دوستای عزیزم من سوگلن امروز با سیم کارتم تونستم بیام یه خبری از خودم بدم..دسترسی به نت ندارم و امروزم مخابرات رفتیم خط جدید خریدیم تا بتونیم روش ای دی اس ال بگیریم.از شانسم خط قبلی مامان اینا فیبر نوری هستش و روش ای دی اس ال قرار نمیگیره.امروز درخواست کابل مسی دادیم ببینیم قبول میکنن یا نه؟ روزای فوق العاده سختی رو گذروندم نه واسه دوری اون حیوون واسه اینکه حاهایی پا گذاشتم که در حد من نبود...از بی اینرنتی بیشتر دارم عذاب میکشم چون با دوستام که در ارتباطم ارامش میگیرم...از ازاده عزیزم ممنونم که وب رو اپ کرد و خبری از من به دوستام داد...ایشا الله جبران کنم مهربونم... خیلی حرفا دارم بیام بنویسم و فقط معطل نتم...دعا کنید تو کارام مشکلی پیش نیاد و با خبرای خوب برگردم...خیلی خیلی محتاج دعاهاتونم :-* اگه غاط املایی داشتم ببخشید چون گوشیم داغونه و خیلی بد میشه تایپ کرد... پروشات اس ام اس دادم اون گوشی بد مصبت رو روشن کن ملعون :-) عاشقتونمممم از همه حمایتاتونم ممنونم عزیزای دلم....

سه شنبه 30 اردیبهشت1393| 16:4 |سوگلی|

مینویسم    از  برهنه    شدن  احساسات   زنانگی  یک  زن  زیر  تازیانه های نرینگی    یک مرد

من نویسنده  وبلاگ   فرزان  عشق مامان  هستم   http://www.ma-farzan.blogfa.com/

نمیدونم  چه  جوری احساسم  رو تو  این  اتفاقات اخیر   بیان کنم   که   بشم  اعتمادی   برای  کسی که    همه  کسش  ناجوانمردانه   تیشه   زد   به    درخت   ریشه  گرفته     زندگیش

 

سوگل  خوبه     بزودی  میادو    روزمرگی هاشو مینویسه ولی الان  کمی درگیر کاراشون هست  و دسترسی  به نت  محدود  دوستای  عزیزی که   باهاش ارتباط داشتند میتونند  با خونه مامانش   تماس   بگیرند و  جویای احوالش  بشند  فعلا    بهتره تو اینجا     چیزی   گفته  نشه

این  جریانات نه داستانه    نه تراوشات  ذهنی   یک   وبلاگ نویس نه  سینوسی   شدن احوالات   سوگل  برای    درگیری    فکر خواننده ها  منم    با     اطمینانی که  از  این  قضیه دارم  اومدم     شخصا  براتون نوشتم    و  هیچ  گاهی     ابروی   هفت   سالممم   رو   سر   حرفای  الکی نمیزارم

فعلا    من    جاش  مینویسم تا خودش   بتونه  بیاد و تا  بتونم    جوابی  اگر   باشه  بهتون میدم

دلیلی  اپ نشدن وب خودمم اینه که  فضای  وبلاگی کمی     بد  شده بود    و   بقیه نوشته هام تو  فیس  بوکمه   پس مطمین    باشید این وب  هک نشده

   

 

 

یکشنبه 28 اردیبهشت1393| 19:58 |سوگلی|

سلام دوستای مهربونم

بعد از سه روز اومدم جایی که نت باشه...هر کاری کردیم خونه مامانم نت وصل نشد چون طبقه اول هستند و اصلا انتن نمیده...

تو این چند روز اصن من شوکه شدم!از این همه محبت و مهربونی که خالصانه به دوست مجازیتون هدیه میکنید....از روزی که شماره موبایلم رو توی نت گذاشتم تا به همین لحظه به قران یکسره دارم جواب اس ام اس و تل میدم!اصلا این محبت ها تمومی نداره....همه فامیلم موندن که این مگه کیه که اینقدر دوستاش بهش محبت میکنند؟یه کلمه گفتم شارژ ندارم جواب اس ام اس هاتون رو بدم از همون لحظه فقط میبینم ایرانسل بهم اس ام اس میده که اعتبارتون 1000 تومن 2000 و ..... افزایش یافت...بعد میبینم دوستام هر کدومشون واسه من شارز فرستادند تا بتونم اس ام اس هاشون رو جواب بدم و باهاشون در ارتباط باشم....مریم عزیزم نمیدونم بابت لطفی که بهم کردی چطوری ازت تشکر کنم؟فقط از خدا میخوام هیچ وقت همچین شرایطی رو تجربه نکنید...

یه چیزی بگم شاید خیلی خنده دار به نظر برسه ولی از همون شب من پشت تل وقتی بچه ها زنگ میزدند تا میومدم صحبت کنم میزدند زیر گریههههه به قران دلم واسشون ریش میشد و دلداریشون میدادم!خودشون میگفتند سوگل فکر کنم بر عکس شده ها...

چه قدر از دوستای گلم گوشی رو گرفتند و با فاطی صحبت کردند...آزاده ی مهربونم که چه قدر لطف داشت و من و مامانم رو دعوت به خونه شون و پارک آبی کرد!عاشقتممم چه قدر شب اول از دست حرفات روحیه ام عوض شد و اروم شدم...

از تک تکتون ممنونم به خدا نمیدونم چه کار خوبی تو زندگیم کردم که این همه دوست خوب دارم و از فامیل بهم نزدیک ترند؟تو خونه نشسته بودم و همین طوری اس ام اس واسم میومد و دلداری میدادند....چه قدر تو این چند شب واسم نذر کردند و تو حرم حضرت معصومه و حضرت دانیال و حرم امام رضا دعام کردند....چه قدر صلوات و دعا سر نماز؟شب 15 رجب چه قدر ختم و یاسین واسم خونده شد؟چه قدر سر این اس ام اس ها من اشک ریختم نه واسه رفتن اون بی پدره حیوون!گریه ی خوشحالی که این همه دعاگو دارم و حتی اگه خدا صدای منو نشنوه بالاخره بین این همه دوست یکی دعاهاش مستجاب میشه...مگه میشه کسی با زبون روزه واسم بره حرم و جلوی حرم نماز بخونه و خدا حاجتش رو نده؟

نوید الهی به زمین گرم بخوری میدونم میای وبم رو میخونی!ایشا الله خدا تقاص اشک های دوستام رو ازت بگیره...چه قدر با اعصاب ما و یه ایران بازی کردی؟

چه قدر پروشات حالش بد بود و همین طوری گریه و از ناراحتی سرش گیج رفته بود و تو محل کارش حالش بد شده بود...تو خواب از اعصاب داغون دوستام میپریدند و تیک عصبی گرفته بودند...الهی خدا جوابت رو بده که باعث شدی خیلی از دوستام واسه اولین بار که بهم زنگ زده بودند فقط صدای گریه شون رو بشنوم ... هی میپرسیدند سوگل بگو جون مامانم راست میگم....با گریه میگفتند سوگل چه شد اخه؟ما تو شوکیم اخه چی به سرت اومد؟واسه اولین بار عوض اینکه با دوستام صحبت میکنم بگیم بخندیم فقط نفرین و زاری بود!خاک تو سرت که اینقدر پستی یه ایران دارند نفرینت میکنند!

الهی قربونه همتون بشم به خدا جونمو واستون میدم بسگی دوستون دارم...از اول همه تون رو دوست داشتم اما این قضیه که پیش اومد اسم تک تکتون جلو نظرم هست و بیشتر از خانوادم به وجودتون وابسته ام...

اما از خودم بگم که خدارو شکر خیلی با صحبت ها و نصیحت های بچه ها آروم شدم و تصمیم گرفتم یه یا علی بگم و مثل همیشه قوی باشم!هیچ کس نمیتونه من رو خرد کنه من یه اینده ای میسازم که اون آت و اشغالا جلوم زانو بزنند...

اول از همه ظاهرم رو درست کردم و دست از شلختگی که دو هفته همراهم بود برداشتم...موهام رو رنگ کردم و ابروهام رو صفا دادم و از عزاداری واسه اون کصافط در اومدم...

این چند روز دو سه جا مهمونی و خرید رفتم...خانوادم همه جوره خدارو شکر دارن ساپورتم میکنند و مامانم که نمیذاره دست به سیاه سفید بزنم و خونشون مث هتل شده واسه من!طفلکا تا میوه هم واسم پوست میگیرند و به زور تو حلقم میکنند و میگن بخور جووون بگیری پوستت خراب میشه تازه تو 25 سالت تموم شده باید تر گل ورگل باشی و خوب بخوری و خوب بگردی!

تصمیم دارم کارام که یه کم سر و سامون گرفت اول از همه یه خونه بگیرم و وسایلام رو از اون سگ دونی بیارم بیرون و مستقل بشم....

بعدشم یه جا پیدا کنم برم سر کار و اگرم گشادی اجازه داد درسم رو ادامه بدم...به مامانم با یه اعتماد به سقف کاذب میگم مامان تا یه سال اسم شوهر رو نیاری من آنتی مرد شدم!میگه گمشوووو ببینم چه قدر تو عشق حمالی هستی میخوای 1 سال فقط بی شوهر بمونی؟برو پی عشق و حالت ننه ....با دوستات برو مسافرت و خوش بگذرون!حالا هر کدومتون مایلید بیاید یه مسافرت با هم بریم :)))) دلش خوشه این ننه فاطی...

یادتونه ماه پیش چه خوابی دیدم؟همون که یه گوله موی سیاه از سینم اومد بیرون و بعدشم شیر اومد...نوید تعبیر اون خواب بود!مث یه غذه سرطانی از توی قلبم از توی سینم اومد بیرون و بعد از رفتنشم شادی و برکت بهم برمیگرده...مطمئنم!

من تو صحبتایی که با بچه ها کردم یه قولی بهشون دادم که فقط دعا کنید کارا اوکی بشه و با یه خبر توپ بیام وب رو اپ کنم و اون شب یه جشن تو وبلاگ میگیریم تلافی این همه ناراحتی و اشک....

خدارو شکر تو فامیل هم از شوک بیرون اومدند و ارومند فقط این وسط یکی بیاد این هانی رو جمع کنه...4 شنبه شب رفتیم فلکه اول مامان هانی و خودش با باربد تو فلکه بودند و تا منو دید یهو بغلم کرد زد زیر گریه!همه هنگ کرده بودند دور از جون انگار یکی مرده!البته اون عوضی واسه همه مون مرده اما ارزش اشک ریختن نداره که....کلی ارومش کردم و گفتم نگران من نباش از پس کارام بر میام با این تفاوت که دیگه یه انگلی کنارم نیست  بخوام تا حتی خوردن و خوابیدن و ر ی د ن ش رو بهش تذکر بدم...راحته راحت بدون عصبی شدن....

 

*تا وقتی نت دار بشم از طریق همون اس ام اس خوشحال میشم باهاتون در ارتباط بشم...بازم التماس دعا فراووون

جمعه 26 اردیبهشت1393| 16:7 |سوگلی|

دوباره سلامممم

خیلی از دوستای عزیزم جزئیات رو سوال کرده بودند اما الان واقعا در شرایطی نیستم که بیام همه شو بنویسم چون اشنا میاد میخونه و کار خودم سخت تر میشه...میخوام همه چی که تموم شد کامل بیام بنویسم...

اما از دو روز قبل از این کصافط بازیا همه چی خیلی طبیعی بود...البته از یک سال و نیم پیش دعواهایی با هم داشتیم اما چون من معتقدم باید صبور بود و واقعا تا اخرین لحظه مدارا کرد حتی نذاشتم خانواده ام از مشکلاتم چیزی متوجه بشند...

چه دروغای بزرگی اومد بهم گفت اما رو حساب اینکه ادم میشه باهاش ساختم و از این خوشحال و رو سفیدم که اینقدر نجیب و اروم بودم که من میدون رو خالی نکردم...

نوید لیاقت من و خانوادم رو نداشت!کسی که باباش دو تا زن داشته و مادرش 3 بار طلاق گرفته و یکبارشم خودش رو 3 طلاقه کرده بود و واسه اینکه دوباره با بابای نوید رجوع کنه زیر یه مرد دیگه رفته بود چه توقعی ازش بود؟

چه زنی با اینکه شوهرش 5 سال بیکار بود حتی یکبار اعتراضم نکرد؟هیچ موقع نذاشتم احساس کمبود بکنه و کوچیک بشه...مثل کوه پشتش بودم اما اون چی؟

چه خانواده ی زنی رو دیده بود که هفته به هفته واسه دختر و دامادشون از میوه و بستنی بخرند تا لباس و تمومه مایحتاج زندگی؟همیشه نازش رو کشیدند و لی لی به لا لاش گذاشتند...تا روز اخر بابام وقتی ماشینش رو بهش داد گفت نوید من بنزینش رو فول کردم و سرویسش تازه انجام شده فقط شرمنده وقت نشد ببرمش کارواش!شما فکر کنید چه پدر زنی اینقدر رام و اروم بود؟

چه زنی بود از خودش بزنه و فقط به فکر شوهرش باشه؟همیشه تو بیرون و خونه مرتب و تمیز حتی خودش میگفت ارزو به دلم موند یکبار بوی عرق بدی همش بوی عطر میدی!همیشه واسش تازگی داشتم و به خودم عینه دخترها میرسیدم...

ضرر کرد خودشم میدونست من بخوام ولش کنم واسم کسی هست...خودش همیشه میگفت تو یه شناسنامه المثنی بگیری راحت میتونی یه پسر تور کنی چون از خر شانسیت پ ر د ه ارتجاعی داری و همیشه مث دختری!با این تهمت هایی که پارسال بهم زد یکی نبود بهش بگه با توجه به شناختی که از بدن زنت داشتی خیلی راحت میتونستم قبل عروسی با خیلیا بپرم اما اهل کصافط کاری نبودم...

وقتی دید پارسال ازش شکایت نکردم و حتی نذاشتم خانوادم بفهمند تا احترامش پیش خانوادم کم نشه باید منو روس سرش میذاشت اما لیاقت نداشت....

لیاقتش یه خانواده آش و لاش مث خانواده ی خودش بود...یکسال بود همش میگفت من زندگی مستقل میخوام تا ازاد باشم!نمیدونم ازادی رو به چی میدونست؟به لاشی بازی و گول زدنه دخترای مردم؟

اخه آدم س ک س ی نبود که بخوام بگم بخار پایینش زده بود به بالاش!خیلی راحت واستون مینویسم دلیل بر بی ادبی نذارید فقط میخوام بگم اون حتی مث بقیه مردای دیگه تو س ک س نبود...از دوستام و فامیل تو صحبتا و شوخی ها میفهمیدم چه قدر نوید رابطش با بقیه فرق داره...از ده بار س ک س یکبارش میتونست یه زحمتی به خودش بده و ......!اینقدر فیلمای س ک س ی دیده بود فقط عشق فوت جاب بود...همین که نگاهش به پاهای لاک زده میفتاد واسش کافی بود...اصلا واسش مهم نبود زنی هم این وسط هست که عاشق شیطنته...

اینقدر بی غیرت بود که همش میگفت این همسایه ها خیلی تو رو نگاه میکنند مخصوصا همسایه بالایی حتما آرزوشه باهات رابطه داشته باشه!بهش میگفتم چطور میاد اینقدر راحت در مورد ناموست صحبت کنی؟

روزای اخر که کادوی تولدم و عیدی هام رو پیچوند بهش گفتم تا به ظرفای جهازم رحم نکردی چی از جونم میخوای؟میخوای خودم رو بفروشم؟گفت اخه اهلش نیستی مگرنه شبی 200 مگه کم پولیه؟

همش با خودم میگفتم سرش باد داره دو سه سال دیگه ادم میشه ولی سخت اشتباه میکردم فقط شانس اوردم کلید خونه رو به دوستاش نداد تا وقتی خوابم بیان یه بلایی سر من بیارند...

طلاق واسه خانواده ی ما یه چیز خیلی راحت و معمولی نیست و از قبل هم نبوده..همش در حال حفظ ابرو بودیم و خدارو شکر زندگی های همه خوبه...این همه اومد دید خانوادم و فامیلم تو کاشون چه تحصیلات و موقعیتای مالی و اجتماعی دارند اما از فامیل خودش خجالت نکشید؟فقط میگفت ادم سگ بگیره اما از کاشون زن نگیره!نمیدونم کاشونیا چوب تو ک و ن ش کرده بودند؟جز اینکه از این ور تا اون ور واسش سفره بچینند و نوید جان نوید خان به ک و ن ش ببندند مگه کاری دیگه کرده بودند؟

یکی نبود بهش بگه احمق به تک بچه از یه خانواده ابرو دار رو اومدی گرفتی مرگت چی بود؟ثروت میخواستی؟خوب اخلاق خوبی داشتی که تقاضای مال و اموال به خاطر تو از بابام بکنم؟

دو روز مونده به این گ و ه خوریاش خونه هانی دعوت بودیم و شبش با یه حالت داغون و صورت کبود اومد پرسیدم چرا لبت کبوده؟گفت هات چاکلت خوردم واسه همین رنگ داده....وای الهی لال بشه چه قدر راحت دروغ میگفت...

اون شب خانوادم چه قدر ازش پذیرایی کردند اینم همش نیشخند تحویلمون میداد...تازه ایراد میگرفت میگفت مامانت چرا واسه من قیافه میگیره؟گفتم چرا حرف در میاری؟مگه خانوادت جز بی احترامی به من چیکار کردند؟اونم با نیشخند گفت از این به بعد یه احترامی بهت میذارند تا حال کنی!ایشا الله جلوی خدا بی احترام بشی و تقاص پس بدی...

اینقدر خانواده ی روشنفکر و ماهی دارم که بهم میگند فقط لب تر کن اگه خونه مستقل میخوای واست بگیریم..اگه میخوای اینجا نباشی فقط بهمون بگو...اگر میخوای سر کار بری اراده کن...اگه میخوای دوست پسر داشته باشی اصلا خجالت نکش ما همه جوره بهت ایمان داریم تو ازادی هر کاری دوست داری انجام بدی!نمیدونم با خودش چی فکر کرده بود که اگه گورشو گم کنه و بره میرم تو زندان؟تازه از زندان اومدم بیرون...زندانی که خیلی قشنگ بود ولی زندان بانش بی غیرت و لجن بود...

روز قبل از اینکه همه چی رو بهم بریزه صبح گفت سالاد مخصوص و کباب تابه ای میخوام!از قصد گفت کباب میخوام چون میدونست گوشت چرخکرده نداریم!از بعد عید گوشت نداشتیم ولی به روش نیاوردم...اون روز گفت برم گوشت بگیرم و بیارم...

به این بهونه رفت بیرون و منم رو تخت بودم یهو بهم زنگ زد گفت یه خبر بد دارم!تحملش رو داری؟گفتم چی شده؟قلبم داشت میومد تو دهنم...گفت یکی زنگ زده به مامانم گفته بابام مرده راحت شدید!واااااااای داشتم سکته میکردم ....با گریه گفتم از کجا میدونی خبرش درسته؟گقت صبر کن به مامانم بگم بعدا باهات تماس میگیرم...

از ساعت 11 تا 1 نیم الکی بیرون بود و هی خبرای چرت میگفت...اخر وسایل رو اورد و ناهار رو درست کردم و بعدش ناهارشو کوفت کرد و دوباره رفت بیرون گفت برم به داییم زنگ بزنم بگم با عموم تماس بگیره ببینم بابام مرده یا نه؟لباس مشکیش هم برداشت و برد بده خشکشویی...همش فیلم بود واسه اینکه فکرم رو مشغول بکنه!ایشا الله سیاه پوش مادرش بشه...

تا شب بیرون بود و هر سری زنگ زدم پشت خطیش بودم..اخر سر اومد گفت داییم زنگ زده به عموم ولی اونا ناراحت نبودند و انگار چیزی نشده...بعدش میس کال به باباش انداخته بودند تا ببینند گوشی رو خودش جواب میده یا نه؟همه اینا رو الکی میگفت...داشت واسه خرابکاریای روز بعدش با مادر و دوستاش هماهنگ میکرد تا چطوری تمیز تر تیشه به ریشه زندگیش بزنه...از همون 3 شنبه خودش رو رسما بدبخت کرد چون میدونم روزی میرسه به پام میفته و ارزوی یه ثانیه از زندگی با من رو میکشه..مادرشم تحمل بچه بازی و حماقت هاش رو نداره بعد یه مدت جواب سلامشم نمیده..میدونم ارزوی یه بشقاب غذای گرم منو میکشه اما اون موقع من کسی به اسم نوید رو نمیشناسم...

شبش هم ماشین رو به بهونه اینکه فردا مامانم رو میخوام ببرم کارای بانکی رو انجام بده ماشینش رو گرفت و اومدیم خونه...

صبح همون روز از صبح رفت حموم و شیک کرد و منو گذاشت میدون پونک و به زور دستبندم رو گرفت که مثلا واسم سرویسش رو بخره...چون هفته پیش 206 رو فروخته بود و پول تو حسابش بود واسه همین شک نکردم...

تازه بهم 100 تومن پول داد و گفت برو واسه خودت خرید کن...واسه اینکه سرگرم خرید باشم و شک نکنم این نقشه رو کشیده بود...

خلاصه این یه بخشی از خاطرات تلخ اون هفته بود...همون شبی که رفت یه اس ام اس اومد که من حالم خوبه نگرانم نباش فردا وکیلم باهات تماس میگیره این کاری که من کردم به نفع هردومون بود!دزدی و نامردی که کردی به نفع من بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟خاک عالم به سرش

به باباش زنگ زدم اصلا شوک شد...میگفت چرا تو این یکسال با من تماس نگرفتی؟کجا بودی؟چرازودتر خبر ندادی؟

وکیلش بهم زنگ زد و باهام صحبت کرد...گفت دلیلی که واسه طلاق اورده برای منم غیر قابل قبوله اما خودم یقین دارم محبتای شما که هم جای مادرش بودید هم جای زنش و هم جای همه فامیلش به قدری زیاد بوده که نتونسته هضمش کنه...دلیل طلاقشم گفته زنم خیلی بهم گیر میده...چه دلیل مسخره ای...زنت اگه گیر دادن بلد بود که میفهمید چطوری داری کلاه سرش میذاری؟میفهمید 8 ماهه کلاس نمیری و میری پی الواتی...

باباش گفت سوگل هم خوشگلی هم خانواده دار و هم خیلی باهوش و زرنگ عمرت رو واسه پسر دیوونه و بی لیاقت من حروم نکن من مطئنم تا سال دیگه یه زندگی جدید همراه  با خوشبختی رو تجربه میکنی....پسر من حتی از لحاظ جنسی نمیتونه تو رو ساپورت کنه....چه جالب باباشم میدونست پسرش نه بالا داره نه پایین...

باباش با من صحبت کرد و گفت صبر کن بیام ایران همه چی رو درست کنم...به وکیلش زنگ زده بود و گفته بود دست نگه دارید تا من برسم ایران....وکیله گفته بود اوکی و باباهه هم انگار وعده ی پول مول بهش داده بود تا موکلش رو معطل نگه داره...

وکیله به نوید و مادرش گفته بود که بابات زنگ زده و اینطوری گفته نویدم زنگ زده بود به باباش فحش داده بود که چرا فوضولی میکنی؟به تو چه ربطی داره؟سوگل داره حروم میشه میخوام راحتش کنم!جالبه میدونست دارم حروم میشم اما اینقدر اذیتم میکرد و اصلا هوامو نداشت...میدونست دارم عذاب میکشم و این همه به زور ازم پول گرفت...تازه روانی باباشم تهدید کرده بود اگه کاری به کارم داشته باشی خودم رو از پشت بوم میندازم پایین...خاک تو سر احمق و بچش...

خیلی حرفا دارم اما دستم از تایپ کردن درد گرفت...این یکی دو روزه میام و بازم کلی واستون مینویسم...فقط واسم دعا کنید و از خدا بخواید انچنان تقاصی از این عوضیا پس بگیره که تا عمر دارند ارزوی مرگ بکنند...فقط خار و ذلیل بشند...

 

*خانم خوبم الان برات نذر صلوات کردم اگر می تونی به اشتراک بذار تا همه واست نذر کنیم خدا تقاص اون نامرد جلوی چشمای مهربونت ازش بگیره وبه خفت و خواری بیفته همه با هم ۱۰۰۰۰صلوات برای امام زمان جهت گشایش کار خواهر خوبمون سوگول جون سهم هر نفر ۱۰۰صلوات((عاشقتم دوست مهربونم...ممنونم بابت این لطفی که داری در حق من میکنی سوگل عزیزم))

سه شنبه 23 اردیبهشت1393 ساعت: 15:0 توسط:سوگل
خانم خوبم الان برات نذر صلوات کردم اگر می تونی به اشتراک بذار تا همه واست نذر کنیم خدا تقاص اون نامرد جلوی چشمای مهربونت ازش بگیره وبه خفت و خواری بیفته همه با هم ۱۰۰۰۰صلوات برای امام زمان جهت گشایش کار خواهر خوبمون سوگول جون سهم هر نفر ۱۰۰صلوات
 

عاشقتم دوست مهربونم...

 

 

سه شنبه 23 اردیبهشت1393| 16:20 |سوگلی|

دوستای گلممممم ممنونم از همه ابراز محبت و همدردیتون....فقط امیدم بعد خدا و فامیل به دعای شماست چون میدونم بالاخره خدا جواب دعای دوستام رو میده و ارامش رو بهم بر میگردونه....

یه کم از بار کامنت ها کم بشه میام و بقیه داستان رو مینویسم....تا الان همه رو جواب دادم و میترسم کامنتی بی جواب بمونه...

فقط شرمندم از اینکه با این پست و خبرم ناراحتتون کردم...

من زیاد دسترسی به نت ندارم شاید شماره موبایلم رو عمومی واستون گذاشتم اما اونطوری هم با اس ام اس روزی یه عالم شارژ میخوام تا بتونم جواب محبتای تک تک دوستام رو بدم...

احتمالا شماره رو میذارم تا اینطوری در ارتباط باشیم...تو پست بعدی در این مورد صحبت میکنیم عزیزای دلم...

دوستای خشگلم که کامنت خصوصی دادید خیلی خیلی از لطفتون ممنونم...به یکی دو نفر که کامنت خصوصی داده بودند واسه سوال میل فرستادم اگه جواب بدند ممنون میشم...

سه شنبه 23 اردیبهشت1393| 15:35 |سوگلی

سلام دوستای گلم...

بعد از مدت ها اومدم با کلی خبرای بد!خبرایی که شاید تا پارسال یک در صد هم فکرشو نمیکردم تو این وبلاگ واسه دوستام بنویسم اما ناچارا امشب یه کم حالم بهتر شد تا بیام یه خبر به همگی بدم!میدونم صد در صد همه تو شوک میرید چون خودمم با اینکه شاهد این ماجراها بودم ولی هنوز تو شوکم!اما خدارو شکر میکنم کابوس هام تموم شد و آزاد شدم!

من و نوید بالاخره بعد از یه سال زندگی نکبت باری که سر دوربین ها داشتیم از هم جدا شدیم!یه جدایی پر سر و صدا که هنوز سر و صداها کم نشده و شدتش داره گوش خودم رو کر میکنه....

نوشتنش سخته صد بار اومدم بنویسم ولی اشک نذاشت..کی فکرشو میکرد زندگی قشنگی که این همه میومدند میگفتند خوش به حالت چه خوشبختی به اینجاها کشیده بشه؟اما شد...تقصیر من نبود و از همون پارسال با امید خودم رو گول زدم اما دیگه موندن تو زندگیه پر دروغ و پر از حقه داشت روانیم میکرد...

یه سال تموم نوید اومد دستش رو گذاشت رو قران و گفت مادرم مریضه و ام اس گرفته باید واسه خرج آمپولش کمکش کنیم!منم فقط به خاطر ثواب و نیت پاکی که داشتم از همه طلاهام گذشتم...از تبلت و وسایلی که تو وبلاگ واسه حراج گذاشته بودم گذشتم...فقط به خاطر یه دعا....خیلی قشنگ جواب ثواب هام رو گرفتم چون اصلا بیماری وجود نداشت و آقا میلیون ها تومن به دروغ به جیب زد و خرج ........ کرد!

به دروغ واسه عمل مادرش ام وی ام 315 منو که 40 تومن خریده بودم فروخت 30 میلیون و از اون پول حتی یه روسری به من نرسید!

بعدش اومد پرایدش رو به بابام فروخت و 12 میلیون گرفت و گفت به نامت میکنم و ماه ها الکی وعده داد و به نامش نکرد اخر سر هفته پیش به بهونه ی اینکه به ماشین احتیاج دارم و میخوام مادرم رو ببرم بانک ماشین رو از بابام قرض گرفت و دیگه نه ماشین رو دیدم نه خود کثیفش رو!

بعد از اینکه پراید و ام وی ام رو فروخت یه 206 دست دوم خرید و اونم دو هفته پیش فروخت و الکی اومد گفت میخوام 15 اردیبهشت یه ماشین دیگه بخرم و اخر سر ماشین بابام رو بالا کشید....

روز معلم یه دستبند خریده بودم 2میلیون روز اخر گفت بده به مامانم نشون بدم تا سرویسش رو پیدا کنه و واست بخره...اونم برداشت و برد...

تو شوکم نمیدونم یه ادم چطوری میتونه واسه خرج خانوم بازی و اعتیاد حتی از ظرفای جهاز زنش نگذره!

سه شنبه هفته پیش وقتی منو گذاشت میدون پونک با ماشین بابام رفت تا مثلا به کارای مادرش برسه...من اومدم خونه مامانم و تا عصری با هم تماس داشتیم و هر سری به دروغ میگفت فلان جا هستم!عصر هم طبق معمول هر هفته که میگفت عصرای روزای فرد ساعت 5 تا 9 شب کلاس هستم زنگ زد گفت رسیدم کلاس و خداحافظی کردیم!فقط بهش گفتم اومدم خرید چیزی میخوای واست بخرم؟گفت نع بعدا میریم خرید...تف تو ذات دروغگو و کثیفش...

ساعت 9 شب دیدم ازش خبری نیست بهش زنگ زدم دیدم موبایلش خاموشه!داشتم از نگرانی میمردم...ساعت 10 نیم مامانم دید دارم جون میدم بهم گفت ماشینمون رو که برده بیا با آژانس بریم بگردیم ببینیم زبونم لال تصادف نکرده باشه....رفتیم دمه کلاسش دیدیم کلاس نرفته...زنگ زدم استادش گفت 7 ماه بود کلاس نمیومد!مث اینکه پول کلاس که جلسه ای 200 بود رو نداشت....

رفتیم سمت خونه با مامان و بابام...تا وارد خونه شدیم دیدیم دقیقا همه چی زیر و رو هستش!اومده بود ست صوتی و تصویری و رس ی و ر رو که همه شو من سر جهاز خریده بودم رو برداشته بود برده بود +چندین سری وسایل با ارزش دیگه....

کفشا و همه چی وسط سالن ولو بود...رو میز اتاقش همه لباساش ولو بود و جوراب و لباس زیراش رو زمین ولو بود...تمومه میزش رو خالی کرده بود و ساعت های منم برده بود!دقیقا یه صحنه ی خوف آور که من از ترس لال بودم...

رفتیم از همسایه ها سوال پرسیدیم یکیشون گفت امروز ساعت 3 نوید رو با یه اقایی تو کوچه دیدیم!یکی دیگه هم گفت ماشینشون تا نزدیکای 7 تو پارکینگ بود!

بلههههه اقا نوید ساده و پاک ما لیاقت یه زندگی مرتب و شیک رو نداشت!نمیدونم کدوم خراب شده ای رو به این زندگی که همه ارزوش رو داشتند ترجیح داد...حتما به این احمق مامانش وعده ی یه ماشین مدل بالا رو داده بود تا اینطوری تر بزنه به زندگیش!مطمئنم منو به یه ماشین فروخت چون عقده ی ماشین مدل بالا رو داشت!

نمیدونم چه عشقی بالا تر از عشق من بود که اسیرش کرد..فقط میدونم واسش خیلی زیاد بود...

بالاش اوردم با تمام وجود!ادم استفراغ خودش رو دیگه نمیخوره!برای همیشه واسه من مرد....تو این یه هفته پوست انداختم تا تونستم عشقش رو از دلم بیرون کنم...همش با خودم میگفتم چرا با من اینکارو کرد؟اینکه تا روز اخر صبحش بغلم کرده بود و همش باهام شوخی میکرد؟

یه سال تموم اومد از پدرش بد گفت و پیغامای الکی میگفت تا از باباش متنفرم بشم و به باباهه زنگ نزنم و نقشه هاشون لو بره!چون باباش اطلاع کامل داشت از اینکه مادره مریضه یا نه!با کمک و راهنمایی های مادرش خیلی شیک رید به زندگیش...

میدونم...مطمئنم...مث روز واسم روشنه یه روز آش و لاش و پشیمون برمیگرده سمت من..اون موقع همه چیش رو از دست داده حتی خانوادش رو...اما اون روز سوگلی وجود نداره قبولش کنه و مث قبل خامش بشه...میدونم تقاص کاراش رو پس میده چون نیت من خیر بود و نیت اونا کثیف بود....

از خانوادم بگم که همشون کلا بهم ریختند!بابا بزرگم که رو به سکتس!مادر بزرگم فقط کارش گریه هستش!عمه ها و خاله ها فقط میان دورمون و همین طوری اشک میریزند!همه هنگ کردند فقط میگند باورمون نمیشه نوید به این سادگی این کارارو کرده؟اصن بهش نمیومد اینقدر لجن باشه...درست میگند اخه خیلی قشنگ ظاهر سازی میکرد!

این چند روزه یه ثانیه نذاشتند تنها بمونم و فقط کارشون رسیدگی به منه..حالا قدر خانواده ی مهربونم رو میدونم...کسانی که پا به پای من زار زدند و نفرین کردند...کسانی که شب ها که خوابم نمیبرد تا صبح ارومم میکردند....داغونم ولی خدارو شکر میکنم تا بچه ای بیچاره نشد همه چی تموم شد چون اگرم بچه میومد اینقدر لاشی بود که بچه شو نا دیده بگیره و گورش رو گم کنه و بره...ادمی که حتی حاضر باشه زنش رو بفروشه مشخصه رحمی به بچش نخواهد داشت!فقط میتونم بگم نوید خودش رو بدبخت کرد چون بعدا میفهمه چه زن و زندگی رو به فنا داده...واقعا واسش زیاد بودم واسه همین نتونست هضمم کنه...

از بقیه چیزا فعلا نمیتونم صحبتی بکنم تا بعدا بیام کامل وبلاگ رو آپ کنم....حالا این مدت چه خوابایی فک و فامیل واسه من دیدند!یکی تو نخ کارای منه تا چند وقت دیگه برم پیش داییم آلمان زندگی کنم تا دیگه نوید حتی سایه مو نتونه ببینه...فقط میگند کسی که لیاقت یه تک دختر به این خونه داری و تمیزی رو نداره حتی نباید دیگه صداش رو بشنوه!

پسر عمه ها به شدت غیرتی شدند سر دوربین....به شدت مراقب من و مامانم اینا هستند و اصلا نمیذارن آب تو دلمون تکون بخوره...

دیروز سر چرت و پرتای عمه گلی و عروسش بعد از چند روز خنده تو صورتم اومد اونم سر چی؟عمه ی سر خوش من غذا نمیخورد و بهش میگفتیم بیا غذا بخور میگفت نه من نمیذارم از ایران بری میخوام شوهرت بدم!از حالا واسه عروسیت دارم لاغر میکنم!حالا این وسط یه چند نفری یادشون افتاده اقای نصیری یه دختری داره که پسرشون رو میتونه خوشبخت کنه!خیال میکنن بی اشتهاییم واسه اینه که رژیم دارم اما نمیدونند این بغضی که دارم حتی به زور میتونم آب بخورم....

خیال میکنند دیگه سوگل اینقدر جووووون داره کون برداری یه مرد دیگه رو بکنه!عشق یه مرد بی چشم و روی دیگه بشه و از صبح تا شب عینه خدمتکار بهش سرویس بده...همین عتیقه واسه هفتاد و هفت پشتم بسه...میخوام واسه خودم باشم و آزاد باشم....میخوام فقط به فکر عشق و حالم باشم...میخوام به دور از هر غصه ای تنها دغدغم مث دوران قبل عروسیم تیپ و قر و فرم باشه!هنوووز جوونم و 25 سال سنی نیست که واسه یه ادم بی چشم و رو اشک بریزم...

از تمومه دوستانی که این مدت بهم تل زدند عذرخواهی میکنم چون در شرایطی نبودم بتونم صحبت کنم و یه جاهایی هم بودم که ناچارا باید گوشیم رو خاموش میکردم...تل خونه هم که سمتش نمیرم چون کلا رو صدای تل خونه حساسم و بهم میریزم!

ایشا الله در اولین فرصت عنوان و مطالب وبلاگ عوض میشه و نمیخوام از گذشته چیزی باشه تا واسم اون زندگیه مزخرف رو یاد اوری کنه...

در حال جا به جایی هستم و نمیدونم خونه ی جدیدم کدوم منطقه باشه واسه همین نت ندارم و با گوشی کامنت ها رو چک میکنم...الان جایی هستم که خدارو شکر نت دارم واسه همین دارم واسه خودم جلون میدم...کامنت ها خونده میشه اما فکر نمیکنم الان وقت جواب دادنش رو داشته باشم..ایشا الله تو این چند روز کامنت ها رو جواب میدم اگرم وقت نشد فقط تایید میکنم ولی مطمئن باشید نظرای قشنگتون رو میخونم...فقط امشب که شب عیده دعام کنید چون به شدت محتاج دعای تک تکتونم...

*بچه ها تو رو به این شب عزیز همتون باعث و بانی این جدایی رو نفرین کنید تا یه کم آروم بشم...به جونه پدر و مادرم شوخی نکردم واقعیت رو نوشتم چرا فکر میکنید الکی گفتم؟اخه چه ادمه حتی دیووونه ای دلش میاد از جدایی بنویسه اونم به دروغ؟

تو رو خدا همتون با هم نفرین کنید باعث و بانی خراب شدن زندگیم رو!من تا تقاص پس دادن اینارو نبینم آروم نمیشم...بعد یه سال نمیتونم صبر کنم فقط میخوام شاهد تقاص پس دادنشون باشم...حتی دلم نمیاد نوید رو نفرین کنم اما ......

*تو رو خدا اینطوری کامنت نذارید دارم میمیرم از گریه...شماها که غریبه اید اینطوری شدید پس بدونید حال من چیه؟همه خوابند من فقط نشستم دارم زار میزنم....

چند شب پیش شام کباب واسم خریدند به دلم اویزون بود هی میگفتم نوید چی داره میخوره الان؟اخه عاشق کباب بود....به جا شام فقط خفه خون خوردم...

امشبم کتلت به زور بهم دادند بخورم اما نمیتونم...فکر یه ثانیه رهام نمیکنه....روانیم امشب...شب عیده قاط زدم باز...من که همش به اطرافیانم کمک میکردم و مامان بابام همش دعام میکردند این شد روزگارم!فقط موندم اونا چطوری میخوان جواب خدارو بدند؟

دوشنبه 22 اردیبهشت1393| 23:11 |سوگلی|

سلام دوستای گلم...

بعد از یه هفته قسمت شد و تونستم یه سر بیام وبلاگ رو آباد کنم!اینقدر روزا زود میگذره وقتی به خودمون میایم میبینیم یهو 10 روزه گذشته و ما متوجه گذر زمان نشدیم.....

تو هفته ای که گذشت از اول هفته یه کم کسالت داشتم و شنبه صبح رفتم دکتر واسه حساسیتم...معاینه کرد و بهم آمپول داد و چند سری آزمایش هم نوشت!البته حساسیتم با فصل بهار شدت گرفته بود و با امپول التهابش کم شد و اصلا ربطی به آزمایش نداشت اما نوید به دکتر گیر داد واسه کل بدنش آزمایش بنویسید یه چکاپ کلی بشه چون خیلی وقت بود کل بدن رو ازمایش نداده بودم...

همه نوع تستی رو نوشت و بعدش رفتیم امپول گرفتیم و سر صبح نوش جان کردیم و بعدشم وقت ناخن داشتم نوید منو گذاشت پیش شادی و خودش رفت...

تا ساعت 2 اونجا بودم و دختر خالم 200 هزار تومن ازشون طلب داشت چون جنس مرجوع کرده بود و تا شیما منو دید تو رو درواسی موند و پول دختر خالم رو به من داد!منم خیلی ریلکس امانت داری کردم و 50 تومن از رو پولش برداشتم و دو تا لگ خریدم...

نوید ساعت 2 اومد دنبالم و منو گذاشت خونه و خودشم رفت نیم ساعت بعد اومد...دیگه تا شب خونه بودیم و...اینقدر تو این هفته سرم شلوغ بوده یادم نمیاد شام چی خوردیم و بیرون بودیم یا خونه؟خیلی عجیبه...

یکشنبه هم صبح رفتم خونه مامانم ولی به قدری حالم بد بود و حالت تهوع داشتم همین جوری افتاده بودم و مامانم هر کاری کرد بیرونم نرفتم و خونه موندگار شدیم تا نوید ساعت 9 اومد دنبالم و دیگه شام نموندیم و اومدیم خونه...

شبم زود خوابیدم و روز بعدشم حالم همون جوری بود و یه سری موشکولات دیگه هم بهش اضافه شده بود...به جز یکشنبه دیگه خونه مامانم نرفتم و خونه بودم....نوید هر کاری کرد گفت 5 شنبه تنها خونه نمون اما اصلا حالم رو به راه نبود و بازم حالت تهوع داشتم و زیر دلم تیر میکشید....یهنی این علایم داغونم تو حلقتون هیچیم به ادمیزاد نرفته....

کل هفته الکی گذشت و خیر سرم مثلا میخواستم جایی که شادی بهم معرفی کرده بود واسه ارایشگاه برم صحبت کنم!البته صحبتای تلفنی شده و دوست شادی بهم گفت ما یکی رو میخوایم واسه میکاپ بیاد پیشمون!واسه 2 ماه دیگه که بنایی ارایشگاه تموم شد استارت کار رو بزنیم!منم گفتم باید مشورت کنم بعدا خبرشو میدم...حضوری نشد برم صحبت کنم اما خبر تلفنیش رو دادم...

دیگهههه چیز خاصی از هفته پیش یادم نمیاد...دو روزشو که اخر هفته بود عصرش با نوید رفتیم بوستان و بعدشم اریاشهر...شبشم با مامان اینا رفتیم شام بیرون و خدارو شکر خوش گذشت...

5 شنبه شب هم کلی واسه خودم حال کردم و اعمال شب لیله الرغائب رو انجام دادم و 1000 تا صلواتم رو فرستادم و خسبیدم...تا صبحش چه خوابای قشنگی دیدم...همه خوابم در مورد همون 1000 تا صلوات بود انگار بقیه شو ثواب نکرده بودم :)))

دیروز هم طبق معمول هر هفته مامان اینا اومدند خونمون و ناهار هم سبزی پلو با ماهی درست کردم زدیم بر بدن و ساعت 6 هم کارامون رو کردیم رفتیم خونه دختر خالم تا هم امانتیش رو بهش بدم هم بازدید عیدشون رو پس بدیم...شوهرش تو شهر دیگه میره دانشگاه و تدریس میکنه واسه همین دیروز تنها فرصتی بود که شوهرش تهران بود و میتونستیم بریم...

خاله های دیگمم بودند و تا ساعت 9 اونجا بودیم و خیلی خیلی خوش گذشت...خاله بزرگه واسه ویزای امریکاش رفته بود ترکیه و از اونجا واسمون سوغاتی اورده بود و کلی ذوق ملگ شدم....یه مسقطی هایی اورده بود طعمش انار بود ولی توش پر از پسته و بادوم...یهنییییی با روح و روان ادم بازی میکنه این مسقطیه!خیلیییییییییییی دوست داشتم...نسلش رو دارم منقرض میکنم!

بعد از اونجا قرار بود با دختر خالم بریم پارک قیطریه پیاده روی کنیم اما بابام ساز مخالف زد و گفت الان جای پارک نیست!

خلاصه ساعت 9 اومدیم بیرون و از خاله های دیگه جدا شدیم و بابام شام بردمون مرغ سوخاری بهمون داد و بعدشم ساعت 10 نیم برگشتیم خونه...

تا 12 بیدار بودیم و بعدشم رفتیم خسبیدیم...امروزم از صبح نوید بیرون کار داشت و پاشدم چایی شو دم کردم و خودشم رفت حموم و صبحونش رو خورد و رفت بیرون....

منم یه کم استراحت کردم و بعدشم پای تی وی بودم و تا عصری سرگرم بودم و نویدم ساعت 6 اومد خونه و ناهارمون رو خوردیم و بعدشم اومدم روز نوشتم رو بنویسم...البته کار ما از روز نوشت گذشته و داره به هفته نوشت و ماه نوشت میرسه....قول میدم تا یکی دو هفته دیگه زرنگ بشم و تند تند اپ کنم....ببخشید نگرانتون کردم و از همه دوستای مهربونی که با اس ام اس و وایبر و لاین و کامنت جویای حالم بودند ممنونم .... کلی شرمندم کردید دوستای گلممم...این سری کامنت ها رو همه رو خوندم ولی بی جواب تایید کردم ایشا الله این سری جبران میکنم...چون تعدادشون زیاد بود نشد با جواب همه تایید بشند...


دانلود اهنگ وبلاگ (علی فانی)

شنبه 13 اردیبهشت1393| 21:8 |سوگلی|

سلام دوستای گلم...

نمیدونم این یه هفته ای که گذشته رو از کجا شروع کنم؟اصن همچین داغونه این اهنگ جدید وبلاگمم رفتم تو حس حسابی!حتما واسه یکبارم که شده گوش کنید...خدایییییی حرفای دله خودمونه...روزی صد بار همینارو با خودمون تکرار میکنیم اما این به حالت اهنگ خونده و بسیووووور زیباست...من که بی اختیار اشکم میاد وقتی اولش رو گوش میکنم!نداری گدایی به رسواییه من...نداری مریضی به بد حالیه من...نداری غلامی به تنهاییه من!هی وایه من چه قدرررررررر قشنگه

خو تا باز آبغوره نگرفتم بریم سراغه روز نوشت....یکشنبه صبح رفتم حموم و اماده شدم برم خونه مامانم...قرار بود واسه روز مادر برم خونه مامانم آما برنامه برعکس شد و مامانم گفت ناهار همه خونه مامان بزرگت دعوتیم!

رفتم دمه خونه مامانم و با هم رفتیم واسه مامان بزرگم لباس و روسری خریدیم و بعدش بابام اومد دنبالمون و رفتیم خونه مامان بزرگم...

مامانم چون میدونه از جای شلوغ بدم میاد الکی بهم گفت فقط عمه گلزار و گلناز اونجان بیا بریم آما تا رفتم دیدم عمه گلناز و هانی و بعدشم گلزار هستند و ساعت 1 هم زن عموی بزرگم با 3 تا دخترش اومدند!موقع ناهار هم پسر عمم و عموم و بابا....نوه ی گلزار و باربد هم که واسه یه شهر بس هستند اینقدر که شلوغ میکنند...

خلاصه دور هم بودیم و ناهار هم مامان بزرگم با اون پاهای خیک بادش و با دردی که داره طفلک کلی زحمت کشیده بود و باقالی پلو درست کرده بود...

همه چی مرتب و خوب بود یهو سر سفره گلزار گفت یه کم ته دیگ واسه گلی هم بذارید تو راهه داره میاد!همین حرف کافی بود یهو دعوایی بشه خفن بین مهدی و گلزار!

گلی چون عروسی مهدی نرفته و بعدشم هر سری به هانی تیکه انداخته و هر جا هم نشسته گفته از هانی متنفرم دیگه مهدی چشم نداره خواهرشو ببینه....یهو تا فهمید با داد به هانی گفت هانی بکن بریم از اینجا گلیه عن تو راهه!مامان بزرگم گفت شاید هانی دوست داشته باشه بمونه چیکارش داری؟گفت هانی غلط کرده بدون اجازه من جایی بمونه!نمیخوام چشمم به صورت اون گلیه کصافط بیفته حالم ازش بهم میخوره....باربد یهو گفت بابا آب..مهدی داد زد آب و زهر مار هانی زود اماده شید بریم آب بیا خونه بهش بده...

گلزارم از اونجایی که همیشه نخود هر آشه یهو گفت چته مهدی؟حالا چرا شلوغش میکنی؟میخوای بری هرییییی چرا جو سازی میکنی؟بابامم طرفدار مهدی به گلزار گفت حق داره اصن تو چرا دخالت میکنی؟گلزار گفت تو چرا اینقدر دو رو هستی چطور وقتی گلی رو میبینی تحویلش میگیری؟بابام گفت دو رو نیستم!با گلی مشکلی ندارم اما مهدی مشکل داره و حقم با مهدی هست چون گلی تا تونسته از اینا بدگویی کرده و فقط ترررررر زده به حالشون!

دیگه مهدی با یه وضع بدی هانی اینا رو برد و منم زود تو ظرف سالاد و غذا ریختم دادم به هانی تا ببره خونه بخورند گشنه نمونند...

جو خیلی سنگین بود و مامان بزرگم از حرص فشارش رفت بالا و رو به سکته بود...مهدی هم از اون طرف هانی زنگ زد حالش بده و عصبیه....سر گلی همه تر زده شد به حالمون و اخر هم فهمیدیم خونه مونده و نیومده!

تا عصری با دختر عموها صحبت کردیم و دختر عمویی که پارسال عروسیش بود گفت سه تا کوچه فاصلمون هست چرا نمیای خونمون؟گفتم من یاد ندارم شما پا تختیه من اومده باشی به همین دلیل من خونه شما نمیام!گفت خو یادمه بد برخورد کردیم اما حالا که نزدیکیم بیا با هم بریم بدنسازی!

تو دلم گفتم من به گور هفت جد و آبادم میخندم با تو ارتباط داشته باشم...یه سال با هم تو مدرسه همکلاس شدیم پدرمو جلو چشمم اورد بسگی حسودی میکرد!یه خودنویس جدید میخریدم میرفت خونه عموم رو بیچاره میکرد تا واسش عینه همون خودنویس رو بخره...حوصله چشم و هم چشمی بازیاش رو ندارم...

همین الانش با جاریش دشمن خونینه سر چی؟سر اینکه جاری جدیده تو شهرک غرب خونه واسش خریدند واسه این تو پونک!با اینکه هر دو تا 60 متره اما این سر منطقه خونه هاشون با همشون دشمنی داره....

بعد ناهار نشسته بودم داشتم تی وی میدیدیم یهو دیدم پرید به دستم گفت حلقه خشگلی داره جواهره؟گفتم پ ن پ تیتانیومه!از دستم در اورد و اون یکی حلقه ای هم که تو شستم میکنم گفت اینو که داشتی این یکی رو چرا دوباره خریدی؟گفتم اون تنگم شده و ترجیح دادم تو شستم بندازم موشکولیه؟گفت اینو کی خریدی؟گفتم این کادو بوده...خلاصه سرویسم کرد بسگی سوال پرسید و ادرس جایی که خریده شده رو پرسید و بعدشم واسه اینکه کم نیاره گفت منم یه گردنبند خیلی بزرگ دیدم پویا گفته واسم میخره چون خیلی گرونه نشده تا الان بخریم دعا کن تموم نشه دق میکنم از غصه!عجب....

بعدشم کادوهای مامان بزرگم رو باز کردیم و گلناز یه کیف چرم واسش خریده بود و گلزار و گلی نفری 50 داده بودند و زن عموم یه روسری سرمه ای و مامانمم که لباس رو داد و بعدشم روسری رو داد و گفت سوگل خریده!منم با خنده گفتم مامان بزرگ دروغ میگه من کادو نخریدم!

بعد مامانم جر داد که چرا خیت کردی؟گفتم چون بدم میاد الکی پاچه خواری کنم وقتی واسه کسی وقت و پول نذاشتم تا کادو بگیرم چرا باید از صدقه سر شما خودم رو عزیز نشون بدم؟از ظاهر سازی بدم میاد...

ساعت 5 زن عموم اینا رفتند و بعدش بابام رفت هانی اینا رو به زور اورد و تا اونا برسند ما هم اماده شدیم و دو ماشین شدیم و رفتیم پارک پلیس...

این دو تا انچوچک خودشون رو کشتند بسگی شیطونی کردند..همه ماچشون میکردند بسگی توپول و با مزند!داشتم باربد و الیسا رو با الاکلنگ بازی میدادم دو تا زن که رو به روم نشسته بودند گفتند خانوم دو قلو هستند؟گفتم نه 6 ماه فرقشونه!یکیشون گفت خانوم ماشاالله چه جراتی داشتی پشت سر هم بچه اوردی!چرا جلوگیری نکردی؟اه اه اه اه اه حالم از این سواله چندش بهم میخوره!گفتم خانوم به من میاد 2تا توله داشته باشم؟کی میتونه به فاصله 6 ماه بچه بیاره؟یعنی من کوچیکه رو تو 6 ماهگی ترکیدم؟حرفا میزنیا....بعضیا عقلشون تو پایین تنشونه والا بوخودا...

دیگه کمرم خم مونده بود بسگی این باربد پدسگ سنگینه...بلد نبود از وسایل بازی استفاده کنه و باید بلندش میکردیم رو سر سره میذاشتیم...پدرم در اومد!یه کم بازی کرد و بعدشم مث چی پفک و چیپس و یخ در بهشت خوردند و کالری سوخته شده رو نابود کردند رفت...

گلزار و گلناز با هم رفتن خونه گلزار و من و مامان بزرگم و مامانم و هانی اومدیم در مغازه و چند تا جنس میخواستم برداشتم و بعدشم رفتیم خونه مامان بزرگم وقتی نوید اومد بابام رفت مرغ سوخاری و ساندویچ خرید اورد خوردیم و نویدم یه کم مرغ خورد ولی هوسه باقالی پلو ظهر رو کرده بود و منم واسش کنار گذاشته بودم داغ کردم باقالی پلو زد بر بدن و ساعت 11 نیم هم اومدیم خونه و غش کردیم از خستگی...

در مورد کادوی روز زن هم سورپرایز شدم فهلا فقط گلش رو میگم که جلوی داشبورد واسم گذاشته بود و اون اصلیه رو هم بعدا عسکشو میذارم...منم به مامانم کادوی نقدی دادم تا هر چی دوست داره خودش بره بخره...

دوشنبه هم تا عصری خونه بودیم و ناهار هم کرفس خوردیم و عصری هم رفتیم سمت اریاشهر کار داشتیم و بعدشم رفتیم بوستان و ساعت 10 نیم هم رفتیم شام کباب خریدیم و اومدیم خونه زدیم بر بدن...

بعد از شام که خسبیدیم و 3 شنبه هم طبق معمول نوید منو گذاشت سر خیابون تا برم سوار ماشینای پونک و رسالت بشم و برم تهرانپارس...

سر راه با مامانم هفت حوض قرار گذاشتم تا بریم واسه نوید تیشرت بخریم...شب قبلش گیر داده بود به تیپ اسپرت و بهش قول داده بودم چند تا تیشرت توپ واسش بخرم...رفتم 3تا تیشرت خیلی ناناس واسش خریدم و مامانمم 4 تا تیشرت خرید تا حسابی ذوق ملگ بشه و تا اخر تابستون بیمه باشه از لباس تابستونی...

بعد از هفت حوض رفتیم ماهی تازه خریدیم و رفتیم خونه مامانم سبزی پلو درست کرد ولی من گشنم بود و غذای روز قبلشون که خورشت هویج و لوبیا بود خوردم و سیر شدم و کلی هم فحش تپون شدم چون ماهیاش رو دستش باد کرد...

بعد ناهار هم خوابیدم تا ساعت 5 و بعدشم با نوید صحبت کردم و اماده شدیم رفتیم پی الواتی...اول رفتیم مغازه دوست مامانم یه تاپ خریدم پشتش همه بازه و توریه خیلی ناناسه...میخواستم چند رنگ بردارم دیدم دونه ای 35 هزار تومنه مامانم گناه داره یهو 100 خرده ای پیاده بشه..فقط مشکی خریدم و خیلیم ذوقشو داشتم زود بیام خونه بپوشم چون عاشق این مدل های سخسیم...

بعد از اونجا رفتیم فلکه اول مامانم کفش میخواست ولی چیزی نپسندید و ساعت 8 بابام اومد دنبالمون و رفتیم در مغازه...مامان بابام سر یه چیز بیخود بحثشون شد و مامانم سوئیچ رو داد بهم گفت برو بده به بابات و با تاکسی بریم خونه...هر چی بهش گفتم عصبی تر میشه گفت به جهنم منم عصبیم!

خدا قسمت نکنه واقعا اعصاب و روانه ادم بهم میریزه وقتی پدر و مادرش دعوا میکنند...الهی بگردم اون بچه هایی که همش شاهد دعواهای پدر و مادرشونند چی میکشند...من تو تنم میلرزید با اینکه دعوای خیلی ساده ای هم بود ولی من از شدت استرس کهیر زدم وحشتناک!

مامانم خیلی لجبازه تو تاکسی هر چی گفتم بابا قاط میزنه گوش نکرد برگردیم مغازه و به بابام زنگ زدم ما نزدیک خونه ایم گفت مگه تو نگفتی داریم میریم عطاری؟چرا سر از خونه در اوردید؟گفتم دیگههههه مامان گفت!گفتش همین؟همین دیگه؟مامان گفت؟

یهنی قلبم داشت میومد تو دهنم...نمیدونید چه قدر با مامانه لجبازم صحبت کردم بابامم نصیحت کردم تا وقتی بابام اومد خونه شر نشه...خودم اعصاب بحث ندارم حالا این دو تا رو باید اروم میکردم...

بابام وقتی اومد تا دید من خودم حالم بده هیچی نگفت و منت ننه فاطی هم کشید و خیلی ساده با هم اشتی کردند اما من کهیر زده بودم قد پرتقال!

از ترسشون هی بهم عناب و تمرهندی میدادند تا التهاب بدنم کم بشه...نوید که اومد زود شام خوردیم و کارامو کردم بریم خونمون...سر راه هم اهنگ گوش دادیم و رفتیم ابمیوه خوردیم خدارو شکر یه کم ریلکس شدم...

دیروز هم به خاطر اینکه همش باید خوراکیای خنک میخوردم تا سردیم بشه همش بیحال بودم و این فصلم که کلا بی حسم این دو تا مشکل(حساسیت و فصل بهار)دست به دست هم داده تا گشادیم به درجه اخر برسه و همین طوری رو تخت بیفتم...

ساعت 12 بیدار شدم و یه کم تو نت بودم و دیدم اصن نمیتونم رو پای خودم وایستم رفتم رو کاناپه تو وایبر با دوستام صحبت کردیم و واسه ناهار هم نوید زرشک پلو و کباب تابه ای زنگ زد اوردند و ناهار خوردیم و یه کم خوابیدیم و عصری هم کوزت بازی در اوردم و خونه رو جارو زدم و کاور تخت و رو بالشتیا رو باز کردم شستم و دو سری لباس شستم و ظرف شستم و واسه شام هم ماکارونی درست کردم و ساعت 11 شاممون خوردیم و یه کم تو نت بودم و بعدش رفتیم کرم بهم ریختیم و نمیدونم ساعت چند بود بی هوش شدیم...

امروزم قرار بود برم پیش شادی ولی دیشب ساعت 12 زنگ زد و کنسل کرد...صبح 11 بیدار شدم و تی وی دیدم و نت هم اومدم وبگردی کردم و بعدشم ناهار خوردم و با آتی جون صحبت کردم البته قبلشم با پروشات نسناس(لهت میکنم مثلا قرار بود اون ارباب رجوع (مرتیکه)رفت بزنگی؟)و با فریای عزیزم صحبت کردم و یه حال و حولی پرسیدم و خیالم راحت شد که حاله دوستام خوبه...

بعدشم با آتی فک زدم و ساعت 3 هم رفتم یه کم به فکم استراحت دادم و عصری هم تا وقتی که نوید میاد خونه رو تی زدم و گردگیری کردم و لباس شستم و ظرفارو شستم و کلیییییی خونه رو سابیدم فقط موند سرویس بهداشتی که اونم فردا ایشا الله اگه زنده بودم به کوزت بازیم ادامه میدم...

نوید امشب ساعت 10 اومد و شاممون رو که کباب ترکی بود خوردیم و بعد شام هم اومدم روز نوشتم رو بنویسم و بعدش بریم بخوابیم...

امروز عصری دختر خالم زنگ زد دعوتم کرد برم خونشون!گفت خاله فرشته و مامانت دارند میان اینجا بریم پارک قیطریه یه دوری هم بزنیم!گفتم من تا اماده بشم و برسم اونجا شده 7 نیم!تا 8 نیم باید اونجا باشم و بعدش برم تجریش و بیام پونک که نوید میرسه خونه من تا اون موقع خونه باشم!فقط واسه 1 ساعت این همه راه رو بیام؟؟البته نوید گفت برو من میام دنبالت ولی دیدم اصن هیچ رقمه راه نداره برم واسه همین مهمونی امروزمم کنسل کردم...اینم از هفته نوشت ما!

جمعه 5 اردیبهشت1393| 0:10 |سوگلی|

سلام عخشای من...

تو ادامه مطلب عکس 3تا فرش فروشی رو گذاشتم هر کی دوست داشت  تشریف ببره ببینه و بهم خبرشو بده...




ادامــﮧ مطلب
دوشنبه 1 اردیبهشت1393| 13:13 |سوگلی|

سلام عزیزای دلم...

سه شنبه صبح طبق معمول همیشه کارامو کردم و نوید منو گذاشت سر خیابون و رفتم خونه مامانم و نویدم رفت پی کاراش...

ساعت 12 رسیدم خونه مامانم و یه کم از این در اون در فک زدیم و بعدشم بابام اومد و ناهارمون رو خوردیم...بعد ناهار هم غش کردم تا ساعت 5 و با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم و با نوید صحبت کردم...

عصری هم تا فلکه اول با مامانم پیاده روی کردیم و بعدش بابام اومد دنبالمون و رفتیم در مغازه!مامان بزرگمم مث همیشه تو ماشین عموم نشسته بود و بیرون رو تماشا میکرد...

تا ساعت 9 در مغازه بودیم و بعدش رفتیم در خونه مامان بزرگم بهمون کوفته داد و اومدیم خونه...ظهرم 3 تا کوفته داده بود و واسه نویدم دو تا کنار گذاشتم چون خیلی کوفته دوست داره آما تا خورد گفت دوست ندارم کوفته های تو رو خوشم میاد!دلیلشم این بود مامان بزرگم به گفته ی خودش یادش رفته بود ادویه و رب بزنه به خاطر همین یه کمی بی مزه شده بود و فقط بوی سبزی میداد...

نوید ساعت 9 نیم اومد خونه و شاممون رو که همون کوفته با جوجه کباب بود خوردیم و زود هم اماده شدم و به نوید گفتم بریم خونه چون گرمم بود و میخواستم بیام خونه با لباس باز واسه خودم رژه برم...تا هوا گرم میشه فقط عشقه خونه رو دارم که راحت ولو بشم با هر لباسیکه عخشم میکشه...

چهارشنبه هم تا شب خونه بودیم و زهرا اس ام اس داده بود شب خونه مستاجر بابای نوید بریم عید دیدنی!زیاد باهاشون حال نمیکنم به خاطر اینکه یه سری وسایل رو قبل عید که واسه فروش گذاشته بودم اینا اومدند و گفتند ما میخوایم!یه عالمه بلور و ظرف چینی که 2 تا سرویس کامل بود +پرده ی نو نو که واسه اتاق بود+کتابخونه نوید+یه سری ملحفه های نو و سجاده+3تا فرش و کلییییییی چیز میز رو اومدند برداشتند و دو روز بعدش زنش اومد 200 تومن دمه در داد!گفتم اینا واسه کدوم وسایل هست؟خیلییییییی ریلکس گفت واسه همش!گفتم اشتباه حساب کردید فقط یه کتابخونش 150 بود روی هم نزدیک 800 تومن وسیله برداشتید!حالا سمساری اومده بود همه رو ازم بخره این ردش کرد و گفت من میخوام همش رو!

حالا دو روز مونده به عید زد زیر همه چیز و گفت من پول ندارم و ورشکست شدم و فلان!گفتم من متاسفم از اینکه پولتون رو خوردند اما من واقعا از سر بی خیالی وسایلم رو نذاشتم واسه فروش واسه ریال به ریالش برنامه دارم و قراره وسایل جدید بیارند و من روی این پول حساب کردم!

دیدم میخواد فس فس کنه و نهایتا همه رو 250 برداره منم اعصابه سر و کله و چک و چونه ندارم به بابام گفتم بابام گفت مگه من دزدی کردم و واست جهیزیه خریدم؟غلط میکنه سرویس چینی که 500 پولشو دادم میخواد بزنه تو رگ!شب همه رو میام میبرم پول نقد بهت میدم...

شب خیلییییی شیک بابام اومد وسایلم رو ازشون گرفت و پول نقد داد دستم و خلاص!خیال کردند ادم وقتی جنس دست دوم میفروشه باید مفت بده بره...کتابخونه ای که یه ساله خریداری شده میخواد 50 تومن پولش رو بده!اخر سر کتابخونه رو پس نداد و گفت میخوام و به زور ازش 100 هزار گرفتم و بهشم تاکید کردم پول دستش اومد باید بقیه شو بده!

این قدر بی چشم و رو هستش کلیییییییی وسایل نو و مجانی بهش داده بودم ولی خیلی ریلکس منکر همش شد و میخواست بزنه تو سر مال!تا دید بابام اومده سرویس چینی ها رو ببره از لجش تموم اون رو تختی و ملحفه و سجاده و پرده ای که مجانی بهش داده بود رو پس داد!به یه ورم...

وقتی اومد گفت شوهرم ورشکست شده و نصف مغازه رو گذاشتیم واسه فروش و تمومه خونه هامون هم فروختیم منم از سر دلسوزی چون میخواست واسه واسه دخترش خواستگار بیاد و روش نمیشد راشون بده خونشون یه سری وسایل دادم تا دستی به سر و گوش خونه بکشه آما دیدم در کمال پررویی برگشته به من میگه مگه به سمسار میخواستی چه قدر بفروشی؟؟؟

یه کناره مجانی بهش دادم از لجش اومده میگه آتیش سیگار روی فرش ریختید؟گفتم این کناره اول عروسیم فقط چند ماه استفاده شده کجا سیگار روش ریخته شده؟ایراد روی جنس مجانی میذارند مث ریگگگگگ!

خلاصه بسیوووور از کار بابام خوشم اومد تا به قول معروف کسی فکر نکنه میتونه با زرنگی در ما بماله و بره به ریشمونم بخنده...

حالا زهرا گیر داده بود بریم خونشون!منم دیدم اگه بگم نع فک میکنند دارم کلاس میذارم واسه همین قبول کردم و واسه ساعت 10 اماده شدیم تا بریم خونه همسایه طبقه 2...

البته قبلش نوید ویار سالاد الویه کرده بود و رفت سیب زمینی و کالباس خرید و منم تخم مرغ و نخود فرنگی و سیب زمینی رو گذاشتم بپره و مرغ هم آب پز کردم تا وقتی برگشتم مواد رو خرد کنم و شامش رو بدم...

تا ساعت 11 نیم اونجا بود و دیگه تا اومدیم شام رو درست کردیم و خوردیم شد ساعت 1....بعدشم تو نت بودیم و ساعت 3 هم خسبیدیم...

5 شنبه هم خونه بودیم و واسه ناهار هم سالاد الویه داشتیم و خیالم از غذا راحت بود...نمیدونم شما به تقویم نجومی سر و کار دارید یا نه؟من روزای قمر در عقرب رو به سال شمسی میبینم و دقیقا همون روزها از انجام بعضی از کارا دوری میکنم!خیلی خیلی مهمه بدونیم زمان قمر در عقرب کی هستش تا در اون چند روز مثلا معامله ای انجام ندیم یا عقد و عروسی نکنیم یا واسه بارداری اقدام نکنیم و خلاصه شروع به کار مهمی نکنیم!

منم تحت تاثیر این روزها که به شدت انرژی منفی زیادی داره 5 شنبه از صبح دپ بودم و فقط زار میزدم...نویدم عصری رفت بیرون و منم خونه تنها بودم و واسه خودم دیوونه بازی راه انداخته بودم...احساس خفگی و بغض شدید داشتم و نمیدونم از شدت گریه کی خوابم برد؟فقط نوید ساعت 8 نیم زنگ زد و بیدارم کرد...گفت دارم میام چیزی نمیخوای؟گفتم نع واسه شام چی میخوای؟گفت هر چی خانومم دلش میخواد!هر چی قربون صدقه میرفت و صحبت میکرد اصن نمیتونستم آروم بشم همین طوری معمولی تی وی هم میدیدم از چشام اشک میومدم!

بعد تل زود پاشدم واسه شام کوکو سبزی درست کردم و وقتی نوید اومد شاممون رو خوردیم و بعدشم پیشنهادای بی شرمانه بهم داد آما در کمال تعجب با مخالفت رو به رو شد!یهنی ببینین افسردگی در چه حد بود خوده نوید گرخید از جوابم...

شب هم زود خوابیدم و دقیقا ساعت2 خرده ای صبح 29 فروردین قمر در عقرب تموم شد و منم از جمعه صبح خیلییییییی آروم و خوب بودم...من نمیدونم انرژی های منفی چرا اینقدر روی من تاثیر میذاره؟حس ششم خیلی قوی دارم نمیدونم از اونه یا نع؟چون خیلی چیزا قبل از اینکه پیش بیاد من احساسشو دارم حس میکنم دلیلش همین باشه...

حالا سه شب هم بود پشت سر هم من و نوید خواب میدیدم...چند شب قبل نوید خواب دیده بود من دو تا پسر دوقلو زاییدم و حال هر 3تامونم خوب بود و همه چی هم ردیف بود....همش ازم میپرسید شیطون حامله ای؟گفتم دو روز نیست پ ری تموم شد اخه یه چیزی بگو با عقل جور در بیاد!

شب بعدش خواب دیدم تو اتاق خوابمون هستم مهمون هم واسم اومد(حالا اون مهمون خیلی خاص بودا همتونم میدونید کی بود)بعد من داشتم خودم رو مرتب میکردم یهو از سر سینه هام یه گوله موی مشکی اومد بیرون و بعدشم کلی شیررررر!شیر به قدری زیاد بود که همین طوری داشت میریخت و حتی روی اون مهمونمم ریخت!یهنی در این حد...

بعدش اون روز اومدم کامنت ها رو بخونم دیدم شیلا جونم همون شب خواب دیده من حامله ام و بچمم پسره...

دوباره مامانمم خواب بچه دیده بود و اصن نمیدونم تصمیم نگرفته این بچه کجاست که به خواب همه میاد!به یکی که تعبیر خواب میکنه خوابم رو گفتم و اونم گفت اون موی مشکی که از سینه هات اومده بیرون همون موی نوزادته!عجیبهههه خیلی چون اصن بهشم فکر نمیکردیما...بعدشم میگفت تعبیر نوزاد پسر یعنی در واقعیت نوزاده دختر خدا بهتون میده...

خلاصههه اینم از خواب ما...دیروز که جمعه بود ساعت 11 بیدار شدم و میخواستم قیمه ریزه درست کنم آما نوید هوس آبگوشت کرده بود...رفت گوشت آبگوشتی خرید و اورد داد درست کنم و خودشم رفت تو صف نونوایی...

منم خونه رو جارو زدم و تی و گردگیری هم کردم و ساعت 1 هم ناهارم رو بار گذاشتم و تا ساعت 2 نیم که مامان اینا برسند کلی کار کردم...نویدم یه ساعت تو صف نون سنگک بود و بالاخره قبل مامان اینا رسید...

مامان اینا وقتی اومدند دیدند بساط ذوق ملگی رو ردیف کردند!واسمون یه عالم میوه خریده بودند و واسه نویدم خرت و پرت و واسه منم دو تا مانتو که پشتش گیپوره و خیلیییییی جیجره!یه آبی کاربنی یکی هم مشکی....یه شلوار جین جذب و خیلیییییی سسکی هم مامانم خریده بود که تا پوشیدم گفتم خیلی چسبونه نمیخوام نوید و مامانم گفتند جذب مدههههه دیوونه اینقدر لباسای آزاد نپوش!منم تسلیم شد و تو ائینه دیدم خدایی شلوار جذب خیلی خشگله...منم که پاهام لاغره و از شانسم شلوار هر چی بپوشم اندازه ام میشه!از این لحاظ خر شانسی اوردم...

جالبه مامانم واسه خودش ست منو درست میکنه!مثلا مانتو کاربنی خریده میگه با اون کفش آبیه و شلوار جین خیلی شیک میشه تیپ آبی بزن!گفتم مامان اینقدر منو خجالت ندید من دوزار ندارم واسه روز مادر کادو بخرم شرمنده میشماااااا!گفت غلط میکنی واسم کادو بخری من همه چی دارم الکی پول هدر نده!اخیییییییییی عسیسم کلی خجالتم دادند...خدا الهی سایه هیچ پدر و مادری رو از سر بچه هاشون کم نکنه...آمین

بعد مراسم خر کیف شدن ناهارمون رو زدیم بر بدن و بعدشم بابام خوابید تا ساعت 6 و منم نیم ساعت چشام گرم شد اما با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم...

تا بیدار شدم واسشون بستنی و فالوده اوردم خوردند و میوه ها پوست گرفته بودم و اماده روی میز بود و خیالم از بابت میوه راحت بود هر کی میوه میخواست راحت و آسوده میوه شو میزد تو رگ...

ساعت 7 هم اماده شدیم رفتیم بوستان نوید کار داشت و منم ساعت مامانم رو که شیشه اش شکسته بود و واسه تعمیر داده بودم تحویل گرفتم و یه شیشه چسکی انداخته میگه 40 هزار تومن!یهنی دزد بازاریه ها...ساعت خودمم مث واسه مامانم شده بود دادم درست کنه اما بهش تاکید کردم زیاد بشه اصن نمیام ببرما!تهدیدش کردم اما با خنده گفت خانوم شما  دیگه چرا ماشا الله توپ تکونتون نمیده از مایه داری!تو دله خودم گفتم از وزن زیادمونه که کسی نمیتونه تکونمون بده ما بیشتر خ*** داریم تا مایه دار!راسته میگند بیرونمون مردم رو میسوزونه تومون خودمون رو...حکایت ماس!پارسال چند سری ازش ساعت خریدیم حالا فکر میکنه مثلا سهام دار دوقوز ابادیم!نمیدونه شیپیش تو جیبمون هلیکوپتری میزنه!

تا ساعت 9 بوستان بودیم و بعدشم اومدیم از دمه خونه سیب زمینی خریدیم و از داروخانه قرص ضد حساسیتم رو هم خریدم و از سوپریمون روغن و نوشابه هم خریدم و اومدیم خونه...واسه شام کتلت درست کردم و بعدشم برنجمم دم کردم و سالاد کاهو هم ننه فاطی درست کرد و یه ظرف هم سالاد الویه گذاشتم سر سفره هر کی دوست داشت بزنه بر بدن...

مامان اینا تا 11 پیشمون بودند و بعدشم حاضر شدند رفتند خونشون...ما هم تا 1 پای نت بودیم و بعدشم رفتیم بخسبیم که......!(این قسمت به دلیل شرم و حیای نویسنده(جون عمش)سانسور میگردد)

امروز تا ساعت 12 مث جنازه افتاده بودم و اصن تکون نمیخوردم!تا بیدار شدم دیدم نوید داره میره کرفس بخره تا واسه ناهار خورشت درست کنم...منم از فرصت استفاده کردم و نیم ساعتی که رفت خرید باز کپیدم و عخش کردم...

این زهرای جونین مرگ شده مگه میذاره راحت بخوابم؟از صبح یکریز تو حیاط خلوت وایمیسته پای تل غیبت میکنه و فک میزنه...سوژه امروزشون زن داداشش بود و چیا پشت سرش میگفت....ای لال بشی هیییییییی....

نوید که اومد خورشت کرفس رو درست کردم و برنج هم دم کردم و بعدشم مث خانمای خونه دار نشستم دو ساعت تموم از این سبزیای لای روزنامه پاک کردم اونم کجا؟دم پنجره با هوای بهاری...به به..یه بوی ریحونی تو اتاق پیچیده بود آدم عخش میکرد...

ساعت 3 نیم ناهارمون رو خوردیم و بعدشم اومدیم تو نت و عصری هم یه ساعت خوابیدیم و بعدش نوید نشست پای کارش و منم جانفشانی کردم و یه تیکه پارچه نویی که خیلی هم خشگل بود رو اتو کردم و توی یه جعبه کادویی گذاشتم تا به مادر جانش تقدیم کند...دلم نمیخواد دغدغه ای داشته باشه و غصه بخوره...بچم پارسال خیلی لاغر شده بود امسال از همون توی عید هم از لحاظ روحی هم غذایی بهش حسابی رسیدم تا هزار ماشا الله داره مث قبل میشه....هر غذایی هوس میکنه درست میکنم تا با اشتیاق بخوره و کنار غذاشم سیر و پیاز میذارم تا حسابی با اشتها بخوره و من عخش کنم...البته این پیاز خوردنا حس بوقی رو تشدید میکنه ها اما ما دم به تله نمیدیم!والا بوخودا...اخه پسلم لاغر میشه دوست دارم تپل باشه بچم...

شب هم یه سری ظرف توی ماشین ریختم و یه سری هم با دست شستم و بعدشم گوشت کوبیده و الویه اوردم با سالاد بزنه بر بدن یه کمی هم غذای ظهر رو اوردم آما نوید الویه شو با هیچی عوض نمیکنه و اصن نخورد خورشت کرفس رو!

بعد شام هم نشست پای تی وی و فیلم سینمایی دید و منم اومدم وبلاگ رو اپ کنم...

*شرمنده فرصت نشد کامنت ها رو جواب بدم ولی همشون رو خوندم...قول میدم با جواب زود تایید کنم...

                           

دوستای گلم خانومای خشگلم مامانای مهربونم روزتون مبارک ایشا الله همه دوستای گلی که دوست دارند مامان بشند تا سال دیگه به آرزوشون برسند و همگی روز به این زیبایی رو با هم جشن بگیریم...

منم امروز یه نذر کردم که دعا کنید تا سال دیگه همه چی اوکی بشه و حاجتم رو بگیرم...نذر کردم سال دیگه که حاجتم رو گرفتم یه مولودی به نیت حضرت فاطمه بگیرم و همه ی دوستای وبلاگی رو که میشناسم واسه مولودی دعوت کنم تا ایشا الله دوستامم همشون با دست پر از خونه ی ما برگردند خونشون...ایشا الله هممون حاجت روا بشیم امسال...


تقدیم به همه ی خانوما و دختر خانوما و مامانای مهربون:

این ویژگی توست که محشر باشی....

تا یک سر و گردن ز همه سر باشی....

این خواسته ی خداست دست تو که نیست....

تا فرشته ای بنام مادر باشی...


پریسا دنیای شکلک ها   www.sheklakveblag.blogfa.com/


یکشنبه 31 فروردین1393| 2:6 |سوگلی|

سلام دوستای خشجلم...

شنبه بعد از اینکه روز نوشتم رو نوشتم نوید رو فرستادم رفت اداره برق و بعدشم زنگ زدم ببینم چه خبری میده یهو دیدم یه مرد گوشی رو برداشت!هی میگفتم نوید اونم میگفت بفرمایید...اومدم لهش کنم دیدم خیلی محترمانه میگه خانوم صاحب گوشی الان بانک بودند گوشی شون رو جلوی باجه جا گذاشتند!یهنی این حافظه ی نوید تو فرق سرم...

یه ربع بعد خودش زنگ زد و گفت عجله داشتم رفتم بانک سامان جلوی باجه گوشیم جا موند...چه قدر هم پرسنل بانک سامان و بانک پارسیان برخوردشون خوبه آدم عشق میکنه وقتی ازشون سوال میکنه....شمرده و آروم و با لحن مهربون جواب میدند...البته بانک پاسارگاد هم برخودشون بدک نیست!کلا بانک های خصوصی خیلی سرویس دهی عالی دارند...

خلاصه تا عصری تنها بودم و چرت هم زدم تا نوید اومد و چون دیر گوشت اورد مجبور شدیم ناهار تن ماهی و چیپس بزنیم بر بدن...

البته یه کم ساندویچ از شب قبل مونده بود من اونو زدم بر بدن آما نوید که عاشق تن ماهیه اصلا ساندویچ نخورد...

بعد از ناهار هم رفتیم رو تخت و کرم ریختیم و بعدشم خسبیدیم...نوید زودتر بیدار شد رفت یه دوش گرفت و منم وقتی بیدار شدم رفتم واسه شام لوبیا پلو درست کردم و اشپزخونه رو تمیز کردم و بعدشم شام خوردیم...

اومدم وسایل شام رو از تو سالن بذارم تو اشپزخونه یهو شیشه آب از دستم افتاد روی شیشه میز جلوی اشپزخونه و ریز ریز شد بسگیییییی محکم خورد!شانس اوردم خود شیشه میز نشکست مگرنه 100 تومن پیاده بودیم...

تا شیشه آب شکست نوید گفت چی شد؟گفتم هیچی عزیزم قضا و بلا بود..گفتم خودت شکستی قضا و بلا بود من میشکستم جیغت رو هوا بود که بی شرف مگه کوری جلو پات رو نمیبینی؟اینقدر با مزه ادای منو در اورد که غش کرده بودم از دستش...

دیگه بعد شکستن شیشه نشد برم تو اشپزخونه ترسیدم پاهام بریده بشه...نوید رفت جارو رو اورد ساعت 12 شب جلوی اشپزخونه رو یه جاروی توپ کردم ولی بازم احساس میکردم زیر مبلا کلی خرده شیشه پخش و پلا شده...

سفره رو که جمع کردم رفتیم تو نت و تا ساعت 3 هم بیدار بودیم و بعدشم خسبیدیمsmile emoticon kolobok...

دیروز ساعت 9 بیدار شدم و بزک دوزکم رو کردم و وقتی نوید از حموم اومد بیرون کاراشو کرد و من رو گذاشت سر خیابون تا برم تهرانپارس و خودشم رفت دنباله کاراش...

دیروز تیپ فیروزه ای زده بودم و یه شال مشکی یدک هم همراه خودم برده بودم چون احساس خفگی داشت بهم دست میداد!فکر میکردم چون رنگ شالم روشنه همه دارند منو میبینند!یه توهم داغونی زده بودم...فقط خدا خدا میکردم برسم خونه و شالم رو به مامانم پس بدم چون من آدمه رنگی پوشی نخواهم شدsmile emoticon kolobok!

ساعت 11 نیم رسیدم دمه خونه مامان و واسش پفک و کلوچه خریدم و رفتم خونشون..لوبیا پلو هم واسشون برده بودم آما دیدم واسه ناهار خورشت کرفس درست کرده...

تا بابام بیاد با پفک و هله هوله و میوه خودم رو سیر کردم و بعدشم خوابم برد تا وقتی بابام رسیدsmile emoticon kolobok....چون به لبنیات حساسیت دارم صبحونه نمیتونم بخورم و ساعت 12  1 نهایتا باید یه غذایی باشه تا بخورم مگرنه ضعف میکنم...

ناهارمون رو زدیم بر بدن و بعدشم مامانم سبزی قورمه و پلو و باقالی و لوبیایی که بابام واسه خونه خریده بود رو بسته کردی و تازه ناله هم میکرد ای وای خسته شدم!گفتم قربونت برم اینقدر کار میکنی داغون نشی!اخه نشستی وسط سالن چهار تا سبزی تو کیسه فریزر میریزی خسته میشی؟گفت خودت الان حال داری این کارارو بکنی و واسه تابستون فریزرت رو پر کنی؟دیدم انصافا من یه بستشم حوصله ندارم واسه همین به جای انتقاد خفهههه شدم تا با روحیه به کارش ادامه بدهsmile emoticon kolobok...

تا ساعت 5 بی هوش افتادم چون شب قبلش دیر خوابیده بودم و همین طوری منگ بودم...بعدش با صدای مامانم بیدار شدم که داره غر میزنه پاشو بریم بیرون حوصلم سر رفت...

بیدار شدم کارامو کردم و شال مشکی هم انداختم و با یه روحیه خوف رفتیم بیرون...خانوم عینک افتابیش رو تو روسری فروشی جا گذاشته بود و دو ساعت رفتیم در مغازه وایستادیم تا خلوت شد و مامانم عینکش رو گرفت و بعدشم بابام اومد دنبالمون و رفتیم در مغازه نشستیم...

مامان بزرگمم تو ماشین بود و یه ساعتی تو ماشین بودیم تا بابام اومد من رو رسوند خیابون بهشتی تا نوید بیاد منو برداره بریم خونه...بازم خونه همسایه مون دعوت بودیم و ساعت 10 همگی باید میرفتیم خونشون...

نوید اومد دنبالم و بابام منو تحویل داد و خودشون برگشتند تهرانپارس...من و نویدم اومدیم خونه شاممون رو که مامانم داده بود(همون خورشت کرفس)خوردیم و بعدشم آماده شدیم رفتیم خونه زهرا...

وای قبل رفتن چه قدر سر قراری که با نوید گذاشته بودم خندیدیم...اخه زهرا خیلی دله هستش و هر سال وقتی میاد خونمون تا همه میوه ها و اجیل ها رو نخوره نمیره!این سری به نوید گفتم رفتیم خونشون هر چی جلوت بود بخور ببین خوبه آدم به اقتصاد خانوادشون ضرر بزنه؟تاکید کردم همه میوه هات هم بخور نویدم گفت پدرشون رو در میارم...

وای وقتی وارد خونشون شدیم چشمم به نوید میفتاد نمیتونستم خودم رو کنترل کنم و ریسه میرفتم...اخرشم نه من نه نوید نتونستیم دله بازی در بیاریم...خدایی تو خونمون نیست اینکارا!

من که دو تا پسته خوردم اونم با اصرار زهرا و نویدم یه خیار!بعدشم گفت چرا میوه نمیخوری؟یه پرتقال پوست گرفتم نصفش رو دادم نوید خورد نصف دیگشم خودم!من نمیدونم چرا بعضیا تو مهمونی خودشون رو خفه میکنند؟جدا فازشون چیه؟نخورده بازی؟زرنگی؟گشنگی؟smile emoticon kolobok

مثلا زهرا تو خونه همسایه های دیگه و خونه ی ما هی میوه پوست میگرفت و به پسر و دختر و شوهرش میگفت بیاید بخورید!انگار مسابقه بود...اخرای مهمونی جلوشون پر از پوست میوه و اجیل....من بمیرم اینطوری نمیکنم که وقتی از خونه کسی رفتم بیرون بگند چه قدر نخوردس...لا مصب کاه از خودت نیست کاهدون که از خودته!smile emoticon kolobok

تا 11 خونه زهرا بودیم و بعدشم با بقیه همسایه بلند شدیم اومدیم بیرون و سر یه سوتی شوهره زهرا چه قدر مسخرش کردیم!ایفون طبقه دومی قطع شده بود و شوهر زهرا چون کارای فنی میکنه داشت واسش توضیح میداد چیکار کنه تا ایفونش درست بشه...هی میگفت آیفون یه خار داره اون خارشو باید بگیری فلان بکنی!یهو گفتم آقا مصطفی اون خار آیفون رو به من نشان بده موخوام ببینم چه دوشواری داره که صداش در نمیاد؟موشکولش چیه؟

یهو دیدم همه ترکیدند از خنده...از خجالتش صداش در نیومد...موقع خداحافظی هم نوید گوشیش رو جا گذاشته بود و یهو مصطفی گفت واسه گوشیت یه کیف بخر ببند به کمربندت!گفتم نع خوب نیست..مصطفی گفت چیه از مری میفته؟گفتم نه اگه اون بشه تازه میشه مث شما فقط میترسم نتونه اولاد دار بشه!باید قبلش یه ازمایش بده به همه ثابت بشه مرده بعد اگه خواست از این کیفا ببنده عقیمم شد مهم نیستsmile emoticon kolobok...زهرا اینا غش کرده بودند و میگفتند فقط تو از پس اینا بر میای بسگی روشون زیاده!

خلاصه تا 11 خونه به قول قدیمیا همساده مون بودیم و بعدشم اومدیم یه کم وبگردی کردیم و ساعت 12 هم خوابیدیم...

امروزم ساعت 11 بیدار شدم و دیدم نوید داره اتاقش رو تمیز میکنه...یکی دو ساعت مشغول بود و بعدشم اماده شد بره ماهی و سبزی تازه بخره بیاره واسش سبزی پلو با ماهی درست کنم...

ساعت 2 برگشت و منم یه سبزی پلو با ماهی توپ درست کردم و چه بویی پیچید تو خونه!سبزیش پر از سیر بود و ادویه به ماهی هم زدم و وقتی داشت سرخ میشد از بوی غذا داشتم غش میکردم...بسیووووووور عالی شده بود و جاتون خالی با سیر ترشی عجیب فاز داد...

بعد از ناهار هم یه ساعت رفتم چرت زدم و وقتیم که بیدار شدم حبوبات گذاشتم اماده شد تا واسه شب آش رشته درست کنم..خیلی وقت بود هوس آش رشته کرده بودم و امروز نوید رو فرستادم سبزی تازه خرید و باهاش آش رشته ننه سوگل درست کردم...

وقتی نوید از حموم اومد بهش گفتم میخوای حلوا هم درست کنم؟گفت اره عالیهههه گفتم زعفرون نداریم گفت میرم میخرم...

خلاصه امروز کوزت بازی رو به اوج رسوندم و تا 11 شب تو اشپزخونه همه غلطی کردم!کلی ظرف شستم...اش رشته درست کردم و کلی پیاز داغ و سیب داغ و نعناع داغ اماده کردم...

بعدش ارد سفید تفت دادم و الک کردم و با گلاب توپی که از کاشون اورده بودم شربت گلاب درست کردم و توی حلوا ریختم و با هل و زعفرون بوی توپی گرفت...حدود 6 تا ظرف بزرگ شد و تزئینشم کلی طول کشیدsmile emoticon kolobok...

بعدشم سبزی ها رو بسته بندی کردم و گوشت چرخکرده و گوشت خورشتی هم بسته کردم و فریز کردم و ساعت 11 هم اش رو ریختم تو ظرف و نشستیم اش رشته زدیم بر بدن و خستگیم در رفت حسابی...

شام که تموم شد اشپزخونه رو تمیز کردم و ظرفایی که شسته بودم جا به جا کردم و بعدش اومدم جواب کامنت ها رو دادم و الانم اومدم وبلاگ رو آپ کنم...

....................................................................................................

*لطف بسيار بزرگى در حق خودمان ميكنيم ،رها كردن ادم هايي كه روحمان را مسموم ميكنند...


**عکسای خعلییییییی خوشمزه در ادامه ی مطلب :)




ادامــﮧ مطلب
سه شنبه 26 فروردین1393| 1:40 |سوگلی|

سلام عسیسای دلم...

میدونم خیلی دیر اومدم آما بوخودا تقصیر من نبود!تو این هفته به قدری سرم شلوغ بود که اصن فرصت نشد بیام حتی دو کلمه بنویسم و برم...یهنی سولاخ شدم بسگی مهمون اومد و پذیرایی کردم...

روز تفلدم مامانم زنگ زد و گفت هانی میخواد بیاد خونتون گفته میخوام بیام دیدنه سوگل و عصری هم بریم بوستان!نمیدونست تولدمه مث اینکه...

دیگه دست به کار شدم و از ساعت 1 تا 6 مشغوله تمیز کاری و سابیدنه خونه شدم و نوید هم برنامش از شب قبل این بود که بره کیکم رو خودش انتخاب بکنه و بخره بیاره...

از صبح بیرون بود و وقتی فهمید هانی میاد گفت خو تو که داری زحمت میکشی و شب هم مامان بزرگت با بابات و عموت میاد خونمون خوب یهو عمه هات هم دعوت کن!منم دیدم درست میگه چون یکبار خونه گلزار و یکبارم خونه عمه گلناز شام و ناهار بودیم و باید پس میدادم!

تل خونه که به کلی قطع بود و مامانم همشون رو از طرف من دعوت کرد...از روز تولدم هیچی نفهمیدم فقط کار و حمالی کردم...یه اخلاقه داغونی که دارم اینههههه که حتما باید کارامو حتی آشپزیم رو خودم انجام بدم!احساس میکنم هیچ کس به جز خودم نمیتونه یه کاری رو تمیز انجام بده!میدونم مشنگم اما این جور مواقع خودم رو هلاک میکنم...به مامانم فقط دو تا خیار دادم تا روی سالاد رو تزئین کنه!همین بود کمکی که خواستم...

وقتی کار خونه تموم شد رفتم یه دوش گرفتم و اومدم کارام رو کردم و چسان فسانمم کردم و داشتم سشوار میکشیدم دیدم یه ادم کوچولوی توپول پشت سره منه!

یهو دیدم باربد اومده تو خونه و نوید از راه رسیده در رو روشون باز کرده!اخه هر چی زنگ زده بودند از صدای سشوار نفهمیده بودم...

یهنی چلوندمش بسگی بامزه شده بود..لباس مردونه پوشیده بود و همین طوری رو سرامیکا قل میخورد پدسگ...از عید به اینور ماشا الله چاق تر شده بود و دلم ضعف رفت وقتی دیدمش....

بعدش رفتم با هانی و مامانم سلام احوالپرسی کردم و بعدشم ازشون پذیرایی کردم و ساعت 7 هم شامم رو درست کردم...

واسه شام خورشت قیمه بادمجون درست کردم و سوپ جو با شیر و شنیسل و فیله هم واسه کنار غذا درست کردم و سالاد و ماست هم ردیف کردم و خلاص....

نوید کلی خجالت داده بود و خریدامو انجام داده بود و یه کیک مخصوص امسال واسم خریداری شد و فرستاده شد!از شخصی که حتی فکرشو نمیکردم...سورپرایز قشنگی بود و اون شخص احتمالا خیلی به خودش فشار اورده بود تا پیام تبریک هم واسم فرستاده بود...نوید کلی حال کرد و خیلی از سلیقه ی اون شخص هم تعریف کرد...اون شخص رو خیلیاتون میشناسید و اینجا نمیشه اسمش رو آورد...

یه چیزی که خیلی جالب بود این بود که اینقدر این شخص مغروره روی کیک نوشته بود سوگل جان تولدت مبارک بعد میخواسته بنویسه از طرف .....!ولی همون لحظه پشیمون شده بود و تاریخ 93/1/19 رو زده بود....

عسک کیک و سلیقه ی اوشون رو واستون به نمایش میذارم تا حالشوووو ببرید....

مهمونا یکی یکی اومدند و کلی رقصیدیم و بعدشم شام اوردم همه چه قدر تعریف کردند و خجالتم دادند!عاشق سوپ شیر شده بودند و عمم دیگه فحشم میداد!عادت داره از هر چی خوشش میاد فحش میده....اینم یه جورشه دیگه...هی میگفت کیصافط دارم میمیرم بسگی سوپ خوردم چرا اینقدر خوشمزه درست کردی!کم مونده بود اعمال قانون بکنه نسناس...

بعد از شام مامان و گلناز ظرفام رو شستند و منم وسایل رو جا به جا کردم...این بچهه هم همش زیر دست و پا واسه خودش جلون میداد و حالا رو موده مهربونی بود فقط به من بوس میداد!مرتیکه هیز هی لبش رو میاورد جلو بوس لب میکرد و زبون میزد و در میرفت!از حالا داره روی دختر عموش تمرین عخش بازی میکنهFrench Kiss...

رفته بودم تو اتاق خواب لباسم رو عوض کنم باربدم دنبالم اومد و رو تخت نشست و همین طوری که لباسم رو در اورده بودم تا اون یکی رو بپوشم این میخندید بهم!نوید اومد تو اتاق گفت این د ی و ث اینجا چیکار میکنه چه قدر چشم چرونه پدسگ!اونم از ترس نوید پا به فرار گذاشت و نویدم که دشمنه بچه! منتظر انقام این از فسقلی بود...

بعد از شام هم کیک رو پر از شمع و فشفشه کردیم و کلی عکس انداختیم و باربدم عاشقه فشفشه بود و بالا پایین میپرید!رقص نور مث تو پارتی ها روشن کرده بودیم این شاسگول از این ور به اونور میپرید تا مثلا نورای رنگی رو بگیره آما تا 2ساعت کاملا سرکار بود و اخر سر وسط خونه غش کرد از خستگی...

موقعی که کیکم رو اوردند یه آرزوی توپ کردم و شمع هام رو فوت کردمhttp://girlygifs.com/wp-content/uploads/2011/04/56.gif و بعدشم کادوهای تولدم رو گرفتم...همه کادوها نقدی بود فقط چون هانی نمیدونست تولدمه شالی که مامانم واسم خریده بود رو از مامانم گرفته بود و پولش رو داده بود تا هانی از طرف خودش شال رو بده...

مامان بابام امسال طفلکا ترکوندند منو از کادو....100 تومن نقدی دادند...35 تومن ریمل خریده بودند...70 تومن کفش فیروزه ای...شال فیروزه ای و ....من خودم کفش و شال رو دیده بود و قیمتش رو میدونستم...گذاشته بودم هر موقع پول زیاد دستم بود برم بخرم اما مامانم میدونست چی میخوام و رفته بود ست فیروزه ای خریده بود...دستشون درد نکنه امسال خیلی حال دادند...

نوید هم امسال دستش خالی بود آما واسه اینکه جلوی مهمونا غرورش حفظ بشه پول گذاشتم تو پاکت و بهش دادم تا بهم از طرف خودش کادو بده...دوست نداشتم احساس بدی بهش دست بده جلوی بقیه...

مامان بزرگ و عمه هام هم همگی پول دادند و 300  400 کاسب شدیم آما 50 تومنش رو واسه خرجیمون برداشتم و بقیه شو دادم واسه کمک به یه شخصی که احتیاج به پول داشتsmile emoticon kolobok...خیلی واجب بود و اگه کمک نمیکردم خودم از عذاب وجدان دق میکردم...تو همون پاکت پول ناناسی که مامان بزرگم توش پول گذاشته بود پولش رو گذاشتم تا ذوق ملگ بشه و فک نکنه از سر باز کنی بهش کمک کردم...

خیلی دعام کرد و همین واسم بس بود...جونش تو خطر بود و فقط خدا خدا میکردم یه پولی برسه تا بتونم یه کمکی کنم...

تا ساعت 1 مهمونام رفتند و فقط عمه گلناز و شوهرش تا نزدیکای 3 پیشمون بودند چون شوهرش نوید رو برده بود تو اتاق و یه کم با هم صحبت کردند و بعدشم انرژی درمانی کرد و بعدشم بردش تو ح ل ق ه!

یه چیزایی دیده بودند که جفتشون نفسشون داشت بند میومدsmile emoticon kolobok...پنجره رو باز کردند و یه ساعتی تو اتاق بودند و بعدشم خیلی ریلکس اومدند بیرون...

بعدشم علیرضا یه کم باهامون صحبت کرد و در مورد چیزایی که دیده بودند حرف زد و ساعت 3 هم رفتند خونشون...

وقتی رفتند فقط بی هوش شدم..صبحم از استرس اینکه ظرفای کیک و قابلمه ها کثیفه مگه خوابم میبرد؟تا چشام گرم میشد با هول میپریدمsmile emoticon kolobok...

وقتی نوید رفت بیرون تا به کاراش برسه منم خونه رو حسابی تکوندم!از صبح تا 4 عصر کلی ظرف شستم و جا به جا کردم و خونه رو هم که انگار زلزله اومده بود بسگی بهم ریخته بود!باربد همش اجیل برمیداشت و میرفت اینور اونور مینداخت!فک کن زیر تردمیل تو اتاق وسطی تخمه پیدا کردم...هم فحشش دادم هم از دستش کلی خندیدم....

حالا مامانمم خونه فرشته بود و همش زنگ میزدند ناهار بیا اونجا...هر کاری کردم زودتر از 4 کارم تموم نشد...اخر سر مامان اینا با آژانس اومدند خونمون تا ناهارم رو بیارند!فک کن یه فلافل و سوسیس بندری خریده بودند 5  6 هزار تومن بعد 9 هزار تومن پول آژانس داده بودند تا بیارند بخورم!بعدشم طناز بیدار شده بود دیده بود مامانم و فرشته نیستند اونم آژانس گرفته بود اومده بود خونمون!18 هزار تومن دادند واسه یه فلافل...همچین خانواده ی مشنگی دارم من...

اونا که اومدند ازشون پذیرایی کردم و بعدش فرشته گفت از اون شیرینی خامه ای ها واسه ما بیار تعریفشو از مامانت شنیدیم!یهنی این ننه فاطی از 100 تا بی ب ی س ی بدتره بوخودا...

به جز کیک تولد عمه نازی اینا وقتی اومدند یه جعبه اندازه هیکلمون اوردند دیدیم رفتند 20 تا شیرینی تر از اینایی که هر کدوم اندازه یه پیش دستیه و به عنوان دسر استفاده میشه واسمون خریدند!هر کدومش واسه 3 نفر بود بسگی گنده بود...حالا شما مجسم کنید تو این یخچال ما چه کیک و شیرینی بازاری بود...از لادن تو شهرک غرب خریده بودند و انصافا خامه خیلی خوشمزه ای داشت آما واقعا زیاد و سنگین بود!من خودم شیرینی تر با خامه ی کم دوست دارم نه یه خروار خامه...

شیرینی اوردم خوردند و بعدش کارامون رو کردیم رفتیم بوستان خرید...فرشته یه سری لوازم ارایش خرید و منم دو تا ماتیک(زرشکی و گلبهی) + پنکک خریدم که خیلی هم ازشون راضیم...از کاشون پنکک کاپریس خریدم زیاد کیفیت نداشت اما این سری مکسی بل خریدم بی نهایت عالیهههه....رو پوست مث چی میشینه و 24 ساعت کامل هم بدون اینکه خراب بشه صاف و صوف رو پوست هست...یه لاک فیروزه ای هم خریدم اونم رنگش خیلی ناناسه...

تا 8 تو بوستان بودیم و بعدش اونا دربست گرفتند رفتند خونشون و به منم 5000 دادند تا با دربست برم خونه آما راهی که با 500 میتونم برسم خونه مگه خلم پول دربست بدم؟

با تاکسی اومدم خونه و از سر خیابون حال نداشتم سربالایی برم تا دمه خونه واسه همین سوار تاکسی خطی ها شدم و تا ماشین پر بشه طول کشید!منم استفاده بهینه از زمان کردم و تو ماشین لاکم رو زدم و وقتی راننده در رو باز کرد گفت وای چه بو لاکی میاد!!!!!وقتی دستام رو دید ترکید از خنده!گفت حالا تو تاریکی درست زدید؟گفتم بهله زیاد معطل کردید منم خیلی مشغله دارم مجبورم استفاده درست از زمانم بکنم!خانومای تو تاکسی کلیییییییی خندیدند از دست منه دلقک!

تا رسیدم خونه لاکم خشک شده بود و زود چایی دم کردم و میوه شستم چون شب همسایه ها همگی میخواستند آوار بشند رو سر من!واسه همین نتونستم شام برم خونه فرشته...یه آلبالو پلو از دستم پرید...

شب ساعت 10 همزمان با مهمونا نوید هم رسید و تا نزدیکای 12 هم پذیرایی کردم و جووووونم در اومد از خستگیsmile emoticon kolobok...

وقتی رفتند یه عالم پیش دستی شستم و میوه ها رو جا دادم و لیوان و استکان ها رو شستم و جا به جا کردم و بعدشم گردگیری و جارو زدم چون خرده شیرینی رو فرش دیدم و رو اعصابم بود...

اخر شب هم سوپ رو با شیر گرم کردم و شنیسل هم سرخ کردم و شاممون رو خوردیم و همون وسط از خستگی لش شدم آما نوید بیدارم کرد و رفتیم تو اتاق خواب خسبیدیم...

5 شنبه هم خاله هام میخواستند بیان آما به فرشته گفتم امروز تازه پ ر ی شدم به خدا کمرم همین طوری خم مونده از درد اگه میشه فردا تشریف بیارید...

تا شب همین طوری افتاده بودم و نویدم بیرون بود و ساعت 9 اومد با هم رفتیم دربند شام خوردیم و خدارو شکر روحیه ام عوض شد...

دیروز هم 11 بیدار شدم و خونه رو جمع و جور و تمیز کردم و واسه ناهار هم فیله مرغ و قارچ درست کردم و با برنج هایی که از تولد مونده بود اوردم من و مامان اینا و نوید زدیم بر بدن...حیف بود اگه میریختم بیرون چون قابل خوردن و خوشمزه بود...

مامان اینا بستنی سنتی و فالوده و یه شال آبی کاربنی واسم اورده بودند و بااااااااز ذوق ملگ نمودند...

بعد ناهار هم ظرفارو شستم و خونه رو تی زدم و عود روشن کردم و میوه شستم تا ساعت 5 که مهمونا یکی یکی اومدند...خاله هامم هر کدوم کادو دستشون بود و کلی شرمندم کردند...

خاله بزرگه یه قاب عکس سیلور+تونیک قرمز نگین دار واسه مهمونی های عصر اورده بود با یه اسپری....فرشته هم یه شکلات خوری از این بلور سفید قرمزا اورده بود و خاله زهره هم شیرینی خوری....

کلا امسال همه زحمت کشیدند و به جز دوستای عزیزم که کلی سورپرایزم کردند همسایه ها و خاله ها و دختر خاله روز تفلدم منو از پیام تبریک ترکوندند...دست گل همگی درد نکنهههه

تا 9 خونه مون بودند و میوه و شیرینی و اجیل و هندونه هم اوردند خوردند و فوتبال دیدند و تازه اخرشم پسر خالم کیک تفلد میخواست گفتم حمید در هوست رو فعلا بذار بسگی لیوان و پیش دستی و کارد و چنگال شستم دارم میمیرم الان کیک بیارم باز باید چنگال و پیش دستی بشورم!برو بمیررررررررر باوشهsmile emoticon kolobok؟

طفلک در هوسش رو گذاشت اما دلم واسش سوخت اما بوخودا دیگه کشش نداشتم...مامان اینا هم شام نموندند و رفتند چون بابام سر درد داشت و میخواستند زود برم خونه فشار خونش رو بگیرند..خدارو شکر سر دردش واسه خستگی بود...

تا مهمونا رفتند دوباره گردگیری و جارو زدم و نویدم هی میگفت تو دیوووووونه ای!مردی اینقدر جارو زدی خو مگه اشغال تخمه چیه که اینقدر حساسی؟

کارم که تموم شد ساعت 11 رفتیم وی آی پی پیتزا و نون سیر و هات داگ خریدیم و زدیم بر بدن و خستگیم در رفت...

12 رسیدیم خونه و تا ساعت 2 نیم تو نت بودیم و بعدشم رفتیم خسبیدیم...

امروزم از ساعت 10 شوهره زهرا زنگ ایفون روچند بار زد و گفت توالت فرنگیمون خرابه الان تعمیرکار اوردیم داره فنر میزنه اگه میشه از توالت فرنگی استفاده نکنید مگرنه آب میزنه بالا و دوباره حموم به گند کشیده میشهsmile emoticon kolobok!

نوید جواب آیفون رو داد دوباره اومد خوابیدیم و منم که ریلکس ساعت 11 فک کردم کارشون تموم شده رفتم از سرویس فرنگی استفاده کردم و 5 دقیقه بعدش دوباره اومد زنگ زد نوید جواب داد!گفت نه والا ما استفاده نکردیم شاید یکی دیگه بوده!

وقتی ایفون رو گذاشت دید غش کردم از خنده!گفت بی شرف تو رفتی سرویس فرنگی؟بیچاره ها زحمت یک ساعتشون به ...... رفت!کرم داری مگه؟

گفتم فکر کردم درست شده بعد یه ساعت بعدشم من نمیتونم دستشویی ایرانی برم به فرنگی عادت دارم نمیتونم بترکم که اینا به کارشون برسند!

خلاصه سر این موضوع کلی خندیدم ولی اگه همسایه مون بفهمه جرمون میدهههههsmile emoticon kolobok!

بعدشم از اداره برق اومدند برقمون رو قطع کنند چون نویده با هوش وقتی قبض رو تو اسفند پرداخت کرده بود نبرده بود نشونه اداره برق بده و بعدشم قبض رو دور انداخته بود!من به این چی بگم اخههههههه؟رفته به یارو میگه به جونه تو قبضم رو پرداخت کردم قطع نکن!از پشت ایفون بهش گفتم اخه مگه با قسم خوردن اینا منصرف میشند؟تو باید قبض رو نگه میداشتی اما انداختی دور..

خلاصه باهاش صحبت کرد و قبض جدید رو گرفت و از بی برقی نجات پیدا کردیم...حالا دوباره باید بریم پرداخت کنیم...همچین ادمای با هوشی هستیم ما...

بعد از اون نوید اماده شد تا بره بانک و شماره حسابی که یارانه توش واریز میشه رو بگیره چون شماره کارتش رو فقط داشت....از صبحم مسئوله ثبت اطلاعات واسه یارانه ی کل فامیل شدم و ماشا الله این همه تبلیغ هم میکنند هیچ کس عینه خیالش نیست! پول یکبار فست فودشون میشه دیگه...ما از دید شکم پرستی به این موضوع نیگاه میکنیم....

الانم بعد از یه نصف روز پر تنش در خدمت دوستان هستم تا نوید بیاد و یه تیریپ تو حالش برم تا دیگه قبض ها رو تو جوق آب نندازه...

*از فرزانه 1 عزیزم برای هدیه زیبایی که زحمت کشیدی و واسم فرستادی بی نهایت ممنونم واقعا یکی از قشنگترین و دوست داشتنی ترین هدیه هایی که گرفتم این کار بسیار زیبای شما بود...خیلی خیلی خشگله و عاشقش شدم...فدات بشم مهربونمنوید هم واسه زحمتی که کشیدی خیلی ازتون تشکر کرد...واقعا زیباس عزیز دلم...

http://s5.picofile.com/file/8119660368/sogol.gif


*ربکای خشگلم از هدیه ای که زحمت کشیدی و فرستادی خیلییییییییییی خیلییییییی ممنونم...تمومه خاطراتم تو یه صفحه واسم زنده شد....بی نهایت ازت ممنونم

سورپرایز فوق العاده زیبایی بود عشقم...ایشا الله جبران کنم عزیز دلم


http://www.axgig.com/images/91753505594017286889.jpg

.......................................................................................................


*اینم یه پیغام از پروشات عزیزم برای نادی گلم:

نادی جون سلام من پروشات هستم خیلی خوشحالم که دورادور باهات آشنا شدم من متاسفانه وبلاگ ندارم ولی خوشحال میشم یه دوست خوبی مثل شما داشته باشم . البته من معمولا کامنتای دوستان و نمیخونم ولی امروز چشمم به اسمه خودم افتاد ( توی کامنت شما) حساس شدم ببینم چی شده که دیدم شما لطف داشتین . به هر حال خوشحال شدم اگه دوست داشتی ایمیلت و بگو که یه جورایی با هم در تماس بیشتری باشیم

شنبه 23 فروردین1393| 14:37 |سوگلی|

سلام عشقای من...

دیروز طبق معمول یکشنبه ها صبح زود بیدار شدم تا بزک دوزک بکنم و برم تهرانپارس...

نوید منو گذاشت سر خیابونمون و خودش رفت به کاراش برسه و منم رفتم میدون پونک و رسالت!بعدشم ماشینای تهرانپارس رو سوار شدم و رفتم سر قرار با ننه فاطی!

شب قبلش که لازانیا درست کرده بودم مامانم گفت بابا وقتی فهمید لازانیا دارید هوسش شد و امروز میخوام درست کنی واسمون!

رفتیم وسایل لازانیا رو خریدیم و بعدشم رفتیم خونه...مامانم گوشت رو سرخ کرده و بعدشم رفتم سراغه اشپزی!

یه لازانیای توپ درست کردم و وقتی بابام اومد ناهارمون رو زدیم بر بدن!یکی از مزیت های رشته های نیمه پز لازانیا اینه که خیلیییییی سبک و نازک هستند و راحت هضم میشند آما عیبشون اینه که 4   5  طبقه لازانیا هم که درست کنی بازم قطرش بسیوووووور کمه و خیلیییییییی سیر نمیشی!البته اینم بگما تو این همه رشته های لازانیا فقط زرماکارون و مانا خیلی عالیه از کیفیت رشته لازانیای تک اصلا راضی نیستم!خیلیییییی بدفرمه خوشم نمیاد....

خلاصه ناهارمون رو خوردیم و بعدشم یه چرتی زدیم و بابامم رفت در مغازه...ساعت 4 بیدار شدم و دیدم بابام تعمیرکار اورده تا فیش تی وی رو درست کنه!میز تی وی رو توی تغییر دکوراسیون خونه بد تکون داده بودیم و فیش توی تی وی شکسته بود...

تعمیر کار اومد فیش رو دید و گفت از طرف نمایندگی باید بیان درست کنند!یه کلمه فک زد و 5 تومن گرفت و تازه بابام برد رسوندش!یهنی کلمه ای 100 ضر زد...کار و کاسبی از این بهتر؟

بعد از اینکه بابام رفت رسوندش برگشت خونه و معجون زد بر بدن(فک کنم مراسم بوق در کار بود)و بعدشم مارو گذاشت دمه پاساژ پارسیان و خودش رفت مغازه...

رفتیم پاساژ یه دوری زدیم و بعدشم پیاده رفتیم تا فلکه اول و پاساژ سپید....یه مدت بود نوید گیر به بند شلوار داده بود!دیروز رفتم یکی واسش خریدم تا اقا تو تیپش تنوع بده....به نظرم با مزه اس البته بیشتر اقایونی که شکم هاشون بزرگه استفاده میکنند تا شلواری که تا زیر شکم بیشتر بالا نیومده از ک و ن شون نیفته پایین!

یه ساعتی تو پاساژ دور دور کردیم و دی جی فاطی رفت سی دی جدید خرید واسه تو ماشین و بعدشم بابام اومد دنبالمون و رفتیم مغازه...

مامانم رفت از سر خیابون واسمون شنیسل مرغ و فیله خرید و هله هوله و پفک هم خرید و اورد....بابامم زود مغازه رو جمع کرد تا منو برسونه سر قرار با نوید!

همه همسایه ها باهامون قرار گذاشته بودند یکشنبه شب ساعت یه ربع به 10 بریم خونه همسایه بالاییمون واسه همین تا نوید برسه تهرانپارس و منو برداره ببره خونه ساعت 11 میشد برای همین به بابام گفتم منو بذاره فلکه اول تا عباس آباد با تاکسی برم و بعدشم نوید سوارم بکنه آما رگ غیرتش باد کرد و گفت تاحالا شده زن یا دخترم رو گوشه خیابون ول کنم به امان خدا؟گفتم آره همین عصر دمه پاساژ پیادمون کردی رفتی!یهنییییی پر رو تر از من وجود خارجی نداره بوخودا...

مامانمم طفلک از قصابی شنیسل و فیله خریده بود تا شب بعد مهمونی سرخ کنیم بخوریم آما عینه آوار رو سرشون خراب شدیم و واسمون ساندویچ خریدند!

شاممون رو زدیم بر بدن و بعدشم با نوید ازشون جدا شدیم و اومدیم سمت غرب آما نوید وقتی سوار ماشین بابا شده بود تا شاممون رو بخوریم کیفش رو جا گذاشته بود و داشت خودش رو هلاک میکرد که چرا کیفم جا موند؟

سر موقع به مهمونی رسیدیم و تا 11 نیم خونه همسایه بودیم و خیلی هم ازمون پذیرایی کردند!دستشون درد نکنه...

مسقطی و کلوچه و گردو آویشن و کلی سوغات شیراز رو واسمون اوردند خوردیم تا با شهرشونم بیشتر اشنا بشیم...البته واسه خوده شیراز نیستند اقلیدیند!

بعد از مهمونی سریع سوار ماشین شدیم و ضبطم روشن کردیم و ولوووووم دادیم خفن!مث بز خودم رو رسوندم تهرانپارس و نوید رفت کیفش رو گرفت و دوباره برگشتیم خونه!ماشا الله اینقدر خرکی میرم رفت و برگشت و معطلی دم خونه مامانم روی هم شد 1 ساعت!

ساعت 12 نیم رسیدیم خونه و یه کم تو نت بودیم و بعدشم خسبیدیم...

امروز ساعت 10 نیم بیدار شدم و از صبح رو دنده پاچه گیری بودم!هم فصل بهاره هم نزدیک پ ری دیگهههه از خواب که بیدار شدم به زمین و زمان و بالا و پایین گیر میدادم!یه جورایی رو موج ع ن بازی بودم...

جالبه موقع هایی که اعصاب ندارم به نوید از قبل آلارم میدم!تا بهش میرسم میگم آقا جان امروز پرت به پرم گیر نکنه قاطیم...زود خودش میگه تیریپ پاچه گیریه امروز؟حالا امروز گیر داده بود این پ ر ی کوفتی چرا داره بازی در میاره؟چی شده؟چرا خبری نیست؟نکنه.......؟گفتم نترس بابا فصل بهاره هر سال داغون میشم تا افتخار بده...

تا یادم نرفته اینو بگم خیلی خفنه!دیروز تو تاکسی نوید زنگ زد و منم پشت نشسته بودم و دو تا مرد جوون بغل دستم بودند!تا گوشی رو جواب دادم نوید گفت مامان کجایی؟گفتم نزدیکه رسالتم پسرم...بعدش بهش گفتم پسر گلم تند رانندگی نکنیا یه وقت بلایی سرت میاد..جووونه مامانم آروم رانندگی کن!

یه لحظه دیدم مرد بغل دستم هنگ کرده انگار چوب قورت داده!همین طوری خیره شده بود...منم عینک زده بودم فکر میکرد نمیبینمش!اومده تو صورتم خیره شده بود ببینه اینی که داره میگه پسرم پسرم چند سالشه؟مونده بود چی بگه؟احتمالا داشت با خودش کلنجار میرفت این زنه بغل دستم خودش جنین بوده تو اون دوران حامله شده؟یا اول حامله بوده بعدا دست و پا در اورده؟یهنییییییی عشق میکردم وقتی دیدم شاسگول شده...مثلا فک کنید یه زنه 25 ساله یه پسره 30 ساله داشته باشه...هیهات

خلاصههههه امروزم یکی دوبار پرم به پر پسرم گیر کرد سر ناهار!گیر داده بود سبزی پلو با ماهی میخوام در صورتیکه تو یخچال هم شنیسل بود هم لازانیا..دوست نداشتم اسراف بشه....

وقتی دید عصبیم و چشم سمت راستم هی میزنه کوتاه اومد ولی تا تونست غر زد!وقتی چیزی هوس میکنه اگه نخوره انگار فحش عالم رو بهش دادند!لجش میگیره و هی غر میزنه...

منم اصلا بحث نکردم و ساعت 3 نیم ناهارشو اوردم خورد و بعدشم رفتیم خوابیدیم و بیدار که شدیم یه کم اجیل و کلوچه زدیم بر بدن(طبعم شور و شیرینه مث ادمیزاد نمیتونم اجیل بخورم حتما باید یه چیزی شیرین کنارش باشه)و بعدشم کارامو کردم و ساعت 8 رفتیم بوستان...

نوید رفت سلمونی موهاش رو کوتاه بکنه و منم یه کم چرخیدم و بعدش اومدم منتظر نوید نشستم!کلا عادت ندارم تنهایی بیرون برم و بگردم!میدونم اخلاقه خیلی بدیه اما هر کاری میکنم نمیتونم خودم تنهایی برم خرید کنم و بگردم!وقتیم میخوام برم تهرانپارس عینه ادم اهنی که از قبل بهش برنامه داده باشند صاف میرم سوار تاکسی خطی میشم تا برسم دمه خونه مامانم!انگار نه انگار واسه ی این قرن هستم!عینه عروس قدیمیا شدم من...

فک کنید از ساعت 8 نیم تا 10:20 منتظر نوید شدم و دیگه قاطی کردم و زنگ زدم!گفت الان میام ارایشگاه شلوغ بود!از یه طرف مامانمم زنگ زد و گفت با هانی اینا داریم میریم دربند شما هم بیاید!هر چی منتظر موندم دیدم نوید نیومد و دیگه پشت تل کم مونده بود خودمو پر پر کنم...

وقتی اومد گفت ببخشید طول کشید تقصیر اقا هوشیاره!گفتم تقصیر هر خری هست مهم نیست مهم اینه که ساعت 10 شب باید تنهایی تو پاساژ بشینم و همه نگاه کنند!

من تو ایران مخاف اینم که خانوما 10 به بعد شب تنهایی تو خیابون باشند چون واقعا اذیت میکنند!حالا تو بدترین کشور که تایلند هست (از لحاظ هیز بازی و اینکه 80 در صد اقایونی که وارد این کشور مخصوصا پاتایا میشند واسه س ک س هستش نه واسه جاذبه های توریستی)ساعت 3 صبح بری خرید و لب دریا هیچ کس بهت نگاه نمیکنه اما متاسفانه اینجا من به شخصه احساس امنیت نمیکنم!10 شب به بعد انگار یه جور بدی نگاه میکنند....

خلاصه قیافم عینه خروس جنگی بود و میخواستم برم سوار تاکسی بشم و برم خونه نوید خودش بیاد سوئیچ رو ازم بگیره و بعدا بیاد!خدارو شکر مرتیکه هوشیار زود کارش رو انجام داد و اومد...

این ارایشگاهه مردا چه قدر فیس و چ س داره؟من موهام فر و داغونه وقتی میرم موهام رو کوتاه کنم با براشینگ نیم ساعت طول میکشه آما این آرایشگاه مردها چندین قسمت داره لا مصب!یه اتاق واسه رنگ و مش...یه اتاق واسه ماساژ...یه اتاق واسه سولاریوم....یه اتاق واسه اپیلاسیون....قسمت اصلی هم واسه هیرکات و ابرو برداشتن اقایون..گریم داماد هم که خودش داستانیه!هر سری هم 50 هزار تومن از قرتی ها میگیرند تا یه ساعت کامل پوستشون رو ماساژ بدند و 4 نوع ماسک بذارند همراه با بخور اضافه!حالا ما که زنیم تو عمر نسناسمون جز پوست خیار چیزی به صورتمون نزدیم!والا بوخودا...دو سه روز دیگه نوار بهداشتی شاخدار واسه اقایون وارد بازار میشه همراه با سنسور!

خلاصه امشب دربند رفتنمون که مالیده شد و منم چون خسته و عصبی بود جایی دیگه نرفتم و فقط سر راه تخم مرغ و نون و نوشابه خریدیم اومدیم خونه تا واسه شام کوکو سیب زمینی درست کنم!

حالا از راه رسیدم نشستم یه کم گرم بشم و پتو دورمه اومده میگه زنگ بزنم از بیرون غذا بیارند؟گفتم من که نمیخورم!گفت اخه تا تو بخوای شام درست کنی میشه 12!گفتم تو بیابون گیر کردی؟خوب خودت رو سیر کن تا شام حاضر بشه!

چون دست و بالم درد میکنه خودش واسم سیب زمینی رنده کرد و کلییییی ذوق ملگم کرد..بعدشم کوکو ها رو درست کردم و نیم ساعته اماده شد و صداش کردم بیاد شامش رو بخوره تا منو نخوردههههه!

شامش رو خورد و گیر داد چرا تو نخوردی؟گفتم خوردم به خدا...گفت همش 2 تا؟گفتم نه 3 تا خوردم...گفت نه باید 4  5  تا بخوری!از این گیر تخمکی ها بود که بوی دعوا میداد...خوش پخ زد زیر خنده منم فهمیدم اسکاریسش در حاله حرکته بی خیال شدم و ختم به خیر شد...

بعد شام هم عینه دو تا وجود با فرهنگ اومدیم سراغه کارای فرهنگیمون و خدارو شکر تا به این لحظه همساده ای شاهد جر خوردنه ما دو تا نبوده...امید است تو این چند روز هیچ بنده ای به دست من جر نخورد و متقابلا جر هم ندهد!

*19 فروردین روز شمس الشموس که هممون به شرف شمس میشناسیم و شروع تقویم نجومی هم هست تفلده بنده ی حقیر هستش!نمیدونم حکایتش چیه که منم 19 فروردین متولد شدم!روز شرف شمس...یکی از اشناها میگفت این روز قمر در عقرب میشه و .....!یکی از دلایل لطافت اعصاب و روان من واسه متولد شدن تو همچین روزی هستش!بهلهههههه اینجوریاس...آدم متولد فروردین باشه اونم کی؟نوزدهم...چه شود...

از صبح که سر به فیس بوکم و  گوشیم زدم دیدم دوستای زیادی لطف کردند و بهم تولدم رو تبریک گفتند...نمیدونم چه طوری این همه محبت و مهربونی رو جبران کنم فقط امیدوارم تا هر روز یا هر سالی که نفس میکشم همچین دوستان گل و مهربونی رو در کنارم داشته باشم...بهترین هدیه واسه من ساختن این وبلاگ توسط نوید بود!روزی که این وب ساخته شد اصلا فکر نمیکردم این همه دوست که از صد تا فامیل واسم با ارزش تر هستند پیدا بشند و هر لحظه از زندگیم رو بهم امید بدند...تو این یه سال سختی که داشتم به خدا اگه دوستای تو وبلاگم نبودند قطعا دق میکردم!نه خواهری دارم نه برادری..به مامان بابام دلم نمیاد مشکلاتم رو بگم...فقط دوستایی از خواهر بهتر و نزدیک تر و از فامیل با ارزش تر در کنارم بودند که به خاطر وجودشون خدارو شکر میکنم چون میدونم هر کسی این سعادت و این نعمت رو تو زندگیش نداره که وقتی دلش گرفت کسانی باشند آرومش بکنند...دوستانی باشند تا به آینده امیدوارش بکنند...دوستانی باشند وقتی زیارت میرند یه یاد دوست حقیرشون باشند...دوستانی باشند که بهت افتخار بدند و باهات درد و دل کنند...چه نعمتی از این بیشتر؟نمیدونید چه عشقی میکنم وقتی میبینم خودم سرگرم زندگیم و کارای روزمره ام هستم اما اون طرف قضیه دوستانی رو دارم که تا چشمشون به حرم امام رضا میفته من جلو نظرشون میام؟چه ثروتی از این بالاتر که خودم تو خونه نشستم ولی دوستام تا یه مکان زیارتی میرند دعاگوم هستند؟اینی که الان هستم اول از لطف خداست بعدا از دعاهای دوستای گلم...امیدوارم همیشه تنتون سالم باشه و توی بند بند وجودتون خوشبختی و آرامش رو حس کنید...اینو بدونید تو گوشه ای از تهرانه به این بزرگی یه خواهره کوچیکی دارید که بیشتر از اون چیزی که فکر میکنید دوستتون داره و فقط ارزوش اینه روزی برسه روی ماه تک تکتون رو ببینه....این بهترین هدیه واسه منه...

از دوستای گلم:

فریا...ریحانه...دابی....پروشات...اتوسا...فرنا...طیبه...فهمیه...

زهرا...سپیده...عسل..آتنا...آزاده...گلی..

دخترک استانه...فاطمه...مریم...الهام...مینا...صحرا...سارا...

سارا فروردین...نسیم...مژگان...ندا...حدیثه..دنیا...رها...صدیقه...

مهسا .... مریم و سارا از اصفهان...مهناز....افاق

مینا...mina....neda...بهارک...نادی....مارال...

narjes....کویین...مریمی...مریم السادات....

مامان امیر رضا...ناناس...سحر مامان آوا...نانی...

مامان حلما...fatemeh...ثریا...سوگول...

فرزانه 1....تینا....بریسا...جوجه تیغی...

نازنین جوون...مبینا بانو....حسنا بانو...مهتاب

عروووس خانوووم...neshat6....آفاق...سیما...حمیده

سلی...شکیبا...مسی...فرح...مامانی..نگار...

honey...عالی...شکوه....رویا...آسی...زهره...

مامان راحله...عاطفه...Milad...Mahshad...

مریم دانشجو...tarane...Hani...sнilaa...

آنی...ایرسا...بانوی خانه...azi...

فروغ...الهام 00....نجوا...فاطمی...گیلدا...

لیلا مامان طه...مامان یگانه...نیلوفر شمس...

ملیحه(مشهد)....رها...باران...ترمه...مهدیس...

صحرا...نوش آفرین...دنیا...یاس...مسافر...

star...سوری...مامان امیر وپرنی...آنا...

حمیده...سپیده مامان درسا...دینا..نهال..سمیه

ربکا ....هانی


بی نهایت ممنونم وتشکر میکنم از تبریکای قشنگتون...این گلها هم تقدیم به همه دوستای ماهم...

(اگر اسم دوستی از قلم افتاده عذرخواهی میکنم لطفا بهم بگه تا بیشتر از این شرمنده نشم...)

پریسا دنیای شکلک ها   www.sheklakveblag.blogfa.com/

سه شنبه 19 فروردین1393| 2:44 |سوگلی|

سلام دوستای گلم...

میبینم امروزی که گذشت همه مماخ ها آویزون بود و بعد این همه تعطیلی واقعا سخت بود سر کار رفتن!همیشه دوست دارم سر کار برم آما یه همچین روزایی قند تو دلم آب میشه وقتی ساعت 7 صبح مدام صدای آسانسور میاد و همه همسایه ها در حال رفت و امد هستند و من زیر پتو واسه خودم عخش میکنم...

بریم سراغ روز نوشتمون....

دیروز ساعت 11 بیدار شدم و واسه ناهار قیمه سیب زمینی درست کردم و نویدم رفت بیرون یه کاری داشت انجام داد و سر راه سیب زمینی خرید و تازه ساعت 4 اورد تا واسه ناهارمون سرخش کنمsmile emoticon kolobok...

تا ناهار اماده بشه کل خونه رو سابیدم تا اگه مهمونی خواست بیاد موشکولی نباشه!ساعت 5 نیم خیر سرمون اومدیم بخوابیم همسایه پایینی وسط خوابمون زنگ ایفون رو زد و گفت از سقفمون همین طوری داره آب میچکه فک کنم از لوله های شوفاژتون باشهsmile emoticon kolobok...

رفتم شیر اصلی رو بستم و اینقدر داغ بود انگشتم تاول زدsmile emoticon kolobok!نوید رو بیدار کردم رفت پایین سقفشون رو داد و وقتی برگشت گفت وقتی شیر شوفاژ رو بستی اب قطع شده آما سقفشون رو سوراخ کرده!گفتم خونه ای که از 7  8 سال بگذره یواش یواش این مشکلاتش شروع میشه!

حالا شانسمون هوا هم سرد شده و از دیشب داریم سگ لرز میزنیم...حوصله ی بنایی به هیچ وجه ندارم و دیگه کلا بیخیال شوفاژامون شدیم!ایشا الله واسه زمستون امسال بخاری برقی یا شومینه میزنیم و استفاده میکنیم...همیشه فک میکردم بخاری توی خونه خیلی تیپ خونه رو داغون میکنه آما حالا میبینم هر چی بخوام استفاده کنم خیلی بهتر از بنایی کردنه!والا

فک کن از دمه اتاق خواب رو بخوان بکنند تا جلوی در اتاق وسطی!هیهات...من دیگه مث پارسال و سال قبل جووونه کار کردن ندارم انگاری این سالی که گذشت همه انرژیم رو گرفت اصن در توانم نمیبینم بخوام حتی یه تغییر دکور ساده هم بدم...

خدارو شکر دیروز هیچ مهمونی نیومد چون به شدت کمر درد داشتم و نمیتونستم پذیرایی کنم...فقط شب ساعت 9 زهرا باهام قرار گذاشت و با همسایه طبقه پنجمی رفتیم خونه طبقه پایینی...هر سال عادت دارند دست جمعی میرند خونه همدیگه!من که کلا 10 نفر بیشتر صندلی و مبل ندارم بیش از حد مجاز کسی بریزه خونمون باید بره روی اپن بشینهsmile emoticon kolobok...

تا رفتیم خونه همسایه طبقه پنجمی هم اومد و اونجا با هم آشتی کردیم!البته من یه اخلاق بدی که دارم اینه که بی نهایت مغرورم!با همه میگم و میخندم اما اگه کسی اذیتم کنه و ازش کینه به دل بگیرم اصلا نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم!

خیلی وقتا شده تو فک و فامیل بهم کرم ریختند و فکر کردن مث همیشه که میگم و میخندم این اذیتاشون رو هم زیر سیبیلی رد میکنم آما طوری شده خودشون اومدند عذرخواهی کردند و اشتی کردم آما هیچ موقع حسم مث قبل نمیشه!همیشه یه گوشه ی دلم از دستشون ناراحتمsmile emoticon kolobok!

همسایه مون هم فک نمیکرد اینطوری بخوام باهاش قهر کنم!خیلی با هم صمیمی بودیم همش با هم میرفتیم پارک ورزش میکردیم و صحبت میکردیم اما واسه کرم ریختن سر بناییمون دیگه گذاشتمش کنار...

زهرا خیلی موس موس میکرد واسه همین زیاد قهرمون طول نکشید و زنگ زد گفت حق داری اشتباه کردم...اما این همسایه بالایی مث خودم مغروره یا شایدم خجالت میکشید پیش قدم بشه!صد در صد حقم با من بود مگرنه من جرات عذرخواهی دارمsmile emoticon kolobok...

یادمه بعد بنایی پشت در خونه تو کوچه داشتند در مورد اسانسور با زهرا صحبت میکردند...نوید مسئوله آسانسوره و متاسفانه وسط بنایی اسانسور هم خراب شد و مدیر ساختمون مسافرت بود و ما هم خونمون بهم ریخته بود و همه وسایل وسط سالن بود و اصلا نمیدونستیم شماره تعمیر کار کجاست!

سه روز اسانسور خراب بود و یهو وقتی داشتم شیشه آشپزخونه رو تمیز میکردم دیدم این دو تا خانم دارند نوید نوید میکنند!میدونم کار بسیوووور زشتیه آما اون لحظه میخواستم ببینم پشت سر ما چه غلطی دارند میکنند و چی بهم میگند؟؟ایفون رو برداشتم و دیدم طبقه بالایی داره غیبت ما رو میکنهsmile emoticon kolobok!

چشمتون روز بد نبینه منم اعصابم واسه بنایی خورد بود و قبول دارم خیلی تند برخورد کردم اما حقشون بود چون از اون روز به بعد کسی واسه ما شاخ نشد تو ساختمون!

زنگ زدم به زهرا و در واحدمون هم باز گذاشتم تا صدامو همسایه بالایی هم بشنوه!خیلی حرفا به زهرا زدم و گفتم تو این مدت به جای اینکه یه لیوان چایی بهمون تعارف کنید فقط اومدید تیکه انداختید!این همه حسادت رو چه حسابیه؟ارث کسی رو خوردیم؟

خولاصه اینقدر جیغ و ویغ کردم و زهرا آرومم کرد ولی دری وری هام رو همسایه بالایی شنید و تا دیشب با هم قهر بودیم...

دیشب اولش که همدیگه رو دیدیم اصلا نذاشتم باهام رو بوسی کنه و فقط بهم دست دادیم!موقع صحبت کردنم من نگاه تو صورتش نمیکردم و فقط با زهرا صحبت کردم و بعدشم یه بحثی با اقایون شروع کردم و پشت کردم به خانومه همسایه و مشغوله صحبت شدیم...

اینم تو این فاصله رفت از خونشون اش دوغ اورد و به همسایه ها داد و به منم داد و تشکر کردم و خوردم!وقتی تموم شد با لبخند گفت خوشمزه بود سوگل خانوم؟گفتم بهلهههه دستتون درد نکنه!اینطوری شد که سر صحبت باز شد و اشتی کردیم!

یهنیییییییی جونم بره نمیذارم غرورم خرد بشه...تو زندگی چی داریم؟یه چ س غرور داریم اونم به ف ا ک بدیم؟محالهههه !!!!هر کسی باید عزت نفس داشته باشه ....آدمی که اشتباه میکنه باید جرات عذرخواهی داشته باشهsmile emoticon kolobok...

قرار بود زود از اونجا بیایم بریم خونه مامانم!همه خاله هام شام اونجا بودند و مامانم از عصر زنگ میزد میگفت منتظریم شما هم بیاید!خاله هام چون خیلی + هستند همین طوری صمم بکم میشینند و اصلا حرف نمیزنند واسه همین همیشه میگند سوگل باشه یه کم بخندیم!دلقک استخدام کردند...

منم که جلوی همشون حرفای ناموسی میزنم در حد تیم ملی!به من چه اونا با ادبند؟همینی که هستم لابد خوششون میاد که درخواست میکنند تو جمعشون باشم!من اگه بخوام به دل هر تیپ و سلیقه ای راه بیام که باید هزار چهره و رنگ عوض کنم...

فقط بعضی وقتا مث سیزده بدر که به زهره تیکه انداختم سر حاملگی و  موضوع لئو !خاله بزرگه از خنده سرخ شده بود و مث همیشه بهم گفت ای خفه بشیییییی سوگله بی حیاsmile emoticon kolobokا!

دیگه اینقدر با همسایه ها فک زدیم ساعت شد 10 نیم و نشد خونه مامانم بریم..وقتی از خونه همسایه اومدیم نوید گفت بریم حلیم بخوریم!اومدم خونه کیفم رو برداشتم و رفتیم سید مهدی ....

من آش خوردم و نویدم حلیم...بعد از اونجا اومدیم یه دوری زدیم و بعدشم ساعت 12 اومدیم خونه....یه کم پای نت بودیم و ساعت 2 هم خوابیدیم البته مث زمستون با 2 تا پتو پشم شیشه ی خفن تا گرممون بشه...

امروزم ساعت 10 بیدار شدم و اومدم چایی و بیسکوئیتم رو زدم بر بدن و بعدشم تو نت بودم و جواب کامنت های دوست جونام رو دادم و نویدم رفت خشکشویی لباساش رو بده واسه شستن و اتو کردن و بهشم گفتم از سر راه دو تا سوسیس کوشولو بخر بیار میخوام حلقه حلقه کنم و سرخ کنم به جای ناهار بخورم!از برنج خسته شده بودم و اصلا فاز نمیداد...

رفت سوسیس خرید اورد و منم 1 ساعت و نیم با آتی جون صحبت کردم و اینقدر گرم صحبت بودم نفهمیدم چی خوردم؟فقط دیدم نوید داره میخنده میگه نوش جونت هم سوسیس زدی بر بدن هم برنج و قیمه!

نویدم پای تی وی مشغوله فیلم دیدن بود و یه لحظه دیدم اینقدر سرگرمه فیلم دیدنه داره برنج و سوسیس میخوره!همچین زن و شوهر جو گیری هستیم ما...

بعد از ناهارم رفتم دو ساعت خوابیدم و بعدش با کرم ریزی های اقا نوید بیدار شدیم و تا به خودمون اومدیم دیدیم ای دل غافل اغفال شدیم و رفت...

بعد از اون اومدم تو اشپزخونه یه قابلمه اب گذاشتم جوش اومد تا خونه گرم بشه..بعدش نوید هوس لازانیا کرد و چون هیچیش رو نداشتیم فرستادم خرید کرد و اومد وسایل لازانیا رو داد و جاتون خالی لازانیا درست کردم باقلواااااا!

ساعت 10 نیم شاممون رو خوردیم و یه کم تی وی دیدیم و 11 نیم تا همین الان هم اومدیم پای نت و مشغوله کارای فرهنگیمون هستیم...

یکشنبه 17 فروردین1393| 0:44 |سوگلی|

سلام عخشای من

این هفته بیشتر خونه بودما آما تنبلی و کار خونه نمیذاره بیام وبلاگ رو به روز کنم!

دو سه روز بعد از اومدن از کاشون خونه بودم و به کارای خونه رسیدم...نویدم بکوب پای کارش بود و نه مهمونی رفتیم نه مهمون واسمون اومد!

سه شنبه عصر مامانم تل زد گفت نپوسیدی اینقدر تو خونه موندی؟پاشید بیاید اینجا عمه گلزار و گلناز و مامان بزرگت هم دارن میان اینجا دورهم باشیم!

به نوید گفتم مخالفتی نکرد و اماده شدیم رفتیم خونه مامانم...نیم ساعتی اونجا نشستیم و بعدش گلزار گفت بریم فشم یه دوری بزنیم!با دختر عموهامم قرار گذاشت و 3 تا ماشین شدیم رفتیم فشم...

رفتیم رستوران خیام چایی و شیرینی سفارش دادیم اوردند و قلیون کش ها هم واسه خودشون بساط دود و دم رو ردیف کردند و هر چی اصرار کردند شما هم بیاید بکشید گفتم نعععع!من که یه پوک بزنم خفه خون میگیرم نوید هم واسش ضرر داره!

بعدش میوه زدیم بر بدن و دو ساعتی اونجا بودیم و خدارو شکر خوش گذشت و اساسی روحیه مون عوض شد...

خانواده ی بابام خیلی پایه بیرون رفتن هستند!مثلا مامان بزرگم با 75 سال سن و با عصا با هزار زحمت از پله های رستوران بالا کشید خودشو تا بتونه تو جمع جووونا بیاد و عشق کنه!با هیچی هم مخالف نیست...عمه هام سیگار میکشند نوه ها قلیون و ........ ولی این طفلک همه رو ساپورت میکنه و همه جوره ساقیه!

ساعت 9 از فشم اومدیم سمت خونه و مامان بزرگم شام اومد خونه مامان ولی گلزار رفت خونه عروسش و گلناز هم خونه خواهر شوهرش شام دعوت بود...

تا رسیدیم مامانم واسه شام کتلت درست کرد و تا 12 نیم اونجا بودیم و یه پیشنهاد احمقانه هم به مامانم سر شستن ظرفا دادم که خدا رحم کرد ماشین ظرفشوییشون نسوخت!

قرص ماشینش تموم شده بود و حوصله ظرف شستنم نداشتیم!الکی بهش گفتم یه کم ریکا به جای قرص بریز تو ماشین خیلی توپ شسته میشه!طفلک ریکا رو یه کم ریخت تو ماشین و کل سیستم ماشین پوکید!ارور که داد زنگ زدم به خدمات پس از فروشش شماره و ادرس مامان رو دادم بیاد واسه تنظیماتش!اینجاست که باید گفت خو لامصب ک و ن ت گشاده قبول لا اقل دهنت رو ببند ضرر مالی به خانواده نزن!

وقتی داشتیم میومدیم خونه مامان بزرگمم رسوندیم خونشون و سر راه هم اینقدر گشتیم تا یه سوپر باز دیدیم و ساعت 1 شب ازش اکسیدان خریدم!

خسته و منگ رسیدیم خونه و تا لباسامون رو عوض کردیم بی هوش شدیم از خستگی و اصلا نتونستم موهامو رنگ کنم!

دیروز صبح ساعت 8 نیم بیدار شدم و چایی دم کردم و یه کاسه رنگ موی ترکیبی هم درست کردم و خودم موهامو رنگ کردم و بعدشم ناخنای دست و پا رو لاک زدم و بعدشم ابرو و صورت رو صفا دادم و ساعت 10 وقتی صبحونه نوید رو اماده کردم رفتم حموم...

به قدری رنگ موهام خشگل شده بود که کلی خودم رو فحش تپون کردم وقتی بلدم رنگ موی ترکیبی درست کنم چرا میرم پول به ارایشگاه میدم؟سه چهار تا رنگ رو مخلوط کردم و دقیقا همونی شد که دوست داشتم!صدفی براق....

راستی تا یادم نرفته بگممممم دوستانی که موهاشون خیلی بی جون شده و لازمه که تقویت بشه الکی نرید پول شامپوهای شیمیایی بدید!یه کاسه سس مایونز رو مث رنگ مو به موهاتون بمالید و روی سرتون کلاه رنگ بذارید و اجازه بدید 1 ساعت سس مایونز روی سرتون باشه!چون داخل سس تخم مرغ و روغن داره موهارو خیلی نرم و براق و تقویت میکنه...شماره کارتم رو میدم پول ویزیت رو به حسابم بریزید..موتوچکرم

بعد از اینکه از حموم اومدم بزک دوزکم رو کردم و یهویی هوسه تیپ صورتی کردم!شال صورتی اتو کردم و با کفش سرخابی و لباس سرخابی ست کردم و خودم که بسی حال بردم!

یه چند روزیه هوسه تیپ فیروزه ای کردم(کیف و کفش و شال)آما اصلا اهمیت نمیدند چون هر سری که مامانم یا نوید واسم شال رنگی یا کیف رنگی خریده باز بعد دو روز همون تیپ مشکی خودم رو زدم واسه همین کسی دیگه آدم حسابم نمیکنه...

وقتی اماده شدم نویدم از حموم اومد و کاراشو کرد و گیر داد برم ریشامو بزنم!تا ساعت 1 چند تا ارایشگاه رفت آما همه بسته بودند و خیت شد برگشت...

وقتی اومد خونه اماده شدیم رفتیم لواسون...از روز قبلش خاله بزرگه دعوت کرده بود واسه سیزده بدر مث هر سال بریم اونجا دور هم باشیم!

جاده یه کمی شلوغ بود و خیلی دلم واسه مردم سوخت!طفلکا تو سرما گوشه خیابون چادر زده بودندsmile emoticon kolobok...

وقتی رسیدیم خونه خاله داشتند بساط ناهار رو ردیف میکردند....هر خانواده ای یه نوع غذا درست کرده بود و ماشا الله تو سفره تنوع غذایی زیاد بود!به جز سالاد و ترشی و سبزی که واسه خاله بزرگه بود لوبیا پلو و خورشت فسنجون و قرمه سبزی و سبزی پلو با میگو هم بود.

من خودم که هیچی از ناهار نفهمیدم!ترجیح میدم غذا یه نوع یا حداکثر دو نوع باشه چون همه مزه ها با هم قاطی میشه و اصلا حال نمیده ولی در کل زحمت کشیده بودند و کل غذاها خیلی خوشمزه بود...مث بفرمایید ش ا م مسابقه گذاشته بودند و میگفتند باید به دست پخت ها نمره بدید!من که با اعتماد به نفس کاذب به همه 5 دادم و گفتم نسبت به دستپخت خودم همتون در حد 5 بودید!یهنی میخواستند جرم بدید بسگی حرفام لج در بیار بود!یکی نیست بگه اگه زرنگی خبرت یه نوع غذا درست کن بیار چرا فقط وعده وعید میدی و تیریپ خود چ س پنداری برمیداری؟

ناهارمون رو که خوردیم به لطف ظروف یکبار مصرف همه خیلی راحت اومدیم ولو شدیم رو مبل ها و با هم اسم بازی کردیم...البته ننه فاطی بیچاره کلی قابلمه و قاشق چنگال شست...

تا عصری بازیای مختلف کردیم و سر خودمون رو گرم کردیم...عصری فرشته آش دوغ درست کردم خوردیم و اصلا دیگه جایی واسه کاهو سکنجبین نموند!

بعدش اماده شدیم رفتیم دمه دریاچه نشستیم و یه حادثه ای هم پیش اومد که باعث شد از خنده بترکیمممم!

هوا رو به تاریک شدن بود و فرشته اینا گیر داده بودند بریم لب آب زیر انداز بذاریم و بشینیم...من خودم علاقه ای به یکجا نشستند اونم تو جایی که رفت و آمد زیاده ندارم!ترجیح میدم اگه جایی منظره ی قشنگی هم چند دقیقه ازش لذت ببرم و بعدشم برم تو ماشین آما فرشته حرفش رو به کرسی نشوند و رفت لب آب...

نوید و یاشار و شوهر خاله بزرگه رفتند دنباله روشن کردن آتیش و من و مامانم و فرشته و طناز و حمید با سگش لب آب نشسته بودیم....

یهو یکی از جوونایی که کشته مرده ی توجه بود از اونور آب با پاترول اومد تو آب که مثلا همه بهش نگاه کنند!یهنی ادم رو سگ بگیره ولی جو نگیره!

ماشینش وسط اب گیر کرد و با یه بدبختی دنده عقب گرفت و رفت سر جای اولش!بعد یه کم جلوتر اومد و این دفعه با سرعت بیشتر اومد تو آب!سریع من و مامانم بلند شدیم رفتیم عقب که یه وقت ماشین رومون نیاد یا خیس نشیم!فرشته و طناز انگار داشتند فیلم سه بعدی نگاه میکردند!هر چی گفتیم پاشید الان میاد روتون گفتند غلط میکنه نزدیک ما بشه!آقا این پاتروله تو سیم ثانیه اومد تو آب و بعدشم از بغل ما رد شد و رفت آما یه موج عینه سونامی اومد رو فرشته و طناز و کفشای فرشته هم رفت تو آب مامانم پرید گرفت!

من و حمید که ریسه رفته بودیم از خنده!طناز گریه میکرد و امیر هم دعواشون میکرد که چرا نیومدید پیاده روی اومدید اینجا ولو شدید؟

دیگه پاشدیم اومدیم خونه و امیر هم هی غر میزد و خاله بزرگه هم که کلا جدیه و همه ازش حساب میبرند تازه مدیر امیر هم هست!یهنی مدیر امیر خواهر زنشه و کلی هم ازش حساب میبره!

فرشته و طناز از خجالتشون تو اتاق بودند و امیر هم یکریز فک میزد!یهو خاله بزرگه خیلی جدی گفت امیر اقا بسه!عوضه همدردیته؟حالا مگه چی شده که داری سرکوفت میزنی؟امیر فقط گفت ببخشید مث اینکه اشتباه از منه!دیگههههه لام تا کام حرف نزد و من و مامانم رفتیم تو اتاق کلی با فرشته و طناز شوخی کردیم و الکی از طناز عکس میگرفتم میگفتم طناز سونامی اومد تو مردی الان تو پزشک قانونی هستی داریم ازت عکس میگیریم!بهش گفتم باد کردی از هر سوراخت دست بزنیم آب میزنه بیرون!اینقدر چرت و پرت گفتیم تا اونا هم خندیدند و اوردیمشون تو سالن...

حالا این وسط داماده خاله بزرگه گیر داده بود بریم طبقه دوم مث در شهر از حادثه دیده ها مصاحبه کنیم!سر این مصاحبه ها چه قدر با نوید و یاشار و حسین(داماده خاله)خندیدیم...نعش طناز رو از وسط فیلم اومدیم رد کردیم و یاشاره کیصافط چه صدای گریه ای در میاورد!یه فیلم نیم ساعته درست کردیم از سونامی خاله و طناز!

تا ساعت 9 نیم خونه خاله بودیم و خدارو هزار بار شکررر بهمون خیلی خوش گذشت و از 13 بدر های سال های قبل خیلی بهتر بود...

خاله زهره سرما خورده بود و همش حالت تهوع داشت!بهش گفتم خاله حامله ای!گفت نع بابا تو این سن؟گفتم اینقدر این لئوی بیچاره(سگشون) خودشو به در و دیوار زد تا یه جفت پیدا کنید واسه جفت گیری دید شما عینه خیالتون نیست اومد به خودت تجاوز کرد!اینقدررررر زهره رو مسخره کردیم و خندیدیم که حد نداره...

ساعت 9 نیم هم با زهره و حمید اومدیم سمت غرب و چون شوهرش توریست برده بود واسه معرفی شهرها کسی نبود بیاره و ببرتش!

زهره رو رسوندیم خونه و خودمونم اومدیم خونه و تا رسیدیم تا ساعت 12 تو نت بودیم و بعدشم یه کم لوبیا پلو گرم کردم خوردیم و ساعت 2 هم خسبیدیم...

امروز از صدقه سره سرماخوردگی زهره یه کم حالت سرماخوردگی داشتم و تا عصری همش بی حال بودم...ظهر پاشدم ظرفامون رو شستم و واسه ناهار دمپختک درست کردم و بعد ناهار هم رفتیم خوابیدیم و نوید نمیدونم کی بیدار شد؟فقط وقتی از حموم اومد بیدار شدم گفت پاشوووو حوصلم سر رفته بریم حلیم بخوریم!

گفتم اگه میشه فردا بریم الان حال ندارم کارامو بکنم...قبول کرد و منم یواش یواش شروع کردم به تمیز کاری...فردا قراره خاله ها بیان بازدید عیدمون واسه همین باید خونه رو تمیز میکردم...

سفره هفت سین رو جمع کردم و جارو و گردگیری و تی هم زدم و دیگه از کمر درد نشد سرویس بهداشتی رو هم بشورم گذاشتم واسه فردا...نزدیک خاله پ ر ی هستش و کم کم دارم زوار در رفته میشم...

تا ساعت 10 کارامو کردم و بعدش نوید رفت تن ماهی و دوغ خرید با دمپختک زدیم بر بدن و بعد شام هم اومدم روز نوشتم رو بنویسم و نویدم نشست پوآرو دید و الانم مشغوله دیدنه از این فیلم ترسناکاس!خیلی اعصاب مصاب داریم موقع خواب فیلمای ترسناکم نیگاه میکنیمsmile emoticon kolobok!


*عسک رنگ مو و 13 بدر رو تو ادامه ی مطلب میذارم...

**کامنت های پست قبل رو همه رو خوندم فقط جواباش مونده حتما تایید میکنم دوستای گلم




ادامــﮧ مطلب
جمعه 15 فروردین1393| 0:53 |سوگلی|

یه سلام پر انرژی به دوستای خشجلممممم...

میدونم از دستم عصبانی هستید این از کامنتاتون مشخصه که کلیییی فحش تپونم کردید و اظهار لطف به روح و روانم کردید واسه تاخیر یه هفته ای که داشتم!بوخودا یه سفر بدون برنامه ریزی و هویجوری الکی پیش اومد که ما هم دیدیم بد نیست واسه دیدنه اقوام و بعدشم تقویت روحیه این مسافرت رو قبول کنیم!

به جرات میتونم بگم یکی از بهترین و لذت بخش ترین سفرهایی بود که تا به حال رفته بودم...

بذارید از اول هفته پیش بگم تا به اخر....

یکشنبه از صبح خونه بودیم و اصلا جایی واسه عید دیدنی نرفتیم!میخواستیم خونه خاله هام بریم آما فرشته به شوهرش قهر بود و واسه هم کلاس گذاشته بودند و با هم صحبت نمیکردند!نمیشد وسط قهرشون بریم آوار بشیم رو سرشون...

عصری هم خوده فرشته با طناز و خاله زهره رفته بودند خونه مامانم و شب هم شام واسشون ته چین درست کرده بود و خیلی اصرار کردند شما هم بیاید اما واسه 2  3  ساعت اصلا حال نداشتم چسان فسان کنم...

خودم واسه شاممون لوبیا پلو درست کردم و زدیم بر بدن و تا موقع خواب هم به کرم ریزی و مشنگ بازی گذشت...

دوشنبه ناهار خونه بودیم و عصر هم با مامان اینا قرار گذاشتیم اول رفتیم خونه فرشته و بعدشم با اونا دست جمعی رفتیم خونه خاله زهره...

مامانم شب قبل اینقدر باهاش صحبت کرده بود و نصیحتش کرده بود راضی شده بود آشتی کنه!اخه نمیشه تو زندگیه زن و شوهر دخالت کرد آما بحثای اینا دلیلش خیلی مسخرس...فرشته از قبل یه کمی حالتای افسردگی داره که توی این فصل حادتر میشه و فقط نق میزنه و دعوا میکنه...امیر هم خیلی وسواسه و همش میخواد به تمیز کاری و وسایل خونه گیر بده واسه همین پاچه همدیگه رو میگیرندsmile emoticon kolobok...

رفتیم خونه زهره و تا 1 اونجا بودیم و شام هم به اصرار نگهمون داشتند مگرنه میخواستیم ساعت 10 نیم بیایم خونه...

وقتی رسیدیم خونه دیگههههه بی هوش شدیم از خستگی....دوشنبه هم تا شب خونه بودیم و من یه تمیز کاری حسابی کردم و شب هم مامان اینا اومدند خونمون تا صبحش بریم مسافرت!

شام هم من برنج ساده گذاشتم و مامانم خورشت به واسمون اورد...همون دوشنبه عصر مامانم بهم زنگ زد و گفت از کاشون زنگ زدند گفتند فردا میخوایم ابگوشت درست کنیم دور هم حال کنیم فردا صبح راه بیفتید ما منتظرتونیم!به مامانم گفتم واسه یه ابگوشت بریم تا کاشونsmile emoticon kolobok؟گفت نمیدونم بابام همینو میگه....

نوید تا فهمید گیر داد بریم میخوام یه اب و هوایی عوض کنم شب برمیگردیم تهران....دیگه به خاطر نوید راضی شدم برم ولی بابام بچه بازی در اورد و گفت نمیام!هر کاری کردیم راضی نشد و اومد مامان رو گذاشت پیش ما و شامش رو خورد و ساعت 12 رفت خونه...

ما ساعت 1 خوابیدیم و صبحم 6 نیم بیدار شدم چایی دم کردم و رفتم یه دوش گرفتم و نوید رو بیدار کردم اونم رفت حموم و تا ساعت 9 کارامون رو کردیم و رفتیم بنزین زدیم و راه افتادیم سمت کاشون...

خاله بزرگه 11 رسیده بود کاشون و ما و فرشته اینا هم همزمان حرکت کردیم...خاله زهره هم به خاطر سگشون مجبور شد خونه بمونه و نگهبانی بده!

نزدیکای قم بودیم بابام زنگ زد به مامانم که نتونستم دوریتون رو تحمل کنم الان دمه عوارضیم صبر کنید نیم ساعته خودمو میرسونم!

ما هم دمه مرکز تفریحی عرشیا وایستادیم نوید رفت ساندویچ خرید زدیم بر بدن و یه کم اجیل و چایی خوردیم تا بابام رسید و حرکت کردیم سمت کاشون...

تو جاده بسیووووور حال داد و من و نویدم تنها بودیم و ضبط رو بلند کرده بودیم و واسه خودمون قرررر میدادیم....وسط راه هم من فرمون به دست شدم و حسابی گاز بستم به ک و ن ماشین!تو قم چون اکثرا مذهبی هستند وقتی قر دادنه مارو میدیدند دلشون میخواست بیان بترکونند مارو آما زود این بحران خفن رو رد کردیم و رسیدیم به شهر دارالمومنین!

یکراست رفتیم سر قرار با خاله ها و بعدشم پیش به سوی خونه فک و فامیل....واسه ناهار رفتیم استراحتگاه والیبالیستاشون!

یه تیم والیبال دارند که محل استراحتشون تو اون خونه بود و کلی عکس و وسایلاشونم اونجا بود...وای تختاشون رو دیدم هنگ کردم!هر کدوم از تختاشون 2 متر و خرده ای بود!ما روی تختاشون میخوابیدیم مث ادم کوچیکا بودیم...

حدوده 60 تا مهمون بودیم و ناهار یه ابگوشت فوق العاده خوشمزه خوردیم به همراه کلی ترشی و سیر ترشی و سبزی و نون سنگک تازه و گوشت کوبیده....منی که زیاد ابگوشت دوست ندارم به قدری خوشمزه بود فقط لجم گرفت چرا وسط راه ساندویچ خورده بودم و نشد درست درمون ناهار بخورم...آشپزشون واقعا دستش به غذا میومد و هر چی بهمون میداد بی نظیر بود...

بعد ناهار هم با میوه و چند نوع شیرینی و باقلوا و کلوچه و پشمک و اجیل و چایی پذیرایی مفصل کردند و عصری هم رفتیم سر مزار و فاتحه واسه اموات خوندیم چون دو روز بعدش سال دایی مامانم بود و تابلو بود اگه نمیرفتیم سر مزار....البته مزار جد اندر جدمون همون مزار شیخون بود و همون واسه همه فاتحه خوندیم.smile emoticon kolobok...

بعد مزار دست جمعی(فقط خاله فرشته اینا به همراه پسر دایی مامانم چون شهر رو بلد بود و ما 4 نفر رفتیم واسه مزار بقیه خونه بودند)رفتیم بازار کاشون واسه خرید طلا و فرش....تو بازار هر چی دنباله فرش زرع و نیم بودیم اون چیزی که خوشمون بیاد پیدا نشد و اندازه ی استانداردش اصلا پیدا نمیشد...

مامانم خریداش رو کرد و روسری هم خرید و خاله فرشته اینا هم کل بازار رو دید زدند و ما هم واسه خودمون دو تا فنجون سفالی فیروزه ای با یه قندون خریدیم و بعدش اومدیم...

وقتی رسیدیم دیدیم خونه خیلی خلوت شده اما تا 10 شب همه مهمونای ظهر اومدند و شب هم چه پذیرایی مفصلی ازمون کردند!یهنی من بخوام اینارو دعوت کنم واسه یه شب 2 میلیونم خرج کنم بازم هیچه بسگی مهربونند...به زور تو حلقمون غذا و شیرینی میکردند...

شام رو هر میز 3 تا دیس بزرگ کتلت سنتی کاشون بود به همراه سیب زمینی سرخ کرده و گوجه و خیارشور و نون تازه و چند نوع نوشیدنی و ماست سنتی و سبزی و سالاد و .........!یهنی به ترکیدن اعتقاد دارید؟نوید روز اخر میگفت سوگل یه شب دیگه اینجا بمونیم میمیریم اینقدر که بهمون چیزی میدند!

حالا جالبه وقتی بهشون بگی نع نمیخورم بدشون میاد و به زور به خوردمون میدند...یکی از کارگرا بهم چایی تعارف کرد منم دیگه دیدم اگه بخوام چایی بخورم باید باقلوا هم بردارم و اگه یه دونه دیگه باقلوا کوفت میکردم شدت گرمیم زیاد میشد و کهیر میزدم!از ظهر تا شبش 4 تا قرص ضد حساسیت خورده بودم تا حالم بد نشه!به کارگره گفتم چایی نمیخوام عینه دسته هونگ جلوم وایستاد تا خجالت بکشم و دستش رو رد نکنم...

شامشونم خیلی خوشمزه بود و وقتی خر تو خر بود یارو آشپزه رو خفت کردم و پرسیدم چی توش بود که اینقدر پوک و عالی بود؟فقط گفت ارد سوخاری و  گوشت و سیب زمینی!اصن یه وضی بود این کتلت...

شب هم تا ساعت 2 فقط مسخره بازی و جوک و معما و خنده بود...بلندگو و میکروفون هم بود و هر کی هنری داشت میرفت واسه خودش عررررر میزد....اینقدر از دست اینا خندیدیم که فک کنم روز اول اندازه 2 سالمون بیمه شدیم...

شب هم به زور ما رو نگه داشتند و فقط جونه اینکه بریم خونه ی فامیلامون لش بشیم رو نداشتیم و وقتی فهمیدیم همه رختخواب ها شسته شده و تمیزه همون جا موندیم و بقیه هم رفتند خونشون...

فرشته اینا رفتند طبقه دوم خوابیدند و ما هم میخواستیم بریم طبقه سوم ولی سرد بود و ترجیح دادیم همون طبقه اول بکپیم...کارگرا هم یه کم تق و توق کردند و میوه ها رو جمع کردند و بعدش رفتند خونه هاشون...

صبح ساعت 8 بیدار شدم دیدم بابام داره صبحونه میخوره تا راه بیفته بره تهران چون باید میرفت در مغازه...

عاقا سر صبح دیدیم کارگرا اومدند با یه قابلمه بزرگ کله پاچه!ساعت 9 نیم امیر اینا هم اومدند پایین و نشستیم سر میز صبحونه و کله پاچه زدیم بر بدن در حد تیم ملی!کله پاچه و کباب کوبیده های کاشون بی نظیرههههه...

صبحونمون رو خوردیم و نیم ساعت نشستیم تا فک و فامیل اومدند دنبالمون و اول رفتیم یه مغازه لوازم ارایشی فروشی یه سری خرید کردیم و منم پنکک و مداد چشم و رژ لب مهمونه مامانم بودم و کلی ذوق ملگ شدم...

یهنی فروشندهه از دست ما سرویس شد بسگی رژلب اورد تست کردیم..من که قشنگ با تستر های تو مغازه خودمو آماده ی مهمونی کردم...

وقتی خریدامون رو کردیم ساعت 3 نیم رفتیم نیاسر!تو باغ پسردایی مامانم دعوت شده بودیم و همه هم اومده بودند اونجا تا مثلا مارو ببینند...

خیلی جای دنج و توپی بود و عخش کردم وقتی دیدم تو کاشون که مث کویره همچین جای خوش آب و هوا و زیبایی هم هست!البته این فصل کاشون مث تهران بود..خنک و پر از شکوفه های خشگل...

تا رسیدیم سفره انداختند و ناهار رو اوردند...واسمون حلیم بادمجون و کباب کوبیده و ته چین درست کرده بودند...فک کن یکی صبح کله پاچه بخوره بعدش ناهارم کوبیده چرب بخوره!چطوری تونستیم هضم کنیم خودم هنگم!

بعد ناهار هم اجیل تپون و میوه خورون داشتیم و بعدشم رفتیم زیر کرسی و خیلییییی فاز داد...تاحالا نشستند زیر کرسی رو تجربه نکرده بودم...

عصری هم رفتیم تو حیاط و یه کم بدمینتون بازی کردیم و بعدش دیدیم همه هوس کردند بیان تو حیاط ما هم پیچوندیم رفتیم تو سوئیت بغله باغ میز پینگ پنگ بود کلی بازی کردیم...

شب هم فواره ها رو باز کردند و واقعا منظرش زیبا شد...یه کم تو حیاط نشستیم و عسک انداختیم و شب هم تا شام رو حاضر کنند رفتیم مسجدی رو که ساخته بودند دیدیم و واسه یه عزیزی که تو مسجد دفن شده بود فاتحه خوندیم و نیم ساعتی تو اون فضای فوق العاده روحانی بودیم و بعدش اومدیم خونه...

شام فست فود خوردیم و تا ساعت 1 دور هم بودیم و بعدش یه سری از فامیلا رفتند کاشون خونه هاشون و یکی دو تا دیگه هم تو ویلا خودشون تو نیاسر رفتند و ما هم همون جایی که بودیم خوابیدیم...

حالا اخره شب ماشینا رو میخواستیم بیاریم تو یهو دیدیم سوئیچ نوید نیست!همه جا رو نگاه کردیم و لای مبلارو دیدیم ولی اثری ازش نبود!گرخیده بودیم نکنه یهو پیدا نشه موندگار بشیم!سوئیچ یدک هم نداشتیم و خلاصه داشت لذت این سفر از مماخمون میومد بیرون...

حالا کلید این نسناس میدونید کجا بود؟موقعی که میخواستیم بریم مسجد گفتند ماشین دو تا هست با ماشینای ما بیاید!نوید سویچش رو گذاشت تو جیبش و رفتیم مسجد....تو مسجد رفت عبا پوشید و نشست رو منبر که من ازش عکس بگیرم!خدا نکنه نوید رو جو بگیره یهنی ادمو به هلاکت میرسونه...

نگووووو این نسناس وقتی نشسته رو منبر کلید و عینکش رو روی منبر جا گذاشته!فک کنید ساعت 8 شب عینک افتابیش بی خودی دنبالش بود!

تا صبح از استرس خوابم نبرد تا اینکه مرتضی طفلکی ساعت 7 بیدار شد و ماشینش رو زد بیرون و رفت دنباله سوئیچ نوید!البته تا دیدم داره میره نوید رو بیدار کردم گفتم تو هم برو دنبالش اینطوری زشته...

شبش خیلییییییی باحال بود..با اینکه استرس کلید رو داشتیم اما وقتی رختخواب ها پهن شد و ولو شدیم از دست نوید با طناز و یاشار مردیم از خنده!

کلا نوید سر خوابیدن خیلی بازی در اورد...گیر داده بود جای ما رو تو سالن با امیر اینا نندازند ما بریم تو اتاقی که کرسی هست اونجا میخوام........smile emoticon kolobok!حالا جلوی همه امپرش زده بود بالا و بوقی شده بود...مامانمم گیر داده بود من میخوام تو اتاقی که کرسی هست بخوابم چون باید با لباس خواب بخوابم و نمیشه وسط سالن جلوی امیر با لباس باز بخوابم ممکنه پتو از روم کنار بره!

نویدم گیر داده بود نا فرم...اخر راضیش کردم بی خیال بشه و با فرشته اینا تو سالن بخوابیم..نویدم از همه عذرخواهی کرد و گفت عادت دارم شب ها بدون شلوار بخوابم!یهو تق شلوارشو کشید پایین و رفت زیر پتو!تیپشو که زیر پتو دیدم غش کردم...فک کن لباس مردونه به همراه خودکار تو جیب خوابیده بود با یه دونه شورت!بالاش مث مهندسا پایینش عینه ...........!واااااااای خدا چه قدر خندیدیم سر این کارش...

بعدش اومدیم بخوابیم دیدیم داره با خودش دعا میکنه و میگه خدایا نذر میکنم اگه کلیدم پیدا شد 100 تا صلوات یا من بفرستم یا سوگل!یهو برگشتم گفتم چرا از من مایه میذاریsmile emoticon kolobok؟خو از طرف خودت نذر کن...از حرفای من یاشار اینا ترکیدند...

بعد اومدیم بکپیم یهو یاد یه خاطره ای از شمال افتادیم و من و طناز و یاشار اینقدر خندیدیم که مامانم اینا اومدند دعوامون کردند که خفههههه شید ما مهمونیم زشته الان صابخونه بیدار میشه!

باز اومدیم بخوابیم دیدیم امیر خرناسه میکشه صداشم عینه زودپزه...اخخخخخخخ تا خوابمون ببره نزدیک صبح شدsmile emoticon kolobok...

وقتی نوید و مرتضی رفتند مسجد و سوئیچ رو پیدا کردند بهم خبر دادند و کلی خوشحال شد..بعدشم با هم رفته بودند خرید کرده بودند و نزدیکای 9 برگشتند...

فک کرده بود ناهار میمونیم و رفته بود طفلکی کلی دل و جیگر خریده بود بکنه تو حلقمون...صبحونه هم نون و خیار و گوجه و پنیر و نیمرو اوردند زدیم بر بدن آما من به خاطر حساسیتم فقط نون و خیار خوردم...

بعد از صبحونه هم بزک دوزک کردیم و بار و بندیل رو جمع کردیم و با مرتضی که نقش تورلیدرمون رو داشت رفتیم ابشار نیاسر و سولاخ رئیس(غار رئیس) و پارک و کلی جاهای دیدنی...از اونجا مربا گل محمدی و شربت گلاب و عرق دارچین و زنجبیل خریدیم و اومدیم...

بعدش از مرتضی خداحافظی کردبم و هر چی هم اصرار کرد برگردیم خونشون گفتیم نع باید امروز تهران بریم...

بعدش اومدیم سمت کاشون تا با بقیه خداحافظی کنیم!موبایلمونم یه بند زنگ میخورد که باغ طاهره اینا تو قمصر دعوتیم و کلی تدارک دیدند!گفتیم اگه بیایم قمصر باید شب کاشون بمونیم و ما واسه یه روز میخواستیم بمونیم و هیچی لباس نیاوردیم!حتی مسواک و داروهامون هم نبرده بودیم..فقط با یه مانتو و شلوار معمولی رفته بودیم و همه عسکامونم با یه لباس معمولی گرفته شد...

قمصر رو کنسل کردیم و رفتیم خونه مریم اینا ازشون خداحافظی کنیم یهو مادر شوهرشم اومد دمه در و گفت باید بیاید خونمون من نمیذارم برید!

خلاصه رفتیم خونشون و میوه و اجیل و شیرینی هم واسمون چیده بودند و بعدشم بستنی مگنوم اوردند بهمون دادند تا خنک بشیم آما چون نزدیک ناهار بود نخوردیم و قول دادیم بعد ناهار بخوریم...

نشسته بودیم داشتیم عکسای امریکاشون رو توی تی وی میدیدیم و جاهای دیدنی و هتل ها رو نگاه میکردیم یهو زن دایی زنگ زد گفت از فاطی اینا بپرسید ناهار کباب دوست دارند یا خورشت؟مصطفی میخواد بره غذا بخره من ماست و خیار و سالادمم امادست پاشید بیاید اینجا!زن دایی مامانه مریمه(شفاف سازی)

یهو شوهره مریم گفت من نمیذارم جایی برن دوست دارم ببرمشون فست فود خودشون منو غذاشون رو انتخاب کنند!سر ما 7 کچلون دعوا شده بود و 3 جا دعوت بودیم...

اخر سر شوهر مریم پیروز شد و گفت اماده بشید بریم ناهار...با مادر شوهر مریم که خیلی ماههههه رفتیم و چه قدر از دست این پیرزن خندیدیم...70 سالشه ولی با جوونا میپره و فقط جوک میگه...عشقیهههه واسه خودش

واسه ناهار رفتیم تو خیابون فین از البیک غذا گرفتیم و اونجا رو به گند کشیدیم بسگی خندیدیم...

هر کی یه غذایی سفارش داد و بعدشم اسم بازی کردیم....شوهره مریم بی نهایت با نمکه و فقط کارش خندوندنه!سر اسم بازی هر حرفی بهش میفتاد چرت میگفت!مثلا با (د ) اسم میگفت دو دو ل!دوباره با (س) میگفت سه د و د و ل!اول و اخر هر چی د و دو ل بود!

سر معما گفتند هم یه سوالایی طرح میکرد و وقتی نمیتونستیم جواب بدیم میگفت ذهنه منحرفه شما محترمه اما جواب معما د و د و له!اینقدر از دست این خندیدیم همه میزها با ما غش میکردند از خنده!میز پشتیمون هم مث ما یادگرفته بود و اسم بازی میکرد...

بعد از اینکه از رستوران اومدیم بیرون نیم ساعت جلوی در رستوران چرت و پرت گفتیم و ریسه میرفتیم از دست شوهره مریم!یه معما گفت ترکیدیم!میگفت اون چیه که خشک میره تو تر میاد بیرون؟جوابش تی بگ بود ولی این میگفت دو دو له!غش غش میخندیدند کیصافطا...

خلاصه مث روز اول مردیم از خنده و بعد از اونجا هم بردمون بستنی سنتی و فالوده خرید و رفتیم خونه زن دایی تا دلخور نشه...

تا ساعت 7 اونجا بودیم و بستنی فالوده هم به خوردمون دادند و یهنی حالم از خوراکی بهم میخورد دیگه....نوید میگفت به خدا تو عمرم به مهمون نوازیه کاشونیا ندیدم چه قدر اینا مهربونند اخه؟نوید با اینکه دفعه اول بود میومد اونجا و تاحالا ندیده بودنش ولی با اینحال اینقدر اینو بغل میکردند و بوسش میکردند و شوخی میکردند که حد نداره...همش بهش میگفتند دوماد بخور...دوماد چایی بردار...دوماد بستنی بخور...دوماد غذاتو بخور...یهنی این دوماد رو سرویس کردند اینا...

ساعت 7 با یه بدبختی خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون...تا دمه ماشینامون اومدند و بعدش از صندوق عقب ماشینشون بهمون سه تا جعبه دادند!دیدیم از کارخونه گلابشون واسمون یه جعبه گلاب و یه جعبه عرق نعناع و یه جعبه عرق بیدمشک اوردند!

کلی تشکر کردیم و دعوتشون کردیم اومدند تهران خونمون یه سر بزنند شاید بتونیم یه سر سوزن جبران کنیم!البته مصطفی کرج زندگی میکنه و خواهرشم که مریم باشه تو تهران پل رومی زندگی میکنه و مطبشم همون محله آما مرتضی و طاهره همون کاشون زندگی میکنند و فخری هم چون داروخانش تو ساوه هست همون جا زندگی میکنه فقط اخر هفته میاد تهران...بنابراین بنده نمیتونم از زیر مهمونی دادن در برم و یه مهمونی توپ باید واسشون بگیرم تا یه کم جبران محبتاشون بشه...

دیروز ساعت 7 نیم وارد جاده شدیم و شب هم 11 رسیدیم خونه...بابام اومد دنباله مامان و واسمون همبرگر و هات داگ خریده بود آما چون سیر بودیم خالی زدیم بر بدن و بعدشم اماده شدند رفتن خونشون...

وقتی اونا رفتند نویدم چپید تو حموم و یه دوش گرفت و بعدشم اومد به نیت های شومش رسید و ساعت 2 هم خسبیدیم تا ساعت 11 امروز!

با صدای زنگ تل بیدار شدیم ولی چون شماره نا اشنا بود جواب ندادم!اخر سر فهمیدم عمه و شوهر عمه ی مامان بابام همون خانوم اقایی که هفته پیش رفته بودیم خونشون و نوید سر کاج مطبق سر کارشون گذاشته بود میخواستند از نیرو هوایی بیان خونمون اما من نمیدونستم و جواب ندادم...

نوید وقتی صبحونش رو خورد اماده شد رفت ریشاش رو بزنه و منم واسه ناهار قرمه سبزی درست کردم و نصفی از روز نوشت این سری رو نوشتم و وقتی نوید اومد ناهارمون رو خوردیم و بعدشم خسبیدیم تا 9....

وقتی بیدار شدیم چایی زدیم بر بدن و بعدش اومدیم پای کامپیوترامون و به کارای فرهنگیمون رسیدیم و ساعت 1 هم شاممون رو خوردیم و یه کم پای تی وی بودیم و الانم اومدم روز نوشتم رو کامل کنم و بعدش بریم بخوابیم...

این چند روزه بعد یه مدت نفس راحت کشیدیم!البته خدارو هزاران بار شکر از شروع سال جدید خیلی روزها خوب بوده و اصلا ناراحتی نداشتیم آما وقتی کاشون بودیم فهمیدیم همه غصه ها مختص تهرانه!اونجا انگار ادم های دیگه ای بودیم!به خدا وقتی دوتایی با هم هستیم اینقدر قربون صدقه هم میریم که حد نداره اما شخص سومی وارد این خلوتگاه عاشقانه ما میشه انگار همه مولکولای مثبت زندگیمون دچار تغییر تحول میشه!نمیدونم حکمتش چیه اما به قول نوید در این حد میدونم ما دو تا از خیلی جهات شبیه هم هستیم و به خاطر شادی همدیگه حاضریم از بیشتر چیزامون بگذریم چون ناراحتی همدیگه رو نمیتونیم ببینیم...هر مشکلی که تاحالا تو زندگیمون داشتیم فقط و فقط واسه بقیه بوده و بس...ایشا الله سال جدید همین روند و ارامش تو زندگیمون باشه تا به اخر....الهی امین

یه سری عکس اگه شد تا فردا واستون میذارم الان فک کنم خیلی وقت بگیره تا آپلود بشه....

*عکسا در ادامه ی مطلب




ادامــﮧ مطلب
یکشنبه 10 فروردین1393| 2:0 |سوگلی|

سلام دوستای گلم...

خوبید؟خوشید؟همه چی مرتبه؟عیدتون مبارک عسیسای من

5 شنبه بعد از اینکه روز نوشتم رو نوشتم رفتم حموم و بعدش اومدم اماده شدم و نویدم از حموم اومد و لباسای عیدمون رو پوشیدیمو منتظر تحویل سال شدیم...

شمارش معکوس واسه تحویل سال باعث شد برم رو مود دیوونه بازی هر سالم و شروع کنم به اشک ریختن آما خدارو شکر تا قبل از اینکه نوید ببینه اشکام رو پاک کردم و سر خودم رو با دعا گرم کردم تا سال تحویل شد...نوید امسال ازم خواسته بود گریه نکنم تا اخره سالمون خراب نشه!علنا گفت وقتی گریه میکنی عصبی میشم و نمیدونم چطوری آرومت کنم خواهشا گریه نکن!منم اطاعت امر کردم و با اینکه دلم میخواست تلافی این یه سال سختی رو با اشکام خالی کنم ولی واسه دله نوید حفظ ظاهر کردم و تا سال تحویل شد پریدم بغلش بوسش کردم و عید رو بهش تبریک گفتم...

بعدشم مامان اینا زنگیدند تا عید رو بهمون تبریک بگند و دیدم مامانم هنوز بعد 5 دقیقه که سال تحویل شده به یاد مامان بزرگ و دایی و عمو و بابا بزرگم که 29 اسفند فوت شده داره زااااااار میزنهsmile emoticon kolobok...

خلاصه عید رو تبریک گفتیم و یه ساعتی هم خونه بودیم تا نوید کاراشو کرد و اماده شدیم بریم خونه مامان اینا سبزی پلو بزنیم تو رگ...

شانسمون تا اومدیم راه بیفتیم برقا رفت و ده دقیقه ای صبر کردیم تا برقا اومد و راه افتادیم...نوید گیر داده بود سال نو باید با شیرینی بریم خونشون...4 جا رفتیم قنادی ولی همه بسته بودند و آخر سر رفتیم شهرک غرب از قندعسل خریدیم و رفتیم خونه مامانم...

تا رسیدیم شاممون رو زدیم بر بدن و بعدشم با عیدی های نقدیشون مارو ذوق ملگ کردند و آخر شبی الکی 100 هزار تومن کاسب شدم...از روز اول هر چی عیدی بهم دادند گذاشتم تو جیب نوید تا کمبودی احساس نکنه!یه کم از لحاظ مالی تو فشاره تا پروژه ش تموم بشه و یه کمی پول دستمون بیاد...دوست ندارم مرد خونه احساس کمبودی بکنه و یه جورایی شرمنده بشه..به بهانه ی اینکه کیفم درش خرابه و میترسم پول از توش بیفته همه پولام رو دادم دستش و خودم احساس کردم خیلی خوشحال شد و شارژ شد....البته عیدی خودشم دستش بود و ازش خواستم از روی پول خودش خرج خونه رو نده واسه خودش نگه داره...

تا ساعت 1 خونه مامانم بودیم و بعدش اومدیم خونمون و یه کم تی وی دیدیم و خسبیدیم...

امسال کلا همه راه های ارتباطیمون داغون شده بود و اصن به کسی تا به این لحظه نتونستیم عید رو تبریک بگیم!خیلی از دوستان لطف داشتند و بهم زنگ زدند و عید رو تبریک گفتند آما من شرمنده شدم چون هم تل خونه قطع شده و چهارشنبه وقت نشد بریم مخابرات و افتاد واسه 5   6  فروردین و موبایلامون هم که این مدت بسگی شارژ تپونش کردیم کلا بیخیالش شدیم و اصلا شارژش نکردیم....فقط با دوستانی که تو وایبر بودند تونستم عید رو بهشون تبریک بگم...

دیروز ساعت 10 بیدار شدیم و صبحونه خوردیم و نوید رفت حموم و بعدش اماده شدیم رفتیم یوسف آباد بنزین زدیم و بعدش رفتیم خونه مامان اینا...

رفتیم دنبالشون و رفتیم شبهای تهران کباب زدیم بر بدن و بعدشم رفتیم خونه مامان بزرگم...گلی و گلزار و دختر عموها و پسر عمه ها و ملیکا و الیسا هم بودند....

کلی خوش گذشت و بعدش بابا بزرگم صدام کرد تو اتاقش و بهم یه تراول 50 تومنی داد و حسابی ذوق ملگم کرد...

بازم جان فشانی کردم و یواشکی عیدیم رو تو جیب نوید انداختم و نویدم یه لبخند ژکوند تحویلم داد که مثلا عخش کردم با این کارت!

وااااااای مردیم از خنده سر عیدی بابا بزرگم!بابا بزرگم ماشا الله بالای 90 سال سن داره و واسه اینکه بتونه نفس بکشه باید ت ر ی ا ک بکشه!البته الان واسه سنش استفاده میکنه ولی از 75 سال پیش که جوون هم بوده بازم اهله دود و دم بوده....

دیروز چون چشاش نمیبینه واسش ذغال گذاشتیم و منقل اماده کردیم و بردیم تو اتاق  و ا ف و ر هم گوشه لبش گذاشتیم و یه جورایی ساقی بابا بزرگ شدیم!اصن وارد اتاقش میشدیم جوووون میگرفتیم :)))))

عاقا دو سه بس زد تو رگ و بعدش نشئه شد و سریع بهم عیدی داد!نوید گفت خاک تو سرت همه رو باید نشئه کنی تا بهت عیدی بدند؟این پولا خوردن نداره وقتی خمار بشند میفهمند چه قدر مایه تیله پیاده شدند!وااااااای پوکیده بودیم از خنده....

بابا بزرگم خیلی باحاله تا میبینه یه جایی از بدنمون درد میکنه زود میگه بیا یه بس بزن خوبه خوب میشی!حالا دیروز کفش پاشنه بلند پا کرده بودم و پا درد داشتم...بابا بزرگم گیر داده بود بچهههه بیا بکش خوب میشی!گفتم قربونت برم از این تعارفا به من نکن جنبه ندارم دو روز دیگه منو باید خمار تو جوق آب پیدا کنید!اصن اتاق بابا بزرگ بد آموزی داره بوخودا...

اون هفته باربد یواشکی رفته بود اتاق بابا بزرگم و چون بابا بزرگمم مغازه بود و هانی هم خواب بود هیچ کس نفهمیده بود این وروجک رفته تو اتاق!یهو مامان بزرگم میبینه صدای این نسناس نمیاد!میره دنبالش میبینه رفته کاسه شیره (ت ر ی ا ک )بابا بزرگم رو رو سرش عینه شامپو خالی کرده و همه هیکلش قهوه ای شده بود!من که اون روز ترکیدم از خنده به هانی میگفتم بچت تو 1 سالگی معتاد شد با ما دمخور نشیدsmile emoticon kolobok!فقط شانس اوردیم از ترسش دست بهش نزده بود اگه حتی یه قطره میخورد همون جا در جا از بین رفته بود...خیلی خطرناکه...

خلاصه دیروز تا 5 خونه مامان بزرگ بودیم و بعدش رفتیم خونه مامانم داروهاش رو خورد و بعدشم رفتیم لواسون...نوید از صبح که بیدار شده بود کمر درد شدید داشت و عصری اوج دردش بود..طفلک کلی بهش دارو دادم ولی اروم نشد...مجبور شدم تو جاده و گردنه قوچک پشت فرمون بشینم و اتفاقا خیلی هم فاز داد!خلوت بود و حسابی گاز به ک و ن ماشین بستم و نویدم کلی تشویقم کرد که داری عالییییییی از پیچ و خم جاده میری پایین و اگه اینطوری پیش بری این سری جاده چالوس میدم تو بشینی پشت فرمون!

نیم ساعته رسیدیم خونه خالم و تا 8 اونجا بودیم و دختر خاله و شوهرشم اونجا بودند و خدارو شکر خوش گذشت...موقع اومدن از خونه خاله آتوسای عزیزم بهم تل زد و کلی سورپرایز شدم صدای قشنگش رو شنیدم...از اینکه به یادم بودی خیلییییییی خیلییییییی ممنونم خشگلم...

بعدش خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون و مامان اینا رفتند خونشون و ما هم اومدیم سمت خونمون...از تو جاده لواسون از این سنگ نمک های تزئینی واسه دفع انرژی منفی از اطرافمون خریدیم و بعدشم اومدیم از دم خونه گوشت چرخکرده و سیب زمینی و نون لواش و باگت و بستنی خریدیم و اومدیم خونه...

من معمولا هوس غذای خاصی نمیکنم ولی این سری دو سه روزی بود هوسه کتلت با نون باگت کرده بودم!اونم دلیلش این بود که توی فیلم خانه به دوش دیدم علی صادقی داره ساندویچ کتلت میخوره و منه مشنگم از همون روز ویار کتلت با نون کرده بودم و به مامانم و نویدم تزریق کرده بودم این ویار رو!

دیشب تا رسیدیم به نوید گفتم بیا کمرت رو واست چرب کنم بهتری بشی..ماساژت هم میدم سریع خوبه خوب میشی!اونم یه پیشنهاد بی شرمانه بهم داد و گفت شاید از این طریق بهتر بشم...من که میخواستم نماز بخونم و به فکر آخرتم بودم آما واسه نوید اطاعت امر کردیم و تسلیم افکار شیطانیش شدیم بدونه اینکه خدشه ای به بساط عبادت و نمازم وارد بشه و اتفاقا درست هم میگفت چون بعد از اینکه از حموم اومد درد کمرش به شدت کم شد خدارو شکر...

دیگهههه بعدش اومدم 7 تا سیب زمینی رنده کردم و با نیم کیلو گوشت مخلوط کردم و با ادویه فراوون یه کتلت توپ درست کردم...

دو تا تابه گذاشتم رو گاز و چند سری کتلت سرخ کردم تا هم شام بخوریم هم واسه ناهار امروز ببرم خونه مامانم دور هم بزنیم تو رگ...

ساعت 10 نیم شاممون رو خوردیم و تا اخر شب پای تی وی بودیم و بعدشم با هم رفتیم خسبیدیم...

امروزم ساعت 11 بیدار شدیم و دیدم طبقه پایینی(فوضول ساختمون)زنگ ایفون رو میزنه...جواب دادم گفت ببخشید مزاحم شدم نوید هست؟گفتم نه خوابه امرتون؟گفت میخواستم بگم شبها میاید خونه در پارکینگ رو قفل کنید پریشب تا صبح در باز بوده!گفتم ما بسته بودیم..گفت اقای فکری گفتند اخرین نفر شما وارد ساختمون شدید و صبح هم اسانسور رو طبقه 4 بوده پس شما یادتون رفته!گفتم نخیرررررر اقا اولا من به خاطر پنل ضبط مون هم که شده در رو قفل میکنم و حتی حفاظ پارکینگم قفل میزنم تا کسی نیاد شیشه ماشین رو بشکونه!بعدشم عادت دارم وقتی سوار اسانسور میشم به محض اینکه به طبقه 4 میرسم و از اسانسور میام بیرون زود دکمه ی طبقه اول رو میزنم تا اسانسور بره پایین تا کسی که از راه رسید منتظر نباشه تا اسانسور از بالا با ناز بیاد پایین!به کسی دیگه تذکر بدید..گفت به همه تذکر دادم...گفتم به کی؟اصلا کسی به جز من و شما و فکری تو ساختمون هست؟همه مسافرتندsmile emoticon kolobok...

میگن یارو گ و ز هوایی میده حکایت این مدیر ساختمونه!خب اون دهنه بی صاحب رو به جاش باز کن!کسی نمیگه لالی اگه حرف نزنی...زنش پ ر ی و د نمیشه فکر میکنه تقصیر واحده 4 هستش!اصن پسرش عقیم میشه فکر میکنه مشکل از واحده چهاره...من نمیدونم همه موشکولات این جامعه از واحده چهاره؟موشکولات نا زایی و موشکولات بین زوجین از واحده چهاره عایا؟

واااااااای نوید یه تیکه ای انداخت من که مردم از خنده...وقتی ایفون رو قطع کردم و این 4 خط بالا رو با حالت غر میگفتم نوید یهو برگشت گفت بلهههههه تازه موشکولات زود ا ن ز ا لی و دیر ا ن ز ا لی جامعه هم تقصیر واحده چهاره!یهنی ترکیدممممم

بعدش اومدیم تو اشپزخونه نوید صبحونش رو خورد و منم یه کم تمیزکاری کردم و ساعت 1 نیم هم اماده شدیم و با یه دیس کتلت رفتیم تهرانپارس...

مامان اینا از صبح رفته بودند سرچشمه(شیرینی بهار)واسه ما و خودشون چند تا جعبه شیرینی خریده بودند و اورده بودند...عاشق شیرینی های بهارم اصن دوست ندارم از جاهای متفرقه شیرینی بخرم...

ساعت 2 نیم رسیدیم خونه مامان و ناهار خوردیم و شیرینیاشون رو واسشون تو ظرف چیدم و بساط اجیل خوری هم راه انداختیم و عصری هم اماده شدیم رفتیم خونه عمه ی مامانم تو نیرو هوایی...

سر راه بهاره هم برداشتیم چون اونم میخواست با بی آر تی بره و با بچه سختش بود بیاد دیدنه عمش...

رفتیم دیدنشون و واقعا آدم لذت میبره وقتی باهاشون صحبت میکنه بسگی زیبا و محترمانه صحبت میکنند...وقتی چایی اوردند نوید در گوشم گفت سوگل اینا خیلی با کلاسند مشخصه با افراد با سواد و با فرهنگی رفت و امد داشتند!گفتم چطور؟گفت اخه وقتی میخوان به خر آب بدند ظرفش رو پره آب میکنند و میذارند جلوش!چایی هم اگه کسی لبریز بیاره حکم بی احترامی رو داره...هر کی تا نصف استکان چایی بریزه مشخصه از خانواده با فرهنگیه!دقت نوید تو فرق سرم اصن توجه نکرده بودم...

تا 6 اونجا بودیم و عیدی هم یه کوشولو گرفتم ولی به دلم نچسبید!تو این دوره زمونه به یه فینگیل بچه زیر 20 تومن بدی خیلی ضایعس حالا ما با این سنمون بهمون 10 تومن عیدی بدند خیلی ستمه خو اونم ندید که سنگین ترید!ما یه ادامس گوشه لپ بی صاحابمون میندازیم 5 هزار تومن بعد عیدی سالیانه مون رو 10 هزار تومن میدی؟هیهات

نوید هر کجا میره با کت و شلوار و کراوات میره و خیلی ادبی و لفظ قلم صحبت میکنه...امروز یه سوتی هایی به زبانه ادبی میداد که خودم از تعجب شاشبند شده بودم... :))))

مثلا تاحالا گل قلمه نزده ولی همچین راهنمایی اشتباهی میکرد چشامون گرد شده بود...عمه مامانم پرسید اقای مهندس(همه فکر میکنند نوید مهندسه ولی نمیدونند فقط تو شرکت اپل سیب گاز میزنه )واسه رشد کاج مطبق باید چی به گیاهمون بدیم؟اینم نه گذاشت نه برداشت گفت یه پودرهایی هست به اسم مولتی ویتامین کاج مطبق باید ماهی یکبار پای گیاه بریزید!واااااااای خدا اینو که گفت فقط رفتم تو دستشویی عمه از دست نوید پرپر شدم...اخه یکی نیست بهش بگه وقتی جواب سوالی رو بلد نیستی مث ادم بگو بلد نیستم چرا راهنمایی های داغون میکنی؟تازه عمه پرسید از کجا میتونم تهیه کنم؟این ادرس یه جای پرت رو داد....

وقتی اومدیم بیرون جفتمون ریسه رفته بودیم...اخه چه کاریه نه به اون کراواتت نه به اون دروغایی که میگی یه کم شخصیت داشته باش بشرررررررsmile emoticon kolobok

بعد از اونجا رفتیم همت و نیایش و افتادیم جلوی خونه عمه گلی!رفتیم خونه عمه و خواهر شوهرشم بود و یه کم با اونا گپ زدیم و وقتی که رفتند زنگ زد پسراش اومدند تا دست جمعی با دختر عمم بریم شام بیرون...

بردیمشون وی آی پی تو ایران زمین و بسیوووور خوش گذشت و روحیه مون عوض شد...اونجا یه زنه میز رزرو کرده بود و همچین با چسان فسان راه میرفت آدم محو ابهتش میشد!وقتی چشمم به کفشش افتاد همون جا ولو شدم از خنده!با اون پز و چ س یه کفش پاشنه بلند مشکی پوشیده بود عاریههههه!قشنگ تابلو بود واسه خودش نیست چون 3 شماره واسش بزرگ بود و چند بار جلو چشم ما پاهاش پیچ خورد!ما هم که دلقک تا این پاهاش یه وری میشد میترکیدیم از خنده...

سر میز ما دو نوع سالاد و سیب زمینی و نون سیر اوردند تا پیتزاهامون اماده بشه...گارسون تا غذا میذاشت سر میز ما اول میگفتیم میل نداریم ولی بعد چند ثانیه میزمون خالی میشد!خوده گارسونه مونده بود از دست ما چه غلطی بکنه...

تا ساعت 11 اونجا بودیم و بعدش از هم خداحافظی کردیم و هر کدوممون اومدیم سمت خونه خودمون...خدارو شکررررر امروز خیلی خوب بود ولی این اخر شبی ماشین برقش اتصالی کرده بود به زور روشن شد و فقط میترسم باطریش خراب باشه و هر چی عیدی زدیم بر بدن بره واسه پول باطری!یهنیییی دست جمعی جیش کنید تو این شانسsmile emoticon kolobok...

وااااای امشب باز نوید چه سوتی داد همه غش کردند...رفتیم شام خوردیم و اومدیم بیرون یهو پارکبان اومد گفت اقا هزینه پارکینگ بدید..نوید گفت چه قدر میشه؟گفت هر چی دوست داری بده همراه با عیدی!نوید یه هزاری داد گفت بفرما!گفت اقا ماشا الله با این تیپ و لباس اینقدر به ما میدی؟نوید یهو برگشت گفت به ابلفضل ندارم دار و ندارم یه تراوله!وااااااای خدا من پشت فرمون بودم از این ضایع بازی نوید پامو گذاشتم رو گاز و الفراررررر...تا خوده خونه از دست این بی شرف داشتم میخندیدم هیچ موقع عادت نداره قسم بخوره اونم چی؟بگه ابلفضل!فک کنم چون گلی قسمش به ابلفضل هست امشب یاد گرفته و زودم تحویل داده...اومدیم خونه التماسش کردم اینطوری قسم نخوره خعلیییییی داغونه ادم عینه تو فیلمای قدیمی بگه به ابلفضلللل!اصن گناه داره...

عشقای من فردا خونه بودم همه کامنت هاتون رو تایید میکنم...بووووووووس

**چند تا عکس از این دو سه روز واستون تو ادامه مطلب میذارم تا عکسا کامل بشه و همه رو با هم واستون آپلود کنم...




ادامــﮧ مطلب
یکشنبه 3 فروردین1393| 2:8 |سوگلی|

Designer