X
تبلیغات
دلنوشته های سوگلی


دلنوشته های سوگلی

پر از حرفای تازه

قوي ترين زن جهان هم که باشي...
وقت هايي هست ...
که دستي بايد لمس ات کند...
تني ...
تنت را داغ کند...
و لبي...
طعم لبت را بچشد ...
مستقل ترين زن جهان هم که باشي...
وقت هايي هست...
که دلت پر ميزند براي کسي که برسد و بخواهد...
که آرام رانندگي کني ...
و شام ات را نخورده روي ميز نگذاري و بروي...
مسافرترين زن دنيا هم ...
دست خطي مي خواهد که بنويسد برايش...
" زود برگرد "...

طاقت دوري ات را ندارم...



(سبحان ا... یا فارج الهم  و یا کاشف الغم فرج همی و یسر أمری و أرحم ضعفی من حیث لا أحتسب یا رب العالمین)

حضرت رسول فرمودند:هرکس مردم را از دعا با خبر کند در گرفتاری اش گشایش پیدا می شود.

|دوشنبه 11 مهر1390| 10:17|سوگلی|



سلام دوستای گلم...

نمیدونم این یه هفته ای که گذشته رو از کجا شروع کنم؟اصن همچین داغونه این اهنگ جدید وبلاگمم رفتم تو حس حسابی!حتما واسه یکبارم که شده گوش کنید...خدایییییی حرفای دله خودمونه...روزی صد بار همینارو با خودمون تکرار میکنیم اما این به حالت اهنگ خونده و بسیووووور زیباست...من که بی اختیار اشکم میاد وقتی اولش رو گوش میکنم!نداری گدایی به رسواییه من...نداری مریضی به بد حالیه من...نداری غلامی به تنهاییه من!هی وایه من چه قدرررررررر قشنگه

خو تا باز آبغوره نگرفتم بریم سراغه روز نوشت....یکشنبه صبح رفتم حموم و اماده شدم برم خونه مامانم...قرار بود واسه روز مادر برم خونه مامانم آما برنامه برعکس شد و مامانم گفت ناهار همه خونه مامان بزرگت دعوتیم!

رفتم دمه خونه مامانم و با هم رفتیم واسه مامان بزرگم لباس و روسری خریدیم و بعدش بابام اومد دنبالمون و رفتیم خونه مامان بزرگم...

مامانم چون میدونه از جای شلوغ بدم میاد الکی بهم گفت فقط عمه گلزار و گلناز اونجان بیا بریم آما تا رفتم دیدم عمه گلناز و هانی و بعدشم گلزار هستند و ساعت 1 هم زن عموی بزرگم با 3 تا دخترش اومدند!موقع ناهار هم پسر عمم و عموم و بابا....نوه ی گلزار و باربد هم که واسه یه شهر بس هستند اینقدر که شلوغ میکنند...

خلاصه دور هم بودیم و ناهار هم مامان بزرگم با اون پاهای خیک بادش و با دردی که داره طفلک کلی زحمت کشیده بود و باقالی پلو درست کرده بود...

همه چی مرتب و خوب بود یهو سر سفره گلزار گفت یه کم ته دیگ واسه گلی هم بذارید تو راهه داره میاد!همین حرف کافی بود یهو دعوایی بشه خفن بین مهدی و گلزار!

گلی چون عروسی مهدی نرفته و بعدشم هر سری به هانی تیکه انداخته و هر جا هم نشسته گفته از هانی متنفرم دیگه مهدی چشم نداره خواهرشو ببینه....یهو تا فهمید با داد به هانی گفت هانی بکن بریم از اینجا گلیه عن تو راهه!مامان بزرگم گفت شاید هانی دوست داشته باشه بمونه چیکارش داری؟گفت هانی غلط کرده بدون اجازه من جایی بمونه!نمیخوام چشمم به صورت اون گلیه کصافط بیفته حالم ازش بهم میخوره....باربد یهو گفت بابا آب..مهدی داد زد آب و زهر مار هانی زود اماده شید بریم آب بیا خونه بهش بده...

گلزارم از اونجایی که همیشه نخود هر آشه یهو گفت چته مهدی؟حالا چرا شلوغش میکنی؟میخوای بری هرییییی چرا جو سازی میکنی؟بابامم طرفدار مهدی به گلزار گفت حق داره اصن تو چرا دخالت میکنی؟گلزار گفت تو چرا اینقدر دو رو هستی چطور وقتی گلی رو میبینی تحویلش میگیری؟بابام گفت دو رو نیستم!با گلی مشکلی ندارم اما مهدی مشکل داره و حقم با مهدی هست چون گلی تا تونسته از اینا بدگویی کرده و فقط ترررررر زده به حالشون!

دیگه مهدی با یه وضع بدی هانی اینا رو برد و منم زود تو ظرف سالاد و غذا ریختم دادم به هانی تا ببره خونه بخورند گشنه نمونند...

جو خیلی سنگین بود و مامان بزرگم از حرص فشارش رفت بالا و رو به سکته بود...مهدی هم از اون طرف هانی زنگ زد حالش بده و عصبیه....سر گلی همه تر زده شد به حالمون و اخر هم فهمیدیم خونه مونده و نیومده!

تا عصری با دختر عموها صحبت کردیم و دختر عمویی که پارسال عروسیش بود گفت سه تا کوچه فاصلمون هست چرا نمیای خونمون؟گفتم من یاد ندارم شما پا تختیه من اومده باشی به همین دلیل من خونه شما نمیام!گفت خو یادمه بد برخورد کردیم اما حالا که نزدیکیم بیا با هم بریم بدنسازی!

تو دلم گفتم من به گور هفت جد و آبادم میخندم با تو ارتباط داشته باشم...یه سال با هم تو مدرسه همکلاس شدیم پدرمو جلو چشمم اورد بسگی حسودی میکرد!یه خودنویس جدید میخریدم میرفت خونه عموم رو بیچاره میکرد تا واسش عینه همون خودنویس رو بخره...حوصله چشم و هم چشمی بازیاش رو ندارم...

همین الانش با جاریش دشمن خونینه سر چی؟سر اینکه جاری جدیده تو شهرک غرب خونه واسش خریدند واسه این تو پونک!با اینکه هر دو تا 60 متره اما این سر منطقه خونه هاشون با همشون دشمنی داره....

بعد ناهار نشسته بودم داشتم تی وی میدیدیم یهو دیدم پرید به دستم گفت حلقه خشگلی داره جواهره؟گفتم پ ن پ تیتانیومه!از دستم در اورد و اون یکی حلقه ای هم که تو شستم میکنم گفت اینو که داشتی این یکی رو چرا دوباره خریدی؟گفتم اون تنگم شده و ترجیح دادم تو شستم بندازم موشکولیه؟گفت اینو کی خریدی؟گفتم این کادو بوده...خلاصه سرویسم کرد بسگی سوال پرسید و ادرس جایی که خریده شده رو پرسید و بعدشم واسه اینکه کم نیاره گفت منم یه گردنبند خیلی بزرگ دیدم پویا گفته واسم میخره چون خیلی گرونه نشده تا الان بخریم دعا کن تموم نشه دق میکنم از غصه!عجب....

بعدشم کادوهای مامان بزرگم رو باز کردیم و گلناز یه کیف چرم واسش خریده بود و گلزار و گلی نفری 50 داده بودند و زن عموم یه روسری سرمه ای و مامانمم که لباس رو داد و بعدشم روسری رو داد و گفت سوگل خریده!منم با خنده گفتم مامان بزرگ دروغ میگه من کادو نخریدم!

بعد مامانم جر داد که چرا خیت کردی؟گفتم چون بدم میاد الکی پاچه خواری کنم وقتی واسه کسی وقت و پول نذاشتم تا کادو بگیرم چرا باید از صدقه سر شما خودم رو عزیز نشون بدم؟از ظاهر سازی بدم میاد...

ساعت 5 زن عموم اینا رفتند و بعدش بابام رفت هانی اینا رو به زور اورد و تا اونا برسند ما هم اماده شدیم و دو ماشین شدیم و رفتیم پارک پلیس...

این دو تا انچوچک خودشون رو کشتند بسگی شیطونی کردند..همه ماچشون میکردند بسگی توپول و با مزند!داشتم باربد و الیسا رو با الاکلنگ بازی میدادم دو تا زن که رو به روم نشسته بودند گفتند خانوم دو قلو هستند؟گفتم نه 6 ماه فرقشونه!یکیشون گفت خانوم ماشاالله چه جراتی داشتی پشت سر هم بچه اوردی!چرا جلوگیری نکردی؟اه اه اه اه اه حالم از این سواله چندش بهم میخوره!گفتم خانوم به من میاد 2تا توله داشته باشم؟کی میتونه به فاصله 6 ماه بچه بیاره؟یعنی من کوچیکه رو تو 6 ماهگی ترکیدم؟حرفا میزنیا....بعضیا عقلشون تو پایین تنشونه والا بوخودا...

دیگه کمرم خم مونده بود بسگی این باربد پدسگ سنگینه...بلد نبود از وسایل بازی استفاده کنه و باید بلندش میکردیم رو سر سره میذاشتیم...پدرم در اومد!یه کم بازی کرد و بعدشم مث چی پفک و چیپس و یخ در بهشت خوردند و کالری سوخته شده رو نابود کردند رفت...

گلزار و گلناز با هم رفتن خونه گلزار و من و مامان بزرگم و مامانم و هانی اومدیم در مغازه و چند تا جنس میخواستم برداشتم و بعدشم رفتیم خونه مامان بزرگم وقتی نوید اومد بابام رفت مرغ سوخاری و ساندویچ خرید اورد خوردیم و نویدم یه کم مرغ خورد ولی هوسه باقالی پلو ظهر رو کرده بود و منم واسش کنار گذاشته بودم داغ کردم باقالی پلو زد بر بدن و ساعت 11 نیم هم اومدیم خونه و غش کردیم از خستگی...

در مورد کادوی روز زن هم سورپرایز شدم فهلا فقط گلش رو میگم که جلوی داشبورد واسم گذاشته بود و اون اصلیه رو هم بعدا عسکشو میذارم...منم به مامانم کادوی نقدی دادم تا هر چی دوست داره خودش بره بخره...

دوشنبه هم تا عصری خونه بودیم و ناهار هم کرفس خوردیم و عصری هم رفتیم سمت اریاشهر کار داشتیم و بعدشم رفتیم بوستان و ساعت 10 نیم هم رفتیم شام کباب خریدیم و اومدیم خونه زدیم بر بدن...

بعد از شام که خسبیدیم و 3 شنبه هم طبق معمول نوید منو گذاشت سر خیابون تا برم سوار ماشینای پونک و رسالت بشم و برم تهرانپارس...

سر راه با مامانم هفت حوض قرار گذاشتم تا بریم واسه نوید تیشرت بخریم...شب قبلش گیر داده بود به تیپ اسپرت و بهش قول داده بودم چند تا تیشرت توپ واسش بخرم...رفتم 3تا تیشرت خیلی ناناس واسش خریدم و مامانمم 4 تا تیشرت خرید تا حسابی ذوق ملگ بشه و تا اخر تابستون بیمه باشه از لباس تابستونی...

بعد از هفت حوض رفتیم ماهی تازه خریدیم و رفتیم خونه مامانم سبزی پلو درست کرد ولی من گشنم بود و غذای روز قبلشون که خورشت هویج و لوبیا بود خوردم و سیر شدم و کلی هم فحش تپون شدم چون ماهیاش رو دستش باد کرد...

بعد ناهار هم خوابیدم تا ساعت 5 و بعدشم با نوید صحبت کردم و اماده شدیم رفتیم پی الواتی...اول رفتیم مغازه دوست مامانم یه تاپ خریدم پشتش همه بازه و توریه خیلی ناناسه...میخواستم چند رنگ بردارم دیدم دونه ای 35 هزار تومنه مامانم گناه داره یهو 100 خرده ای پیاده بشه..فقط مشکی خریدم و خیلیم ذوقشو داشتم زود بیام خونه بپوشم چون عاشق این مدل های سخسیم...

بعد از اونجا رفتیم فلکه اول مامانم کفش میخواست ولی چیزی نپسندید و ساعت 8 بابام اومد دنبالمون و رفتیم در مغازه...مامان بابام سر یه چیز بیخود بحثشون شد و مامانم سوئیچ رو داد بهم گفت برو بده به بابات و با تاکسی بریم خونه...هر چی بهش گفتم عصبی تر میشه گفت به جهنم منم عصبیم!

خدا قسمت نکنه واقعا اعصاب و روانه ادم بهم میریزه وقتی پدر و مادرش دعوا میکنند...الهی بگردم اون بچه هایی که همش شاهد دعواهای پدر و مادرشونند چی میکشند...من تو تنم میلرزید با اینکه دعوای خیلی ساده ای هم بود ولی من از شدت استرس کهیر زدم وحشتناک!

مامانم خیلی لجبازه تو تاکسی هر چی گفتم بابا قاط میزنه گوش نکرد برگردیم مغازه و به بابام زنگ زدم ما نزدیک خونه ایم گفت مگه تو نگفتی داریم میریم عطاری؟چرا سر از خونه در اوردید؟گفتم دیگههههه مامان گفت!گفتش همین؟همین دیگه؟مامان گفت؟

یهنی قلبم داشت میومد تو دهنم...نمیدونید چه قدر با مامانه لجبازم صحبت کردم بابامم نصیحت کردم تا وقتی بابام اومد خونه شر نشه...خودم اعصاب بحث ندارم حالا این دو تا رو باید اروم میکردم...

بابام وقتی اومد تا دید من خودم حالم بده هیچی نگفت و منت ننه فاطی هم کشید و خیلی ساده با هم اشتی کردند اما من کهیر زده بودم قد پرتقال!

از ترسشون هی بهم عناب و تمرهندی میدادند تا التهاب بدنم کم بشه...نوید که اومد زود شام خوردیم و کارامو کردم بریم خونمون...سر راه هم اهنگ گوش دادیم و رفتیم ابمیوه خوردیم خدارو شکر یه کم ریلکس شدم...

دیروز هم به خاطر اینکه همش باید خوراکیای خنک میخوردم تا سردیم بشه همش بیحال بودم و این فصلم که کلا بی حسم این دو تا مشکل(حساسیت و فصل بهار)دست به دست هم داده تا گشادیم به درجه اخر برسه و همین طوری رو تخت بیفتم...

ساعت 12 بیدار شدم و یه کم تو نت بودم و دیدم اصن نمیتونم رو پای خودم وایستم رفتم رو کاناپه تو وایبر با دوستام صحبت کردیم و واسه ناهار هم نوید زرشک پلو و کباب تابه ای زنگ زد اوردند و ناهار خوردیم و یه کم خوابیدیم و عصری هم کوزت بازی در اوردم و خونه رو جارو زدم و کاور تخت و رو بالشتیا رو باز کردم شستم و دو سری لباس شستم و ظرف شستم و واسه شام هم ماکارونی درست کردم و ساعت 11 شاممون خوردیم و یه کم تو نت بودم و بعدش رفتیم کرم بهم ریختیم و نمیدونم ساعت چند بود بی هوش شدیم...

امروزم قرار بود برم پیش شادی ولی دیشب ساعت 12 زنگ زد و کنسل کرد...صبح 11 بیدار شدم و تی وی دیدم و نت هم اومدم وبگردی کردم و بعدشم ناهار خوردم و با آتی جون صحبت کردم البته قبلشم با پروشات نسناس(لهت میکنم مثلا قرار بود اون ارباب رجوع (مرتیکه)رفت بزنگی؟)و با فریای عزیزم صحبت کردم و یه حال و حولی پرسیدم و خیالم راحت شد که حاله دوستام خوبه...

بعدشم با آتی فک زدم و ساعت 3 هم رفتم یه کم به فکم استراحت دادم و عصری هم تا وقتی که نوید میاد خونه رو تی زدم و گردگیری کردم و لباس شستم و ظرفارو شستم و کلیییییی خونه رو سابیدم فقط موند سرویس بهداشتی که اونم فردا ایشا الله اگه زنده بودم به کوزت بازیم ادامه میدم...

نوید امشب ساعت 10 اومد و شاممون رو که کباب ترکی بود خوردیم و بعد شام هم اومدم روز نوشتم رو بنویسم و بعدش بریم بخوابیم...

امروز عصری دختر خالم زنگ زد دعوتم کرد برم خونشون!گفت خاله فرشته و مامانت دارند میان اینجا بریم پارک قیطریه یه دوری هم بزنیم!گفتم من تا اماده بشم و برسم اونجا شده 7 نیم!تا 8 نیم باید اونجا باشم و بعدش برم تجریش و بیام پونک که نوید میرسه خونه من تا اون موقع خونه باشم!فقط واسه 1 ساعت این همه راه رو بیام؟؟البته نوید گفت برو من میام دنبالت ولی دیدم اصن هیچ رقمه راه نداره برم واسه همین مهمونی امروزمم کنسل کردم...اینم از هفته نوشت ما!

|جمعه 5 اردیبهشت1393| 0:10|سوگلی|



سلام عخشای من...

تو ادامه مطلب عکس 3تا فرش فروشی رو گذاشتم هر کی دوست داشت  تشریف ببره ببینه و بهم خبرشو بده...


Continue
|دوشنبه 1 اردیبهشت1393| 13:13|سوگلی|



سلام عزیزای دلم...

سه شنبه صبح طبق معمول همیشه کارامو کردم و نوید منو گذاشت سر خیابون و رفتم خونه مامانم و نویدم رفت پی کاراش...

ساعت 12 رسیدم خونه مامانم و یه کم از این در اون در فک زدیم و بعدشم بابام اومد و ناهارمون رو خوردیم...بعد ناهار هم غش کردم تا ساعت 5 و با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم و با نوید صحبت کردم...

عصری هم تا فلکه اول با مامانم پیاده روی کردیم و بعدش بابام اومد دنبالمون و رفتیم در مغازه!مامان بزرگمم مث همیشه تو ماشین عموم نشسته بود و بیرون رو تماشا میکرد...

تا ساعت 9 در مغازه بودیم و بعدش رفتیم در خونه مامان بزرگم بهمون کوفته داد و اومدیم خونه...ظهرم 3 تا کوفته داده بود و واسه نویدم دو تا کنار گذاشتم چون خیلی کوفته دوست داره آما تا خورد گفت دوست ندارم کوفته های تو رو خوشم میاد!دلیلشم این بود مامان بزرگم به گفته ی خودش یادش رفته بود ادویه و رب بزنه به خاطر همین یه کمی بی مزه شده بود و فقط بوی سبزی میداد...

نوید ساعت 9 نیم اومد خونه و شاممون رو که همون کوفته با جوجه کباب بود خوردیم و زود هم اماده شدم و به نوید گفتم بریم خونه چون گرمم بود و میخواستم بیام خونه با لباس باز واسه خودم رژه برم...تا هوا گرم میشه فقط عشقه خونه رو دارم که راحت ولو بشم با هر لباسیکه عخشم میکشه...

چهارشنبه هم تا شب خونه بودیم و زهرا اس ام اس داده بود شب خونه مستاجر بابای نوید بریم عید دیدنی!زیاد باهاشون حال نمیکنم به خاطر اینکه یه سری وسایل رو قبل عید که واسه فروش گذاشته بودم اینا اومدند و گفتند ما میخوایم!یه عالمه بلور و ظرف چینی که 2 تا سرویس کامل بود +پرده ی نو نو که واسه اتاق بود+کتابخونه نوید+یه سری ملحفه های نو و سجاده+3تا فرش و کلییییییی چیز میز رو اومدند برداشتند و دو روز بعدش زنش اومد 200 تومن دمه در داد!گفتم اینا واسه کدوم وسایل هست؟خیلییییییی ریلکس گفت واسه همش!گفتم اشتباه حساب کردید فقط یه کتابخونش 150 بود روی هم نزدیک 800 تومن وسیله برداشتید!حالا سمساری اومده بود همه رو ازم بخره این ردش کرد و گفت من میخوام همش رو!

حالا دو روز مونده به عید زد زیر همه چیز و گفت من پول ندارم و ورشکست شدم و فلان!گفتم من متاسفم از اینکه پولتون رو خوردند اما من واقعا از سر بی خیالی وسایلم رو نذاشتم واسه فروش واسه ریال به ریالش برنامه دارم و قراره وسایل جدید بیارند و من روی این پول حساب کردم!

دیدم میخواد فس فس کنه و نهایتا همه رو 250 برداره منم اعصابه سر و کله و چک و چونه ندارم به بابام گفتم بابام گفت مگه من دزدی کردم و واست جهیزیه خریدم؟غلط میکنه سرویس چینی که 500 پولشو دادم میخواد بزنه تو رگ!شب همه رو میام میبرم پول نقد بهت میدم...

شب خیلییییی شیک بابام اومد وسایلم رو ازشون گرفت و پول نقد داد دستم و خلاص!خیال کردند ادم وقتی جنس دست دوم میفروشه باید مفت بده بره...کتابخونه ای که یه ساله خریداری شده میخواد 50 تومن پولش رو بده!اخر سر کتابخونه رو پس نداد و گفت میخوام و به زور ازش 100 هزار گرفتم و بهشم تاکید کردم پول دستش اومد باید بقیه شو بده!

این قدر بی چشم و رو هستش کلیییییییی وسایل نو و مجانی بهش داده بودم ولی خیلی ریلکس منکر همش شد و میخواست بزنه تو سر مال!تا دید بابام اومده سرویس چینی ها رو ببره از لجش تموم اون رو تختی و ملحفه و سجاده و پرده ای که مجانی بهش داده بود رو پس داد!به یه ورم...

وقتی اومد گفت شوهرم ورشکست شده و نصف مغازه رو گذاشتیم واسه فروش و تمومه خونه هامون هم فروختیم منم از سر دلسوزی چون میخواست واسه واسه دخترش خواستگار بیاد و روش نمیشد راشون بده خونشون یه سری وسایل دادم تا دستی به سر و گوش خونه بکشه آما دیدم در کمال پررویی برگشته به من میگه مگه به سمسار میخواستی چه قدر بفروشی؟؟؟

یه کناره مجانی بهش دادم از لجش اومده میگه آتیش سیگار روی فرش ریختید؟گفتم این کناره اول عروسیم فقط چند ماه استفاده شده کجا سیگار روش ریخته شده؟ایراد روی جنس مجانی میذارند مث ریگگگگگ!

خلاصه بسیوووور از کار بابام خوشم اومد تا به قول معروف کسی فکر نکنه میتونه با زرنگی در ما بماله و بره به ریشمونم بخنده...

حالا زهرا گیر داده بود بریم خونشون!منم دیدم اگه بگم نع فک میکنند دارم کلاس میذارم واسه همین قبول کردم و واسه ساعت 10 اماده شدیم تا بریم خونه همسایه طبقه 2...

البته قبلش نوید ویار سالاد الویه کرده بود و رفت سیب زمینی و کالباس خرید و منم تخم مرغ و نخود فرنگی و سیب زمینی رو گذاشتم بپره و مرغ هم آب پز کردم تا وقتی برگشتم مواد رو خرد کنم و شامش رو بدم...

تا ساعت 11 نیم اونجا بود و دیگه تا اومدیم شام رو درست کردیم و خوردیم شد ساعت 1....بعدشم تو نت بودیم و ساعت 3 هم خسبیدیم...

5 شنبه هم خونه بودیم و واسه ناهار هم سالاد الویه داشتیم و خیالم از غذا راحت بود...نمیدونم شما به تقویم نجومی سر و کار دارید یا نه؟من روزای قمر در عقرب رو به سال شمسی میبینم و دقیقا همون روزها از انجام بعضی از کارا دوری میکنم!خیلی خیلی مهمه بدونیم زمان قمر در عقرب کی هستش تا در اون چند روز مثلا معامله ای انجام ندیم یا عقد و عروسی نکنیم یا واسه بارداری اقدام نکنیم و خلاصه شروع به کار مهمی نکنیم!

منم تحت تاثیر این روزها که به شدت انرژی منفی زیادی داره 5 شنبه از صبح دپ بودم و فقط زار میزدم...نویدم عصری رفت بیرون و منم خونه تنها بودم و واسه خودم دیوونه بازی راه انداخته بودم...احساس خفگی و بغض شدید داشتم و نمیدونم از شدت گریه کی خوابم برد؟فقط نوید ساعت 8 نیم زنگ زد و بیدارم کرد...گفت دارم میام چیزی نمیخوای؟گفتم نع واسه شام چی میخوای؟گفت هر چی خانومم دلش میخواد!هر چی قربون صدقه میرفت و صحبت میکرد اصن نمیتونستم آروم بشم همین طوری معمولی تی وی هم میدیدم از چشام اشک میومدم!

بعد تل زود پاشدم واسه شام کوکو سبزی درست کردم و وقتی نوید اومد شاممون رو خوردیم و بعدشم پیشنهادای بی شرمانه بهم داد آما در کمال تعجب با مخالفت رو به رو شد!یهنی ببینین افسردگی در چه حد بود خوده نوید گرخید از جوابم...

شب هم زود خوابیدم و دقیقا ساعت2 خرده ای صبح 29 فروردین قمر در عقرب تموم شد و منم از جمعه صبح خیلییییییی آروم و خوب بودم...من نمیدونم انرژی های منفی چرا اینقدر روی من تاثیر میذاره؟حس ششم خیلی قوی دارم نمیدونم از اونه یا نع؟چون خیلی چیزا قبل از اینکه پیش بیاد من احساسشو دارم حس میکنم دلیلش همین باشه...

حالا سه شب هم بود پشت سر هم من و نوید خواب میدیدم...چند شب قبل نوید خواب دیده بود من دو تا پسر دوقلو زاییدم و حال هر 3تامونم خوب بود و همه چی هم ردیف بود....همش ازم میپرسید شیطون حامله ای؟گفتم دو روز نیست پ ری تموم شد اخه یه چیزی بگو با عقل جور در بیاد!

شب بعدش خواب دیدم تو اتاق خوابمون هستم مهمون هم واسم اومد(حالا اون مهمون خیلی خاص بودا همتونم میدونید کی بود)بعد من داشتم خودم رو مرتب میکردم یهو از سر سینه هام یه گوله موی مشکی اومد بیرون و بعدشم کلی شیررررر!شیر به قدری زیاد بود که همین طوری داشت میریخت و حتی روی اون مهمونمم ریخت!یهنی در این حد...

بعدش اون روز اومدم کامنت ها رو بخونم دیدم شیلا جونم همون شب خواب دیده من حامله ام و بچمم پسره...

دوباره مامانمم خواب بچه دیده بود و اصن نمیدونم تصمیم نگرفته این بچه کجاست که به خواب همه میاد!به یکی که تعبیر خواب میکنه خوابم رو گفتم و اونم گفت اون موی مشکی که از سینه هات اومده بیرون همون موی نوزادته!عجیبهههه خیلی چون اصن بهشم فکر نمیکردیما...بعدشم میگفت تعبیر نوزاد پسر یعنی در واقعیت نوزاده دختر خدا بهتون میده...

خلاصههه اینم از خواب ما...دیروز که جمعه بود ساعت 11 بیدار شدم و میخواستم قیمه ریزه درست کنم آما نوید هوس آبگوشت کرده بود...رفت گوشت آبگوشتی خرید و اورد داد درست کنم و خودشم رفت تو صف نونوایی...

منم خونه رو جارو زدم و تی و گردگیری هم کردم و ساعت 1 هم ناهارم رو بار گذاشتم و تا ساعت 2 نیم که مامان اینا برسند کلی کار کردم...نویدم یه ساعت تو صف نون سنگک بود و بالاخره قبل مامان اینا رسید...

مامان اینا وقتی اومدند دیدند بساط ذوق ملگی رو ردیف کردند!واسمون یه عالم میوه خریده بودند و واسه نویدم خرت و پرت و واسه منم دو تا مانتو که پشتش گیپوره و خیلیییییی جیجره!یه آبی کاربنی یکی هم مشکی....یه شلوار جین جذب و خیلیییییی سسکی هم مامانم خریده بود که تا پوشیدم گفتم خیلی چسبونه نمیخوام نوید و مامانم گفتند جذب مدههههه دیوونه اینقدر لباسای آزاد نپوش!منم تسلیم شد و تو ائینه دیدم خدایی شلوار جذب خیلی خشگله...منم که پاهام لاغره و از شانسم شلوار هر چی بپوشم اندازه ام میشه!از این لحاظ خر شانسی اوردم...

جالبه مامانم واسه خودش ست منو درست میکنه!مثلا مانتو کاربنی خریده میگه با اون کفش آبیه و شلوار جین خیلی شیک میشه تیپ آبی بزن!گفتم مامان اینقدر منو خجالت ندید من دوزار ندارم واسه روز مادر کادو بخرم شرمنده میشماااااا!گفت غلط میکنی واسم کادو بخری من همه چی دارم الکی پول هدر نده!اخیییییییییی عسیسم کلی خجالتم دادند...خدا الهی سایه هیچ پدر و مادری رو از سر بچه هاشون کم نکنه...آمین

بعد مراسم خر کیف شدن ناهارمون رو زدیم بر بدن و بعدشم بابام خوابید تا ساعت 6 و منم نیم ساعت چشام گرم شد اما با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم...

تا بیدار شدم واسشون بستنی و فالوده اوردم خوردند و میوه ها پوست گرفته بودم و اماده روی میز بود و خیالم از بابت میوه راحت بود هر کی میوه میخواست راحت و آسوده میوه شو میزد تو رگ...

ساعت 7 هم اماده شدیم رفتیم بوستان نوید کار داشت و منم ساعت مامانم رو که شیشه اش شکسته بود و واسه تعمیر داده بودم تحویل گرفتم و یه شیشه چسکی انداخته میگه 40 هزار تومن!یهنی دزد بازاریه ها...ساعت خودمم مث واسه مامانم شده بود دادم درست کنه اما بهش تاکید کردم زیاد بشه اصن نمیام ببرما!تهدیدش کردم اما با خنده گفت خانوم شما  دیگه چرا ماشا الله توپ تکونتون نمیده از مایه داری!تو دله خودم گفتم از وزن زیادمونه که کسی نمیتونه تکونمون بده ما بیشتر خ*** داریم تا مایه دار!راسته میگند بیرونمون مردم رو میسوزونه تومون خودمون رو...حکایت ماس!پارسال چند سری ازش ساعت خریدیم حالا فکر میکنه مثلا سهام دار دوقوز ابادیم!نمیدونه شیپیش تو جیبمون هلیکوپتری میزنه!

تا ساعت 9 بوستان بودیم و بعدشم اومدیم از دمه خونه سیب زمینی خریدیم و از داروخانه قرص ضد حساسیتم رو هم خریدم و از سوپریمون روغن و نوشابه هم خریدم و اومدیم خونه...واسه شام کتلت درست کردم و بعدشم برنجمم دم کردم و سالاد کاهو هم ننه فاطی درست کرد و یه ظرف هم سالاد الویه گذاشتم سر سفره هر کی دوست داشت بزنه بر بدن...

مامان اینا تا 11 پیشمون بودند و بعدشم حاضر شدند رفتند خونشون...ما هم تا 1 پای نت بودیم و بعدشم رفتیم بخسبیم که......!(این قسمت به دلیل شرم و حیای نویسنده(جون عمش)سانسور میگردد)

امروز تا ساعت 12 مث جنازه افتاده بودم و اصن تکون نمیخوردم!تا بیدار شدم دیدم نوید داره میره کرفس بخره تا واسه ناهار خورشت درست کنم...منم از فرصت استفاده کردم و نیم ساعتی که رفت خرید باز کپیدم و عخش کردم...

این زهرای جونین مرگ شده مگه میذاره راحت بخوابم؟از صبح یکریز تو حیاط خلوت وایمیسته پای تل غیبت میکنه و فک میزنه...سوژه امروزشون زن داداشش بود و چیا پشت سرش میگفت....ای لال بشی هیییییییی....

نوید که اومد خورشت کرفس رو درست کردم و برنج هم دم کردم و بعدشم مث خانمای خونه دار نشستم دو ساعت تموم از این سبزیای لای روزنامه پاک کردم اونم کجا؟دم پنجره با هوای بهاری...به به..یه بوی ریحونی تو اتاق پیچیده بود آدم عخش میکرد...

ساعت 3 نیم ناهارمون رو خوردیم و بعدشم اومدیم تو نت و عصری هم یه ساعت خوابیدیم و بعدش نوید نشست پای کارش و منم جانفشانی کردم و یه تیکه پارچه نویی که خیلی هم خشگل بود رو اتو کردم و توی یه جعبه کادویی گذاشتم تا به مادر جانش تقدیم کند...دلم نمیخواد دغدغه ای داشته باشه و غصه بخوره...بچم پارسال خیلی لاغر شده بود امسال از همون توی عید هم از لحاظ روحی هم غذایی بهش حسابی رسیدم تا هزار ماشا الله داره مث قبل میشه....هر غذایی هوس میکنه درست میکنم تا با اشتیاق بخوره و کنار غذاشم سیر و پیاز میذارم تا حسابی با اشتها بخوره و من عخش کنم...البته این پیاز خوردنا حس بوقی رو تشدید میکنه ها اما ما دم به تله نمیدیم!والا بوخودا...اخه پسلم لاغر میشه دوست دارم تپل باشه بچم...

شب هم یه سری ظرف توی ماشین ریختم و یه سری هم با دست شستم و بعدشم گوشت کوبیده و الویه اوردم با سالاد بزنه بر بدن یه کمی هم غذای ظهر رو اوردم آما نوید الویه شو با هیچی عوض نمیکنه و اصن نخورد خورشت کرفس رو!

بعد شام هم نشست پای تی وی و فیلم سینمایی دید و منم اومدم وبلاگ رو اپ کنم...

*شرمنده فرصت نشد کامنت ها رو جواب بدم ولی همشون رو خوندم...قول میدم با جواب زود تایید کنم...

                           

دوستای گلم خانومای خشگلم مامانای مهربونم روزتون مبارک ایشا الله همه دوستای گلی که دوست دارند مامان بشند تا سال دیگه به آرزوشون برسند و همگی روز به این زیبایی رو با هم جشن بگیریم...

منم امروز یه نذر کردم که دعا کنید تا سال دیگه همه چی اوکی بشه و حاجتم رو بگیرم...نذر کردم سال دیگه که حاجتم رو گرفتم یه مولودی به نیت حضرت فاطمه بگیرم و همه ی دوستای وبلاگی رو که میشناسم واسه مولودی دعوت کنم تا ایشا الله دوستامم همشون با دست پر از خونه ی ما برگردند خونشون...ایشا الله هممون حاجت روا بشیم امسال...


تقدیم به همه ی خانوما و دختر خانوما و مامانای مهربون:

این ویژگی توست که محشر باشی....

تا یک سر و گردن ز همه سر باشی....

این خواسته ی خداست دست تو که نیست....

تا فرشته ای بنام مادر باشی...


پریسا دنیای شکلک ها   www.sheklakveblag.blogfa.com/


|یکشنبه 31 فروردین1393| 2:6|سوگلی|



سلام دوستای خشجلم...

شنبه بعد از اینکه روز نوشتم رو نوشتم نوید رو فرستادم رفت اداره برق و بعدشم زنگ زدم ببینم چه خبری میده یهو دیدم یه مرد گوشی رو برداشت!هی میگفتم نوید اونم میگفت بفرمایید...اومدم لهش کنم دیدم خیلی محترمانه میگه خانوم صاحب گوشی الان بانک بودند گوشی شون رو جلوی باجه جا گذاشتند!یهنی این حافظه ی نوید تو فرق سرم...

یه ربع بعد خودش زنگ زد و گفت عجله داشتم رفتم بانک سامان جلوی باجه گوشیم جا موند...چه قدر هم پرسنل بانک سامان و بانک پارسیان برخوردشون خوبه آدم عشق میکنه وقتی ازشون سوال میکنه....شمرده و آروم و با لحن مهربون جواب میدند...البته بانک پاسارگاد هم برخودشون بدک نیست!کلا بانک های خصوصی خیلی سرویس دهی عالی دارند...

خلاصه تا عصری تنها بودم و چرت هم زدم تا نوید اومد و چون دیر گوشت اورد مجبور شدیم ناهار تن ماهی و چیپس بزنیم بر بدن...

البته یه کم ساندویچ از شب قبل مونده بود من اونو زدم بر بدن آما نوید که عاشق تن ماهیه اصلا ساندویچ نخورد...

بعد از ناهار هم رفتیم رو تخت و کرم ریختیم و بعدشم خسبیدیم...نوید زودتر بیدار شد رفت یه دوش گرفت و منم وقتی بیدار شدم رفتم واسه شام لوبیا پلو درست کردم و اشپزخونه رو تمیز کردم و بعدشم شام خوردیم...

اومدم وسایل شام رو از تو سالن بذارم تو اشپزخونه یهو شیشه آب از دستم افتاد روی شیشه میز جلوی اشپزخونه و ریز ریز شد بسگیییییی محکم خورد!شانس اوردم خود شیشه میز نشکست مگرنه 100 تومن پیاده بودیم...

تا شیشه آب شکست نوید گفت چی شد؟گفتم هیچی عزیزم قضا و بلا بود..گفتم خودت شکستی قضا و بلا بود من میشکستم جیغت رو هوا بود که بی شرف مگه کوری جلو پات رو نمیبینی؟اینقدر با مزه ادای منو در اورد که غش کرده بودم از دستش...

دیگه بعد شکستن شیشه نشد برم تو اشپزخونه ترسیدم پاهام بریده بشه...نوید رفت جارو رو اورد ساعت 12 شب جلوی اشپزخونه رو یه جاروی توپ کردم ولی بازم احساس میکردم زیر مبلا کلی خرده شیشه پخش و پلا شده...

سفره رو که جمع کردم رفتیم تو نت و تا ساعت 3 هم بیدار بودیم و بعدشم خسبیدیمsmile emoticon kolobok...

دیروز ساعت 9 بیدار شدم و بزک دوزکم رو کردم و وقتی نوید از حموم اومد بیرون کاراشو کرد و من رو گذاشت سر خیابون تا برم تهرانپارس و خودشم رفت دنباله کاراش...

دیروز تیپ فیروزه ای زده بودم و یه شال مشکی یدک هم همراه خودم برده بودم چون احساس خفگی داشت بهم دست میداد!فکر میکردم چون رنگ شالم روشنه همه دارند منو میبینند!یه توهم داغونی زده بودم...فقط خدا خدا میکردم برسم خونه و شالم رو به مامانم پس بدم چون من آدمه رنگی پوشی نخواهم شدsmile emoticon kolobok!

ساعت 11 نیم رسیدم دمه خونه مامان و واسش پفک و کلوچه خریدم و رفتم خونشون..لوبیا پلو هم واسشون برده بودم آما دیدم واسه ناهار خورشت کرفس درست کرده...

تا بابام بیاد با پفک و هله هوله و میوه خودم رو سیر کردم و بعدشم خوابم برد تا وقتی بابام رسیدsmile emoticon kolobok....چون به لبنیات حساسیت دارم صبحونه نمیتونم بخورم و ساعت 12  1 نهایتا باید یه غذایی باشه تا بخورم مگرنه ضعف میکنم...

ناهارمون رو زدیم بر بدن و بعدشم مامانم سبزی قورمه و پلو و باقالی و لوبیایی که بابام واسه خونه خریده بود رو بسته کردی و تازه ناله هم میکرد ای وای خسته شدم!گفتم قربونت برم اینقدر کار میکنی داغون نشی!اخه نشستی وسط سالن چهار تا سبزی تو کیسه فریزر میریزی خسته میشی؟گفت خودت الان حال داری این کارارو بکنی و واسه تابستون فریزرت رو پر کنی؟دیدم انصافا من یه بستشم حوصله ندارم واسه همین به جای انتقاد خفهههه شدم تا با روحیه به کارش ادامه بدهsmile emoticon kolobok...

تا ساعت 5 بی هوش افتادم چون شب قبلش دیر خوابیده بودم و همین طوری منگ بودم...بعدش با صدای مامانم بیدار شدم که داره غر میزنه پاشو بریم بیرون حوصلم سر رفت...

بیدار شدم کارامو کردم و شال مشکی هم انداختم و با یه روحیه خوف رفتیم بیرون...خانوم عینک افتابیش رو تو روسری فروشی جا گذاشته بود و دو ساعت رفتیم در مغازه وایستادیم تا خلوت شد و مامانم عینکش رو گرفت و بعدشم بابام اومد دنبالمون و رفتیم در مغازه نشستیم...

مامان بزرگمم تو ماشین بود و یه ساعتی تو ماشین بودیم تا بابام اومد من رو رسوند خیابون بهشتی تا نوید بیاد منو برداره بریم خونه...بازم خونه همسایه مون دعوت بودیم و ساعت 10 همگی باید میرفتیم خونشون...

نوید اومد دنبالم و بابام منو تحویل داد و خودشون برگشتند تهرانپارس...من و نویدم اومدیم خونه شاممون رو که مامانم داده بود(همون خورشت کرفس)خوردیم و بعدشم آماده شدیم رفتیم خونه زهرا...

وای قبل رفتن چه قدر سر قراری که با نوید گذاشته بودم خندیدیم...اخه زهرا خیلی دله هستش و هر سال وقتی میاد خونمون تا همه میوه ها و اجیل ها رو نخوره نمیره!این سری به نوید گفتم رفتیم خونشون هر چی جلوت بود بخور ببین خوبه آدم به اقتصاد خانوادشون ضرر بزنه؟تاکید کردم همه میوه هات هم بخور نویدم گفت پدرشون رو در میارم...

وای وقتی وارد خونشون شدیم چشمم به نوید میفتاد نمیتونستم خودم رو کنترل کنم و ریسه میرفتم...اخرشم نه من نه نوید نتونستیم دله بازی در بیاریم...خدایی تو خونمون نیست اینکارا!

من که دو تا پسته خوردم اونم با اصرار زهرا و نویدم یه خیار!بعدشم گفت چرا میوه نمیخوری؟یه پرتقال پوست گرفتم نصفش رو دادم نوید خورد نصف دیگشم خودم!من نمیدونم چرا بعضیا تو مهمونی خودشون رو خفه میکنند؟جدا فازشون چیه؟نخورده بازی؟زرنگی؟گشنگی؟smile emoticon kolobok

مثلا زهرا تو خونه همسایه های دیگه و خونه ی ما هی میوه پوست میگرفت و به پسر و دختر و شوهرش میگفت بیاید بخورید!انگار مسابقه بود...اخرای مهمونی جلوشون پر از پوست میوه و اجیل....من بمیرم اینطوری نمیکنم که وقتی از خونه کسی رفتم بیرون بگند چه قدر نخوردس...لا مصب کاه از خودت نیست کاهدون که از خودته!smile emoticon kolobok

تا 11 خونه زهرا بودیم و بعدشم با بقیه همسایه بلند شدیم اومدیم بیرون و سر یه سوتی شوهره زهرا چه قدر مسخرش کردیم!ایفون طبقه دومی قطع شده بود و شوهر زهرا چون کارای فنی میکنه داشت واسش توضیح میداد چیکار کنه تا ایفونش درست بشه...هی میگفت آیفون یه خار داره اون خارشو باید بگیری فلان بکنی!یهو گفتم آقا مصطفی اون خار آیفون رو به من نشان بده موخوام ببینم چه دوشواری داره که صداش در نمیاد؟موشکولش چیه؟

یهو دیدم همه ترکیدند از خنده...از خجالتش صداش در نیومد...موقع خداحافظی هم نوید گوشیش رو جا گذاشته بود و یهو مصطفی گفت واسه گوشیت یه کیف بخر ببند به کمربندت!گفتم نع خوب نیست..مصطفی گفت چیه از مری میفته؟گفتم نه اگه اون بشه تازه میشه مث شما فقط میترسم نتونه اولاد دار بشه!باید قبلش یه ازمایش بده به همه ثابت بشه مرده بعد اگه خواست از این کیفا ببنده عقیمم شد مهم نیستsmile emoticon kolobok...زهرا اینا غش کرده بودند و میگفتند فقط تو از پس اینا بر میای بسگی روشون زیاده!

خلاصه تا 11 خونه به قول قدیمیا همساده مون بودیم و بعدشم اومدیم یه کم وبگردی کردیم و ساعت 12 هم خوابیدیم...

امروزم ساعت 11 بیدار شدم و دیدم نوید داره اتاقش رو تمیز میکنه...یکی دو ساعت مشغول بود و بعدشم اماده شد بره ماهی و سبزی تازه بخره بیاره واسش سبزی پلو با ماهی درست کنم...

ساعت 2 برگشت و منم یه سبزی پلو با ماهی توپ درست کردم و چه بویی پیچید تو خونه!سبزیش پر از سیر بود و ادویه به ماهی هم زدم و وقتی داشت سرخ میشد از بوی غذا داشتم غش میکردم...بسیووووووور عالی شده بود و جاتون خالی با سیر ترشی عجیب فاز داد...

بعد از ناهار هم یه ساعت رفتم چرت زدم و وقتیم که بیدار شدم حبوبات گذاشتم اماده شد تا واسه شب آش رشته درست کنم..خیلی وقت بود هوس آش رشته کرده بودم و امروز نوید رو فرستادم سبزی تازه خرید و باهاش آش رشته ننه سوگل درست کردم...

وقتی نوید از حموم اومد بهش گفتم میخوای حلوا هم درست کنم؟گفت اره عالیهههه گفتم زعفرون نداریم گفت میرم میخرم...

خلاصه امروز کوزت بازی رو به اوج رسوندم و تا 11 شب تو اشپزخونه همه غلطی کردم!کلی ظرف شستم...اش رشته درست کردم و کلی پیاز داغ و سیب داغ و نعناع داغ اماده کردم...

بعدش ارد سفید تفت دادم و الک کردم و با گلاب توپی که از کاشون اورده بودم شربت گلاب درست کردم و توی حلوا ریختم و با هل و زعفرون بوی توپی گرفت...حدود 6 تا ظرف بزرگ شد و تزئینشم کلی طول کشیدsmile emoticon kolobok...

بعدشم سبزی ها رو بسته بندی کردم و گوشت چرخکرده و گوشت خورشتی هم بسته کردم و فریز کردم و ساعت 11 هم اش رو ریختم تو ظرف و نشستیم اش رشته زدیم بر بدن و خستگیم در رفت حسابی...

شام که تموم شد اشپزخونه رو تمیز کردم و ظرفایی که شسته بودم جا به جا کردم و بعدش اومدم جواب کامنت ها رو دادم و الانم اومدم وبلاگ رو آپ کنم...

....................................................................................................

*لطف بسيار بزرگى در حق خودمان ميكنيم ،رها كردن ادم هايي كه روحمان را مسموم ميكنند...


**عکسای خعلییییییی خوشمزه در ادامه ی مطلب :)


Continue
|سه شنبه 26 فروردین1393| 1:40|سوگلی|



سلام عسیسای دلم...

میدونم خیلی دیر اومدم آما بوخودا تقصیر من نبود!تو این هفته به قدری سرم شلوغ بود که اصن فرصت نشد بیام حتی دو کلمه بنویسم و برم...یهنی سولاخ شدم بسگی مهمون اومد و پذیرایی کردم...

روز تفلدم مامانم زنگ زد و گفت هانی میخواد بیاد خونتون گفته میخوام بیام دیدنه سوگل و عصری هم بریم بوستان!نمیدونست تولدمه مث اینکه...

دیگه دست به کار شدم و از ساعت 1 تا 6 مشغوله تمیز کاری و سابیدنه خونه شدم و نوید هم برنامش از شب قبل این بود که بره کیکم رو خودش انتخاب بکنه و بخره بیاره...

از صبح بیرون بود و وقتی فهمید هانی میاد گفت خو تو که داری زحمت میکشی و شب هم مامان بزرگت با بابات و عموت میاد خونمون خوب یهو عمه هات هم دعوت کن!منم دیدم درست میگه چون یکبار خونه گلزار و یکبارم خونه عمه گلناز شام و ناهار بودیم و باید پس میدادم!

تل خونه که به کلی قطع بود و مامانم همشون رو از طرف من دعوت کرد...از روز تولدم هیچی نفهمیدم فقط کار و حمالی کردم...یه اخلاقه داغونی که دارم اینههههه که حتما باید کارامو حتی آشپزیم رو خودم انجام بدم!احساس میکنم هیچ کس به جز خودم نمیتونه یه کاری رو تمیز انجام بده!میدونم مشنگم اما این جور مواقع خودم رو هلاک میکنم...به مامانم فقط دو تا خیار دادم تا روی سالاد رو تزئین کنه!همین بود کمکی که خواستم...

وقتی کار خونه تموم شد رفتم یه دوش گرفتم و اومدم کارام رو کردم و چسان فسانمم کردم و داشتم سشوار میکشیدم دیدم یه ادم کوچولوی توپول پشت سره منه!

یهو دیدم باربد اومده تو خونه و نوید از راه رسیده در رو روشون باز کرده!اخه هر چی زنگ زده بودند از صدای سشوار نفهمیده بودم...

یهنی چلوندمش بسگی بامزه شده بود..لباس مردونه پوشیده بود و همین طوری رو سرامیکا قل میخورد پدسگ...از عید به اینور ماشا الله چاق تر شده بود و دلم ضعف رفت وقتی دیدمش....

بعدش رفتم با هانی و مامانم سلام احوالپرسی کردم و بعدشم ازشون پذیرایی کردم و ساعت 7 هم شامم رو درست کردم...

واسه شام خورشت قیمه بادمجون درست کردم و سوپ جو با شیر و شنیسل و فیله هم واسه کنار غذا درست کردم و سالاد و ماست هم ردیف کردم و خلاص....

نوید کلی خجالت داده بود و خریدامو انجام داده بود و یه کیک مخصوص امسال واسم خریداری شد و فرستاده شد!از شخصی که حتی فکرشو نمیکردم...سورپرایز قشنگی بود و اون شخص احتمالا خیلی به خودش فشار اورده بود تا پیام تبریک هم واسم فرستاده بود...نوید کلی حال کرد و خیلی از سلیقه ی اون شخص هم تعریف کرد...اون شخص رو خیلیاتون میشناسید و اینجا نمیشه اسمش رو آورد...

یه چیزی که خیلی جالب بود این بود که اینقدر این شخص مغروره روی کیک نوشته بود سوگل جان تولدت مبارک بعد میخواسته بنویسه از طرف .....!ولی همون لحظه پشیمون شده بود و تاریخ 93/1/19 رو زده بود....

عسک کیک و سلیقه ی اوشون رو واستون به نمایش میذارم تا حالشوووو ببرید....

مهمونا یکی یکی اومدند و کلی رقصیدیم و بعدشم شام اوردم همه چه قدر تعریف کردند و خجالتم دادند!عاشق سوپ شیر شده بودند و عمم دیگه فحشم میداد!عادت داره از هر چی خوشش میاد فحش میده....اینم یه جورشه دیگه...هی میگفت کیصافط دارم میمیرم بسگی سوپ خوردم چرا اینقدر خوشمزه درست کردی!کم مونده بود اعمال قانون بکنه نسناس...

بعد از شام مامان و گلناز ظرفام رو شستند و منم وسایل رو جا به جا کردم...این بچهه هم همش زیر دست و پا واسه خودش جلون میداد و حالا رو موده مهربونی بود فقط به من بوس میداد!مرتیکه هیز هی لبش رو میاورد جلو بوس لب میکرد و زبون میزد و در میرفت!از حالا داره روی دختر عموش تمرین عخش بازی میکنهFrench Kiss...

رفته بودم تو اتاق خواب لباسم رو عوض کنم باربدم دنبالم اومد و رو تخت نشست و همین طوری که لباسم رو در اورده بودم تا اون یکی رو بپوشم این میخندید بهم!نوید اومد تو اتاق گفت این د ی و ث اینجا چیکار میکنه چه قدر چشم چرونه پدسگ!اونم از ترس نوید پا به فرار گذاشت و نویدم که دشمنه بچه! منتظر انقام این از فسقلی بود...

بعد از شام هم کیک رو پر از شمع و فشفشه کردیم و کلی عکس انداختیم و باربدم عاشقه فشفشه بود و بالا پایین میپرید!رقص نور مث تو پارتی ها روشن کرده بودیم این شاسگول از این ور به اونور میپرید تا مثلا نورای رنگی رو بگیره آما تا 2ساعت کاملا سرکار بود و اخر سر وسط خونه غش کرد از خستگی...

موقعی که کیکم رو اوردند یه آرزوی توپ کردم و شمع هام رو فوت کردمhttp://girlygifs.com/wp-content/uploads/2011/04/56.gif و بعدشم کادوهای تولدم رو گرفتم...همه کادوها نقدی بود فقط چون هانی نمیدونست تولدمه شالی که مامانم واسم خریده بود رو از مامانم گرفته بود و پولش رو داده بود تا هانی از طرف خودش شال رو بده...

مامان بابام امسال طفلکا ترکوندند منو از کادو....100 تومن نقدی دادند...35 تومن ریمل خریده بودند...70 تومن کفش فیروزه ای...شال فیروزه ای و ....من خودم کفش و شال رو دیده بود و قیمتش رو میدونستم...گذاشته بودم هر موقع پول زیاد دستم بود برم بخرم اما مامانم میدونست چی میخوام و رفته بود ست فیروزه ای خریده بود...دستشون درد نکنه امسال خیلی حال دادند...

نوید هم امسال دستش خالی بود آما واسه اینکه جلوی مهمونا غرورش حفظ بشه پول گذاشتم تو پاکت و بهش دادم تا بهم از طرف خودش کادو بده...دوست نداشتم احساس بدی بهش دست بده جلوی بقیه...

مامان بزرگ و عمه هام هم همگی پول دادند و 300  400 کاسب شدیم آما 50 تومنش رو واسه خرجیمون برداشتم و بقیه شو دادم واسه کمک به یه شخصی که احتیاج به پول داشتsmile emoticon kolobok...خیلی واجب بود و اگه کمک نمیکردم خودم از عذاب وجدان دق میکردم...تو همون پاکت پول ناناسی که مامان بزرگم توش پول گذاشته بود پولش رو گذاشتم تا ذوق ملگ بشه و فک نکنه از سر باز کنی بهش کمک کردم...

خیلی دعام کرد و همین واسم بس بود...جونش تو خطر بود و فقط خدا خدا میکردم یه پولی برسه تا بتونم یه کمکی کنم...

تا ساعت 1 مهمونام رفتند و فقط عمه گلناز و شوهرش تا نزدیکای 3 پیشمون بودند چون شوهرش نوید رو برده بود تو اتاق و یه کم با هم صحبت کردند و بعدشم انرژی درمانی کرد و بعدشم بردش تو ح ل ق ه!

یه چیزایی دیده بودند که جفتشون نفسشون داشت بند میومدsmile emoticon kolobok...پنجره رو باز کردند و یه ساعتی تو اتاق بودند و بعدشم خیلی ریلکس اومدند بیرون...

بعدشم علیرضا یه کم باهامون صحبت کرد و در مورد چیزایی که دیده بودند حرف زد و ساعت 3 هم رفتند خونشون...

وقتی رفتند فقط بی هوش شدم..صبحم از استرس اینکه ظرفای کیک و قابلمه ها کثیفه مگه خوابم میبرد؟تا چشام گرم میشد با هول میپریدمsmile emoticon kolobok...

وقتی نوید رفت بیرون تا به کاراش برسه منم خونه رو حسابی تکوندم!از صبح تا 4 عصر کلی ظرف شستم و جا به جا کردم و خونه رو هم که انگار زلزله اومده بود بسگی بهم ریخته بود!باربد همش اجیل برمیداشت و میرفت اینور اونور مینداخت!فک کن زیر تردمیل تو اتاق وسطی تخمه پیدا کردم...هم فحشش دادم هم از دستش کلی خندیدم....

حالا مامانمم خونه فرشته بود و همش زنگ میزدند ناهار بیا اونجا...هر کاری کردم زودتر از 4 کارم تموم نشد...اخر سر مامان اینا با آژانس اومدند خونمون تا ناهارم رو بیارند!فک کن یه فلافل و سوسیس بندری خریده بودند 5  6 هزار تومن بعد 9 هزار تومن پول آژانس داده بودند تا بیارند بخورم!بعدشم طناز بیدار شده بود دیده بود مامانم و فرشته نیستند اونم آژانس گرفته بود اومده بود خونمون!18 هزار تومن دادند واسه یه فلافل...همچین خانواده ی مشنگی دارم من...

اونا که اومدند ازشون پذیرایی کردم و بعدش فرشته گفت از اون شیرینی خامه ای ها واسه ما بیار تعریفشو از مامانت شنیدیم!یهنی این ننه فاطی از 100 تا بی ب ی س ی بدتره بوخودا...

به جز کیک تولد عمه نازی اینا وقتی اومدند یه جعبه اندازه هیکلمون اوردند دیدیم رفتند 20 تا شیرینی تر از اینایی که هر کدوم اندازه یه پیش دستیه و به عنوان دسر استفاده میشه واسمون خریدند!هر کدومش واسه 3 نفر بود بسگی گنده بود...حالا شما مجسم کنید تو این یخچال ما چه کیک و شیرینی بازاری بود...از لادن تو شهرک غرب خریده بودند و انصافا خامه خیلی خوشمزه ای داشت آما واقعا زیاد و سنگین بود!من خودم شیرینی تر با خامه ی کم دوست دارم نه یه خروار خامه...

شیرینی اوردم خوردند و بعدش کارامون رو کردیم رفتیم بوستان خرید...فرشته یه سری لوازم ارایش خرید و منم دو تا ماتیک(زرشکی و گلبهی) + پنکک خریدم که خیلی هم ازشون راضیم...از کاشون پنکک کاپریس خریدم زیاد کیفیت نداشت اما این سری مکسی بل خریدم بی نهایت عالیهههه....رو پوست مث چی میشینه و 24 ساعت کامل هم بدون اینکه خراب بشه صاف و صوف رو پوست هست...یه لاک فیروزه ای هم خریدم اونم رنگش خیلی ناناسه...

تا 8 تو بوستان بودیم و بعدش اونا دربست گرفتند رفتند خونشون و به منم 5000 دادند تا با دربست برم خونه آما راهی که با 500 میتونم برسم خونه مگه خلم پول دربست بدم؟

با تاکسی اومدم خونه و از سر خیابون حال نداشتم سربالایی برم تا دمه خونه واسه همین سوار تاکسی خطی ها شدم و تا ماشین پر بشه طول کشید!منم استفاده بهینه از زمان کردم و تو ماشین لاکم رو زدم و وقتی راننده در رو باز کرد گفت وای چه بو لاکی میاد!!!!!وقتی دستام رو دید ترکید از خنده!گفت حالا تو تاریکی درست زدید؟گفتم بهله زیاد معطل کردید منم خیلی مشغله دارم مجبورم استفاده درست از زمانم بکنم!خانومای تو تاکسی کلیییییییی خندیدند از دست منه دلقک!

تا رسیدم خونه لاکم خشک شده بود و زود چایی دم کردم و میوه شستم چون شب همسایه ها همگی میخواستند آوار بشند رو سر من!واسه همین نتونستم شام برم خونه فرشته...یه آلبالو پلو از دستم پرید...

شب ساعت 10 همزمان با مهمونا نوید هم رسید و تا نزدیکای 12 هم پذیرایی کردم و جووووونم در اومد از خستگیsmile emoticon kolobok...

وقتی رفتند یه عالم پیش دستی شستم و میوه ها رو جا دادم و لیوان و استکان ها رو شستم و جا به جا کردم و بعدشم گردگیری و جارو زدم چون خرده شیرینی رو فرش دیدم و رو اعصابم بود...

اخر شب هم سوپ رو با شیر گرم کردم و شنیسل هم سرخ کردم و شاممون رو خوردیم و همون وسط از خستگی لش شدم آما نوید بیدارم کرد و رفتیم تو اتاق خواب خسبیدیم...

5 شنبه هم خاله هام میخواستند بیان آما به فرشته گفتم امروز تازه پ ر ی شدم به خدا کمرم همین طوری خم مونده از درد اگه میشه فردا تشریف بیارید...

تا شب همین طوری افتاده بودم و نویدم بیرون بود و ساعت 9 اومد با هم رفتیم دربند شام خوردیم و خدارو شکر روحیه ام عوض شد...

دیروز هم 11 بیدار شدم و خونه رو جمع و جور و تمیز کردم و واسه ناهار هم فیله مرغ و قارچ درست کردم و با برنج هایی که از تولد مونده بود اوردم من و مامان اینا و نوید زدیم بر بدن...حیف بود اگه میریختم بیرون چون قابل خوردن و خوشمزه بود...

مامان اینا بستنی سنتی و فالوده و یه شال آبی کاربنی واسم اورده بودند و بااااااااز ذوق ملگ نمودند...

بعد ناهار هم ظرفارو شستم و خونه رو تی زدم و عود روشن کردم و میوه شستم تا ساعت 5 که مهمونا یکی یکی اومدند...خاله هامم هر کدوم کادو دستشون بود و کلی شرمندم کردند...

خاله بزرگه یه قاب عکس سیلور+تونیک قرمز نگین دار واسه مهمونی های عصر اورده بود با یه اسپری....فرشته هم یه شکلات خوری از این بلور سفید قرمزا اورده بود و خاله زهره هم شیرینی خوری....

کلا امسال همه زحمت کشیدند و به جز دوستای عزیزم که کلی سورپرایزم کردند همسایه ها و خاله ها و دختر خاله روز تفلدم منو از پیام تبریک ترکوندند...دست گل همگی درد نکنهههه

تا 9 خونه مون بودند و میوه و شیرینی و اجیل و هندونه هم اوردند خوردند و فوتبال دیدند و تازه اخرشم پسر خالم کیک تفلد میخواست گفتم حمید در هوست رو فعلا بذار بسگی لیوان و پیش دستی و کارد و چنگال شستم دارم میمیرم الان کیک بیارم باز باید چنگال و پیش دستی بشورم!برو بمیررررررررر باوشهsmile emoticon kolobok؟

طفلک در هوسش رو گذاشت اما دلم واسش سوخت اما بوخودا دیگه کشش نداشتم...مامان اینا هم شام نموندند و رفتند چون بابام سر درد داشت و میخواستند زود برم خونه فشار خونش رو بگیرند..خدارو شکر سر دردش واسه خستگی بود...

تا مهمونا رفتند دوباره گردگیری و جارو زدم و نویدم هی میگفت تو دیوووووونه ای!مردی اینقدر جارو زدی خو مگه اشغال تخمه چیه که اینقدر حساسی؟

کارم که تموم شد ساعت 11 رفتیم وی آی پی پیتزا و نون سیر و هات داگ خریدیم و زدیم بر بدن و خستگیم در رفت...

12 رسیدیم خونه و تا ساعت 2 نیم تو نت بودیم و بعدشم رفتیم خسبیدیم...

امروزم از ساعت 10 شوهره زهرا زنگ ایفون روچند بار زد و گفت توالت فرنگیمون خرابه الان تعمیرکار اوردیم داره فنر میزنه اگه میشه از توالت فرنگی استفاده نکنید مگرنه آب میزنه بالا و دوباره حموم به گند کشیده میشهsmile emoticon kolobok!

نوید جواب آیفون رو داد دوباره اومد خوابیدیم و منم که ریلکس ساعت 11 فک کردم کارشون تموم شده رفتم از سرویس فرنگی استفاده کردم و 5 دقیقه بعدش دوباره اومد زنگ زد نوید جواب داد!گفت نه والا ما استفاده نکردیم شاید یکی دیگه بوده!

وقتی ایفون رو گذاشت دید غش کردم از خنده!گفت بی شرف تو رفتی سرویس فرنگی؟بیچاره ها زحمت یک ساعتشون به ...... رفت!کرم داری مگه؟

گفتم فکر کردم درست شده بعد یه ساعت بعدشم من نمیتونم دستشویی ایرانی برم به فرنگی عادت دارم نمیتونم بترکم که اینا به کارشون برسند!

خلاصه سر این موضوع کلی خندیدم ولی اگه همسایه مون بفهمه جرمون میدهههههsmile emoticon kolobok!

بعدشم از اداره برق اومدند برقمون رو قطع کنند چون نویده با هوش وقتی قبض رو تو اسفند پرداخت کرده بود نبرده بود نشونه اداره برق بده و بعدشم قبض رو دور انداخته بود!من به این چی بگم اخههههههه؟رفته به یارو میگه به جونه تو قبضم رو پرداخت کردم قطع نکن!از پشت ایفون بهش گفتم اخه مگه با قسم خوردن اینا منصرف میشند؟تو باید قبض رو نگه میداشتی اما انداختی دور..

خلاصه باهاش صحبت کرد و قبض جدید رو گرفت و از بی برقی نجات پیدا کردیم...حالا دوباره باید بریم پرداخت کنیم...همچین ادمای با هوشی هستیم ما...

بعد از اون نوید اماده شد تا بره بانک و شماره حسابی که یارانه توش واریز میشه رو بگیره چون شماره کارتش رو فقط داشت....از صبحم مسئوله ثبت اطلاعات واسه یارانه ی کل فامیل شدم و ماشا الله این همه تبلیغ هم میکنند هیچ کس عینه خیالش نیست! پول یکبار فست فودشون میشه دیگه...ما از دید شکم پرستی به این موضوع نیگاه میکنیم....

الانم بعد از یه نصف روز پر تنش در خدمت دوستان هستم تا نوید بیاد و یه تیریپ تو حالش برم تا دیگه قبض ها رو تو جوق آب نندازه...

*از فرزانه 1 عزیزم برای هدیه زیبایی که زحمت کشیدی و واسم فرستادی بی نهایت ممنونم واقعا یکی از قشنگترین و دوست داشتنی ترین هدیه هایی که گرفتم این کار بسیار زیبای شما بود...خیلی خیلی خشگله و عاشقش شدم...فدات بشم مهربونمنوید هم واسه زحمتی که کشیدی خیلی ازتون تشکر کرد...واقعا زیباس عزیز دلم...

http://s5.picofile.com/file/8119660368/sogol.gif


*ربکای خشگلم از هدیه ای که زحمت کشیدی و فرستادی خیلییییییییییی خیلییییییی ممنونم...تمومه خاطراتم تو یه صفحه واسم زنده شد....بی نهایت ازت ممنونم

سورپرایز فوق العاده زیبایی بود عشقم...ایشا الله جبران کنم عزیز دلم


http://www.axgig.com/images/91753505594017286889.jpg

.......................................................................................................


*اینم یه پیغام از پروشات عزیزم برای نادی گلم:

نادی جون سلام من پروشات هستم خیلی خوشحالم که دورادور باهات آشنا شدم من متاسفانه وبلاگ ندارم ولی خوشحال میشم یه دوست خوبی مثل شما داشته باشم . البته من معمولا کامنتای دوستان و نمیخونم ولی امروز چشمم به اسمه خودم افتاد ( توی کامنت شما) حساس شدم ببینم چی شده که دیدم شما لطف داشتین . به هر حال خوشحال شدم اگه دوست داشتی ایمیلت و بگو که یه جورایی با هم در تماس بیشتری باشیم

|شنبه 23 فروردین1393| 14:37|سوگلی|



سلام عشقای من...

دیروز طبق معمول یکشنبه ها صبح زود بیدار شدم تا بزک دوزک بکنم و برم تهرانپارس...

نوید منو گذاشت سر خیابونمون و خودش رفت به کاراش برسه و منم رفتم میدون پونک و رسالت!بعدشم ماشینای تهرانپارس رو سوار شدم و رفتم سر قرار با ننه فاطی!

شب قبلش که لازانیا درست کرده بودم مامانم گفت بابا وقتی فهمید لازانیا دارید هوسش شد و امروز میخوام درست کنی واسمون!

رفتیم وسایل لازانیا رو خریدیم و بعدشم رفتیم خونه...مامانم گوشت رو سرخ کرده و بعدشم رفتم سراغه اشپزی!

یه لازانیای توپ درست کردم و وقتی بابام اومد ناهارمون رو زدیم بر بدن!یکی از مزیت های رشته های نیمه پز لازانیا اینه که خیلیییییی سبک و نازک هستند و راحت هضم میشند آما عیبشون اینه که 4   5  طبقه لازانیا هم که درست کنی بازم قطرش بسیوووووور کمه و خیلیییییییی سیر نمیشی!البته اینم بگما تو این همه رشته های لازانیا فقط زرماکارون و مانا خیلی عالیه از کیفیت رشته لازانیای تک اصلا راضی نیستم!خیلیییییی بدفرمه خوشم نمیاد....

خلاصه ناهارمون رو خوردیم و بعدشم یه چرتی زدیم و بابامم رفت در مغازه...ساعت 4 بیدار شدم و دیدم بابام تعمیرکار اورده تا فیش تی وی رو درست کنه!میز تی وی رو توی تغییر دکوراسیون خونه بد تکون داده بودیم و فیش توی تی وی شکسته بود...

تعمیر کار اومد فیش رو دید و گفت از طرف نمایندگی باید بیان درست کنند!یه کلمه فک زد و 5 تومن گرفت و تازه بابام برد رسوندش!یهنی کلمه ای 100 ضر زد...کار و کاسبی از این بهتر؟

بعد از اینکه بابام رفت رسوندش برگشت خونه و معجون زد بر بدن(فک کنم مراسم بوق در کار بود)و بعدشم مارو گذاشت دمه پاساژ پارسیان و خودش رفت مغازه...

رفتیم پاساژ یه دوری زدیم و بعدشم پیاده رفتیم تا فلکه اول و پاساژ سپید....یه مدت بود نوید گیر به بند شلوار داده بود!دیروز رفتم یکی واسش خریدم تا اقا تو تیپش تنوع بده....به نظرم با مزه اس البته بیشتر اقایونی که شکم هاشون بزرگه استفاده میکنند تا شلواری که تا زیر شکم بیشتر بالا نیومده از ک و ن شون نیفته پایین!

یه ساعتی تو پاساژ دور دور کردیم و دی جی فاطی رفت سی دی جدید خرید واسه تو ماشین و بعدشم بابام اومد دنبالمون و رفتیم مغازه...

مامانم رفت از سر خیابون واسمون شنیسل مرغ و فیله خرید و هله هوله و پفک هم خرید و اورد....بابامم زود مغازه رو جمع کرد تا منو برسونه سر قرار با نوید!

همه همسایه ها باهامون قرار گذاشته بودند یکشنبه شب ساعت یه ربع به 10 بریم خونه همسایه بالاییمون واسه همین تا نوید برسه تهرانپارس و منو برداره ببره خونه ساعت 11 میشد برای همین به بابام گفتم منو بذاره فلکه اول تا عباس آباد با تاکسی برم و بعدشم نوید سوارم بکنه آما رگ غیرتش باد کرد و گفت تاحالا شده زن یا دخترم رو گوشه خیابون ول کنم به امان خدا؟گفتم آره همین عصر دمه پاساژ پیادمون کردی رفتی!یهنییییی پر رو تر از من وجود خارجی نداره بوخودا...

مامانمم طفلک از قصابی شنیسل و فیله خریده بود تا شب بعد مهمونی سرخ کنیم بخوریم آما عینه آوار رو سرشون خراب شدیم و واسمون ساندویچ خریدند!

شاممون رو زدیم بر بدن و بعدشم با نوید ازشون جدا شدیم و اومدیم سمت غرب آما نوید وقتی سوار ماشین بابا شده بود تا شاممون رو بخوریم کیفش رو جا گذاشته بود و داشت خودش رو هلاک میکرد که چرا کیفم جا موند؟

سر موقع به مهمونی رسیدیم و تا 11 نیم خونه همسایه بودیم و خیلی هم ازمون پذیرایی کردند!دستشون درد نکنه...

مسقطی و کلوچه و گردو آویشن و کلی سوغات شیراز رو واسمون اوردند خوردیم تا با شهرشونم بیشتر اشنا بشیم...البته واسه خوده شیراز نیستند اقلیدیند!

بعد از مهمونی سریع سوار ماشین شدیم و ضبطم روشن کردیم و ولوووووم دادیم خفن!مث بز خودم رو رسوندم تهرانپارس و نوید رفت کیفش رو گرفت و دوباره برگشتیم خونه!ماشا الله اینقدر خرکی میرم رفت و برگشت و معطلی دم خونه مامانم روی هم شد 1 ساعت!

ساعت 12 نیم رسیدیم خونه و یه کم تو نت بودیم و بعدشم خسبیدیم...

امروز ساعت 10 نیم بیدار شدم و از صبح رو دنده پاچه گیری بودم!هم فصل بهاره هم نزدیک پ ری دیگهههه از خواب که بیدار شدم به زمین و زمان و بالا و پایین گیر میدادم!یه جورایی رو موج ع ن بازی بودم...

جالبه موقع هایی که اعصاب ندارم به نوید از قبل آلارم میدم!تا بهش میرسم میگم آقا جان امروز پرت به پرم گیر نکنه قاطیم...زود خودش میگه تیریپ پاچه گیریه امروز؟حالا امروز گیر داده بود این پ ر ی کوفتی چرا داره بازی در میاره؟چی شده؟چرا خبری نیست؟نکنه.......؟گفتم نترس بابا فصل بهاره هر سال داغون میشم تا افتخار بده...

تا یادم نرفته اینو بگم خیلی خفنه!دیروز تو تاکسی نوید زنگ زد و منم پشت نشسته بودم و دو تا مرد جوون بغل دستم بودند!تا گوشی رو جواب دادم نوید گفت مامان کجایی؟گفتم نزدیکه رسالتم پسرم...بعدش بهش گفتم پسر گلم تند رانندگی نکنیا یه وقت بلایی سرت میاد..جووونه مامانم آروم رانندگی کن!

یه لحظه دیدم مرد بغل دستم هنگ کرده انگار چوب قورت داده!همین طوری خیره شده بود...منم عینک زده بودم فکر میکرد نمیبینمش!اومده تو صورتم خیره شده بود ببینه اینی که داره میگه پسرم پسرم چند سالشه؟مونده بود چی بگه؟احتمالا داشت با خودش کلنجار میرفت این زنه بغل دستم خودش جنین بوده تو اون دوران حامله شده؟یا اول حامله بوده بعدا دست و پا در اورده؟یهنییییییی عشق میکردم وقتی دیدم شاسگول شده...مثلا فک کنید یه زنه 25 ساله یه پسره 30 ساله داشته باشه...هیهات

خلاصههههه امروزم یکی دوبار پرم به پر پسرم گیر کرد سر ناهار!گیر داده بود سبزی پلو با ماهی میخوام در صورتیکه تو یخچال هم شنیسل بود هم لازانیا..دوست نداشتم اسراف بشه....

وقتی دید عصبیم و چشم سمت راستم هی میزنه کوتاه اومد ولی تا تونست غر زد!وقتی چیزی هوس میکنه اگه نخوره انگار فحش عالم رو بهش دادند!لجش میگیره و هی غر میزنه...

منم اصلا بحث نکردم و ساعت 3 نیم ناهارشو اوردم خورد و بعدشم رفتیم خوابیدیم و بیدار که شدیم یه کم اجیل و کلوچه زدیم بر بدن(طبعم شور و شیرینه مث ادمیزاد نمیتونم اجیل بخورم حتما باید یه چیزی شیرین کنارش باشه)و بعدشم کارامو کردم و ساعت 8 رفتیم بوستان...

نوید رفت سلمونی موهاش رو کوتاه بکنه و منم یه کم چرخیدم و بعدش اومدم منتظر نوید نشستم!کلا عادت ندارم تنهایی بیرون برم و بگردم!میدونم اخلاقه خیلی بدیه اما هر کاری میکنم نمیتونم خودم تنهایی برم خرید کنم و بگردم!وقتیم میخوام برم تهرانپارس عینه ادم اهنی که از قبل بهش برنامه داده باشند صاف میرم سوار تاکسی خطی میشم تا برسم دمه خونه مامانم!انگار نه انگار واسه ی این قرن هستم!عینه عروس قدیمیا شدم من...

فک کنید از ساعت 8 نیم تا 10:20 منتظر نوید شدم و دیگه قاطی کردم و زنگ زدم!گفت الان میام ارایشگاه شلوغ بود!از یه طرف مامانمم زنگ زد و گفت با هانی اینا داریم میریم دربند شما هم بیاید!هر چی منتظر موندم دیدم نوید نیومد و دیگه پشت تل کم مونده بود خودمو پر پر کنم...

وقتی اومد گفت ببخشید طول کشید تقصیر اقا هوشیاره!گفتم تقصیر هر خری هست مهم نیست مهم اینه که ساعت 10 شب باید تنهایی تو پاساژ بشینم و همه نگاه کنند!

من تو ایران مخاف اینم که خانوما 10 به بعد شب تنهایی تو خیابون باشند چون واقعا اذیت میکنند!حالا تو بدترین کشور که تایلند هست (از لحاظ هیز بازی و اینکه 80 در صد اقایونی که وارد این کشور مخصوصا پاتایا میشند واسه س ک س هستش نه واسه جاذبه های توریستی)ساعت 3 صبح بری خرید و لب دریا هیچ کس بهت نگاه نمیکنه اما متاسفانه اینجا من به شخصه احساس امنیت نمیکنم!10 شب به بعد انگار یه جور بدی نگاه میکنند....

خلاصه قیافم عینه خروس جنگی بود و میخواستم برم سوار تاکسی بشم و برم خونه نوید خودش بیاد سوئیچ رو ازم بگیره و بعدا بیاد!خدارو شکر مرتیکه هوشیار زود کارش رو انجام داد و اومد...

این ارایشگاهه مردا چه قدر فیس و چ س داره؟من موهام فر و داغونه وقتی میرم موهام رو کوتاه کنم با براشینگ نیم ساعت طول میکشه آما این آرایشگاه مردها چندین قسمت داره لا مصب!یه اتاق واسه رنگ و مش...یه اتاق واسه ماساژ...یه اتاق واسه سولاریوم....یه اتاق واسه اپیلاسیون....قسمت اصلی هم واسه هیرکات و ابرو برداشتن اقایون..گریم داماد هم که خودش داستانیه!هر سری هم 50 هزار تومن از قرتی ها میگیرند تا یه ساعت کامل پوستشون رو ماساژ بدند و 4 نوع ماسک بذارند همراه با بخور اضافه!حالا ما که زنیم تو عمر نسناسمون جز پوست خیار چیزی به صورتمون نزدیم!والا بوخودا...دو سه روز دیگه نوار بهداشتی شاخدار واسه اقایون وارد بازار میشه همراه با سنسور!

خلاصه امشب دربند رفتنمون که مالیده شد و منم چون خسته و عصبی بود جایی دیگه نرفتم و فقط سر راه تخم مرغ و نون و نوشابه خریدیم اومدیم خونه تا واسه شام کوکو سیب زمینی درست کنم!

حالا از راه رسیدم نشستم یه کم گرم بشم و پتو دورمه اومده میگه زنگ بزنم از بیرون غذا بیارند؟گفتم من که نمیخورم!گفت اخه تا تو بخوای شام درست کنی میشه 12!گفتم تو بیابون گیر کردی؟خوب خودت رو سیر کن تا شام حاضر بشه!

چون دست و بالم درد میکنه خودش واسم سیب زمینی رنده کرد و کلییییی ذوق ملگم کرد..بعدشم کوکو ها رو درست کردم و نیم ساعته اماده شد و صداش کردم بیاد شامش رو بخوره تا منو نخوردههههه!

شامش رو خورد و گیر داد چرا تو نخوردی؟گفتم خوردم به خدا...گفت همش 2 تا؟گفتم نه 3 تا خوردم...گفت نه باید 4  5  تا بخوری!از این گیر تخمکی ها بود که بوی دعوا میداد...خوش پخ زد زیر خنده منم فهمیدم اسکاریسش در حاله حرکته بی خیال شدم و ختم به خیر شد...

بعد شام هم عینه دو تا وجود با فرهنگ اومدیم سراغه کارای فرهنگیمون و خدارو شکر تا به این لحظه همساده ای شاهد جر خوردنه ما دو تا نبوده...امید است تو این چند روز هیچ بنده ای به دست من جر نخورد و متقابلا جر هم ندهد!

*19 فروردین روز شمس الشموس که هممون به شرف شمس میشناسیم و شروع تقویم نجومی هم هست تفلده بنده ی حقیر هستش!نمیدونم حکایتش چیه که منم 19 فروردین متولد شدم!روز شرف شمس...یکی از اشناها میگفت این روز قمر در عقرب میشه و .....!یکی از دلایل لطافت اعصاب و روان من واسه متولد شدن تو همچین روزی هستش!بهلهههههه اینجوریاس...آدم متولد فروردین باشه اونم کی؟نوزدهم...چه شود...

از صبح که سر به فیس بوکم و  گوشیم زدم دیدم دوستای زیادی لطف کردند و بهم تولدم رو تبریک گفتند...نمیدونم چه طوری این همه محبت و مهربونی رو جبران کنم فقط امیدوارم تا هر روز یا هر سالی که نفس میکشم همچین دوستان گل و مهربونی رو در کنارم داشته باشم...بهترین هدیه واسه من ساختن این وبلاگ توسط نوید بود!روزی که این وب ساخته شد اصلا فکر نمیکردم این همه دوست که از صد تا فامیل واسم با ارزش تر هستند پیدا بشند و هر لحظه از زندگیم رو بهم امید بدند...تو این یه سال سختی که داشتم به خدا اگه دوستای تو وبلاگم نبودند قطعا دق میکردم!نه خواهری دارم نه برادری..به مامان بابام دلم نمیاد مشکلاتم رو بگم...فقط دوستایی از خواهر بهتر و نزدیک تر و از فامیل با ارزش تر در کنارم بودند که به خاطر وجودشون خدارو شکر میکنم چون میدونم هر کسی این سعادت و این نعمت رو تو زندگیش نداره که وقتی دلش گرفت کسانی باشند آرومش بکنند...دوستانی باشند تا به آینده امیدوارش بکنند...دوستانی باشند وقتی زیارت میرند یه یاد دوست حقیرشون باشند...دوستانی باشند که بهت افتخار بدند و باهات درد و دل کنند...چه نعمتی از این بیشتر؟نمیدونید چه عشقی میکنم وقتی میبینم خودم سرگرم زندگیم و کارای روزمره ام هستم اما اون طرف قضیه دوستانی رو دارم که تا چشمشون به حرم امام رضا میفته من جلو نظرشون میام؟چه ثروتی از این بالاتر که خودم تو خونه نشستم ولی دوستام تا یه مکان زیارتی میرند دعاگوم هستند؟اینی که الان هستم اول از لطف خداست بعدا از دعاهای دوستای گلم...امیدوارم همیشه تنتون سالم باشه و توی بند بند وجودتون خوشبختی و آرامش رو حس کنید...اینو بدونید تو گوشه ای از تهرانه به این بزرگی یه خواهره کوچیکی دارید که بیشتر از اون چیزی که فکر میکنید دوستتون داره و فقط ارزوش اینه روزی برسه روی ماه تک تکتون رو ببینه....این بهترین هدیه واسه منه...

از دوستای گلم:

فریا...ریحانه...دابی....پروشات...اتوسا...فرنا...طیبه...فهمیه...

زهرا...سپیده...عسل..آتنا...آزاده...گلی..

دخترک استانه...فاطمه...مریم...الهام...مینا...صحرا...سارا...

سارا فروردین...نسیم...مژگان...ندا...حدیثه..دنیا...رها...صدیقه...

مهسا .... مریم و سارا از اصفهان...مهناز....افاق

مینا...mina....neda...بهارک...نادی....مارال...

narjes....کویین...مریمی...مریم السادات....

مامان امیر رضا...ناناس...سحر مامان آوا...نانی...

مامان حلما...fatemeh...ثریا...سوگول...

فرزانه 1....تینا....بریسا...جوجه تیغی...

نازنین جوون...مبینا بانو....حسنا بانو...مهتاب

عروووس خانوووم...neshat6....آفاق...سیما...حمیده

سلی...شکیبا...مسی...فرح...مامانی..نگار...

honey...عالی...شکوه....رویا...آسی...زهره...

مامان راحله...عاطفه...Milad...Mahshad...

مریم دانشجو...tarane...Hani...sнilaa...

آنی...ایرسا...بانوی خانه...azi...

فروغ...الهام 00....نجوا...فاطمی...گیلدا...

لیلا مامان طه...مامان یگانه...نیلوفر شمس...

ملیحه(مشهد)....رها...باران...ترمه...مهدیس...

صحرا...نوش آفرین...دنیا...یاس...مسافر...

star...سوری...مامان امیر وپرنی...آنا...

حمیده...سپیده مامان درسا...دینا..نهال..سمیه

ربکا ....هانی


بی نهایت ممنونم وتشکر میکنم از تبریکای قشنگتون...این گلها هم تقدیم به همه دوستای ماهم...

(اگر اسم دوستی از قلم افتاده عذرخواهی میکنم لطفا بهم بگه تا بیشتر از این شرمنده نشم...)

پریسا دنیای شکلک ها   www.sheklakveblag.blogfa.com/

|سه شنبه 19 فروردین1393| 2:44|سوگلی|



سلام دوستای گلم...

میبینم امروزی که گذشت همه مماخ ها آویزون بود و بعد این همه تعطیلی واقعا سخت بود سر کار رفتن!همیشه دوست دارم سر کار برم آما یه همچین روزایی قند تو دلم آب میشه وقتی ساعت 7 صبح مدام صدای آسانسور میاد و همه همسایه ها در حال رفت و امد هستند و من زیر پتو واسه خودم عخش میکنم...

بریم سراغ روز نوشتمون....

دیروز ساعت 11 بیدار شدم و واسه ناهار قیمه سیب زمینی درست کردم و نویدم رفت بیرون یه کاری داشت انجام داد و سر راه سیب زمینی خرید و تازه ساعت 4 اورد تا واسه ناهارمون سرخش کنمsmile emoticon kolobok...

تا ناهار اماده بشه کل خونه رو سابیدم تا اگه مهمونی خواست بیاد موشکولی نباشه!ساعت 5 نیم خیر سرمون اومدیم بخوابیم همسایه پایینی وسط خوابمون زنگ ایفون رو زد و گفت از سقفمون همین طوری داره آب میچکه فک کنم از لوله های شوفاژتون باشهsmile emoticon kolobok...

رفتم شیر اصلی رو بستم و اینقدر داغ بود انگشتم تاول زدsmile emoticon kolobok!نوید رو بیدار کردم رفت پایین سقفشون رو داد و وقتی برگشت گفت وقتی شیر شوفاژ رو بستی اب قطع شده آما سقفشون رو سوراخ کرده!گفتم خونه ای که از 7  8 سال بگذره یواش یواش این مشکلاتش شروع میشه!

حالا شانسمون هوا هم سرد شده و از دیشب داریم سگ لرز میزنیم...حوصله ی بنایی به هیچ وجه ندارم و دیگه کلا بیخیال شوفاژامون شدیم!ایشا الله واسه زمستون امسال بخاری برقی یا شومینه میزنیم و استفاده میکنیم...همیشه فک میکردم بخاری توی خونه خیلی تیپ خونه رو داغون میکنه آما حالا میبینم هر چی بخوام استفاده کنم خیلی بهتر از بنایی کردنه!والا

فک کن از دمه اتاق خواب رو بخوان بکنند تا جلوی در اتاق وسطی!هیهات...من دیگه مث پارسال و سال قبل جووونه کار کردن ندارم انگاری این سالی که گذشت همه انرژیم رو گرفت اصن در توانم نمیبینم بخوام حتی یه تغییر دکور ساده هم بدم...

خدارو شکر دیروز هیچ مهمونی نیومد چون به شدت کمر درد داشتم و نمیتونستم پذیرایی کنم...فقط شب ساعت 9 زهرا باهام قرار گذاشت و با همسایه طبقه پنجمی رفتیم خونه طبقه پایینی...هر سال عادت دارند دست جمعی میرند خونه همدیگه!من که کلا 10 نفر بیشتر صندلی و مبل ندارم بیش از حد مجاز کسی بریزه خونمون باید بره روی اپن بشینهsmile emoticon kolobok...

تا رفتیم خونه همسایه طبقه پنجمی هم اومد و اونجا با هم آشتی کردیم!البته من یه اخلاق بدی که دارم اینه که بی نهایت مغرورم!با همه میگم و میخندم اما اگه کسی اذیتم کنه و ازش کینه به دل بگیرم اصلا نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم!

خیلی وقتا شده تو فک و فامیل بهم کرم ریختند و فکر کردن مث همیشه که میگم و میخندم این اذیتاشون رو هم زیر سیبیلی رد میکنم آما طوری شده خودشون اومدند عذرخواهی کردند و اشتی کردم آما هیچ موقع حسم مث قبل نمیشه!همیشه یه گوشه ی دلم از دستشون ناراحتمsmile emoticon kolobok!

همسایه مون هم فک نمیکرد اینطوری بخوام باهاش قهر کنم!خیلی با هم صمیمی بودیم همش با هم میرفتیم پارک ورزش میکردیم و صحبت میکردیم اما واسه کرم ریختن سر بناییمون دیگه گذاشتمش کنار...

زهرا خیلی موس موس میکرد واسه همین زیاد قهرمون طول نکشید و زنگ زد گفت حق داری اشتباه کردم...اما این همسایه بالایی مث خودم مغروره یا شایدم خجالت میکشید پیش قدم بشه!صد در صد حقم با من بود مگرنه من جرات عذرخواهی دارمsmile emoticon kolobok...

یادمه بعد بنایی پشت در خونه تو کوچه داشتند در مورد اسانسور با زهرا صحبت میکردند...نوید مسئوله آسانسوره و متاسفانه وسط بنایی اسانسور هم خراب شد و مدیر ساختمون مسافرت بود و ما هم خونمون بهم ریخته بود و همه وسایل وسط سالن بود و اصلا نمیدونستیم شماره تعمیر کار کجاست!

سه روز اسانسور خراب بود و یهو وقتی داشتم شیشه آشپزخونه رو تمیز میکردم دیدم این دو تا خانم دارند نوید نوید میکنند!میدونم کار بسیوووور زشتیه آما اون لحظه میخواستم ببینم پشت سر ما چه غلطی دارند میکنند و چی بهم میگند؟؟ایفون رو برداشتم و دیدم طبقه بالایی داره غیبت ما رو میکنهsmile emoticon kolobok!

چشمتون روز بد نبینه منم اعصابم واسه بنایی خورد بود و قبول دارم خیلی تند برخورد کردم اما حقشون بود چون از اون روز به بعد کسی واسه ما شاخ نشد تو ساختمون!

زنگ زدم به زهرا و در واحدمون هم باز گذاشتم تا صدامو همسایه بالایی هم بشنوه!خیلی حرفا به زهرا زدم و گفتم تو این مدت به جای اینکه یه لیوان چایی بهمون تعارف کنید فقط اومدید تیکه انداختید!این همه حسادت رو چه حسابیه؟ارث کسی رو خوردیم؟

خولاصه اینقدر جیغ و ویغ کردم و زهرا آرومم کرد ولی دری وری هام رو همسایه بالایی شنید و تا دیشب با هم قهر بودیم...

دیشب اولش که همدیگه رو دیدیم اصلا نذاشتم باهام رو بوسی کنه و فقط بهم دست دادیم!موقع صحبت کردنم من نگاه تو صورتش نمیکردم و فقط با زهرا صحبت کردم و بعدشم یه بحثی با اقایون شروع کردم و پشت کردم به خانومه همسایه و مشغوله صحبت شدیم...

اینم تو این فاصله رفت از خونشون اش دوغ اورد و به همسایه ها داد و به منم داد و تشکر کردم و خوردم!وقتی تموم شد با لبخند گفت خوشمزه بود سوگل خانوم؟گفتم بهلهههه دستتون درد نکنه!اینطوری شد که سر صحبت باز شد و اشتی کردیم!

یهنیییییییی جونم بره نمیذارم غرورم خرد بشه...تو زندگی چی داریم؟یه چ س غرور داریم اونم به ف ا ک بدیم؟محالهههه !!!!هر کسی باید عزت نفس داشته باشه ....آدمی که اشتباه میکنه باید جرات عذرخواهی داشته باشهsmile emoticon kolobok...

قرار بود زود از اونجا بیایم بریم خونه مامانم!همه خاله هام شام اونجا بودند و مامانم از عصر زنگ میزد میگفت منتظریم شما هم بیاید!خاله هام چون خیلی + هستند همین طوری صمم بکم میشینند و اصلا حرف نمیزنند واسه همین همیشه میگند سوگل باشه یه کم بخندیم!دلقک استخدام کردند...

منم که جلوی همشون حرفای ناموسی میزنم در حد تیم ملی!به من چه اونا با ادبند؟همینی که هستم لابد خوششون میاد که درخواست میکنند تو جمعشون باشم!من اگه بخوام به دل هر تیپ و سلیقه ای راه بیام که باید هزار چهره و رنگ عوض کنم...

فقط بعضی وقتا مث سیزده بدر که به زهره تیکه انداختم سر حاملگی و  موضوع لئو !خاله بزرگه از خنده سرخ شده بود و مث همیشه بهم گفت ای خفه بشیییییی سوگله بی حیاsmile emoticon kolobokا!

دیگه اینقدر با همسایه ها فک زدیم ساعت شد 10 نیم و نشد خونه مامانم بریم..وقتی از خونه همسایه اومدیم نوید گفت بریم حلیم بخوریم!اومدم خونه کیفم رو برداشتم و رفتیم سید مهدی ....

من آش خوردم و نویدم حلیم...بعد از اونجا اومدیم یه دوری زدیم و بعدشم ساعت 12 اومدیم خونه....یه کم پای نت بودیم و ساعت 2 هم خوابیدیم البته مث زمستون با 2 تا پتو پشم شیشه ی خفن تا گرممون بشه...

امروزم ساعت 10 بیدار شدم و اومدم چایی و بیسکوئیتم رو زدم بر بدن و بعدشم تو نت بودم و جواب کامنت های دوست جونام رو دادم و نویدم رفت خشکشویی لباساش رو بده واسه شستن و اتو کردن و بهشم گفتم از سر راه دو تا سوسیس کوشولو بخر بیار میخوام حلقه حلقه کنم و سرخ کنم به جای ناهار بخورم!از برنج خسته شده بودم و اصلا فاز نمیداد...

رفت سوسیس خرید اورد و منم 1 ساعت و نیم با آتی جون صحبت کردم و اینقدر گرم صحبت بودم نفهمیدم چی خوردم؟فقط دیدم نوید داره میخنده میگه نوش جونت هم سوسیس زدی بر بدن هم برنج و قیمه!

نویدم پای تی وی مشغوله فیلم دیدن بود و یه لحظه دیدم اینقدر سرگرمه فیلم دیدنه داره برنج و سوسیس میخوره!همچین زن و شوهر جو گیری هستیم ما...

بعد از ناهارم رفتم دو ساعت خوابیدم و بعدش با کرم ریزی های اقا نوید بیدار شدیم و تا به خودمون اومدیم دیدیم ای دل غافل اغفال شدیم و رفت...

بعد از اون اومدم تو اشپزخونه یه قابلمه اب گذاشتم جوش اومد تا خونه گرم بشه..بعدش نوید هوس لازانیا کرد و چون هیچیش رو نداشتیم فرستادم خرید کرد و اومد وسایل لازانیا رو داد و جاتون خالی لازانیا درست کردم باقلواااااا!

ساعت 10 نیم شاممون رو خوردیم و یه کم تی وی دیدیم و 11 نیم تا همین الان هم اومدیم پای نت و مشغوله کارای فرهنگیمون هستیم...

|یکشنبه 17 فروردین1393| 0:44|سوگلی|



سلام عخشای من

این هفته بیشتر خونه بودما آما تنبلی و کار خونه نمیذاره بیام وبلاگ رو به روز کنم!

دو سه روز بعد از اومدن از کاشون خونه بودم و به کارای خونه رسیدم...نویدم بکوب پای کارش بود و نه مهمونی رفتیم نه مهمون واسمون اومد!

سه شنبه عصر مامانم تل زد گفت نپوسیدی اینقدر تو خونه موندی؟پاشید بیاید اینجا عمه گلزار و گلناز و مامان بزرگت هم دارن میان اینجا دورهم باشیم!

به نوید گفتم مخالفتی نکرد و اماده شدیم رفتیم خونه مامانم...نیم ساعتی اونجا نشستیم و بعدش گلزار گفت بریم فشم یه دوری بزنیم!با دختر عموهامم قرار گذاشت و 3 تا ماشین شدیم رفتیم فشم...

رفتیم رستوران خیام چایی و شیرینی سفارش دادیم اوردند و قلیون کش ها هم واسه خودشون بساط دود و دم رو ردیف کردند و هر چی اصرار کردند شما هم بیاید بکشید گفتم نعععع!من که یه پوک بزنم خفه خون میگیرم نوید هم واسش ضرر داره!

بعدش میوه زدیم بر بدن و دو ساعتی اونجا بودیم و خدارو شکر خوش گذشت و اساسی روحیه مون عوض شد...

خانواده ی بابام خیلی پایه بیرون رفتن هستند!مثلا مامان بزرگم با 75 سال سن و با عصا با هزار زحمت از پله های رستوران بالا کشید خودشو تا بتونه تو جمع جووونا بیاد و عشق کنه!با هیچی هم مخالف نیست...عمه هام سیگار میکشند نوه ها قلیون و ........ ولی این طفلک همه رو ساپورت میکنه و همه جوره ساقیه!

ساعت 9 از فشم اومدیم سمت خونه و مامان بزرگم شام اومد خونه مامان ولی گلزار رفت خونه عروسش و گلناز هم خونه خواهر شوهرش شام دعوت بود...

تا رسیدیم مامانم واسه شام کتلت درست کرد و تا 12 نیم اونجا بودیم و یه پیشنهاد احمقانه هم به مامانم سر شستن ظرفا دادم که خدا رحم کرد ماشین ظرفشوییشون نسوخت!

قرص ماشینش تموم شده بود و حوصله ظرف شستنم نداشتیم!الکی بهش گفتم یه کم ریکا به جای قرص بریز تو ماشین خیلی توپ شسته میشه!طفلک ریکا رو یه کم ریخت تو ماشین و کل سیستم ماشین پوکید!ارور که داد زنگ زدم به خدمات پس از فروشش شماره و ادرس مامان رو دادم بیاد واسه تنظیماتش!اینجاست که باید گفت خو لامصب ک و ن ت گشاده قبول لا اقل دهنت رو ببند ضرر مالی به خانواده نزن!

وقتی داشتیم میومدیم خونه مامان بزرگمم رسوندیم خونشون و سر راه هم اینقدر گشتیم تا یه سوپر باز دیدیم و ساعت 1 شب ازش اکسیدان خریدم!

خسته و منگ رسیدیم خونه و تا لباسامون رو عوض کردیم بی هوش شدیم از خستگی و اصلا نتونستم موهامو رنگ کنم!

دیروز صبح ساعت 8 نیم بیدار شدم و چایی دم کردم و یه کاسه رنگ موی ترکیبی هم درست کردم و خودم موهامو رنگ کردم و بعدشم ناخنای دست و پا رو لاک زدم و بعدشم ابرو و صورت رو صفا دادم و ساعت 10 وقتی صبحونه نوید رو اماده کردم رفتم حموم...

به قدری رنگ موهام خشگل شده بود که کلی خودم رو فحش تپون کردم وقتی بلدم رنگ موی ترکیبی درست کنم چرا میرم پول به ارایشگاه میدم؟سه چهار تا رنگ رو مخلوط کردم و دقیقا همونی شد که دوست داشتم!صدفی براق....

راستی تا یادم نرفته بگممممم دوستانی که موهاشون خیلی بی جون شده و لازمه که تقویت بشه الکی نرید پول شامپوهای شیمیایی بدید!یه کاسه سس مایونز رو مث رنگ مو به موهاتون بمالید و روی سرتون کلاه رنگ بذارید و اجازه بدید 1 ساعت سس مایونز روی سرتون باشه!چون داخل سس تخم مرغ و روغن داره موهارو خیلی نرم و براق و تقویت میکنه...شماره کارتم رو میدم پول ویزیت رو به حسابم بریزید..موتوچکرم

بعد از اینکه از حموم اومدم بزک دوزکم رو کردم و یهویی هوسه تیپ صورتی کردم!شال صورتی اتو کردم و با کفش سرخابی و لباس سرخابی ست کردم و خودم که بسی حال بردم!

یه چند روزیه هوسه تیپ فیروزه ای کردم(کیف و کفش و شال)آما اصلا اهمیت نمیدند چون هر سری که مامانم یا نوید واسم شال رنگی یا کیف رنگی خریده باز بعد دو روز همون تیپ مشکی خودم رو زدم واسه همین کسی دیگه آدم حسابم نمیکنه...

وقتی اماده شدم نویدم از حموم اومد و کاراشو کرد و گیر داد برم ریشامو بزنم!تا ساعت 1 چند تا ارایشگاه رفت آما همه بسته بودند و خیت شد برگشت...

وقتی اومد خونه اماده شدیم رفتیم لواسون...از روز قبلش خاله بزرگه دعوت کرده بود واسه سیزده بدر مث هر سال بریم اونجا دور هم باشیم!

جاده یه کمی شلوغ بود و خیلی دلم واسه مردم سوخت!طفلکا تو سرما گوشه خیابون چادر زده بودندsmile emoticon kolobok...

وقتی رسیدیم خونه خاله داشتند بساط ناهار رو ردیف میکردند....هر خانواده ای یه نوع غذا درست کرده بود و ماشا الله تو سفره تنوع غذایی زیاد بود!به جز سالاد و ترشی و سبزی که واسه خاله بزرگه بود لوبیا پلو و خورشت فسنجون و قرمه سبزی و سبزی پلو با میگو هم بود.

من خودم که هیچی از ناهار نفهمیدم!ترجیح میدم غذا یه نوع یا حداکثر دو نوع باشه چون همه مزه ها با هم قاطی میشه و اصلا حال نمیده ولی در کل زحمت کشیده بودند و کل غذاها خیلی خوشمزه بود...مث بفرمایید ش ا م مسابقه گذاشته بودند و میگفتند باید به دست پخت ها نمره بدید!من که با اعتماد به نفس کاذب به همه 5 دادم و گفتم نسبت به دستپخت خودم همتون در حد 5 بودید!یهنی میخواستند جرم بدید بسگی حرفام لج در بیار بود!یکی نیست بگه اگه زرنگی خبرت یه نوع غذا درست کن بیار چرا فقط وعده وعید میدی و تیریپ خود چ س پنداری برمیداری؟

ناهارمون رو که خوردیم به لطف ظروف یکبار مصرف همه خیلی راحت اومدیم ولو شدیم رو مبل ها و با هم اسم بازی کردیم...البته ننه فاطی بیچاره کلی قابلمه و قاشق چنگال شست...

تا عصری بازیای مختلف کردیم و سر خودمون رو گرم کردیم...عصری فرشته آش دوغ درست کردم خوردیم و اصلا دیگه جایی واسه کاهو سکنجبین نموند!

بعدش اماده شدیم رفتیم دمه دریاچه نشستیم و یه حادثه ای هم پیش اومد که باعث شد از خنده بترکیمممم!

هوا رو به تاریک شدن بود و فرشته اینا گیر داده بودند بریم لب آب زیر انداز بذاریم و بشینیم...من خودم علاقه ای به یکجا نشستند اونم تو جایی که رفت و آمد زیاده ندارم!ترجیح میدم اگه جایی منظره ی قشنگی هم چند دقیقه ازش لذت ببرم و بعدشم برم تو ماشین آما فرشته حرفش رو به کرسی نشوند و رفت لب آب...

نوید و یاشار و شوهر خاله بزرگه رفتند دنباله روشن کردن آتیش و من و مامانم و فرشته و طناز و حمید با سگش لب آب نشسته بودیم....

یهو یکی از جوونایی که کشته مرده ی توجه بود از اونور آب با پاترول اومد تو آب که مثلا همه بهش نگاه کنند!یهنی ادم رو سگ بگیره ولی جو نگیره!

ماشینش وسط اب گیر کرد و با یه بدبختی دنده عقب گرفت و رفت سر جای اولش!بعد یه کم جلوتر اومد و این دفعه با سرعت بیشتر اومد تو آب!سریع من و مامانم بلند شدیم رفتیم عقب که یه وقت ماشین رومون نیاد یا خیس نشیم!فرشته و طناز انگار داشتند فیلم سه بعدی نگاه میکردند!هر چی گفتیم پاشید الان میاد روتون گفتند غلط میکنه نزدیک ما بشه!آقا این پاتروله تو سیم ثانیه اومد تو آب و بعدشم از بغل ما رد شد و رفت آما یه موج عینه سونامی اومد رو فرشته و طناز و کفشای فرشته هم رفت تو آب مامانم پرید گرفت!

من و حمید که ریسه رفته بودیم از خنده!طناز گریه میکرد و امیر هم دعواشون میکرد که چرا نیومدید پیاده روی اومدید اینجا ولو شدید؟

دیگه پاشدیم اومدیم خونه و امیر هم هی غر میزد و خاله بزرگه هم که کلا جدیه و همه ازش حساب میبرند تازه مدیر امیر هم هست!یهنی مدیر امیر خواهر زنشه و کلی هم ازش حساب میبره!

فرشته و طناز از خجالتشون تو اتاق بودند و امیر هم یکریز فک میزد!یهو خاله بزرگه خیلی جدی گفت امیر اقا بسه!عوضه همدردیته؟حالا مگه چی شده که داری سرکوفت میزنی؟امیر فقط گفت ببخشید مث اینکه اشتباه از منه!دیگههههه لام تا کام حرف نزد و من و مامانم رفتیم تو اتاق کلی با فرشته و طناز شوخی کردیم و الکی از طناز عکس میگرفتم میگفتم طناز سونامی اومد تو مردی الان تو پزشک قانونی هستی داریم ازت عکس میگیریم!بهش گفتم باد کردی از هر سوراخت دست بزنیم آب میزنه بیرون!اینقدر چرت و پرت گفتیم تا اونا هم خندیدند و اوردیمشون تو سالن...

حالا این وسط داماده خاله بزرگه گیر داده بود بریم طبقه دوم مث در شهر از حادثه دیده ها مصاحبه کنیم!سر این مصاحبه ها چه قدر با نوید و یاشار و حسین(داماده خاله)خندیدیم...نعش طناز رو از وسط فیلم اومدیم رد کردیم و یاشاره کیصافط چه صدای گریه ای در میاورد!یه فیلم نیم ساعته درست کردیم از سونامی خاله و طناز!

تا ساعت 9 نیم خونه خاله بودیم و خدارو هزار بار شکررر بهمون خیلی خوش گذشت و از 13 بدر های سال های قبل خیلی بهتر بود...

خاله زهره سرما خورده بود و همش حالت تهوع داشت!بهش گفتم خاله حامله ای!گفت نع بابا تو این سن؟گفتم اینقدر این لئوی بیچاره(سگشون) خودشو به در و دیوار زد تا یه جفت پیدا کنید واسه جفت گیری دید شما عینه خیالتون نیست اومد به خودت تجاوز کرد!اینقدررررر زهره رو مسخره کردیم و خندیدیم که حد نداره...

ساعت 9 نیم هم با زهره و حمید اومدیم سمت غرب و چون شوهرش توریست برده بود واسه معرفی شهرها کسی نبود بیاره و ببرتش!

زهره رو رسوندیم خونه و خودمونم اومدیم خونه و تا رسیدیم تا ساعت 12 تو نت بودیم و بعدشم یه کم لوبیا پلو گرم کردم خوردیم و ساعت 2 هم خسبیدیم...

امروز از صدقه سره سرماخوردگی زهره یه کم حالت سرماخوردگی داشتم و تا عصری همش بی حال بودم...ظهر پاشدم ظرفامون رو شستم و واسه ناهار دمپختک درست کردم و بعد ناهار هم رفتیم خوابیدیم و نوید نمیدونم کی بیدار شد؟فقط وقتی از حموم اومد بیدار شدم گفت پاشوووو حوصلم سر رفته بریم حلیم بخوریم!

گفتم اگه میشه فردا بریم الان حال ندارم کارامو بکنم...قبول کرد و منم یواش یواش شروع کردم به تمیز کاری...فردا قراره خاله ها بیان بازدید عیدمون واسه همین باید خونه رو تمیز میکردم...

سفره هفت سین رو جمع کردم و جارو و گردگیری و تی هم زدم و دیگه از کمر درد نشد سرویس بهداشتی رو هم بشورم گذاشتم واسه فردا...نزدیک خاله پ ر ی هستش و کم کم دارم زوار در رفته میشم...

تا ساعت 10 کارامو کردم و بعدش نوید رفت تن ماهی و دوغ خرید با دمپختک زدیم بر بدن و بعد شام هم اومدم روز نوشتم رو بنویسم و نویدم نشست پوآرو دید و الانم مشغوله دیدنه از این فیلم ترسناکاس!خیلی اعصاب مصاب داریم موقع خواب فیلمای ترسناکم نیگاه میکنیمsmile emoticon kolobok!


*عسک رنگ مو و 13 بدر رو تو ادامه ی مطلب میذارم...

**کامنت های پست قبل رو همه رو خوندم فقط جواباش مونده حتما تایید میکنم دوستای گلم


Continue
|جمعه 15 فروردین1393| 0:53|سوگلی|



یه سلام پر انرژی به دوستای خشجلممممم...

میدونم از دستم عصبانی هستید این از کامنتاتون مشخصه که کلیییی فحش تپونم کردید و اظهار لطف به روح و روانم کردید واسه تاخیر یه هفته ای که داشتم!بوخودا یه سفر بدون برنامه ریزی و هویجوری الکی پیش اومد که ما هم دیدیم بد نیست واسه دیدنه اقوام و بعدشم تقویت روحیه این مسافرت رو قبول کنیم!

به جرات میتونم بگم یکی از بهترین و لذت بخش ترین سفرهایی بود که تا به حال رفته بودم...

بذارید از اول هفته پیش بگم تا به اخر....

یکشنبه از صبح خونه بودیم و اصلا جایی واسه عید دیدنی نرفتیم!میخواستیم خونه خاله هام بریم آما فرشته به شوهرش قهر بود و واسه هم کلاس گذاشته بودند و با هم صحبت نمیکردند!نمیشد وسط قهرشون بریم آوار بشیم رو سرشون...

عصری هم خوده فرشته با طناز و خاله زهره رفته بودند خونه مامانم و شب هم شام واسشون ته چین درست کرده بود و خیلی اصرار کردند شما هم بیاید اما واسه 2  3  ساعت اصلا حال نداشتم چسان فسان کنم...

خودم واسه شاممون لوبیا پلو درست کردم و زدیم بر بدن و تا موقع خواب هم به کرم ریزی و مشنگ بازی گذشت...

دوشنبه ناهار خونه بودیم و عصر هم با مامان اینا قرار گذاشتیم اول رفتیم خونه فرشته و بعدشم با اونا دست جمعی رفتیم خونه خاله زهره...

مامانم شب قبل اینقدر باهاش صحبت کرده بود و نصیحتش کرده بود راضی شده بود آشتی کنه!اخه نمیشه تو زندگیه زن و شوهر دخالت کرد آما بحثای اینا دلیلش خیلی مسخرس...فرشته از قبل یه کمی حالتای افسردگی داره که توی این فصل حادتر میشه و فقط نق میزنه و دعوا میکنه...امیر هم خیلی وسواسه و همش میخواد به تمیز کاری و وسایل خونه گیر بده واسه همین پاچه همدیگه رو میگیرندsmile emoticon kolobok...

رفتیم خونه زهره و تا 1 اونجا بودیم و شام هم به اصرار نگهمون داشتند مگرنه میخواستیم ساعت 10 نیم بیایم خونه...

وقتی رسیدیم خونه دیگههههه بی هوش شدیم از خستگی....دوشنبه هم تا شب خونه بودیم و من یه تمیز کاری حسابی کردم و شب هم مامان اینا اومدند خونمون تا صبحش بریم مسافرت!

شام هم من برنج ساده گذاشتم و مامانم خورشت به واسمون اورد...همون دوشنبه عصر مامانم بهم زنگ زد و گفت از کاشون زنگ زدند گفتند فردا میخوایم ابگوشت درست کنیم دور هم حال کنیم فردا صبح راه بیفتید ما منتظرتونیم!به مامانم گفتم واسه یه ابگوشت بریم تا کاشونsmile emoticon kolobok؟گفت نمیدونم بابام همینو میگه....

نوید تا فهمید گیر داد بریم میخوام یه اب و هوایی عوض کنم شب برمیگردیم تهران....دیگه به خاطر نوید راضی شدم برم ولی بابام بچه بازی در اورد و گفت نمیام!هر کاری کردیم راضی نشد و اومد مامان رو گذاشت پیش ما و شامش رو خورد و ساعت 12 رفت خونه...

ما ساعت 1 خوابیدیم و صبحم 6 نیم بیدار شدم چایی دم کردم و رفتم یه دوش گرفتم و نوید رو بیدار کردم اونم رفت حموم و تا ساعت 9 کارامون رو کردیم و رفتیم بنزین زدیم و راه افتادیم سمت کاشون...

خاله بزرگه 11 رسیده بود کاشون و ما و فرشته اینا هم همزمان حرکت کردیم...خاله زهره هم به خاطر سگشون مجبور شد خونه بمونه و نگهبانی بده!

نزدیکای قم بودیم بابام زنگ زد به مامانم که نتونستم دوریتون رو تحمل کنم الان دمه عوارضیم صبر کنید نیم ساعته خودمو میرسونم!

ما هم دمه مرکز تفریحی عرشیا وایستادیم نوید رفت ساندویچ خرید زدیم بر بدن و یه کم اجیل و چایی خوردیم تا بابام رسید و حرکت کردیم سمت کاشون...

تو جاده بسیووووور حال داد و من و نویدم تنها بودیم و ضبط رو بلند کرده بودیم و واسه خودمون قرررر میدادیم....وسط راه هم من فرمون به دست شدم و حسابی گاز بستم به ک و ن ماشین!تو قم چون اکثرا مذهبی هستند وقتی قر دادنه مارو میدیدند دلشون میخواست بیان بترکونند مارو آما زود این بحران خفن رو رد کردیم و رسیدیم به شهر دارالمومنین!

یکراست رفتیم سر قرار با خاله ها و بعدشم پیش به سوی خونه فک و فامیل....واسه ناهار رفتیم استراحتگاه والیبالیستاشون!

یه تیم والیبال دارند که محل استراحتشون تو اون خونه بود و کلی عکس و وسایلاشونم اونجا بود...وای تختاشون رو دیدم هنگ کردم!هر کدوم از تختاشون 2 متر و خرده ای بود!ما روی تختاشون میخوابیدیم مث ادم کوچیکا بودیم...

حدوده 60 تا مهمون بودیم و ناهار یه ابگوشت فوق العاده خوشمزه خوردیم به همراه کلی ترشی و سیر ترشی و سبزی و نون سنگک تازه و گوشت کوبیده....منی که زیاد ابگوشت دوست ندارم به قدری خوشمزه بود فقط لجم گرفت چرا وسط راه ساندویچ خورده بودم و نشد درست درمون ناهار بخورم...آشپزشون واقعا دستش به غذا میومد و هر چی بهمون میداد بی نظیر بود...

بعد ناهار هم با میوه و چند نوع شیرینی و باقلوا و کلوچه و پشمک و اجیل و چایی پذیرایی مفصل کردند و عصری هم رفتیم سر مزار و فاتحه واسه اموات خوندیم چون دو روز بعدش سال دایی مامانم بود و تابلو بود اگه نمیرفتیم سر مزار....البته مزار جد اندر جدمون همون مزار شیخون بود و همون واسه همه فاتحه خوندیم.smile emoticon kolobok...

بعد مزار دست جمعی(فقط خاله فرشته اینا به همراه پسر دایی مامانم چون شهر رو بلد بود و ما 4 نفر رفتیم واسه مزار بقیه خونه بودند)رفتیم بازار کاشون واسه خرید طلا و فرش....تو بازار هر چی دنباله فرش زرع و نیم بودیم اون چیزی که خوشمون بیاد پیدا نشد و اندازه ی استانداردش اصلا پیدا نمیشد...

مامانم خریداش رو کرد و روسری هم خرید و خاله فرشته اینا هم کل بازار رو دید زدند و ما هم واسه خودمون دو تا فنجون سفالی فیروزه ای با یه قندون خریدیم و بعدش اومدیم...

وقتی رسیدیم دیدیم خونه خیلی خلوت شده اما تا 10 شب همه مهمونای ظهر اومدند و شب هم چه پذیرایی مفصلی ازمون کردند!یهنی من بخوام اینارو دعوت کنم واسه یه شب 2 میلیونم خرج کنم بازم هیچه بسگی مهربونند...به زور تو حلقمون غذا و شیرینی میکردند...

شام رو هر میز 3 تا دیس بزرگ کتلت سنتی کاشون بود به همراه سیب زمینی سرخ کرده و گوجه و خیارشور و نون تازه و چند نوع نوشیدنی و ماست سنتی و سبزی و سالاد و .........!یهنی به ترکیدن اعتقاد دارید؟نوید روز اخر میگفت سوگل یه شب دیگه اینجا بمونیم میمیریم اینقدر که بهمون چیزی میدند!

حالا جالبه وقتی بهشون بگی نع نمیخورم بدشون میاد و به زور به خوردمون میدند...یکی از کارگرا بهم چایی تعارف کرد منم دیگه دیدم اگه بخوام چایی بخورم باید باقلوا هم بردارم و اگه یه دونه دیگه باقلوا کوفت میکردم شدت گرمیم زیاد میشد و کهیر میزدم!از ظهر تا شبش 4 تا قرص ضد حساسیت خورده بودم تا حالم بد نشه!به کارگره گفتم چایی نمیخوام عینه دسته هونگ جلوم وایستاد تا خجالت بکشم و دستش رو رد نکنم...

شامشونم خیلی خوشمزه بود و وقتی خر تو خر بود یارو آشپزه رو خفت کردم و پرسیدم چی توش بود که اینقدر پوک و عالی بود؟فقط گفت ارد سوخاری و  گوشت و سیب زمینی!اصن یه وضی بود این کتلت...

شب هم تا ساعت 2 فقط مسخره بازی و جوک و معما و خنده بود...بلندگو و میکروفون هم بود و هر کی هنری داشت میرفت واسه خودش عررررر میزد....اینقدر از دست اینا خندیدیم که فک کنم روز اول اندازه 2 سالمون بیمه شدیم...

شب هم به زور ما رو نگه داشتند و فقط جونه اینکه بریم خونه ی فامیلامون لش بشیم رو نداشتیم و وقتی فهمیدیم همه رختخواب ها شسته شده و تمیزه همون جا موندیم و بقیه هم رفتند خونشون...

فرشته اینا رفتند طبقه دوم خوابیدند و ما هم میخواستیم بریم طبقه سوم ولی سرد بود و ترجیح دادیم همون طبقه اول بکپیم...کارگرا هم یه کم تق و توق کردند و میوه ها رو جمع کردند و بعدش رفتند خونه هاشون...

صبح ساعت 8 بیدار شدم دیدم بابام داره صبحونه میخوره تا راه بیفته بره تهران چون باید میرفت در مغازه...

عاقا سر صبح دیدیم کارگرا اومدند با یه قابلمه بزرگ کله پاچه!ساعت 9 نیم امیر اینا هم اومدند پایین و نشستیم سر میز صبحونه و کله پاچه زدیم بر بدن در حد تیم ملی!کله پاچه و کباب کوبیده های کاشون بی نظیرههههه...

صبحونمون رو خوردیم و نیم ساعت نشستیم تا فک و فامیل اومدند دنبالمون و اول رفتیم یه مغازه لوازم ارایشی فروشی یه سری خرید کردیم و منم پنکک و مداد چشم و رژ لب مهمونه مامانم بودم و کلی ذوق ملگ شدم...

یهنی فروشندهه از دست ما سرویس شد بسگی رژلب اورد تست کردیم..من که قشنگ با تستر های تو مغازه خودمو آماده ی مهمونی کردم...

وقتی خریدامون رو کردیم ساعت 3 نیم رفتیم نیاسر!تو باغ پسردایی مامانم دعوت شده بودیم و همه هم اومده بودند اونجا تا مثلا مارو ببینند...

خیلی جای دنج و توپی بود و عخش کردم وقتی دیدم تو کاشون که مث کویره همچین جای خوش آب و هوا و زیبایی هم هست!البته این فصل کاشون مث تهران بود..خنک و پر از شکوفه های خشگل...

تا رسیدیم سفره انداختند و ناهار رو اوردند...واسمون حلیم بادمجون و کباب کوبیده و ته چین درست کرده بودند...فک کن یکی صبح کله پاچه بخوره بعدش ناهارم کوبیده چرب بخوره!چطوری تونستیم هضم کنیم خودم هنگم!

بعد ناهار هم اجیل تپون و میوه خورون داشتیم و بعدشم رفتیم زیر کرسی و خیلییییی فاز داد...تاحالا نشستند زیر کرسی رو تجربه نکرده بودم...

عصری هم رفتیم تو حیاط و یه کم بدمینتون بازی کردیم و بعدش دیدیم همه هوس کردند بیان تو حیاط ما هم پیچوندیم رفتیم تو سوئیت بغله باغ میز پینگ پنگ بود کلی بازی کردیم...

شب هم فواره ها رو باز کردند و واقعا منظرش زیبا شد...یه کم تو حیاط نشستیم و عسک انداختیم و شب هم تا شام رو حاضر کنند رفتیم مسجدی رو که ساخته بودند دیدیم و واسه یه عزیزی که تو مسجد دفن شده بود فاتحه خوندیم و نیم ساعتی تو اون فضای فوق العاده روحانی بودیم و بعدش اومدیم خونه...

شام فست فود خوردیم و تا ساعت 1 دور هم بودیم و بعدش یه سری از فامیلا رفتند کاشون خونه هاشون و یکی دو تا دیگه هم تو ویلا خودشون تو نیاسر رفتند و ما هم همون جایی که بودیم خوابیدیم...

حالا اخره شب ماشینا رو میخواستیم بیاریم تو یهو دیدیم سوئیچ نوید نیست!همه جا رو نگاه کردیم و لای مبلارو دیدیم ولی اثری ازش نبود!گرخیده بودیم نکنه یهو پیدا نشه موندگار بشیم!سوئیچ یدک هم نداشتیم و خلاصه داشت لذت این سفر از مماخمون میومد بیرون...

حالا کلید این نسناس میدونید کجا بود؟موقعی که میخواستیم بریم مسجد گفتند ماشین دو تا هست با ماشینای ما بیاید!نوید سویچش رو گذاشت تو جیبش و رفتیم مسجد....تو مسجد رفت عبا پوشید و نشست رو منبر که من ازش عکس بگیرم!خدا نکنه نوید رو جو بگیره یهنی ادمو به هلاکت میرسونه...

نگووووو این نسناس وقتی نشسته رو منبر کلید و عینکش رو روی منبر جا گذاشته!فک کنید ساعت 8 شب عینک افتابیش بی خودی دنبالش بود!

تا صبح از استرس خوابم نبرد تا اینکه مرتضی طفلکی ساعت 7 بیدار شد و ماشینش رو زد بیرون و رفت دنباله سوئیچ نوید!البته تا دیدم داره میره نوید رو بیدار کردم گفتم تو هم برو دنبالش اینطوری زشته...

شبش خیلییییییی باحال بود..با اینکه استرس کلید رو داشتیم اما وقتی رختخواب ها پهن شد و ولو شدیم از دست نوید با طناز و یاشار مردیم از خنده!

کلا نوید سر خوابیدن خیلی بازی در اورد...گیر داده بود جای ما رو تو سالن با امیر اینا نندازند ما بریم تو اتاقی که کرسی هست اونجا میخوام........smile emoticon kolobok!حالا جلوی همه امپرش زده بود بالا و بوقی شده بود...مامانمم گیر داده بود من میخوام تو اتاقی که کرسی هست بخوابم چون باید با لباس خواب بخوابم و نمیشه وسط سالن جلوی امیر با لباس باز بخوابم ممکنه پتو از روم کنار بره!

نویدم گیر داده بود نا فرم...اخر راضیش کردم بی خیال بشه و با فرشته اینا تو سالن بخوابیم..نویدم از همه عذرخواهی کرد و گفت عادت دارم شب ها بدون شلوار بخوابم!یهو تق شلوارشو کشید پایین و رفت زیر پتو!تیپشو که زیر پتو دیدم غش کردم...فک کن لباس مردونه به همراه خودکار تو جیب خوابیده بود با یه دونه شورت!بالاش مث مهندسا پایینش عینه ...........!واااااااای خدا چه قدر خندیدیم سر این کارش...

بعدش اومدیم بخوابیم دیدیم داره با خودش دعا میکنه و میگه خدایا نذر میکنم اگه کلیدم پیدا شد 100 تا صلوات یا من بفرستم یا سوگل!یهو برگشتم گفتم چرا از من مایه میذاریsmile emoticon kolobok؟خو از طرف خودت نذر کن...از حرفای من یاشار اینا ترکیدند...

بعد اومدیم بکپیم یهو یاد یه خاطره ای از شمال افتادیم و من و طناز و یاشار اینقدر خندیدیم که مامانم اینا اومدند دعوامون کردند که خفههههه شید ما مهمونیم زشته الان صابخونه بیدار میشه!

باز اومدیم بخوابیم دیدیم امیر خرناسه میکشه صداشم عینه زودپزه...اخخخخخخخ تا خوابمون ببره نزدیک صبح شدsmile emoticon kolobok...

وقتی نوید و مرتضی رفتند مسجد و سوئیچ رو پیدا کردند بهم خبر دادند و کلی خوشحال شد..بعدشم با هم رفته بودند خرید کرده بودند و نزدیکای 9 برگشتند...

فک کرده بود ناهار میمونیم و رفته بود طفلکی کلی دل و جیگر خریده بود بکنه تو حلقمون...صبحونه هم نون و خیار و گوجه و پنیر و نیمرو اوردند زدیم بر بدن آما من به خاطر حساسیتم فقط نون و خیار خوردم...

بعد از صبحونه هم بزک دوزک کردیم و بار و بندیل رو جمع کردیم و با مرتضی که نقش تورلیدرمون رو داشت رفتیم ابشار نیاسر و سولاخ رئیس(غار رئیس) و پارک و کلی جاهای دیدنی...از اونجا مربا گل محمدی و شربت گلاب و عرق دارچین و زنجبیل خریدیم و اومدیم...

بعدش از مرتضی خداحافظی کردبم و هر چی هم اصرار کرد برگردیم خونشون گفتیم نع باید امروز تهران بریم...

بعدش اومدیم سمت کاشون تا با بقیه خداحافظی کنیم!موبایلمونم یه بند زنگ میخورد که باغ طاهره اینا تو قمصر دعوتیم و کلی تدارک دیدند!گفتیم اگه بیایم قمصر باید شب کاشون بمونیم و ما واسه یه روز میخواستیم بمونیم و هیچی لباس نیاوردیم!حتی مسواک و داروهامون هم نبرده بودیم..فقط با یه مانتو و شلوار معمولی رفته بودیم و همه عسکامونم با یه لباس معمولی گرفته شد...

قمصر رو کنسل کردیم و رفتیم خونه مریم اینا ازشون خداحافظی کنیم یهو مادر شوهرشم اومد دمه در و گفت باید بیاید خونمون من نمیذارم برید!

خلاصه رفتیم خونشون و میوه و اجیل و شیرینی هم واسمون چیده بودند و بعدشم بستنی مگنوم اوردند بهمون دادند تا خنک بشیم آما چون نزدیک ناهار بود نخوردیم و قول دادیم بعد ناهار بخوریم...

نشسته بودیم داشتیم عکسای امریکاشون رو توی تی وی میدیدیم و جاهای دیدنی و هتل ها رو نگاه میکردیم یهو زن دایی زنگ زد گفت از فاطی اینا بپرسید ناهار کباب دوست دارند یا خورشت؟مصطفی میخواد بره غذا بخره من ماست و خیار و سالادمم امادست پاشید بیاید اینجا!زن دایی مامانه مریمه(شفاف سازی)

یهو شوهره مریم گفت من نمیذارم جایی برن دوست دارم ببرمشون فست فود خودشون منو غذاشون رو انتخاب کنند!سر ما 7 کچلون دعوا شده بود و 3 جا دعوت بودیم...

اخر سر شوهر مریم پیروز شد و گفت اماده بشید بریم ناهار...با مادر شوهر مریم که خیلی ماههههه رفتیم و چه قدر از دست این پیرزن خندیدیم...70 سالشه ولی با جوونا میپره و فقط جوک میگه...عشقیهههه واسه خودش

واسه ناهار رفتیم تو خیابون فین از البیک غذا گرفتیم و اونجا رو به گند کشیدیم بسگی خندیدیم...

هر کی یه غذایی سفارش داد و بعدشم اسم بازی کردیم....شوهره مریم بی نهایت با نمکه و فقط کارش خندوندنه!سر اسم بازی هر حرفی بهش میفتاد چرت میگفت!مثلا با (د ) اسم میگفت دو دو ل!دوباره با (س) میگفت سه د و د و ل!اول و اخر هر چی د و دو ل بود!

سر معما گفتند هم یه سوالایی طرح میکرد و وقتی نمیتونستیم جواب بدیم میگفت ذهنه منحرفه شما محترمه اما جواب معما د و د و له!اینقدر از دست این خندیدیم همه میزها با ما غش میکردند از خنده!میز پشتیمون هم مث ما یادگرفته بود و اسم بازی میکرد...

بعد از اینکه از رستوران اومدیم بیرون نیم ساعت جلوی در رستوران چرت و پرت گفتیم و ریسه میرفتیم از دست شوهره مریم!یه معما گفت ترکیدیم!میگفت اون چیه که خشک میره تو تر میاد بیرون؟جوابش تی بگ بود ولی این میگفت دو دو له!غش غش میخندیدند کیصافطا...

خلاصه مث روز اول مردیم از خنده و بعد از اونجا هم بردمون بستنی سنتی و فالوده خرید و رفتیم خونه زن دایی تا دلخور نشه...

تا ساعت 7 اونجا بودیم و بستنی فالوده هم به خوردمون دادند و یهنی حالم از خوراکی بهم میخورد دیگه....نوید میگفت به خدا تو عمرم به مهمون نوازیه کاشونیا ندیدم چه قدر اینا مهربونند اخه؟نوید با اینکه دفعه اول بود میومد اونجا و تاحالا ندیده بودنش ولی با اینحال اینقدر اینو بغل میکردند و بوسش میکردند و شوخی میکردند که حد نداره...همش بهش میگفتند دوماد بخور...دوماد چایی بردار...دوماد بستنی بخور...دوماد غذاتو بخور...یهنی این دوماد رو سرویس کردند اینا...

ساعت 7 با یه بدبختی خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون...تا دمه ماشینامون اومدند و بعدش از صندوق عقب ماشینشون بهمون سه تا جعبه دادند!دیدیم از کارخونه گلابشون واسمون یه جعبه گلاب و یه جعبه عرق نعناع و یه جعبه عرق بیدمشک اوردند!

کلی تشکر کردیم و دعوتشون کردیم اومدند تهران خونمون یه سر بزنند شاید بتونیم یه سر سوزن جبران کنیم!البته مصطفی کرج زندگی میکنه و خواهرشم که مریم باشه تو تهران پل رومی زندگی میکنه و مطبشم همون محله آما مرتضی و طاهره همون کاشون زندگی میکنند و فخری هم چون داروخانش تو ساوه هست همون جا زندگی میکنه فقط اخر هفته میاد تهران...بنابراین بنده نمیتونم از زیر مهمونی دادن در برم و یه مهمونی توپ باید واسشون بگیرم تا یه کم جبران محبتاشون بشه...

دیروز ساعت 7 نیم وارد جاده شدیم و شب هم 11 رسیدیم خونه...بابام اومد دنباله مامان و واسمون همبرگر و هات داگ خریده بود آما چون سیر بودیم خالی زدیم بر بدن و بعدشم اماده شدند رفتن خونشون...

وقتی اونا رفتند نویدم چپید تو حموم و یه دوش گرفت و بعدشم اومد به نیت های شومش رسید و ساعت 2 هم خسبیدیم تا ساعت 11 امروز!

با صدای زنگ تل بیدار شدیم ولی چون شماره نا اشنا بود جواب ندادم!اخر سر فهمیدم عمه و شوهر عمه ی مامان بابام همون خانوم اقایی که هفته پیش رفته بودیم خونشون و نوید سر کاج مطبق سر کارشون گذاشته بود میخواستند از نیرو هوایی بیان خونمون اما من نمیدونستم و جواب ندادم...

نوید وقتی صبحونش رو خورد اماده شد رفت ریشاش رو بزنه و منم واسه ناهار قرمه سبزی درست کردم و نصفی از روز نوشت این سری رو نوشتم و وقتی نوید اومد ناهارمون رو خوردیم و بعدشم خسبیدیم تا 9....

وقتی بیدار شدیم چایی زدیم بر بدن و بعدش اومدیم پای کامپیوترامون و به کارای فرهنگیمون رسیدیم و ساعت 1 هم شاممون رو خوردیم و یه کم پای تی وی بودیم و الانم اومدم روز نوشتم رو کامل کنم و بعدش بریم بخوابیم...

این چند روزه بعد یه مدت نفس راحت کشیدیم!البته خدارو هزاران بار شکر از شروع سال جدید خیلی روزها خوب بوده و اصلا ناراحتی نداشتیم آما وقتی کاشون بودیم فهمیدیم همه غصه ها مختص تهرانه!اونجا انگار ادم های دیگه ای بودیم!به خدا وقتی دوتایی با هم هستیم اینقدر قربون صدقه هم میریم که حد نداره اما شخص سومی وارد این خلوتگاه عاشقانه ما میشه انگار همه مولکولای مثبت زندگیمون دچار تغییر تحول میشه!نمیدونم حکمتش چیه اما به قول نوید در این حد میدونم ما دو تا از خیلی جهات شبیه هم هستیم و به خاطر شادی همدیگه حاضریم از بیشتر چیزامون بگذریم چون ناراحتی همدیگه رو نمیتونیم ببینیم...هر مشکلی که تاحالا تو زندگیمون داشتیم فقط و فقط واسه بقیه بوده و بس...ایشا الله سال جدید همین روند و ارامش تو زندگیمون باشه تا به اخر....الهی امین

یه سری عکس اگه شد تا فردا واستون میذارم الان فک کنم خیلی وقت بگیره تا آپلود بشه....

*عکسا در ادامه ی مطلب


Continue
|یکشنبه 10 فروردین1393| 2:0|سوگلی|



سلام دوستای گلم...

خوبید؟خوشید؟همه چی مرتبه؟عیدتون مبارک عسیسای من

5 شنبه بعد از اینکه روز نوشتم رو نوشتم رفتم حموم و بعدش اومدم اماده شدم و نویدم از حموم اومد و لباسای عیدمون رو پوشیدیمو منتظر تحویل سال شدیم...

شمارش معکوس واسه تحویل سال باعث شد برم رو مود دیوونه بازی هر سالم و شروع کنم به اشک ریختن آما خدارو شکر تا قبل از اینکه نوید ببینه اشکام رو پاک کردم و سر خودم رو با دعا گرم کردم تا سال تحویل شد...نوید امسال ازم خواسته بود گریه نکنم تا اخره سالمون خراب نشه!علنا گفت وقتی گریه میکنی عصبی میشم و نمیدونم چطوری آرومت کنم خواهشا گریه نکن!منم اطاعت امر کردم و با اینکه دلم میخواست تلافی این یه سال سختی رو با اشکام خالی کنم ولی واسه دله نوید حفظ ظاهر کردم و تا سال تحویل شد پریدم بغلش بوسش کردم و عید رو بهش تبریک گفتم...

بعدشم مامان اینا زنگیدند تا عید رو بهمون تبریک بگند و دیدم مامانم هنوز بعد 5 دقیقه که سال تحویل شده به یاد مامان بزرگ و دایی و عمو و بابا بزرگم که 29 اسفند فوت شده داره زااااااار میزنهsmile emoticon kolobok...

خلاصه عید رو تبریک گفتیم و یه ساعتی هم خونه بودیم تا نوید کاراشو کرد و اماده شدیم بریم خونه مامان اینا سبزی پلو بزنیم تو رگ...

شانسمون تا اومدیم راه بیفتیم برقا رفت و ده دقیقه ای صبر کردیم تا برقا اومد و راه افتادیم...نوید گیر داده بود سال نو باید با شیرینی بریم خونشون...4 جا رفتیم قنادی ولی همه بسته بودند و آخر سر رفتیم شهرک غرب از قندعسل خریدیم و رفتیم خونه مامانم...

تا رسیدیم شاممون رو زدیم بر بدن و بعدشم با عیدی های نقدیشون مارو ذوق ملگ کردند و آخر شبی الکی 100 هزار تومن کاسب شدم...از روز اول هر چی عیدی بهم دادند گذاشتم تو جیب نوید تا کمبودی احساس نکنه!یه کم از لحاظ مالی تو فشاره تا پروژه ش تموم بشه و یه کمی پول دستمون بیاد...دوست ندارم مرد خونه احساس کمبودی بکنه و یه جورایی شرمنده بشه..به بهانه ی اینکه کیفم درش خرابه و میترسم پول از توش بیفته همه پولام رو دادم دستش و خودم احساس کردم خیلی خوشحال شد و شارژ شد....البته عیدی خودشم دستش بود و ازش خواستم از روی پول خودش خرج خونه رو نده واسه خودش نگه داره...

تا ساعت 1 خونه مامانم بودیم و بعدش اومدیم خونمون و یه کم تی وی دیدیم و خسبیدیم...

امسال کلا همه راه های ارتباطیمون داغون شده بود و اصن به کسی تا به این لحظه نتونستیم عید رو تبریک بگیم!خیلی از دوستان لطف داشتند و بهم زنگ زدند و عید رو تبریک گفتند آما من شرمنده شدم چون هم تل خونه قطع شده و چهارشنبه وقت نشد بریم مخابرات و افتاد واسه 5   6  فروردین و موبایلامون هم که این مدت بسگی شارژ تپونش کردیم کلا بیخیالش شدیم و اصلا شارژش نکردیم....فقط با دوستانی که تو وایبر بودند تونستم عید رو بهشون تبریک بگم...

دیروز ساعت 10 بیدار شدیم و صبحونه خوردیم و نوید رفت حموم و بعدش اماده شدیم رفتیم یوسف آباد بنزین زدیم و بعدش رفتیم خونه مامان اینا...

رفتیم دنبالشون و رفتیم شبهای تهران کباب زدیم بر بدن و بعدشم رفتیم خونه مامان بزرگم...گلی و گلزار و دختر عموها و پسر عمه ها و ملیکا و الیسا هم بودند....

کلی خوش گذشت و بعدش بابا بزرگم صدام کرد تو اتاقش و بهم یه تراول 50 تومنی داد و حسابی ذوق ملگم کرد...

بازم جان فشانی کردم و یواشکی عیدیم رو تو جیب نوید انداختم و نویدم یه لبخند ژکوند تحویلم داد که مثلا عخش کردم با این کارت!

وااااااای مردیم از خنده سر عیدی بابا بزرگم!بابا بزرگم ماشا الله بالای 90 سال سن داره و واسه اینکه بتونه نفس بکشه باید ت ر ی ا ک بکشه!البته الان واسه سنش استفاده میکنه ولی از 75 سال پیش که جوون هم بوده بازم اهله دود و دم بوده....

دیروز چون چشاش نمیبینه واسش ذغال گذاشتیم و منقل اماده کردیم و بردیم تو اتاق  و ا ف و ر هم گوشه لبش گذاشتیم و یه جورایی ساقی بابا بزرگ شدیم!اصن وارد اتاقش میشدیم جوووون میگرفتیم :)))))

عاقا دو سه بس زد تو رگ و بعدش نشئه شد و سریع بهم عیدی داد!نوید گفت خاک تو سرت همه رو باید نشئه کنی تا بهت عیدی بدند؟این پولا خوردن نداره وقتی خمار بشند میفهمند چه قدر مایه تیله پیاده شدند!وااااااای پوکیده بودیم از خنده....

بابا بزرگم خیلی باحاله تا میبینه یه جایی از بدنمون درد میکنه زود میگه بیا یه بس بزن خوبه خوب میشی!حالا دیروز کفش پاشنه بلند پا کرده بودم و پا درد داشتم...بابا بزرگم گیر داده بود بچهههه بیا بکش خوب میشی!گفتم قربونت برم از این تعارفا به من نکن جنبه ندارم دو روز دیگه منو باید خمار تو جوق آب پیدا کنید!اصن اتاق بابا بزرگ بد آموزی داره بوخودا...

اون هفته باربد یواشکی رفته بود اتاق بابا بزرگم و چون بابا بزرگمم مغازه بود و هانی هم خواب بود هیچ کس نفهمیده بود این وروجک رفته تو اتاق!یهو مامان بزرگم میبینه صدای این نسناس نمیاد!میره دنبالش میبینه رفته کاسه شیره (ت ر ی ا ک )بابا بزرگم رو رو سرش عینه شامپو خالی کرده و همه هیکلش قهوه ای شده بود!من که اون روز ترکیدم از خنده به هانی میگفتم بچت تو 1 سالگی معتاد شد با ما دمخور نشیدsmile emoticon kolobok!فقط شانس اوردیم از ترسش دست بهش نزده بود اگه حتی یه قطره میخورد همون جا در جا از بین رفته بود...خیلی خطرناکه...

خلاصه دیروز تا 5 خونه مامان بزرگ بودیم و بعدش رفتیم خونه مامانم داروهاش رو خورد و بعدشم رفتیم لواسون...نوید از صبح که بیدار شده بود کمر درد شدید داشت و عصری اوج دردش بود..طفلک کلی بهش دارو دادم ولی اروم نشد...مجبور شدم تو جاده و گردنه قوچک پشت فرمون بشینم و اتفاقا خیلی هم فاز داد!خلوت بود و حسابی گاز به ک و ن ماشین بستم و نویدم کلی تشویقم کرد که داری عالییییییی از پیچ و خم جاده میری پایین و اگه اینطوری پیش بری این سری جاده چالوس میدم تو بشینی پشت فرمون!

نیم ساعته رسیدیم خونه خالم و تا 8 اونجا بودیم و دختر خاله و شوهرشم اونجا بودند و خدارو شکر خوش گذشت...موقع اومدن از خونه خاله آتوسای عزیزم بهم تل زد و کلی سورپرایز شدم صدای قشنگش رو شنیدم...از اینکه به یادم بودی خیلییییییی خیلییییییی ممنونم خشگلم...

بعدش خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون و مامان اینا رفتند خونشون و ما هم اومدیم سمت خونمون...از تو جاده لواسون از این سنگ نمک های تزئینی واسه دفع انرژی منفی از اطرافمون خریدیم و بعدشم اومدیم از دم خونه گوشت چرخکرده و سیب زمینی و نون لواش و باگت و بستنی خریدیم و اومدیم خونه...

من معمولا هوس غذای خاصی نمیکنم ولی این سری دو سه روزی بود هوسه کتلت با نون باگت کرده بودم!اونم دلیلش این بود که توی فیلم خانه به دوش دیدم علی صادقی داره ساندویچ کتلت میخوره و منه مشنگم از همون روز ویار کتلت با نون کرده بودم و به مامانم و نویدم تزریق کرده بودم این ویار رو!

دیشب تا رسیدیم به نوید گفتم بیا کمرت رو واست چرب کنم بهتری بشی..ماساژت هم میدم سریع خوبه خوب میشی!اونم یه پیشنهاد بی شرمانه بهم داد و گفت شاید از این طریق بهتر بشم...من که میخواستم نماز بخونم و به فکر آخرتم بودم آما واسه نوید اطاعت امر کردیم و تسلیم افکار شیطانیش شدیم بدونه اینکه خدشه ای به بساط عبادت و نمازم وارد بشه و اتفاقا درست هم میگفت چون بعد از اینکه از حموم اومد درد کمرش به شدت کم شد خدارو شکر...

دیگهههه بعدش اومدم 7 تا سیب زمینی رنده کردم و با نیم کیلو گوشت مخلوط کردم و با ادویه فراوون یه کتلت توپ درست کردم...

دو تا تابه گذاشتم رو گاز و چند سری کتلت سرخ کردم تا هم شام بخوریم هم واسه ناهار امروز ببرم خونه مامانم دور هم بزنیم تو رگ...

ساعت 10 نیم شاممون رو خوردیم و تا اخر شب پای تی وی بودیم و بعدشم با هم رفتیم خسبیدیم...

امروزم ساعت 11 بیدار شدیم و دیدم طبقه پایینی(فوضول ساختمون)زنگ ایفون رو میزنه...جواب دادم گفت ببخشید مزاحم شدم نوید هست؟گفتم نه خوابه امرتون؟گفت میخواستم بگم شبها میاید خونه در پارکینگ رو قفل کنید پریشب تا صبح در باز بوده!گفتم ما بسته بودیم..گفت اقای فکری گفتند اخرین نفر شما وارد ساختمون شدید و صبح هم اسانسور رو طبقه 4 بوده پس شما یادتون رفته!گفتم نخیرررررر اقا اولا من به خاطر پنل ضبط مون هم که شده در رو قفل میکنم و حتی حفاظ پارکینگم قفل میزنم تا کسی نیاد شیشه ماشین رو بشکونه!بعدشم عادت دارم وقتی سوار اسانسور میشم به محض اینکه به طبقه 4 میرسم و از اسانسور میام بیرون زود دکمه ی طبقه اول رو میزنم تا اسانسور بره پایین تا کسی که از راه رسید منتظر نباشه تا اسانسور از بالا با ناز بیاد پایین!به کسی دیگه تذکر بدید..گفت به همه تذکر دادم...گفتم به کی؟اصلا کسی به جز من و شما و فکری تو ساختمون هست؟همه مسافرتندsmile emoticon kolobok...

میگن یارو گ و ز هوایی میده حکایت این مدیر ساختمونه!خب اون دهنه بی صاحب رو به جاش باز کن!کسی نمیگه لالی اگه حرف نزنی...زنش پ ر ی و د نمیشه فکر میکنه تقصیر واحده 4 هستش!اصن پسرش عقیم میشه فکر میکنه مشکل از واحده چهاره...من نمیدونم همه موشکولات این جامعه از واحده چهاره؟موشکولات نا زایی و موشکولات بین زوجین از واحده چهاره عایا؟

واااااااای نوید یه تیکه ای انداخت من که مردم از خنده...وقتی ایفون رو قطع کردم و این 4 خط بالا رو با حالت غر میگفتم نوید یهو برگشت گفت بلهههههه تازه موشکولات زود ا ن ز ا لی و دیر ا ن ز ا لی جامعه هم تقصیر واحده چهاره!یهنی ترکیدممممم

بعدش اومدیم تو اشپزخونه نوید صبحونش رو خورد و منم یه کم تمیزکاری کردم و ساعت 1 نیم هم اماده شدیم و با یه دیس کتلت رفتیم تهرانپارس...

مامان اینا از صبح رفته بودند سرچشمه(شیرینی بهار)واسه ما و خودشون چند تا جعبه شیرینی خریده بودند و اورده بودند...عاشق شیرینی های بهارم اصن دوست ندارم از جاهای متفرقه شیرینی بخرم...

ساعت 2 نیم رسیدیم خونه مامان و ناهار خوردیم و شیرینیاشون رو واسشون تو ظرف چیدم و بساط اجیل خوری هم راه انداختیم و عصری هم اماده شدیم رفتیم خونه عمه ی مامانم تو نیرو هوایی...

سر راه بهاره هم برداشتیم چون اونم میخواست با بی آر تی بره و با بچه سختش بود بیاد دیدنه عمش...

رفتیم دیدنشون و واقعا آدم لذت میبره وقتی باهاشون صحبت میکنه بسگی زیبا و محترمانه صحبت میکنند...وقتی چایی اوردند نوید در گوشم گفت سوگل اینا خیلی با کلاسند مشخصه با افراد با سواد و با فرهنگی رفت و امد داشتند!گفتم چطور؟گفت اخه وقتی میخوان به خر آب بدند ظرفش رو پره آب میکنند و میذارند جلوش!چایی هم اگه کسی لبریز بیاره حکم بی احترامی رو داره...هر کی تا نصف استکان چایی بریزه مشخصه از خانواده با فرهنگیه!دقت نوید تو فرق سرم اصن توجه نکرده بودم...

تا 6 اونجا بودیم و عیدی هم یه کوشولو گرفتم ولی به دلم نچسبید!تو این دوره زمونه به یه فینگیل بچه زیر 20 تومن بدی خیلی ضایعس حالا ما با این سنمون بهمون 10 تومن عیدی بدند خیلی ستمه خو اونم ندید که سنگین ترید!ما یه ادامس گوشه لپ بی صاحابمون میندازیم 5 هزار تومن بعد عیدی سالیانه مون رو 10 هزار تومن میدی؟هیهات

نوید هر کجا میره با کت و شلوار و کراوات میره و خیلی ادبی و لفظ قلم صحبت میکنه...امروز یه سوتی هایی به زبانه ادبی میداد که خودم از تعجب شاشبند شده بودم... :))))

مثلا تاحالا گل قلمه نزده ولی همچین راهنمایی اشتباهی میکرد چشامون گرد شده بود...عمه مامانم پرسید اقای مهندس(همه فکر میکنند نوید مهندسه ولی نمیدونند فقط تو شرکت اپل سیب گاز میزنه )واسه رشد کاج مطبق باید چی به گیاهمون بدیم؟اینم نه گذاشت نه برداشت گفت یه پودرهایی هست به اسم مولتی ویتامین کاج مطبق باید ماهی یکبار پای گیاه بریزید!واااااااای خدا اینو که گفت فقط رفتم تو دستشویی عمه از دست نوید پرپر شدم...اخه یکی نیست بهش بگه وقتی جواب سوالی رو بلد نیستی مث ادم بگو بلد نیستم چرا راهنمایی های داغون میکنی؟تازه عمه پرسید از کجا میتونم تهیه کنم؟این ادرس یه جای پرت رو داد....

وقتی اومدیم بیرون جفتمون ریسه رفته بودیم...اخه چه کاریه نه به اون کراواتت نه به اون دروغایی که میگی یه کم شخصیت داشته باش بشرررررررsmile emoticon kolobok

بعد از اونجا رفتیم همت و نیایش و افتادیم جلوی خونه عمه گلی!رفتیم خونه عمه و خواهر شوهرشم بود و یه کم با اونا گپ زدیم و وقتی که رفتند زنگ زد پسراش اومدند تا دست جمعی با دختر عمم بریم شام بیرون...

بردیمشون وی آی پی تو ایران زمین و بسیوووور خوش گذشت و روحیه مون عوض شد...اونجا یه زنه میز رزرو کرده بود و همچین با چسان فسان راه میرفت آدم محو ابهتش میشد!وقتی چشمم به کفشش افتاد همون جا ولو شدم از خنده!با اون پز و چ س یه کفش پاشنه بلند مشکی پوشیده بود عاریههههه!قشنگ تابلو بود واسه خودش نیست چون 3 شماره واسش بزرگ بود و چند بار جلو چشم ما پاهاش پیچ خورد!ما هم که دلقک تا این پاهاش یه وری میشد میترکیدیم از خنده...

سر میز ما دو نوع سالاد و سیب زمینی و نون سیر اوردند تا پیتزاهامون اماده بشه...گارسون تا غذا میذاشت سر میز ما اول میگفتیم میل نداریم ولی بعد چند ثانیه میزمون خالی میشد!خوده گارسونه مونده بود از دست ما چه غلطی بکنه...

تا ساعت 11 اونجا بودیم و بعدش از هم خداحافظی کردیم و هر کدوممون اومدیم سمت خونه خودمون...خدارو شکررررر امروز خیلی خوب بود ولی این اخر شبی ماشین برقش اتصالی کرده بود به زور روشن شد و فقط میترسم باطریش خراب باشه و هر چی عیدی زدیم بر بدن بره واسه پول باطری!یهنیییی دست جمعی جیش کنید تو این شانسsmile emoticon kolobok...

وااااای امشب باز نوید چه سوتی داد همه غش کردند...رفتیم شام خوردیم و اومدیم بیرون یهو پارکبان اومد گفت اقا هزینه پارکینگ بدید..نوید گفت چه قدر میشه؟گفت هر چی دوست داری بده همراه با عیدی!نوید یه هزاری داد گفت بفرما!گفت اقا ماشا الله با این تیپ و لباس اینقدر به ما میدی؟نوید یهو برگشت گفت به ابلفضل ندارم دار و ندارم یه تراوله!وااااااای خدا من پشت فرمون بودم از این ضایع بازی نوید پامو گذاشتم رو گاز و الفراررررر...تا خوده خونه از دست این بی شرف داشتم میخندیدم هیچ موقع عادت نداره قسم بخوره اونم چی؟بگه ابلفضل!فک کنم چون گلی قسمش به ابلفضل هست امشب یاد گرفته و زودم تحویل داده...اومدیم خونه التماسش کردم اینطوری قسم نخوره خعلیییییی داغونه ادم عینه تو فیلمای قدیمی بگه به ابلفضلللل!اصن گناه داره...

عشقای من فردا خونه بودم همه کامنت هاتون رو تایید میکنم...بووووووووس

**چند تا عکس از این دو سه روز واستون تو ادامه مطلب میذارم تا عکسا کامل بشه و همه رو با هم واستون آپلود کنم...


Continue
|یکشنبه 3 فروردین1393| 2:8|سوگلی|



سلام عزیزای دلم...

این چند روزه حسابی مشغول بودم و تا همین الان که اومدم روز نوشتم رو بنویسم سرم شلوغ بود!

چهار شنبه سوری و روز قبلش که خونه بودم و مشغوله خرده کاری بودم و برنامه ی 4 شنبه سوری هم کنسل شد چون سرایدار باغ خونه رو ریخته بود بیرون و داشت حسابی میتکوند!

مامانمم از صبحش رفته بود مش کنه و عصری خسته رسیده بود خونه دیگه خونه خودمون موندیم و تهرانپارسم نرفتیم...اولین 4 شنبه سوری بود که بیرون نرفتیم و آتیش نسوزوندیم!البته حال خودمم زیاد تعریفی نداشت و اصلا حال و حوصله جیغ و ویغ و شیطنت نداشتم...

دیروز هم از صبح رفتم تهرانپارس و یهنی به معنای واقعی عشق کردم...بوی عید رو حس کردم و انگار جون تازه گرفتم....

سمت غرب واقعا مزخرفه!انگار همه از چ س کلاس بازی لذت میبرند!همه چی خیلی منظم و دور از هیاهو هستش و واسه منی که بچه شرق بودم واقعا عذاب آوره!انگار شهر مرده هاس...بی سر و صدا!

در عوض تهرانپارس هم گلبرگ و هفت حوض شلوغ بود و پر از دستفروش هم فلکه اول و دوم و سوم...دیروز از ساعت 10 نیم تا 2 از فلکه سوم تا تیرانداز اومدیم و دستفروشارو دید زدیم و کلی حال کردیم...اکثرا چیزای بنجل دارند اما همین فضایی که همه مردم در جنب و جوش هستند حس زندگی رو به آدم بر میگردونه...

من از یه مغازه ای که همیشه خرید میکنم یه مانتو سرمه ای خریدم و بعدشم نون شیرمال که پشت وانت یه اقایی که هر سال میاد فلکه سوم و نون درست میکنه خریدم و جوراب خعلییییی خشجل و خرت و پرت خریدم و بعدشم خسته و کوفته برگتشیم خونه شنیسل درست کردیم زدیم بر بدن و دوباره از ساعت 4 تا 10 شب رفتیم ولگردی!

وسطای راه هانی هم با ما همراه شد و اخریای راه هم خانوم دکی همون دوست گلزار که با ما هم رفیق جینگه بهمون اضافه شد و کلییییییی خندیدیم...

من با خرید روحیه ام بی نهایت عوض میشه ....حالا شما فک کنید هم خرید کردم هم با مامان اینا خوش گذروندیم دیگه اخر شب با اینکه چشام باز نمیشد ولی فول انرژی بودم...

باربد وسط شلوغی و حراجیا با کالسکه چه جلونی میداد!خیلی زنها غر میزدند جا کمه مردم برداشتند کالسکه اوردند!البته ما که همه چی رو دایورت میکردم و همدیگه رو هول میداد سمت جلو و غش غش میخندیدیم...

یه سری هم به حراجی های گلبرگ زدیم و بعدش رفتیم در مغازه ماشین رو برداشتیم و رفتیم خونه مامان بزرگم برداشتیمش و رفتیم وسایل سفره 7 سین خریدیم...

هر سال از یه جای خاصی خرید میکنم چون معتقدم اگه جای دیگه برم و واسش دستم خوب نباشه تا آخر سال دهنه مبارک آسفالت خواهد شد!امسال نمیدونم از کی چیزی خریدم که کن فیکن شدم!

بعد از اینکه مامان بزرگم رو گذاشتیم خونه رفتیم دنباله بابام و سر راه هانی هم گذاشتیم خونه و بعدش رفتیم جوجه کباب خریدیم و از خرازی خرید کردیم و اومدیم خونه...

تا خونه رسیدم از شدت خستگی خوابم برد و وقتی نوید رسید بیدار شدم و شاممون رو خوردیم و ساعت 12 هم اومدیم خونه...

مامانم خودشو کشت بسگی التماسمون کرد ساعت 3   4  صبح برید خونه الان باز با هانی و من بریم حراجی ببینیم و بخندیم!

بی شرف پا درد شدید داره ولی دو روز آخره عید شیاف دیکلوفناک میذاره تو ک و ن ش و استارت ولگردی رو میزنه...یهنی من و هانی که از دست مامانم مردیم بسگی خندیدیم...هی میگفتم الان یکی از مردای هیز بخواد انگولکت بکنه شیافت میزنه بیرون ابرومون میره...اونم میگفت غلط کرده من ایزی لایف گذاشتم به در بسته بخورهههه...خخخخخ

خلاصه موفق به راضی کردنه ما نشد و گفت به درک نیاید الان به هانی اس ام اس میدم باز با هم میریم بیرون...بابامم بیچاره همین طوری نشسته بود تی وی میدید و فقط گاهی موقع ها میگفت فاطی اخر میمیری از ولگردی برو بخواب اونجا چی داره که تو این چند روز 8 بار رفتی؟هی میگفت بوی عید میاد!اخر سر گفتم بابا یکی تو باغچه ر ی د ه بود هی تو میگی بوی عید میاد؟میخواست بزنه بترکونه منو زود فرار کردم رفتیم خونه...بازم امروز از صبح تا ظهر با هانی بیرون بود و ناهار هم هانی خونشون بود و از ساعت 4 باز رفته بودن خودشون رو خفه کنند تو این شلوغیا

دیشب وقتی رسیدیم خونه تا 2 نیم پای تی وی بودیم و بعدش رفتیم خوابیدیم..شب قبلشم تا 4 بیدار بودیم و اخر سر نوید موقع خواب گفت گشنمه واسم املت درست کن!همچین زن و شوهر خجسته ای هستیم ماdrinks.gif...

امروزم ساعت 9 تعمیرکار اومد خونمون یه وسیله ی مورد نظر (بهدا میگم)رو درست کرد و ساعت 10 نیم هم رفتش و من و نوید اماده شدیم رفتیم تماشای مردم!

اول رفتیم خشکشویی لباسای نوید رو گرفتیم و بعدش رفتیم سمت جنت آباد یه کم خریدای مردم رو دید زدیم و آبمیوه هم زدیم بر بدن و بعدش اومدیم خونه نوید کراواتش رو برداشت و بردیم بوستان تا گره شو واسش درست کنند!از این مدل جدیداس آدم سر در نمیاره چه مدلی درست میشه؟

البته بوستان به قدری خر تو خر بود اصلا پارکینگش جا نداشت و صف پارکینگ تا میدون پونک اومده بود...من تو ماشین منتظر نوید نشستم رفت کارش رو انجام داد و برگشت...

وقتی اومد رفتیم سمنو خریدیم و داروخانه رفتیم قرص ضد حساسیتم رو گرفتیم و ساعت 2 برگشتیم خونه...

سریع واسه ناهار شیرین پلو درست کردم و ساعت 3 نیم هم ناهارمون رو خوردیم و 1 ساعت خسبیدیم و تا الان هم داشتم خونه رو جارو و گردگیری و تی میزدم تا واسه سال تحویل خونه تمیزه تمیز باشه...

اهان یادم رفت بگم...تو فاصله ای که ناهار حاضر بشه سفره هفت سین کوشولومو چیدم و ماشا الله خیلی ناناس و نقلی شد...عاشقشممم

الانم اومدم روز نوشتم رو بنویسم و برم ابروهام رو بردارم و اپیلیدی بکنم و یه حموم دست جمعی هم بریم و خلاصه تا لحظه سال تحویل چسان فسان کنم تا خعلی شیک و مجلسی بریم به استقبال بهار...

خیلی منتظر این لحظه بودم..دوست داشتم باشم و نفسای اخر سال 92 رو ببینم...خدارو شکررررر این سال کوفتی رو به اتمام هست و امیدوارم سال جدید واسه ی هممون سال شادی و ارامش و سلامتی و برکت باشه....

سر سفره هفت سین به یاد همه دوستای عزیزم هستم...التماس دعا دوستای گلم...

پیشاپیش سال جدید رو به همتون تبریک میگم...ایشا الله بهترین اتفاق ها امسال توی زندگی هامون بیفته و دعا کنید منم تو وبلاگم خاطرات خوش و خوب رو ثبت کنم...

دوستون دارم..اگه با نوشته هام کسی رو ناخواسته رنجوندم از همتون عذرخواهی میکنم و حلال کنید این بنده ی حقیر رو...

عیدتون مبارک

|پنجشنبه 29 اسفند1392| 19:52|سوگلی|



سلام عخشای من...

امروز تو یه خواب خفنی بودم یهو دیدم آیفون زنگ زد!مث فنر از جام پریدم و رفتم جواب دادم دیدم فرشامون رو اوردند!

یهنی این قالیشویی که من بهش فرشامو میدم ماههههه!اصن معروف نیستا ولی چند ساله مشتریشونم بسیوووور از کارشون راضیم..بی سر و صدا میاد فرشارو جمع میکنه و میبره و تو شلوغترین روزای سال سر وقت میاره و پهن میکنه و میره...

اون روز زنگ زدم میگم قالیشویی....؟گفت اره!منه مشنگم گفتم از کجا بدونم راست میگی و ادرس بدم بیاین فرشامو ببرید؟گفت مگه از روی فاکتور قبلی با ما تماس نگرفتید؟گفتم نع از 118 گرفتم!گفت شما؟گفتم ...... هستم!اکثرا منو با فامیلی نوید میشناسند!تا خودم معرفی کردم گفت آهان دیدم صداتون آشناس شما همون خانومی هستی که تو خونتون همش یا بناییه یا رنگ کاری؟غش کرده بود از خنده...گفتم بین این همه مشتری شما منو از کجا یادتونه؟گفت هر موقع میام فرشاتون رو میبره تا چند روز همش میگیم ماشا الله این خانوم و اقا  چه قدر حوصله بنایی و خرابکاری دارند!

خلاصه ما افتادیم سر زبون قالیشوییمون و یه جورایی تابلو شدیم...گفتم میخواستم تبلیغ قالیشویی رو تو نت واستون بکنم حالا که خیلی تابلو شدم و شماره و ادرس رو سیو دارید همچین غلطی نمیکنم!یارو گیج شده بود به غلط کردن افتاده بود!اخه مگه مخم رو خر گاز گرفته بیام آدرس جاهایی رو بدم که پرونده دارم؟خو یه بیکار میزنگه اونجا میگه من فلانیم شما کدوم ادرس منو دارید؟اخه ادرسمون عوض شده!اون شاسگولام ادرس اصلیم رو بخونند و حالا خر بیار باقالی بار کن...من که همه رو نمیشناسم فقط 100  150 نفر از دوستای وبلاگیم رو میشناسم و باهاشون صمیمی هستم خیلیا رو حتی یکبارم اسماشون رو نشنیدم....

خلاصه یارو اومد فرشارو پهن کرد و رفت...من و نویدم اومدیم تو اشپزخونه چایی دم کردیم و من بیسکوئیت زدم بر بدن و نویدم صبحونش رو خورد و بعدشم اومدیم تو نت و به کارامون رسیدیم و بعدش بابام زنگ زد و خبر داد ظرفام رو فروخته و به مامانم 300 هزار تومن میده بیاره واسم...یهنی دمش گرممم خدایی همیشه سر بزنگاه به دادم میرسه...

بعدش از خوشحالی جو گیر شدیم و پریدیم بغله همدیگه و این جو گیری باعث شد بریم سراغه کارای خاک بر سری!اصن یه وضی..جنبه زیر خط فقر

وااااای گفتم کارای خاک بر سری یاده مامانم افتادم!دو هفته پیش با هم هفت حوض قرار داشتیم و بابامم گذاشته بودش دمه مترو باقری تا سوار ماشینای رسالت بشه!وقتی مامانم از ماشین بابام پیاده میشه بابام صداش میکنه از پنجره ماشین بهش پول میده تا خریدی چیزی داره انجام بده!ماشین پشتی که یه مرد جوونم بوده فک کرده مامانم مثلا از اون خانومای نیمه محترمه ف ا س د هستش و هی بوق میزده سوار کنه!اخر مامانم فحشش میده میگه برو گمشوووو پدسگ!پسره هم میگه خو بیا بالا ما هم بهت پول میدیم!

مامانم که اینو تعریف میکرد مرده بودم از خنده!گفتم استایلت سسکی شده ماشینا واست بوق میزنند؟یهنی من اگه اونجا بودم نمیتونستم جلوی خودمو از خنده بگیرم...مجسم کن مامانم داف بشه و بره سراغه کارای خاک تو سری...خدایا توبههههه :))))

خلاصه بعد از کرم ریزی نوید رفت دوش گرفت و منم اومدم تو نت و بعدشم غذا رو که ماکارونی از دیشب بود گرم کردم خورد و اماده شد رفت بیرون...

منم جلوی تی وی ولو شدم و خوابم برد و ساعت 5 مامانم اومد خونمون و پولم رو بهم داد و یه لباس خشجل واسه عیدم خریده بود و خیلی دوستش داشتم آما دیدم یه جاش در رفته و مجبور شدیم کارامون رو بکنیم و بریم میلاد نور عوضش کنیم...

وقتی با مامانم هستم هر لحظه یه حالیم!یه موقع از شوخی هاش میخندم و گاهی موقع ها از انرژی منفی که فرت و فرت بهم میده دپ میشم...دیگه امروز بهش گفتم مامان میشه بسههه؟من افسردگیم حاد بشه قاط میزنم رو اعصابم قرررر نده...من نمیدونم چه کاریه همش پیگیره یه سری مسایل گذشته هستش؟اصن در مورد نوید و خانوادش نیستا یه موضوعاتی رو واسم یاداوری میکنه که درد رو دردام میاد و فقط میخوام گوشامو بگیرم بگممم ادامه نده در توانم نیست موضوعات رو حلاجی کنم!نمیخوام بزرگونه فکر کنم...

میخوام اندازه سن و سالم برخورد کنم نه بیشتر...از جوونیمون چی فهمیدیم؟فقط بشور و بساب و بپز و مث خانوم بزرگا رفتار کن...50 سالمون بشه میخوایم چطوری رفتار کنیم؟اون موقع میگیم عجب غلطی کردیم تو سن خودمون جوونی نکردیم...اصن به من چه مامانم خونش رو میخواد به کی اجاره بده؟اصن به من چه کی میخواد اثاث کشی کنه؟به من چه کسی توقعش زیاده؟بروووووو بابا اینقدر امسال درد تو لنگم بود که به مشکلات بقیه نمیرسم فک بکنم...

رفتیم میلاد نور دو رنگ لباس واسم خرید یکی مشکی یکی هم گلبهی که با کیف و کفشم ست شد...

بعدشم اونجا گشتیم و از دمه درش هم سیب زمینی خریدیم خوردیم و بعدشم اومدیم سوار ماشینای پونک شدیم و بعدشم اومدیم خونه...

از سر راه رفتم شلغم و هویج و خیار و قارچ و پیاز خریدم و بعدشم رفتم نون لواش تازه خریدم و از سوپری هم شیر خریدم و اومدم خونه واسه شام سوپ شیر و جو درست کردم و واسه بابامم چون سرماخوردگی داره شلغم درست کردم و تا موقعی که نوید و بابام برسند مشغوله کار بودم...

وقتی بابام اومد دیدم واسمون هندونه و چاغاله بادوم گرفته و واسه خودشم لیمو شیرین خریده و اورده...از مغازه هم دمپایی واسه دستشویی و حموم اورده بود +سطل خشجل سرخابی واسه حموم...دستش درد نکنه کلی ذوق ملگ شدم...

تا رسید واسش شلغم اوردم خورد و بعدشم سوپ دادم خورد و خیلیمممم تعریف کردند چون خیلی جوشیده بود کلی جا افتاده بود و مرغاشم که نرمه نرم شده بودند...خودم که یه دلی از عزا در اوردم....

تا ساعت 12 خونمون بودند و بعدشم اماده شدند رفتن خونشون...وقتی رفتند میوه ها و هندونه و ظرفا رو سر جاهاشون گذاشتم و اومدم وب رو اپ کنم...

امشب دختر عمم از امریکا میاد و خیلیاااااا دارند میرن فرودگاه..میدونم از منم توقع دارند برم آما از مصنوعی خندیدن و قربون صدقه رفتن و خود شیرینی خوشم نمیاد...به موقعش تو یه مهمونی خواهم دیدش و اونجا کلی لاو میترکونیم!والا

من تا جایی که از پدر شوهره محترمم تجربه دارم اینه که هر مسافری که از امریکا تشریف میارند چون 20 ساعت تو راه هستند بسیوووووور خسته و عصبی هستند و این سری دست گل هم واسه پدر شوهر بردیم نزدیک بود از وسط دو نیم بشیم!نمیدونم طبیعت همه مسافرا همینه یا بنده خار چشم بودم؟ما فک میکردیم بابا تا ببینه از خوشحالی منو بغل میکنه و میگه ممنونم عروس گلم و بعدشم بوس میکنیم و یه صحنه هندی توپ از خودمون در میکنیم ولی زهی خیال باطل!هر چی باشیم دختره هفت پشت غریبه ایم عروس گلم کدوم گوری بود؟ها؟

اگه محبت بکنیم محکوم میشیم به خود شیرین بازی به خاطر دو زار پول!اگه تو حال خودمون باشیم میگند چون میزبانه داره چسناله میکنه!خدایا مددی...

*بچه که بودیم بستنی مان را گاز میزدند قیامت به پا میکردیم!

چه بیهوده بزرگ شدیم!روحمان را گاز میزنند می خندیم!

|سه شنبه 27 اسفند1392| 2:23|سوگلی|



سلام عزیزای دلم...

بالاخره بعد از دو هفته بشور و بساب بساط خونه تکونی رو جمع کردم و خیالم راحت شد...هیچ سالی اینقدر خونه تکونیم طول نکشیده بود ولی امسال از دو هفته پیش که استارت نظافت رو زدم تا همین امروز ادامه داشت....

دو روزش رو کارگر گرفتم و همه در و دیوارا رو برق انداخت ولی خودمم کرم کار دارم و پا به پای اون و تو روزای بعدشم همین طوری داشتم خونه رو وایتکس تپون کردم...

کارگره دوشنبه و سه شنبه اومد و منم که شاسگول اصلا دلم نمیاد به کارگر دستور بدم فقط نشسته بودم اون وسط مث دیوونه ها به حاله کارگره اشک میریختم!البته روز اول جو گیر شده بودم..وقتی فهمیدم مامانش مرده و باباشم مریضه و تو یه اتاق 2 متری داره زندگی میکنه تا نگام به صورتش میفتاد روانی میشدم!

خیلی لباس و وسایل بهش دادم با خودش برد و نویدم بهش عیدی داد و کلی ذوق ملگ شد...فک کن یه پسره 25 ساله چه قدر از در و دیوار بالا رفت واسه 50  60 تومن پول!

شب وقتی علی اقا رو رسوندیم دمه متروهای صادقیه نوید گفت بیا بریم پیتزا بخوریم!رفتیم آواچی پیتزا و سالاد یونانی سفارش دادیم و زدیم بر بدن و اومدیم خونه بی هوش شدیم...منههه دیوونه سالاد یونانی کوفت کردم چون توش پنیر داشت تا صبح حالت خفگی داشتم...

وسایل اتاق نوید هم به کلی عوض کردیم و ست جدید رو واسش اوردند و منم پرده ی نسکافه ای واسش نصب کردم و 5 شنبه هم رفتم تهرانپارس واسش فرش خشجل گرفته و خدارو هزار بار شکرررر روحیه اش خیلی خوب شد و عاشق اتاقش شد...

وسایل قبلی هم به یکی جز دوستان فروختیم چون سر وسایل اتاق نوید یکی دو نفر از دوستان وبلاگی اذیت کردند و فک کردند مثلا بنده مشنگم نمیتونم حرفای الکیشون رو از واقعیت تشخیص بدم!اینجا نوشتم که مثلا فک نکنند خیلی زرنگند اگه دروغشون رو به روشون نیاوردم دلیل بر نفهمی نیست!این سری واسم تجربه شد هر کسی وسیله خواست پول واریز میکنه و ادرس رو اس ام اس میکنه و بعد واسش میفرستم!ماشا الله راهی واسه کلاهبرداری هم واسم نیست وقتی اسم و رسم اصلیم روی وبلاگ هست و 80% بچه ها هم شماره تل خونمون رو هم دارند دیگه راهی واسه دور زدن نیست پس ناچارا باید اعتماد کنند!الان فقط یه کتابخونه مونده که زیر قیمت گذاشتم واسه اینکه وسیله ی دیگه ای واسه فروش نیست و اختتامیه فروشه وسایله :)) 200 گذاشتم هر کسی خواست بهم بگه واسش بفرستم...

این وسط دوستان گلی هم بودند که خیلی محبت بهم داشتند و مث پروشات عزیزم همراه با پول وسایل سوغاتی هم فرستاده بودند...خعلیییییی ذوق ملگ شدم بوخودا...

دوست عزیزی هم داشتم که زنجان بود و واسش وسایل رو فرستادم و خیلی هم خوش قول و بسیاررررر محترم بود و خیلی از دوستی باهاش خوشحال شدم...

خلاصه کارا تموم شد و این چند وقت باورتون نمیشه بیشتر از 10 بار این کف خونه رو سابیدم تا کرمم خوابید!دیگه امروز گفتم واسه ضد عفونی کردن کف خونه یه بخار شوی توپ هم بکشم و خلاص!

به شدت کارم طول کشید اما به دلم نشست!قشنگ خونه رو گرفتم 5   6 باری تکوندم و حالشوووو بردم...

ست اتاق خواب رو قهوه ای تیره کردم و واسه اینکه صبحها افتاب به چش و چارم نخوره پرده ی قهوه ای تیره هم نصب کردم و خلاصه جو اتاق فوق بوقی شد!شمع و وسایل تزئینی هم گذاشتم و کلی فضا شاعرانه شد...

اتاق وسطی هم تغییر انچنانی ندادم و همون ست صورتی و سرخابی موند...پرده های سالن هم همه رو باز کردم و قبلی ها رو نصب کردم...اصن هر چی تو این یه سال کذایی دورم بود میخواستم از کنارم بره و جلو چشمم نباشه...

واااااااااااای خدای من چه سال گ و ه ی بود!تو زندگیم همچین سال نحسی رو تجربه نکرده بودم نمیدونم چرا بی وقفه مشکل رو سرمون تلنبار میشد؟اصن فرصت نفس کشیدن باقی نمیموند!دیگه آخراش قاط زده بودم و منه خاک بر سر داشتم کفر میگفتم!به روز به شدت افسرده بودم و فقط کوسن جلوی دهنم گرفته بودم و جیغ میزدم تا صدام نره بیرون و اشک میریختم...نوید نبود چون گریه ببینه اعصابش بهم میریزه...مشکلاتمم ربطی به نوید نداشت فقط خاطرات بد واسم زنده میشه و گاهی وقتا امون نمیده نفس بکشم...اینقدر گریه کردم و آخر سر گفتم خدایا صدامو نمیشنوی؟کجایی پس؟چه قدرتی بالا تر از قدرت تو هست؟چرا هر چی صبر میکنم جوابی نمیگیرم؟خدایا اگه امتحانه خواهش میکنم بس کن من دیگه طاقت ندارم...دیگه دارم کفر میگم...

اون روز اینقدر زار زدم که بی رمق افتادم ولی انگار همون روز خدا صدام رو شنید و خیلی آرومم کرد...این چند وقته خدارو شکر فکر و خیال اونطوری بهم فشار نمیاورد تا اینکه خبر بیماری یه شخصی رو شنیدم که قاطی کردم حسابی!نمیتونم اسمی از اون شخص ببرم ولی وقتی فهمیدم بیماره شاید هر کی دیگه بود فکر میکرد الان تو ک و ن م عروسیه ولی خدا شاهده وقتی فهمیدم اینقدر واسش گریه کردم تا نمیدونم کی خوابم برد و وقتی بیدار شدم دیدم چشام از سوزش باز نمیشه....از خدا خواستم بیماریش خوب بشه و دوباره مث قبل سر حال باشه...الهی امین

نوید وقتی اومد خونه تا دید قیافم چطوریه گفت سوگل تو یا خیلی فرشته ای یا دیوونه ای!گفتم من نمیتونم ناراحتی و بیماری کسی رو ببینم تاحالا هم هر چی از خدا خواستم واسه این بوده که اگه کسی در مورد من اشتباه فکر میکنه خدا یه کار بکنه متوجه اشتباهش بشه و بدونه اونی که فکر میکنه من نیستم دیگه من غلط میکنم بخوام فکرای پوچ در مورد کسی بکنم حتی اگه دشمنم باشه!اون شخص نمیدونم دشمنم هست یا دوست؟اخه اگه دوستم داره پس چرا...............؟نمیدونم ....

امسال که گذشت و منم تصمیم گرفتم کینه ای از هر کسی دارم با دل تکونی از خودم دور کنم....

فقط دارم لحظه شماری میکنم این چند روزه لعنتیه امسال تموم بشه و با شروع سال مث همیشه یه دل سیر گریه کنم و سبک بشم و بعدشم روزای خوب رو شروع کنیم...من و نوید خیلی مسایل رو ریختیم دور و تصمیم گرفتیم سال جدید دیگه به مشکلات فکر نکنیم...نذاریم چیزی بینمون رو شکرآب کنه چون به قول نوید راحت ازدواج نکردیم که بخوایم سر شک و تهمتای بچه گونه همه چی رو به ف ا ک بدیم...

امسال از همون فروردین و اردیبهشت این خونه شاهده گریه های من بود...به خدا در هفته 4   5  شبش با گریه خوابیدم ولی نذاشتم کسی بفهمه...برم به مامان بابام بگم که غصه بخورند و فشار خون و قندشون بالا بره تا من سبک بشم؟

بیام تو وبلاگ بگم درد به مشکلات دوستام اضافه کنم؟

به فامیل بگم تا حرفای دلم رو دست به دست بچرخونند و اخر سر به خودم و بر علیه خودم پس بدند؟

به همسایه های خائنی که جلوی روم لبخند میزنند ولی ذات خبیثشون رو قشنگ میتونم بفهمم چه خبره؟

خلاصه امسالم فقط تو گریه و غصه و استرس گذشت و از واسط اسفند انگار این طلسمی که به جونم افتاده بود خاموش شد و تونستم سه نفس راحت بکشم...

اگه پارسال این موقع بهم میگفتند سالی که پیش رو داری قراره این بلاها سرت بیاد همون جا حاضر بودم بمیرم ولی اینقدر عذاب نکشم....

امیدوارم امسال سال خوبی واسه هممون باشه و حداقل انرژی که از دست دادیم بهمون برگرده...مشکل فقط پول نیست مشکلات روحی هستش و زمان میبره درست بشه ولی همه چی رو از دلم بردم بیرون چون خودم رو داشت زجر میداد...فقط الان نمیدونم در آینده میتونم سوگل قبل بشم که همه رو دوست خودم بدونم و بتونم اعتماد کنم؟یا مث الان میترسم به کسی نزدیک بشم و آخر سر برچسب ظاهر فریبی بهم زده بشه؟

یک سال گذشت و ده سال داغون تر و نصف عمر پخته تر شدم....ایشا الله امسال اینقدری واسمون خوب باشه که ارزش این مدت سختی رو داشته باشه...

فقط اینو یادتون باشه دوستای گلم که:

هر کسی خندید معنیش این نیست مرفه بی درده!

ظاهر زندگیه همه قشنگ و ارومه وقتی پا توش میذاری میبینی جای دست چند نفر تو زندگیشون هست....

همیشه سعی کنید صبور باشید و جواب هر تندی رو با ارامش بدید چون محبت تنها چیزیه که با گذر زمان همه چی رو به روال قبلی و ارامش بر میگردونه...

اگه تا پارسال یکی بهم میگفت بالا چشمت ابرو هستش همون جا جرش میدادم اما امسال فهمیدم کسی که بیاد ایرادم رو به خودم بگه خیلی ارزش داره تا بخواد پشت سرم حرف بزنه و خنجر بزنه....

اینم بدونید هیچ کس و هیچ چیز نمیتونه جای عشق اولتون رو بگیره واسه عشقتون با همه مدارا کنید تا آرامش بهتون برگرده...

تو رو خدا اگه اشتباهی میکنید همون جا اعتراف کنید اشتباه کردید!به خدا با عذرخواهی ارزشتون پایین نمیاد بر عکس این نشون میده چه قدر قوی هستید که میتونید به اشتباهتون اعتراف کنید نه از سر تقصیراتتون شونه خالی کنید...

اگه خواهر شوهر یا مادر شوهر هستید فکر نکنید عروستون اومده پسرتون رو بدزده بذاره تو موزه!به خدا با هزار تا امید و آرزو پا تو خونه ی داداش یا پسرتون گذاشته به جای نیش و کنایه سعی کنید همدردی کنید نه دردی بشید روی دل بی صاحابشون!

اگه مادر زن یا خواهر زن هستید خیال نکنید با دخالت کردن و چیزی یاد خواهر یا دخترتون بدید میتونه زندگیش رو اداره کنه!بر عکس میشه چون زندگی باید به خواست و تصمیمات دو نفر اداره بشه...اسمش زندگیه مشترکه نباید بین همه فامیل به اشتراک گذاشته باشه...وقتی تصمیمات چند نفر وارد زندگی دو نفر میشه زن و شوهر گ و ه گیجه میگیرند!

من خیلی کوچیکتر از اون هستم که بخوام دوستای گلم رو نصیحت بکنم فقط تجربه ی این یک سال کذایی رو واستون نوشتم شاید به دردتون خورد...

تو سال جدید دور هر چی دروغ و تهمت و زندگی بهم زدن و غیبته یه خط قرمز بکشید ببینید چه قدر خودتون حس خوب سراغتون میاد...

تو این چند روزه حتما میام وب رو اپ میکنم چون میخوام تمومه خاطرات امسالم تا روز اخر ثبت بشه...

فردا قراره فرشامون رو از قالیشویی بیارند و یه نموره کار دارم...واسه چهارشنبه سوری هم اگه برنامه مون اوکی شد شاید دست جمعی بریم بومهن تو باغ علیرضا (شوهر عمه)اونجا بزن برقص و اتیش بازی راه بندازیم...

چهارشنبه هم فک کنم برم تهرانپارس سراغه حراجی ها و مث هر سال تو هیاهوی اخر سال گم بشم و اینقدر سر خودم رو گرم میکنم تا سال 92 نفسای اخرش رو بکشه و خلاص بشم...

خدایا فقط به امیده خودت نه بنده های بی خودت....

|دوشنبه 26 اسفند1392| 2:20|سوگلی|




سلام دوستای گلممم

شرمنده این چند روزه نتونستم بیام وبلاگ و کامنت ها رو تایید کنم!تا 3 شنبه شب خونه تکونیم طول میکشه و حسابی سرم شلوغه...در اولین فرصت میام و جواب همه کامنت ها رو میدم و وبلاگ رو اپ میکنم...

دوستای گلی که قیمت میز و صندلی ها و فرش و کتابخونه رو پرسیده بودند فقط زود بهم خبر بدند میخوان یا نه چون تا سه شنبه باید تکلیفشون مشخص بشه...

میز خودم 60 هزار تومن

میز نوید 700 هزار تومنه ولی واسه فروش گذاشتیم 350 حالاااااااا سر حساب کتاب با هم راه میایم...کتابخونه هم 250....

صندلی چرمی بزرگ 100 هزار تومن

سایز کوچیکش 60 هزار تومن

فرش هم 50 هزار تومن

پیرینتر هم مارک اچ پی داریم 50 هزار تومن

فایل چوبی 4 طبقه هم 60 هزار تومن

فقط لطف کنید زود خبرشو بدید...


*فایل چهار طبقه+صندلی و میز بزرگ فروخته شد...بقیه جنسا موجود هستند

|دوشنبه 19 اسفند1392| 1:5|سوگلی|



سلام عخشای من...

بالاخره بعد از چند روز خدارو شکر قرصا اثر کرد و دل دردم بهتر شد...ممنونم از همه ی دوستای گلی که جویای احوالم بودند....

این چند روزه خونه نشین بودم و فقط از پریروز شروع کردم به خونه تکونی!البته از اشپزخونه شروع کردم و جا حبوباتی ها و جا ادویه ای و کلا ست اشپزخونه رو تغییر دادم و بسیوووور واسه روحیم خوب بود!خیلی وقت بود تغییراتی تو وسایل خونه نداده بودم و همه چی واسم تکراری شده بود...

بیشتر از 5 تا کیسه بزرگ سبد و وسایل پلاستیکی و جا ادویه های چوبی و جا حبوباتی های در چوبی رو گذاشتم کنار تا بدم یه بنده خدایی که دوست داره استفاده کنه!دوست داشتم به یه مستحق بدم ولی خاله زهره گفت یه سری از وسایلت رو بذار کنار ببرم واسه ویلامون!

منم چند تا سبد سرخابی و همه جا حبوباتی ها و جا ادویه ای ها رو گذاشتم کنار تا ببره شمال...

بقیه وسایل رو هم گذاشتم ببرم تهرانپارس تا مامانم به هر کی دوس داشت خیر و خیرات کنه...یه جعبه بزرگ هم لیوان و استکان و ظرف بلور گذاشتم کنار تا بابام ببره به کسی بده....

دیگههه حوصله اشپزخونه شلوغ رو ندارم تمومه کابینت هام رو خلوت کردم تا حالشو ببرم..چیه هر طرف رو نگاه میکنی ظرف و ظروف ببینی؟

ست اشپزخونه رو هم از سرخابی به ابی فیروزه ای تغییر دادم و یکی یکی وسایلی رو که خریده بودم سر جاهاشون گذاشتم و ظرفای دم دستی که ست 4 نفره بود اوردم چیدم تو جا ظرفی و وقتی نوید اومد خونه کلی سورپرایز شد!اونم گفت خوب کاری کردی کابینت ها رو خالی کردی اصلا دیگه نذار ظرفا تعدادش زیاد بشه...

دیروز هم به یه سری از کارای خونه رسیدم و امروزم از ظهر تا 8 شب بالکن رو به معنای واقعییییی سابیدم!یهنی کف زمین رو وایتکس تپون کردم تا سفید شد و کرمم خوابید....

مامانم و نوید هر کاری کردند بگو کارگر بیاد کمک گفتم نعععع کار هیچ کدومشون رو قبول ندارم باید با صبر و حوصله خونه رو تمیز کرد اونا عینه فرفره میخوان همه جا رو گربه شور کنن...

این کارگرا چه دندون گرد شدن بی شرفا!یه کارگری هست خیلی کارشو قبول دارم و تمیز کار میکنه!فقطم با داداشش میاد تمیز کاری اصن تو مخش نمیره تنهایی بیاد کار کنه همش میگه داداشمم هست!هر کدومشون هم نرخشون رو به روزی 100 هزار تومن رسوندند و دیدم بخوام اونارو بگم 200 باید پیاده بشم واسه همین بیخیال شدم و خودم استارت کوزتینگ رو زدم...

از اشپزخونه فقط گاز و هود و دو تا کشو و شیشه مونده و به امید خدا اگه جوووون داشتم فردا اروم اروم دیوارشویی سالن رو شروع میکنم...

امروز مامانم رفته بود خونه گلی و 4   5 بار زنگ زدند گفتند مگه فردا سال تحویله بابا ول کن بیا اینجا عصری بریم خرید و پاساژ گردی!هر بار مخالفت کردم و اخر سر دیدند مرغم یه پا داره بیخیالم شدند...

امشب تا 10 تنها بودم و نوید سر راه هم کباب ترکی خرید اورد زدیم بر بدن و بعدشم پای تی وی لششش شدم و خستگیم که در رفت اومدم وب رو اپ کنم و بعدشم برم بخسبم فردا کلی کار دارم...

فردا تفلد نویده هنوز نه واسش کادو خریدم نه تدارکی دیدم...خیلی دلش میخواست واسش تفلد بگیرم همش میگه از بچگی واسم جشن تولد نگرفتند دوست دارم یکبار جشن بگیریم!امسال نه حالشو داشتم نه پولشو متاسفانه....حالا ببینم فردا چی پیش میاد مامان اینا مطمئنم واسش کادو خریدند آما نمیدونم من چی بخرم واسش؟هر چی میگم چی میخوای؟جوابای چرت میگه..گیر داده خمیر ریش ندارم!میگم اخهههه نسناس من اگه واست خمیر ریش بخرم میگی چرا واست هزینه نکردم و با 5 هزار تومن سر و ته قضیه رو هم اوردم!بساطی دارم با این بشررررر....

دوستم دل تکونی از خونه تکونی واجب ترِه
 دلتو بتکون
 از حرفا
 بُغضا
 آدما
دلتو بتکون از هرچی که تو اين يک سال ...
يادش دلتو به درد آورد
 از خاطره هايی که گريه هاش بيشتر از خنده هاش بود
 از نفهميدنِ اونايی که هميشه فهميديشون
 دلتو بتکون از کوتاهی های خودت
 اگه با يه
"ببخشيد! من هم مقصر بودم" يکی رو آروم می کنی
 آرومش کن
 دلتو بتکون.. يه نفسِ عميق بکش
 سلام بده به بهار
 به اتفاقای خوب
 به خودت قول بده تو سالِ جديد
 بيشتر دوست داشته باشی
 بيشتر باشی
 بيشتر بخندی.......

|جمعه 16 اسفند1392| 0:58|سوگلی|



سلام دوستای گلم

میدونم بازم بد قولی کردم و سر وقت نیومدم وبلاگ رو اپ کنم آما بوخودا مریض بودم و دیگه دیشب به شدت حالم بد شد و تا صبح مشغوله جیغ و ویغ زدن بودم از درد!بازم امروز صبح رفتم دکتر و خیلی ریلکس به منه میت که رنگم عینه گچ سفیده میگه برو بیمارستان باید سریع اپاندیس عمل کنی!حالا منم عینه سگ از عمل و اتاق عمل میترسم وقتی اینو گفت دیگه داشتم پس میفتادم!

دیگه به اصرار خودم آنتی بیوتیک بهم داد چون میدونستم این دردهای وحشتناک واسه عفونته روده هستش!با هزار سلام صلوات قرصه رو خوردم و خدارو شکر حالم بهتر شد...

امروز واسه ساعت 10 باید خونه میرسیدم چون یه کار مهمی داشتم واسه همین دکتره رو کچل کردم بسگی گفتم کار دارم بهم سرم ندید!کم مونده بزنه بترکونه منو...اخر سر گفت باشه سرم نمیدم همین قرصارو بخور اگه خوب نشدی برو ازمایش خون بده احتمالا اپاندیست هستش!تو روحش که منو دق مرگ کرد از غصه...

خعلیییییی ضعیف شدم و همش در حال سگ لرز زدنم...حالا نزدیک عید همه مشغوله کارای عید و خونه تکونی هستند من چندین روزه ظرفای یومیه مون رو نشستم!حالا مجسم کنید خونه چه خبره!!!

این یه هفته هم خبر خاصی نشده و فقط من جونم در اومد چون مریضیم مصادف شده بود با اومدنه پ ر ی .... و دیگه تنها جایی که تو این چند روز تونستم برم خونه مامان بوده و 5 شنبه هم عصری رفتیم بیرون و به زور مامانم کیف و کفش عیدم رو خریدم!

این سری دل رو به دریا زدم و کیف و کفش پنککی(همون گلبهی خودمونه امسال همه فروشنده ها گیر دادن میگند پنککی مده)خریدم و یه شال گلبهی هم باهاش ست کردم فقط هنوز نمیدونم با شلوار سفید ست کنم یا با مانتو شلواره مشکی؟فهلا رو موده ست کردن نیستم و فقط تو فکر اینم مث آدم بتونم بشینم غذا بخورم تا جووون بگیرم و این خونه ی لا مصب رو تمیز کنم...

تو این مدت هم به چند جایی که دوستان ادرس داده بودند جنسایی که تونستم رو فرستادم و بقیه شو هنوز نتونستم بفرستم بنا به دلایلی...ایشا الله این چند روزه از خجالتتون در میام...

تو کامنت ها خیلی ها سوال پرسیده بودند پرده و وسایل دیگه ای فروشی نیست؟نهههه عسیسای من فهلا همینایی که فرستادم بود و فقط دو تا میز کار(کامپیوتر) و کتابخونه +صندلی های گردون واسه فروش هست که عکسش رو میذارم هر کسی خواست بهم اطلاع بده...

فردا حالم بهتر شد میام کامل مینویسم و کامنت های جدید رو هم تایید میکنم..قبلی ها رو تا جایی که بتونم و اگه سوال خاصی بود که لازم به جواب بود با جواب تایید میکنم بقیه رو هم به بزرگی خودتون ببخشید ایشا الله بهتر که شدم همه کامنت ها رو مث قبل با جواب تایید میکنم...

*عکسارو هم تو ادامه ی مطلب میذارم واستون...


Continue
|دوشنبه 12 اسفند1392| 23:51|سوگلی|



سلام دوستای گلم...

دوشنبه از صبح خونه تنها بودم و نوید رفت دنباله کاراش و منم تهرانپارس نرفتم تا یه کم به کارام برسم...

تا عصر مشغوله فک زدن و تی وی دیدن و تمیزی خونه شدم و واسه شام هم خورشت کرفس گذاشتم و برنجمم دم کردم تازه ساعت 9 نیم نوید اومد خونه!

یه کم غر زدم که چه وضعشه هر شب دیر میایsmile emoticon kolobok؟گفت به خدا نزدیکه عید که میشه خیابونا خیلی شلوغ میشه یه 4   5 روز تحمل کنی تموم میشه...

بعدشم شام خوردیم و نوید بسگی کلاج گرفته بود پاهاش درد میکرد و دوباره پاهاشو ماساژ دادم و بعدشم زودتر رفت خوابید و منم با گوشیم یه کم تو نت بودم و خیلی سخت خوابم برد چون ظهرش زیاد استراحت کرده بودم...

دیروز هم ساعت 10 بیدار شدم و خیالم از بابت ناهار راحت بود چون کلی خورشت مونده بود...تا بیدار شدم از خودم پذیرایی کردم و رفتم تو اشپزخونه یه اشترودل زدم بر بدن و بعدشم اومدم سر وقت نت...

کامنتارو جواب دادم و بعدشم یه کم ف ی س گردی کردم و نزدیکای ظهر هم شیطون گولمون زد و خاک تو سر بازی در اوردیم و بعدشم پخش حموم شدیم و از حمومم که اومدیم ناهارمون رو خوردیم و ساعت 4 هم نوید اماده شد رفت بیرون و منم خیر سرم اومدم بخوابم ولی یکی زنگ آیفون رو زد و با سر درد پریدم...

رفتم جواب دادم دیدم یه پسره داره میگه ظرف آرکوپال قسطی اوردم هفته ای 1000!نمیخواید؟دلم میخواست جرش بدم اخه چرا مزاحم مردم میشند؟به خدا دفعه ی دیگه گدایی چیزی در خونه رو بزنه میرم پایین نگهش میدارم تا 110 بیاد آدمشون بکنه...اصن مزاحم خواب و زندگیه ادم میشند احمقا...

حالا این وسط مامانم هی زنگ میزد من تجریشم اماده شو بیا بریم امامزاده صالح و تو بازارشم یه دوری بزنیم!گفتم الان حال ندارم کارامو بکنم هفته ی دیگه ایشا الله قرار میذاریم با هم میریم تجریش و زیارت!

دیگه خوابم نبرد و نشستم پای تلفن با یه سری از برو بچ عزیز...خعلیییییی حال کردم صداشون رو شنیدم و کلی هم شوخی کردیم و روحیمون عوض شد...

وسط صحبتام گوشی رو قطع کردم خونه رو جارو کنم یهو برق رفت و توی تاریکی مطلق به فک زدنم ادامه دادم...بساطی دارم با این مشنگ بازیام!

تا برق اومد سریع خونه رو گردگیری کردم و نمازمم خوندم و بزک دوزک کردم تا نوید رسید...ساعت 9 نیم اومد دنبالم رفتیم بابی ساندز غذا خوردیم و تا غذارو بگیره بیاره منم 4   5 تا اهنگ توپ گوش کردم تا شام رو اورد...

خودش خدارو شکر سیر بود و من سهمش رو زدم بر بدن و روووووشن شدم...نزدیک پ ر ی.... اشتهام میره رو 1000...دیروز هر چی دم دستم بود بهش ناخنک میزدم خدا به خیر بگذرونه ایشا الله زودتر پ .... قدم رنجه کنند تا راحت بشم...

ساعت 12 از بابی ساندز اومدیم خونه و یه کم فک زدیم و با هم رفتیم ف ی س بوک چند تا عکس میخواست دیدیم و بعدشم خوابیدیم...

امروزم از ساعت 8 یه قرار داشت باید سر ساعت میرفت و از یه ساعت قبلش صدای ضر ضر زنگ موبایل به راه بود...

وقتی نوید رفت با مامانم تلفنی صحبت کردم و بعدشم با نوید فک زدم و بعدشم با سحر عزیزم و اتوسای خشجلم صحبت کردم و کلی شارژ شدم...

الانم اومدم روز نوشتم رو بنویسم و برم یه استراحتی بکنم تا نوید بیاد و ناهارمون رو بخوریم و ببینیم تا شب هم چی پیش میاد...

|چهارشنبه 7 اسفند1392| 12:44|سوگلی|



سلام عخشای من

دیروز بار و بندیلم رو بستم و دوباره رفتم سمت تهرانپارس...قرار بود زودتر برم ارایشگاه پیش مامانم تا واسه مدل ابروهاش نظر بدم اما تا اماده شدم طول کشید...

دیروز بعد از دو هفته وقته تاتو کردنش شده بود و رفته بود ابروهاشو صفا داده بود...خیلی بهم اصرار کرد تو هم بیا تاتو کن ولی قبول نکردم و گفتم با مداد ابروهارو مدل میدم...دوست دارم یه وقت بگیرم پشتم رو (بالای کتفم) رو خالکوبی کنم!عکس یه مارمولک دیدم خیلی با نمک بود دوست دارم یا عکس پروانه خالکوبی کنم یا مارمولک!واسه من که همش تاپ میپوشم خیلی به درد میخوره و مطمئنم خشجل میشه....نوید میگه مچ پا خالکوبی کنی خشگل تره اما نمیخوام خودم ببینم چشام خسته میشه!

حالا چند روزیه کرم کاشت مژه و خالکوبی به جونم افتاده...

دیروز ساعت 12 رسیدم فلکه دوم و رفتیم با مامانم خرید کردیم و بعدشم سوار ماشین خطی شدیم و اومدیم خونه مامانم...

ناهار فیله مرغ و قارچ درست کرد و ساعت نزدیکای 3 بابام اومد و داشتم از گشنگی غش میکردم!همش غر میزدم ناهارم رو بیارید چرا باید تا 3 معطل بمونم؟مامانم میگه باید صبر کرد تا بابا برسه و همه با هم سر میز بشینیم...یه قرتی بازیایی دارن که فقط مختص خودشونه!من هر موقع گشنم بشه همون موقع وقته غذا خوردنمه چه خونه باشم چه وسط خیابون...

ناهارمون رو خوردیم و بعدشم پای تل بودم تا ساعت 6!همزمان کرمم به مامانم ریختم چون کنجکاویش گل کرده بود و اومده بود پشت در اتاق حرفای من با دوستامو گوش میداد و تازه نظرم میداد!هیهات

ساعت 6 هم اماده شدیم رفتیم پاساژ پارسیان و هانی هم سر موقع رسیده بود سر قرار و نسناسم تو کالسکه بود و تا دیدمش گرفتم لهش کردم بسگی چلوندمش...

فقط کافیه صدا اهنگ بشنوه اینقدر گریه میکنه تا از کالسکه بیاد بیرون و بره اون وسط برقصه...یه ساعتی تو پاساژ چرخیدیم و هر چیزی هم میدیدیم خوشمون میومد ولی کو پول؟ته کشیده مایه تیله هامون...

دیشب چه ابرو ریزی کرد این باربد بی شرف...من و هانی و مامانم داشتیم ویترین یه مغازه رو زیر و رو میکردیم و اصلا حواسمون به باربد نبود...اینم واسه خودش راه میرفت و یهو دیدیم رفته واسه رستوران داره میرقصه تا ازش سیب زمینی بگیره!یه قر میداد و دو تا سیب زمینی میگرفت و میخورد و باز میرقصید و دستش رو دراز میکرد تا بهش سیب زمینی بدند!

همه داشتند بهش میخندیدند و دورش جمع شده بودند...رفتیم واسش یه سیب زمینی سفارش دادیم بخوره تا دست از سولاخ کردنه آبرو و رقاصی برداره...

بعدشم اومدیم سمت فلکه اول بابام اومد دنبالمون و رفتیم مغازه یه نیم ساعتی هم مغازه بودیم و با این انچوچک بازی کردیم و ساعت 9 هم اونا رفتند خونشون و ما هم رفتیم نون تازه خریدیم و اومدیم خونه...

شام همون فیله مرغ داشتیم و نویدم از سر راه تن ماهی خرید و با فیله و نون تازه زدیم بر بدن...

دیشب نوید رو موده فیلم دیدن بود و تا 12 شب تکون نخورد و هر چی میگفتم خوابم میاد بیا بریم ولی اصن حواسش نبود...

ساعت 12 اومدیم خونه و تا رسیدیم جواب کامنت ها رو دادم و نوید چاییشو که خورد رفتیم بی هوش شدیم...روز قبلش نوید پاهاش پیچ خورده بود و دو شبه میبرمش تو حموم پاهاشو با اب گرم ماساژ میدم و بعدش میارمش رو تخت و با پماد ماساژش میدم تا کوفتگیش بر طرف بشه...از دیشب ماشا الله خیلی بهتر شده...یه تخم مرغم واسش شکوندم تا چشم و نظر اگه دنبالشه از بین بره...خدارو شکر بهتر شده!

راستی امروز نوید یه خبر بهم داد کلی ذوق ملگ شدم!ممکنه واسه 10 روز دیگه کارامون اوکی بشه یه چند روزی بریم مشهد!یهنی دارم لحظه شماری میکنم پاهام برسه مشهد و برم حرم یه دلی از عزا در بیارم...عاشقتممممم امام رضا تو رو خدا منو بطلب بیام پابوستsmile emoticon kolobok...

|دوشنبه 5 اسفند1392| 13:38|سوگلی|



سلام دوستای گلم....

امروز 9 بیدار شدم و اومدم کارامو کردم و ساعت 10 نیم نوید منو گذاشت آرایشگاه پیش شادی خودشم رفت...

دو سه ساعتی سر ناخنام معطل شدم و این شادی نسناس سر صبر کاراشو کرد تا به من رسید....ساعت 1 کارم تموم شد و بعدش به شیما (صاحب ارایشگاه)موهامو نشون دادم گفتم میخوام موهامو روشن کنی ولی یکدست بشه!سه رنگ شده بود!پاییناش مش بود و ساقه ی مو قهوه ای و ریشه ی مو زیتونی...گفت بذار 10 روز دیگه رنگ کن تا عید ریشه هات نزنه بیرون!گفتم الان موهام داغونه چی کار به عید دارم؟عید یه خونه مامان بزرگم رو دارم و چند تا خاله!همین...

خلاصه نشستم موهام رو دکلره کرد و تا ساعت 5 اونجا ولو بودم...خدارو شکر رنگی که دوست داشتم شد آما گفت رنگساژت رو تیره تر گذاشتم تا موهات زردی نداشته باشه دو بار بری حموم چندین درجه روشن میشه!همین الانشم همه میگفتند رنگ عروسکیه خیلی بهت میاد!منم زیاد تن مو واسم مهم نیست فقط روشن باشه کافیه!

بعد از اینکه موهامو شست یه براشینگ فوری هم کرد و این بچه شیما هم کشت مارو!10 ماهشه و از صبح تو روروئک داشت جلون میداد!دیگه وقته خوابش بود و شیما هم بهش از صبح فقط یه بیسکوئیت و شیر داده بود این طفلکی داشت ضعف میکرد!اینقدر گریه کرده بود همه لباسش خیس شده بود از اشکاش!شیما هم میگفت پدسگ اینقدر گریه کن تا خوابت ببره!اومدم 3 بار بخوابونمت بازیگوشی کردی حالا تا دلت میخوای زار بزن!

واقعا بچه 9 ماهه تنبیه کردن و تلافی کردن رو متوجه میشه؟من دلم کباب شده بود واسه بچه بسگی مظلوم بود!اینقدر لاغر و ریز بود اصن بهش نمیومد 10 ماهش باشه فک کن وزنش 5  6 کیلو بیشتر نبود بسگی کوچولو بود...

خلاصه از جیغ و ویغ بچه راحت شدم و اومدم بیرون...نوید منو گذاشت خونه و خودش رفت دنباله کاراش...منم یه کم سوسیس بندری مونده بود برداشتم خوردم و خسبیدم...

ساعت 7 نوید تل زد بیدارم کرد و گفت هوس کوکو سیب زمینی کردم میشه درست کنی؟گفتم سیب زمینی و نون و نوشابه بخر بیار تا واسه شام کوکو سیب زمینی درست کنم!معلوم نیست از کجا رد شده و بوی کوکو بهش خورده که اینطوری م س ت شده؟

بعد تل اومدم کامنت ها رو جواب دادم و الانم اومدم روز نوشتم رو بنویسم و بعدش برم شام درست کنم و جلوی تی وی بشینم کوکو بزنم تو رگ!تا 11 نیم پای تی وی مشغوله فیلم دیدنم و بعدشم اگه خدا بخواد میام کامنت ها رو جواب میدم...

راستی امروز نوید رفت سبد کالامون رو گرفت اونایی که شغل ازاد دارند و بهشون تعلق نگرفت دوگانه سوووز بشند..خوفه؟مایه دارید دیگه سبد میخواید چیکار؟البته واسه ما هم خدایی زیاده مثلا 2 تا پنیر رو کی میخوره؟یه پنیر کوشولو رو 3 هفته داریم حالا با اینا چیکار کنیم؟با مرغای منجمدش چیکار کنم اصن بلد نیستم مرغ پاک کنم..برنجشم انگار باسماتیه من فقط هاشمی دوست دارم باید به ننه بزرگی کسی بفروشم برم هاشمی بخرم...فقط روغنشو عخشست...اشتهام تو حلقتون


*عکس طراحی ناخن و رنگ مو در ادامه ی مطلب :)

*خودمو جررر دادم بسگی اهنگ وبلاگم رو گوش دادم اخه چرا این بابک جهانبخش اینقدر عخشی میخونه؟له شدم رفت!عاشخشم


Continue
|شنبه 3 اسفند1392| 20:24|سوگلی|



سلام عزیزای دلم...

دیروز ساعت 10 بیدار شدم و یهو نوید گیر داد من دارم میرم یه دوش بگیرم تو هم بیا!منم با چشای خوابالو رفتم زیر دوش و فقط یه شامپو زدم و یه لیف الکی هم کشیدم و بعدش اومدم بیرون!حالا انگار مجبور بودم برم حموم وقتی اینقدر بیحالم!مثلا میخواستم درخواست نوید رو اهمیت بدم خیر سرم...نویدم بعد من اومد و کاراشو کرد و رفت بیرون!

وقتی نوید رفت بیرون منم اومدم نت گردی کردم و بعدش تی وی دیدم و چون یه خرده حالت سرماخوردگی داشتم بی حال بودم رفتم تا 3 خوابیدم و وقتیم بیدار شدم خودم تحویل تپون کردم و زنگ زدم واسم کباب اوردند خوردم و تا عصری با گوشیم ور رفتم و دیگهههه بعد اذون مغرب اومدم سر وقت کارای خونه و تا ساعت 10 که نوید اومد کل خونه رو سابیدم و یه نیم ساعتی هم مشغوله لباس تا کردن بودم بسگی لباس شسته بودم و نرسیده بودم تا کنم همه روی هم تلنبار شده بود...تا اتاق خلوت شد دوباره سه سری لباس شستم و کارم اضافه شد!

کارام که تموم شد پیاز داغ درست کردم و به نوید هم گفتم سوسیس و کالباس و نون و نوشابه بخره بیاره..وقتی اومد واسه نوید سوسیس بندری درست کردم و خودمم سالاد و کالباس زدم بر بدن و بعد شام هم بسیور کسل بودم و زود رفتم خوابیدم و اصلنم خواب درستی نداشتم!

امروزم ساعت 10 نیم بیدار شدم و یه ذره ویفر خوردم و بعدش اومدم تو نت و تا ظهر سرگرم بودم...ناهار هم من کالباس خالی خوردم و نویدم خورشت فسنجون زد بر بدن و بعد ناهار هم درگیر و دار نیت های شوم نوید بودم و وقتی کرمش ریختنش تموم شد یه ساعتی خوابیدم و نویدم رفت حموم و بعدشم نشست سر برنامش...

وقتی بیدار شدم حالت منگی داشتم و اومدم یه کم جلوی تی وی نشستم و بزک دوزک کردم و ظرف شستم و با نوید رفتیم بیرون از لوازم تحریری خرید کرد و جنت اباد هم رفتیم آب پرتقال خورد و بعدش اومدیم سمت خونه...

مامان اینا قرار بود بیان خونه ما ولی اینقدر خونسرد رفتیم به کارامون رسیدیم طفلکا نیم ساعت پشت در منتظرمون بودند...

تا رسیدیم برداشتیمشون بردیم پیتزا و همبرگر خوردیم و بعدش برگشتیم خونه هوش سیاه دیدیم و منم واسشون چایی نبات با دارچین اوردم زدند بر بدن و بعدشم میوه اوردم پوست گرفتم خوردند و خودشونم واسمون آجیل مخلوط شور و اجیل شیرین اورده بودند اونا رو هم ریختم تو کاسه اوردم همراه با دیدنه تی وی ناخنک زدیم و ساعت 10 نیم هوش سیاه تموم که شد مامان اینا رفتند...

وقتی رفتند اومدم یه کم وبگردی کردم و الانم اومدم روز نوشتم رو آپ کنم...

چه روز نوشت مختصری بود خو اینم نمی نوشتم سنگین تر بودم کهاخه امروز اینقدر بیحال بودم هر کی تل میزد از فرشته گرفته تا...... اصلا گوشی رو جواب نمیدادم فقط رو تخت افتاده بودم..حالا امروز مامانم اینا رفته بودند واسه فروش خونشون و ناهار خونمون نبودند مگرنه امروز اصلا نمیتونستم ازشون پذیرایی کنم همین امشبم با فست فود سر و ته قضیه رو هم اوردم...

*سحر مامان اوا کامنتت خصوصی بود عزیزم نشد جواب بدم...جوابم رو تو کامنت عمومیت خوندی گلم؟

|جمعه 2 اسفند1392| 23:50|سوگلی|



سلاممممم دوستای عسیسم

این پست فقط مخصوص دوستانی هست که وسایل رو میخواستند!از امروز به بعد دیگه میتونم در مورد فروش وسایل صحبت بکنم و به تواقق برسیم...

واسه فرستادنه وسایل به شهرستان مشکلی ندارم اما هزینه ی حمل با خود دوستان هستش من فقط زنگ میزنم به باربری وسایل رو بار بزنند و به ادرسی که دوستان میدند بفرستند دیگه بقیه مسایل رو من نمیتونم ساپورت کنم چون وارد نیستم چیکار باید بکنم و تجربه ی این کارارو ندارم....

اول از همه کسانی که کامنت خصوصی داده بودند و همه وسایل رو میخواستند واسم کامنت بذارند چون همه وسایل رو یکجا بفرستم خیلی راحت تره تا یکی یکی!منظورم میز ناهار خوری و مبل و تخت هست...هر کسی کامنت داد لطف کنه اسم شهرشم بگه تا ببینم چطوری میتونم بفرستم...

مبل ها هم بدون میز هستند و میز وسط رو من جدا سفارش دادم و خریدم اگه کسی دوست داشت میز رو هم میتونه جدا بخره...

دوستانی که تهران هستند و وسایل کوچکتر رو میخوان من با آژانس واسشون میفرستم به ادرسی که بهم میدند..خودشون باید یه زحمتی بکشند وسایل رو تحویل بگیرند...

گلدون و فنجون های وارمر دار به پروشات عزیزم فروخته شد و قهوه خوری طلایی و فنجون سیلویا هم یکی از دوستان میخواد!بقیه وسایل آشپزخونه تا اطلاع ثانوی موجوده تا دوستان بهم خبر بدند...

واسه اینکه کسی ناراحت نشه و فک نکنید پارتی بازی کردم به پیشنهاد بچه ها قراره یه مزایده واسه سری اول عکسا بذارم تا هیجانشم بیشتر بشه!موافقید؟به بالاترین پیشنهاد وسایل فروخته میشند...حالا برنامه داریم سر این مزایده .....ای خداااااتو روحتون من وقت ندارم اون وقت دنباله هیجانید؟

قیمت پایه:

میز ناهار خوری:1 میلیون و185 هزار تومن

مبل هفت نفره:990 هزار تومن

تخت و سرویس خواب:990 هزار تومن اگر خوشخواب هم بخواید 120 تومن هم خوشخواب طبی 2 نفره


اینم ادرس وسایل سری اول...فقط مبل و میز ناهارخوری و تخت مزایده میذارم چون تعداد مشتری هاش مخصوصااااا مبل و میزناهاخوری خیلی زیاده...فقط خواهشا کامنت خصوصی ندید تا بقیه عزیزان ببینند کامنت ها رو..فک نکنند تقلب کردم :))) والا بوخودا


ادرس:

http://sogolnasiri.blogfa.com/post-1587.aspx

شفاف سازی:خدایی سر مبل ها نمیتونم تخفیفی بدم چون رفتم بازار مبل قیمت های مبل راحتی  ال و تمام پارچه ای ساده و بدون چوب رو دیدم مخم سوت کشید چه برسه به مبل کلاسیک و نیمه استیل که توش همه چوب راش کار شده و مزیت دیگه ای هم که داره اینه که پارچه دو رو داره واسه تنوع خیلی عالیه و زیپی هم هستش هر موقع کثیف شد میتونید باز کنید و تو ماشین بندازید و بشورید...

|جمعه 2 اسفند1392| 12:33|سوگلی|



عکس یه سری دیگه از وسایل توی ادامه مطلب...

تو روحتون اینقد جو خرید و فروش وسایل رو دادید فقط کم مونده خودمو حراج کنم


Continue
|پنجشنبه 1 اسفند1392| 16:40|سوگلی|



چند تا عکسی که قولش رو داده بودم....


Continue
|پنجشنبه 1 اسفند1392| 1:10|سوگلی|



سلام عسیسای دلم....

دیروز ساعت 11 بیدار شدیم و من سریع اومدم پای نت و روز نوشتم رو نوشتم و نوید هم صبحونش رو خورد و به کاراش رسید و واسه ناهار هم زنگ زدیم واسمون غذا اوردند و تا 2 نیم پای تی وی بودیم و نویدم یه حالی بهم داد و کارش رو کنسل کرد و تا عصری پیشم بود و یه کم بهم کرم ریختیم و بعدش گفت اماده شو بریم شیشه های ماشین رو درست کنیم و بعدشم بریم کارواش!

گفتم سردمه اگه دوست داری خودت تنها برو!اماده شد رفت شیشه بالابر ماشین رو درست کرد و بعدشم اومد نزدیک خونمون ماشین رو داد شستند و سر راه هم سمبوسه و فلافل خرید و اومد خونه...

ساعت 8 نیم شاممون رو خوردیم و بعدش دست جمعی رفتیم حموم و خعلی فاز داد!دو تاییمون خودخواهیم تا یکی بیشتر از زمانش زیر دوش بمونه اون یکی جرش میده!حالا انگار مجبوریم دوتایی بریم زیر دوش....

بعد حموم نوید اومد هوش سیاه رو دید و منم تا 11 پای تی وی بودم و بعدش رفتم نمازم رو خوندم و یه ذکری بود که باید 1 ساعت و نیم وقت میذاشتم تا تمومش کنم!تا نصف شب مشغوله ذکر گفتنم بودم تا بالاخره تموم شد...این یه ذکریه که یه آدمه معمولی بهم نگفته و همین جوری رو هوا از خودم در نیاوردم!به جرات میتونم بگم معجزه میکنه و بی نظیره!فقط نمیدونم بدون اجازه میتونم بگم یا نع؟قراره هفته ی دیگه بپرسم و اگه اوکی شد واستون بذارم....تعداد آیت الکرسی حوندنش زیاده و توش 2 تا آیه قرانی هم داره....

امروز خدارو هزاران بار شکر معجزه ی این ذکر رو دیدم و همون جور که گفته بود به 24 ساعت نمیکشه واقعا هم به 24 ساعت نکشید آما چون دعا خوندن ساعت خاص خودش رو داره میترسم اینجا بگم این یارو بزنه بترکونه منو....

بعد از اینکه دعاهام تموم شد نشستم پای نت و یه چرخی زدم و بعدش رفتیم خسبیدیم...

امروز ساعت 10 بیدار شدم و اماده شدم نوید منو گذاشت سر خیابون و رفت دنباله کاراش منم رفتم میدون پونک و سوار ماشینای رسالت شدم و بعدشم ماشینای خطی تهرانپارس!

ساعت 12 نیم رسیدم خونه مامانم و آش رشته زدم بر بدن و بعدشم ناهار اورد ولی من از غذاهایی که توش آلو باشه زیاد خوشم نمیاد!مث تاس کباب و کوفته و خورشت آلو اسفناج!امروز خورشت آلو اسفناج داشت  و من یه کم برانی اسفناج با ته دیگ و گوشت خوردم!ته دیگ رو برداشته بود با زعفرون و تخم مرغ و ماست درست کرده بود و چون عاشق ته چینم با ته دیگش خعلی حال کردم....

بعد ناهار هم تا ساعت 4 نیم خوابیدم و بعدش بیدار شدم ماشین رو از بابام گرفتم رفتیم خونه دوست مامانم یه امانتی دستم داشت بهش دادم و بعدش رفتیم دنباله بابام و رسوندیمش در مغازه و خودمونم برگشتیم فلکه دوم و رفتیم پاساژ پارسیان...

یه دور زدیم و بعدش رفتم مغازه ای که ازش قسطی خرید کرده بودم قسطش رو دادم و ماشا الله چه دست سبکی هم داره اصن نفهمیدم چطوری قسط این رو به تموم شدنه؟هانی بهم معرفیش کرده خدا خیرش بده...هر خانومی که میومد مغازش میگفت اقا حساب دفتری هم دارید؟سریع میگفت نع!ولی امروز با اینکه قسطم رو به تموم شدنه بهم گفت اون میز ناهار خوری حصیری که دوست داشتی رو تو هفته دیگه میارم بیا ببر!گفتم بوخودا پول ندارم فهلا!گفت مشتری خوش حسابم هستی بیا ببر هر موقعی داشتی یه ذره ذره واسم بیار!اینقدرم این آقاهه مهربونه که حد نداره!اون روز که هانی منو بهش معرفی کرد انگار 20 ساله منو میشناسه به قدری قشنگ برخورد کرد و صمیمی شد هانی و مامانم هنگ کرده بودند!واسه همین هر چه قدرم سر به سرم میذاره ناراحت نمیشم چون میدونم ه ی ز نیست و از روی مهربونیشه که با مشتری گرم میگیره...

جلسه اول که منو معرفی کرد چه سوتی دادیم!هانی گفت سوگل دختر خالمه!بعد موقعی که میخواست حساب باز کنه گفت فامیلیتون؟گفتم نصیری!بعد یهو گفت فامیلی هانی خانوم هم نصیریه که!گفتم باباهامون یکیه!گفت پس خواهرید؟گفتم نه باباهامون با هم برادرند!گفت یعنی دو تا داداش اومدند دو تا خواهر رو گرفتند؟ما هم که مشنگ الکی گفتیم بهله!حالا هانی و مامانم هیچ شباهتی بهم ندارند یه دروغی هانی گفت مث خر توش موندیم و این یارو هم هر موقع منو میبینه غش غش میخنده سر دروغی که بهش گفتیم!البته تقصیر هانی بود نمیدونم رو چه حسابی واقعیت رو نگفت؟خوب یه کلمه میگفت زن عموی این ملعونم!بد بختی برداشته فامیلی شوهرشم گفته و دو تا حساب به اسم نصیری باز کردیم!

خلاصه امشب بسیور ذوق ملگ شدم از اینکه جلو مشتریا کلاس گذاشت و گفت مشتری خوش حسابی!حالا هفته دیگه میخواد منو دق بده بسگی چیزای جدید میاره!!

بعد از اونجا هانی بهمون تل زد گفت پاساژ سپیدم نمیاید اینجا؟گفتم جا پارک بد گیر میاد خریدات رو کردی یه ربع دیگه بیا جلوی در پاساژ!

ما هم اومدیم سوار ماشین شدیم و رفتیم هانی و نسناس رو سوار کردیم و رفتیم دمه خونه مامان بزرگم دنباله بابام و یهو بابام گیر داد مامان بزرگت میگه بیاید تووو دلم واسه باربد تنگ شده!گفتم بابا نوید تو راهه من نمیتونم بیام!هانی هم گفت میخوایم بریم هفت حوض واسه مهدی کفش بخریم!بابام 10 دقیقه باربد رو برد تو خونه تا مامان بزرگم ببنتش و بعدش اوردش!فک کنم مامان بزرگم ناراحت شد ولی مهم نیست چون تا میرفتیم و ک و ن م و ن رو زمین نذاشته باید پا میشدیم!چه کاریه خوب؟

بعدش رفتیم در مغازه و تا رسیدیم هانی گفت این بچه سردش شده تا کمرش رو خیس کرده برم تو ماشینمون عوضش کنم!رفت پوشکش رو عوض کرد و ما هم تو اون فاصله رفتیم از فلکه اول واسه مامانبزرگم از داروخانه قرص پا درد خریدیم و اومدیم...

نیم ساعت تو مغازه بودیم و ماشا الله چه جنسای جدیدی اورده بودند....سبد و آبکش و شیشه حبوبات و شیشه مخصوص ماکارونی و ادویه رنگی اورده بودند ادم دلش ضعف میکرد آما حیف تو رنگاشون فیروزه ای نبود!سرخابی و نارنجی و سبز بود....سطل های رنگیشونم خعلیییییی ناناس بود باید یه شبیخون به مغازه بزنم...هنوز پول قابلمه هام رو ندادم خعلی پروام!

تو این سوز و سرمایی که بود با این نسناسه توپ بازی کردیم و تا میخواستیم سوار ماشین بشیم گریه میکرد و میگفت بی!به توپ میگه بی!حالا ربطش چیه نمیدونم فقط اشک میریخت که باهاش توپ بازی کنیم!امشب حسابی چلوندمش ولی پدسگ جدیدا وحشی شده یا مو میکشه یا چنگ میگیره!حالا نقطه ضعف من میدونه چیه تا نزدیکش میشم دست رو عینکم میذاره کثیفش میکنه و بعد میکشه عینکمو و میخنده!تو روحش این کوتوله ام باید کرم بهم بریزه....قدش اینقدر با مزس عینه مرد کوچولوهاس....ماشا الله تپلیه قدشم که یه ذره وقتی راه میره از دور عینه فندقه!

تا 9 نیم مشنگه این شده بودیم و بعدش سوار ماشینشون شد و رفت...ما هم اومدیم نون بربری خریدیم و رفتیم خونه...

نوید ساعت 10 رسید و شاممون رو خوردیم و بهم اشاره کرد که زود بریم خونه کار دارم!منم میز رو جمع کردم و کارامو کردم و اومدیم سمت خونه...

سر راه رفتیم آب پرتقال خوردیم و الانم یه ساعتی هست رسیدیم خونه....

دیروز دختر عموم زنگ زد گفت 5 شنبه نامزدم تو بومهن واسم تولد گرفته شمام تشریف بیارید!نوید گیر داده بریم ولی من از این جور مهمونیا زیاد خوشم نمیاد!همه این دوست دختر پسرا هستند و جو مناسبه حاله من نیست!زیاد با پارتی حال نمیکنم چون نوید دوست نداره بریم وسط برقصیم و همین طوری عینه کاباره باید بشینیم رقص این جینگولکا رو نگاه کنیم....بعدشم بد مصب این دوست دختر پسرا تو پارتی های شب که تاریکه یه حرکاتی از خودشون در میکنند که ادمای متاهل هم سن و سال ما از خجالت آب میشند!بیشتر به س ک س پارتی شبیهه!تو روحشون که کم مونده جلوی ادم بوق بزنند!فردا شب تا پسر عمه هام با دوست دختراشون و همه رفیقای پسرشون میان!هیهات

من این باغی که تو بومهن هست رو رفتم و میدونم مهمونیای توش چه قیامتی میشه...باغ علیرضا ایناس و با اینکه خانوادش مومن هستند آما چهار تا اراذل که از خانواده ی ما بهشون بخورند مشخصه چی میشه!دیدم که میگم...فقط مطمئنم چون علیرضا اونجاس بساط آب ش ن گ و لی به راه نیست چون خیلی بدش میاد!

مهمونی هایی که علیرضا توش باشه خیالم راحته که نوید هر کجا که غیبش بزنه نمیره سر وقته نوشیدنی!حالا با این تفاسیر نمیدونم برم یا نه؟اگر بخوام برم باید فردا صبح برم ریشه های موهام رو دکلره بکنم تا همه موهام یکدست بلوند بشه....لباسم که ماشا الله ندارم و نیدونم چی بپوشم که مناسب اونجا باشه و سردم نشه؟اصن چه کاریه خوب نمیرم مگه کرم دارم؟:))) خود درگیری رو حال کردید؟

|پنجشنبه 1 اسفند1392| 0:26|سوگلی|



سلام خشجلای من....

دیروز بعد از وبگردی آماده شدم و زنگ زدم به آژانس ماشین فرستاد چون هوا به شدت بارونی بود و نمیشد با تاکسی رفت!

ساعت 2 رسیدم خونه عمه و از سر خیابونشونم یه جعبه از این شیرینی رولی ها که شکلاتی و زعفرونی و نارگیلیه و یه کرم وانیلی هم توشه خریدم چون مامانم شیرینی خامه ای خریده بود و مجبور بودم یا گز و سوهانی چیزی بخرم یا از این نوع شیرینیا!

بعدش رفتم خونشون و علیرضا اومد در رو روم باز کرد و بهم دست دادیم و بعدش رفتم تو با عمه و مامان بزرگم ماچ و موچ کردیم و بعدشم نشستیم سر میز ناهار....

ناهار زرشک پلو و ته چین بی نظیریییییی درست کرده بود که نمونه شو خیلی کم خورده بودم!با روغن حیوانی بود و یه بوی خاصی داشت..خعلی عالی شده بود انصافا!کلا دستپخت عمه کوچیکم خیلی عالیه چون از 14 سالگی عروسی کرده و الان که 35  36 سالشه خیلی خبره شده!

ناهار رو که خوردیم رفتم سر سینک و ظرفارو با گلناز به زور شستم تا کمکی بهش کزده باشم!با یه بدبختی راضی شد ظرف بشورم همش میگفت مهمونی نباید ظرف بشوری!میخواستم بهش بگم ما عادت داریم اون روزایی که خونه ی عمو نوید یه عالم سیخ کباب و دیس های بزرگ و ظرفای زیاد میشستم کجا بودی؟

بعد از اون اومدیم فیلم نامزدیشون رو دیدیم و هر کسی رو هم چشممون میوفتاد میدیدیم مرده!تو یه فیلم نامزدی از 150 نفر راحت 50  60 تا مرده بودند..همچین نسل داغونی هستیم ما!

بعدش با علیرضا در مورد ف ر ا صحبت کردیم و یه جورایی وقتی باهاش صحبت میکنم آرامش بی اندازه ی اون به منم منتقل میشه!من نمیدونم چرا علیرضا رو بیشتر از شوهر عمه های دیگم دوست دارم؟در نهایت مومن بودنش ولی شوخی میکنه..سر به سر میذاره....دست میده و .........خیلیییییییی اخلاقای خاصی داره!قیافشم کپی مایکل(همونی که صدا خواننده ها رو تقلید میکنه)..اینقدر شوخیاش با مزس که حد نداره....دائم هم یه صلوات شماره دیجیتال(بچم پیشرفت کرده)دستشه و صلوات میفرسته!خعلی صورتش نورانیههههههه....

تا 5 پیشمون بود و یه کم هم خوابید و بعدش اماده شد رفت مسجد نمازشو خوند و ما هم اماده شدیم رفتیم خیابون دولت و شریعتی تا مامان اینا خرید کنند....

واااااااای مردم و زنده شدم تا رفتم و برگشتم!کفش پاشنه بلند پام بود و تو هوای بارونی عینه ژاپنیا راه میرفتم و کف پاهام داغون شد....

مامانم یه پنکک خرید و بعدش رفتیم مداد ابرو خریدیم و سر راه هم هله هوله گرفتیم و یه کفش فروشی هم رفتیم 2 ساعت کفشارو میپوشیدم و تست میکردم و اخر سرم گفتم با آقامون میام میخرم!پسره مشخص بود میخواد بزنه بترکونه ماهارو!

بعدش اومدیم خونه و نشسته بودم داشتم با مامانم صحبت میکردم یهو دیدم یه چیزی عینه شبح اومد جلو صورتم!تو عمرم اینطوری نترسیده بود فقط گوشامو گرفته بودم و جیغ میزدم....مامانم از صدای جیغ من جیغ میزد و مامان بزرگه منم از جیغ ما دو تا ترسید و واشرش شل شد و سر جاش شاشید!

رنگ صورتم سفیده سفید شده بود و فقط دیدم صدای خنده ی گلناز میاد!کیصافط برداشته بود از این ماسک های وحشتناک زده بود و اومده بود جلو صورتم تا منو بترسونه ولی میگفت به قران نمیدونستم اینطوری شوکه میشی!دل درد شدید گرفته بودم ترسیده بود میگفت نکنه حامله بودی و بچت افتاده؟واااااااااااای نمیدونید چطوری ترسیدم تا شب مغز سرم تیر میکشید!

حالا من که نفسم بالا نمیومد و داشتم فحشش میداد یهو علیرضا اومد و وقتی گلناز تو اتاق بود گفت صبر کن واسش دارم!وقتی گلناز رفت از بالای پله ها پلو پزش رو بیاره علیرضا ماسک رو زد و پشت در وایستاد و تا گلناز اومد در رو باز کنه پرید تو دلش!اونم یه جیغ بنفش زد و نزدیک بود پلو پز بیفته رو پاهاش!اوخیش دلم خنک شد....

علیرضا خوراکش ترسوندنه یکبار کفن پوشیده بود و رفته بود بالا سر گلناز!تا بیدار شده بود اینو با کفن بالا سرش دیده بود و رو به موت رفته بود از ترس...یهنی این بشر یه کارایی میکنه آدم هنگ میکنه...یه مدت کارش این بود که بره بهشت زهرا با کفن تو قبرهای خالی بخوابه و دعا بخونه و تا نصف شب هم اونجا بمونه...همیشه وقتی یکی از فامیل فوت میکنه این اول میره تو قبر میخوابه تا فشار قبر رو بگیره حالا اسمش رو گذاشتیم فشار سنج :))))...

خلاصه عخش کردم وقتی دیدم گلناز رو ترسوند...بعدش نشستیم تی وی دیدیم و ساعت 8 نیم هم بابام اومد به همراه هانی و باربد!گلناز عصرش به مهدی یه تعارف زده بود و تعارفشم گرفته بود و اونا هم اومده بودند...البته مهدی ساعت 9 نیم اومد و زن و بچشو فرستاده بود با بابام بیان...

تا 12 شب این باربد هفت جدمون رو جلو چشممون اورد بسگی اذیت کرد!فقط میگفت اهنگ بذارید من برقصم...حالا خیلی اعصاب صدای زیاد دارم تا خوده شب صدای ضبط واسه این نسناس بلند بود...ولی از دست کاراش چه قدر خندیدیم خیلی زشت و با مزه میرقصه...

این مهدی نسناس تا اومد همش باربد رو بغل میکرد و بوسش میکرد و هی بابا بابا میکرد علیرضا هم همین طوری نگاه میکرد!میخواستم برم به مهدی بگم مگه تو نمیدونی اینا 20 ساله بچه دار نمیشند؟چرا جلوی اینا بچت رو میچلونی؟خوب هوس میکنند و آه میکشند اخه چه کاریه؟یه شب بچت رو بغل نکن...

علیرضا هم هلاک بچه فقط این باربد رو میمالوند به هم بسگی ماچش میکرد...اینقدر تو دلم دعا کرد و گفتم خدایاااااااااا تو رو به بزرگیت قسمت میدم این زن و شوهر و کسانی که در آرزوی بچه هستند صاحب بچه کن تا اینطوری با حسرت نگاه به بچه نکنند...

خدایا واسه تو که کاری نداره به بعضیا 10 تا بچه میدی خوب یه نیم نگاهی به این زن و شوهرا بکن یه بچه هم به اینا بده...الهیییییییی امین

تا ساعت 10 نیم منتظر نوید بودیم ولی تو ترافیک مونده بود و بهمون گفت من دیر میرسم شما شام بخورید...با اصرار راضیشون کردم شامشون رو اوردند و از گل غذا هم گفتند واسه نوید بکش تا دست نخورده باشه!علیرضا خیلی کم حرفه ولی عاشقه نویده و چون عینه خودش سیده اصن یه ارادت خاصی به این نسناسه ما داره!تا نوید رو میبینه میشینند دو سه ساعت با هم فک میزنند!دیروز هم از موقعی که من رفتم همش سراغه نوید رو میگرفت و میگفت چرا نمیاد پس؟ساعت چند میرسه؟

خلاصه شام رو اوردند خوردیم و تا خرخره تو حلقمون کردند!واسه اون تعداد برداشته بود 25  30 تا سیخ کباب خریده بود و تو بشقابامون هی کباب میذاشت!نمیدونم کبابای البرز رو تست کردید یا نع؟لا مصب هر سیخ کبابش مث2 تا 2 نیم سیخ کباب معمولیه!حالا شما مجسم کنید این به زور 3 تا سیخ تو هر ظرف میذاشت و میگفت باید بخورید هر نفر چند تا کباب خوردند؟من که رسما مردم تا خوده صبح بسگی سنگین بودم...عادت دارند برنجاشونم با روغن حیوانی زیاد بخورند و ماست موسیر چرب و برنج چرب و کباب چرب و پسته و بادوم هندی چرب و شیرینی خامه ای چرب و پفک شور و چرب اینا چه بلایی سر بدن ما اورد تا صبح!یهنی تو یه شب راحت یکی دو کیلو چاق شدند همگی....ای تو روحشون

اخر سر با این تفاسیر 4  5 تا سیخ هم اضافه اومد و فرستادند واسه طبقه ی بالا که خواهر شوهرش هستش و طبقه ی بالاتر که مادر شوهرش هستند....

تا میز شام جمع شد نوید هم رسید و همه اون مخلفات هم واسه اون اوردند و نوید هر کاری کرد دید جز ته دیگ و یه سیخ کباب نمیتونه بیشتر بخوره واسه همین زود هم شامش رو خورد و اومد نشست پیش ما و یه ساعتی هم با علیرضا گپ زذ و خندیدند و فقط میگفت حیف که امروز کار داشتم دوست دارم دو سه ساعت بشینم کنارت و باهات صحبت کنم!

حالا از موقعی که از خونشون اومده بیرون گیر داده واسه جمعه اینا رو دعوت کن!هر چی میگم اینا 5 شنبه و جمعه هر هفته سالیانه زیاده دست جمعی میرند باغشون تو بومهن!تو سرما و گرما بار و بندیلشون رو میبندند و 50 نفر میشند میرند عشق و حال...ماهند این خانواده....اصن خانواده  شوهره گلناز نمونه شون خیلی کمه..سرشون تو لاک خودشونه...مهربون..خوشرو با آبرو...هوای عروسشون رو دارند...شما فک کنید اینا چه قدر ماشا الله خوبند که گلناز بعد این همه سال راضی نمیشه بره خونه ی مستقل!همیشه و همه جا با همند...

دیگه تا 12 شب هم اونجا بودیم و بعدش اومدیم سمت خونمون و منم که پاهام داغون بود و اصن نمیشد تکون بخورم!فقط از ماشین پیاده شدم و وارد اسانسور شدم و کفشامو همون جا در اوردم!

تا رسیدیم خونه فقط لباسامون رو عوض کردیم و ولو شدیم از خستگی...

|سه شنبه 29 بهمن1392| 12:52|سوگلی|



کل صلوات رو تو ادامه ی مطلب گذاشتم واسه دوستای عزیزم...برمیگردم جواب همه کامنت ها رو میدم عسیسای دلم...
Continue
|سه شنبه 29 بهمن1392| 1:2|سوگلی|



سلام دوستای گلم

شنبه بعد از اینکه وب رو اپ کردم رفتم ناهارمون رو گرم کردم و ساعت 4نوید اومد و ناهارمون رو خوردیم و تا شب هم سرگرم نت و کامنتا بودم و بعدش رفتم واسه شام واویشگا درست کردم و همین طوری که تی وی میدیدیم شاممون رو هم خوردم و بعد بفرمایید ش ا م هم لنگول لنگول رفتم نمازم رو خوندم چون به شدت زانو درد داشتم و عینه پیرزنا راه میرفتم....همیشه قبل پ ر ی همین بساط رو دارم و جونممم در میاد...

بعد از نماز صلوات فتح رو خوندم و به جرات میتونم بگم یکی از دعاها و صلواتایی که معجزه میکنه همین صلوات فتح هستش!درستش اینه که 40 روز بعد نماز صبح خونده بشه ولی من هر موقع وقت داشته باشم میخونم و خیلی عالیه....

همین طوری داشتم دعاهای مفاتیح رو میخوندم ولی حواسم به کوچه بود!قرار بود همسایه پایینیمون از مکه بیاد و منم که فوضول از ساعت 9 شب که چراغونی دمه خونه روشن شد پای پنجره بودم و ساعت 12 هم که رسیدند پشت شیشه عینه مشنگا هی اشک میریختم و میگفتم خدایا یه کاری کن منم بیام خونت رو ببینم!همچین گریه میکردم انگار خونه خدا استغفرلله دو تا کوچه پایین تره و رفتم دمه خونش و رام نداده!دیووووونه شدم بوخودا

دمه خونمون پر این پارچه های خوش امد گویی به زائراس و فقط یه پارچه توجهم رو شدید به خودش جلب کرد و دیدم روش یه شعر نوشته و بعدشم متن خیلی زیبا و آخرشم نوشتند از طرف همسایگان!من نمیدونم کی پول دادیم تا از طرف ما هم پیام خود شیرین بازی بذارند؟کی از طرف ما پیام تبریک از خودش در کرده یهنی؟همچین مینویسند شهد شیرین زیارت گوارای وجودتان که آدم میخواد بپوکه....حالا اینا که خعلی خوبه من هلاک اون صحنه ای هستم که حلقه گلای مصنوعی فسفری و نارنجی جیغ تو گردنه زائران محترم میندازند!چند بار این صحنه رو تو فرودگاه دیدم و فقط زمین رو گاز زدم از خنده....

حالا من به نوید گیر داده بودم به جای چراغونی بذار تو بالکن رقص نورم رو روشن کنم و کل کوچه عینه پارتی بشه همه ذوق ملگ بشند گفت نعععع جلب توجه میشه کرم نریز بچهههه!

خلاصه بعد از ابغوره گیری کرمم خوابید و اومدم رو تخت یه کم با گوشیم ور رفتم و خسبیدم....راستی تا یادم نرفته اینو بگم کههه دوستان عزیزی که شماره 912 منو دارند من تقریبا 2 هفتس خطم رو عوض کردم و ممکنه بفروشم حالا دقیقا مشخص نیست مامانم بهم اجازه نداد بفروشم و گفت شمارش رنده حیفه....وی چ ت و لاین و همه چی رو هم از گوشیم پاک کردم نمیدونم چرا یهو تارک دنیا شدم؟یهو زدم به سیم اخر و راه های ارتباطیم رو همه رو از بین بردم....

دیروز هم ساعت 9 بیدار شدم و اماده شدم نوید منو گذاشت سر خیابونمون و خودش رفت دنباله کاراش و منم رفتم تهرانپارس...

دیروز سر صبر یه آرایش خیلی لایت و تمیز کردم و ابروهامم پهن کشیدم و تیپ خانومانه زدم تا از در اومدم بیرون و نوید دید گفت بهههههه بهههههه چه قدر بهت میاد همیشه این تیپ رو بزن!اخه همیشه زود میره پایین و ماشین رو روشن میکنه و منتظر میمونه تا بیام واسه همین خیلیییی تعجب کرد که چی شده سوگل بعد چند سال جوراب پوشیده؟اخه بارونی و کیفم burberry ست کردم و کفشم و ساپورت و شالم مشکی بود و بعد جوراب سسکی از همین توری ها پوشیده بودم و زیر بارونیم هم یه لباس مشکی آستین بلند پوشیده بودم که آستینای اونم همه توری و گیپور بود و یه کم از زیر آستین های بارونیم مشخص بود و قشنگ با جورابام ست بود!واسه همین این تیپ شله قلمکارم از نظر نوید خیلی شیک اومد و ذوق ملگ شد...عینک آفتابیمم که خیلی سوسولی و پر نگین بود قشنگ حس بوقی پیدا کرده بود!

دیروزم از شانسم هوا خیلی گرم بود و اتوبان حکیمم که قیامتی بود از شلوغی!تازه 12 رسیدم خونه مامانم و سریع رفتم سر قابلمه و دو تا سیب زمینی برداشتم خوردم چون صبحونه نخورده بودم و داشتم میمردم از ضعف...از صبح فقط یه ابنبات و ادامس کوفت کرده بودم...

بعدشم جلو اشتهام گرفته شد و ناهار نتونستم بخورم...البته اگه نون بربری بود با تاس کباب خیلی حال میداد ولی چون با نون سنگک ابم تو یه جوق نمیره فقط کاهو زدم بر بدن...

بعد از ناهار هم رفتم بابام رو رسوندم در مغازه و بعدش اومدم خونه دنباله مامانم و تا 7 رفتیم پیش دوستش و از اونجا هم رفتیم بابام رو از دمه مغازه برداشتیم و اومدیم خونه شون....

تا رسیدیم من و بابام از خستگی بی هوش شدیم تا 10....نوید که اومد بیدار شدم شاممون رو خوردیم و ساعت 11 نیم هم اومدیم سمت خونه....

تا ساعت 2 بیدار بودیم و فک میزدیم بعدشم رفتیم بخوابیم که عاقا نیت های شوم داشت ولی اینقدر خسته بودیم همین طور که صحبت میکردیم خوابمون برد...یهنی شما فک کنید خستگی و مشغله در چه حد؟؟؟؟؟البته سرش بی کلاه نموند و جبران نمودند...

امروزم ساعت 10 بیدار شدم و میخواستم خونه بمونم ولی عمه محترم تماس گرفتند گفتند گلزار و مامان بزرگ و مامانت خونه ی ما هستند شما هم ناهار با نوید بیا!نوید گفت بعد 7 سال ما رو خونش دعوت کرده اونم بدون اطلاع قبلی؟من نمیتونم قرار امروزم رو کنسل کنم تو بزک دوزکت رو بکن و با اژانس برو سمت قلهک یه کادو بخر و برو خونشون...حالا نیدونم چیکار کنم؟برم یا نرم؟بعد 7 سال که نه پا گشا کرده و هر سری هم خواستیم بریم عید دیدنی ما رو خیلی شیک پیچونده کار درستیه که خودم رو سبک کنم؟الان در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته و چون مهمونای دیگم داره ما رو دعوت کرده!راستش قبلا برنامم این بود اصن خونشون نرم چون تاحالا همه رو دعوت کرده جز من و نوید رو!حالا نوید گیر داده من شوهرش رو دوست دارم میخوام شب بیام پیشش گپ بزنم زود کاراتو بکن برو!

در مورد وسایلی که عکسش رو گذاشتم من فک نمیکردم این همه از دوستان میز ها و مبل ها رو بخوان؟7   8 نفر شماره گذاشتند واسه مبل ها....4 نفر هم واسه کل وسایل و بقیه هم میز ناهار خوری رو میخوان!حالا من چه غلطی بکنم؟به یکی بفروشم بقیه ناراحت میشند!به خدا خیلیییییییی شماره گذاشتند با کی من تماس بگیرم؟

میشه یه فرصت کوچولو بهم بدید من خودم برم بازار مبل ببینم یه مبل کوچیک و جمع و جور با این قیمتای سرسام اور میتونم گیر بیارم یا نه؟قرار بود دیروز بریم ولی نوید تا 5 شنبه سرش شلوغه واسه همین یه فرصت خیلی کوچولو میخوام تا خبر قطعی رو بدم...بد بختی همه پشت سر هم شماره دادند یهنی با اولین کامنت باید معامله کنم؟عجبااااااا حراج کردنمونم عینه ادمیزاد نیست به خدا :))))

|دوشنبه 28 بهمن1392| 12:36|سوگلی|



سلام عسیسای من

5 شنبه بعد از اینکه روز نوشت رو نوشتم رفتم بزک دوزک کردم و ساعت 12 نیم مامانم اومد خونمون...

چون یه هفته خونه نبودیم و وقت نکرده بودیم میوه بخریم چند تا کیسه میوه خریده بود و واسمون اورده بود....ناهار هم البالو پلوی روز قبل رو اورد و خوردیم....

بعد از ناهار میوه شستم واسش اوردم و همین طوری که جدول حل میکرد خوابش برد و منم اومدم تو نت عکس اپلود کردم و به سختییییییی شد عکسارو بذارم!نمیدونم چرا جدیدا اینطوری شده بلاگفا؟

بعدش اومدم تو هال با مامانم نشستیم عمو پورنگ و مشنگ بازیاش رو دیدیم و ساعت 6 هم کارامون رو کردیم رفتیم بوستان...

اول رفتم واسه ولنتاین نوید یه عطر هات خعلیییییی توپ خریدم و مث شکلات کادوش کردند و خعلی ناناس شد..خودش گیر داده بود یه عطر مارک میخوام که موندگاریش زیاد باشه!ما هم اطاعت امر کردیم و واسش خریدیم...

بعد از اونجا هم رفتیم یه مغازه ای که همش ازش خرید میکنم و من و مامانم یکی یه مانتو واسه عیدمون خریدیم و منم یه لباس مشکی نیمه مجلسی واسه عیدم خریدم و فقط موند کیف و کفش و شلوار!اصن حوصله ندارم تو شلوغی های خفنه شب عید برم خرید!امسال هم بعید میدونم وقتم واسه ماهه اسفند آزاد باشه و ممکنه وقت سر خاروندن هم نداشته باشم..صد در صد قطعی شد خبر میدم...خیلی از مسایل هست که تو برناممون هست ولی همش در حد گ و ز هواییه و تا عملی بشه زمان میبره منم از اینکه از قبل پیش بینی کارارو بکنم خیلی بدم میاد دوست دارم انجام که شد بهدا بیام بگم...

خلاصه نیم ساعتی تو مغازهه ولو بودیم و بعدش فرشته اینا زنگ زدند گفتند ما هم بوستانیم بیاید ببینیمتون!دمه پله برقی قرار گذاشتیم و فرشته و امیر و طناز و خاله زهره و حمید(پسر خالم)اومدند و یه کم پیششون بودیم و بعدش رفتیم واسه ولنتاین بابام کفش خریدیم و ساعت 8 نیم هم اومدیم سمت خونه....

سر راه رفتم پنیر و خامه و کره و ماست و برنج و نون خریدم و اومدیم خونه...سریع واسه شام سبزی پلو درست کردم و به بابام گفتم سر راه ماهی تیلاپیا بخره و بیاره تا سرخش کنم....بابام ساعت 9 اومد و ماهی ها رو داد شستم و تو آرد و ادویه خوابوندم و سرخشون کردم...

من خودم به شخصه از قزل آلا بیشتر خوشم میاد چون چربیش کمتره ولی این ماهی هم خیلی عالیه و چون به صورت فیله هستش خوردنش خیلی راحته آما مصرف زیادش خوب نیست چون چربیش زیاده...

شام که اماده شد سالاد هم درست کردیم تا نوید رسید...واسمون یه جعبه کیک خریده بود و اورده بود...

شاممون رو خوردیم و بعدش بابام و نوید رو با کادوهامون سورپرایز کردیم و نوید خیلی از ادکلنش خوشش اومد ولی ناراحت شد که چرا وقت نداشته بره واسه من کادو بخره!این هفته به شدت سرش شلوغ بود و هر شب تا 11 درگیر بود واسه همین حتی 5 شنبه هم که قرار بود وقتش آزاد تر باشه ولی تا 9 کارش طول کشید و تا توی ترافیک برسه خونه شد ساعت 10 نیم!

طفلک از اول هفته میگفت میخوام واسه ولنتاینت یه گوشی خوب بخرم ولی گفتم نع عزیزم نمیخواد چیزی بخری بذار پول حسابی دستمون بیاد بریم آیفون بخریم الان نمیخواد خرج اضافی بکنی مخصوصا واسه این ماه که کلی هزینه های مهم داریم...

حالا گیر داده بود لوازم ارایش میخوای؟عطر میخوای؟شال میخوای؟گفتم نع بابا صبح که بهم پول دادی رفتم مانتو و لباس خریدم اینم میشه کادوی تو!مگه با پول تو نبوده؟؟؟؟؟

خلاصه اون شب گذاشتم حال کنه و عذاب وجدان نداشته باشه...بعدشم کیک و چایی زدیم بر بدن و ساعت 1 نیم هم خوابیدیم...

دیروز ساعت 8 بیدار شدم صبحونه ی بابام رو اماده کردم و خودمونم نشستیم باهاش صبحونمون رو خوردیم و ساعت 9 نیم هم رفت مغازه...

منم تا ظهر خیلی بی حال بودم و فقط وسط سالن ولو بودم...بعدش دیدم تنبلی فایده ای نداره...پاشدم واسه ناهار زرشک پلو با مرغ درست کردم و خونه رو هم تمیز کردم و جارو کشیدم و بعدشم مامانم سالاد درست کرد و کارامون که تموم شد نشستیم پای تی وی تا بابام ساعت 3 رسید خونه و ناهارمون رو زدیم بر بدن...

بعد ناهار هم خیر سرم اومدم بکپم ولی اینقدر صدای ضرضر تی وی اومد و صدای عمو پورنگ تو گوشم پیچید که بد خواب شدم و بعدشم رفتم تو اتاق بخوابم یهو گلی زنگ زد که دارم میام اونجا!از سر درد داشتم روانی میشدم!

کلا نزدیکای بهار که میشه هم بی حال میشم هم اعصابم حساس تر میشه و زود قاط میزنم!امسال که ماشا الله پیشواز این حالتای ت خ م ا ت ی ک رفتم و همین طوری نشستم الکی الکی اشکم میاد...دیروز تا شب همین طوری که صحبت میکردم با اینکه ریلکسم بودم ولی اشکم میومد و بد بختی بند هم نمیومد!سر دماغم قرمز شده بود و تابلو بودم...

دوست داشتم تنها باشم و نهایتا مامانم اینا پیشم باشند ولی وقتی با سر درد بیدار شدم و دیدم گلی اومده و الان این صورت قرمزه منو میبینه خیلییییییی عصبی شدم!مخصوصا خانواده ی ما که از کاه کوه میسازند!

وقتی از اتاق اومدم بیرون دیدم گلی چیپس و پفک خریده اورده و نشستند وسط سالن دارند هله هوله و میوه و هندونه میخورند!هر کاری کردند بیا هندونه بخور گفتم نع فقط دارم از سر درد میمیرم...

امسال بسگی سال گندی واسم بود و درگیری فکر زیاد داشتم به شدت ضعیف شدم و دست و پاهام و سرم همش درد میکنه...ققط دارم لحظه شماری میکنم عید بشه و امسال تموم بشه....وااااااااااااای امسال من چی کشیدم یهنی واسه سنگ تعریف کنم سرویس میشه...از همون فروردینش واسه من بد بود تا الی آخر....

همش درگیری فکری...ریسک....تصمیمای خفن که فقط کافی بود یه تصمیم استباه و احساسی گرفته بشه تا همه چیز به ف ا ک بره!

دیروز هم یاد یه سری کارا افتاده بودم و الکی زار میزدم.وقتی فکر میکنم میگم یعنی واقعا من بودم تا تونستم این شرایط رو بگذرونم؟ظاهر زندگیه همه خیلی آروم و زیباست ولی داخلش که میریم میبینیم وای عجب خر تو خریه...عینه زندگیه من....همه میگند اوه اوه سوگل چه زندگیه ای داره 2 تا 2 تا خونه و ماشین و کوفت و زهر مار...شوهرشم که همش به حرفشه ولی نمیدونند خونه ای که توش آرامش مطلق نباشه به درد نمیخوره...نمیدونند همین حرفایی که باید به شوهر فهموند تا قدم اشتباه بر نداره چه انرژیی از آدم میگیره....

ادم یه حرفی رو به بچه میزنه اگه متوجه نشه یکی میزنه تو سرش تا یاد بگیره و دیگه هم از یادش نمیره ولی همه ی خانومای متاهل این حرف من رو درک میکنند که وقتی بخوای به یه مرد که طبیعتشون لجبازی و مغرور بودنه چیزی رو توجیه کنی و یاد بدی پدر صاحابت در میاد...

اکثره مردها فکر میکنند هر کاری که میخوان انجام بدند درسته و ظاهر قضیه رو میبینند و حسابی میتازونند!اینقدر تخته گاز میرند تا بالاخره خ ا یه بسوزونند!اون موقعست که این سوزش دودمان خانوما رو هم به باد میده....

واسه همینه امسال اعتراف میکنم با تموم وجود سرویس شدم.شاید پارسال این موقع اگه بهم میگفتند قراره سال آینده این مشکلات واست پیش بیاد همون جا سکته میکردم!ولی خودمم هنگ کردم وقتی دیدم سوگله یکی یدونه ای که تا یه سرفه میکنه ننه باباش میان بالا سرش و کلی هواشو دارند یه روزی جلوی یه مشکلات و تصمیمات کوتاه بیاد....من فقط چون به سال جدید امید دارم و ایمان دارم سال خوبیه واسم این یه ماهه رو دارم تحمل میکنم.اووووووف

تا پارسال میومدم تو همین وبلاگ همه چی رو با بچه ها در میون میذاشتم ولی وقتی دیدم نع اینجا هم راحت نیستم و آشناها میان میخونند دیگه تصمیم گرفتم همه چی رو تو خودم حلاجی کنم و به کسی نگم!فک کنم آدم فقط تو قبر خودش تنها باشه البته اگه اونم قبر دو سه طبقه واسش در نظر نگیرند مگرنه هر قبرستونی بریم یه اشنا و فوضول هست بخواد بیاد جیک و پیکت رو بفهمه و همه جا جار بزنه...

گلی اینا میخوان برن ترکیه ویلا بخرند بهش گفتم تو رو خدا این هفته ویلا رو برید اوکی کنید تا عید فقط یه پول هواپیما داشته باشیم و یه ماه بتونیم بیایم ترکیه فقط ساکت و صامت بشینم و بتونم آرامشم رو به دست بیارم...وااااااااااای اگه اون پولی که بابام واسه سال آینده بهم قولش رو داده بهم بده به خدا در اولین فرصت منم میرم 100 تومن میدم یه ویلای مبله شده تو ترکیه میخرم و اکثره موقع ها همون جا پلاسم...

فک کن ادم بره 100 میلیون بده یه ویلا تو شمال بخره اونم بدون مبل و وسایل بعد هر موقع میخواد بره دو سه روز ریلکس بشه و از هیاهو به دور باشه 4 تا ماشین از فک و فامیل رو سرش خراب بشند و اون چند روز از مهمونا پذیرایی کنه!عمرااااا

خلاصه دیروز رو موده پاچه گیری بودم با اینکه بابا اینا واسه ولنتاینم کادو و ریمل خریده بودند ولی اصن شارژ نشدم...

بابام قرار بود بره بوستان کفشش رو عوض کنه چون واسش کوچیک بود واسه همین من و نویدم اماده شدیم باهاش رفتیم چون نمیدونست از کدوم مغازه واسش کفش خریدیم...

زود اماده شدم و رفتیم بیرون و مامان اینا هم موندند خونه...منم چون حوصله پذیرایی و ظرف شستن نداشتم بی خیال خونه شدم و زدم بیرون...

رفتیم بوستان بابام کفشش رو عوض کرد و نویدم واسه گوشیش لایه محافظ خرید و بعدشم اومدیم از دمه خونه نوشابه و تخم مرغ و یه سری خرت و پرت خریدیم و اومدیم خونه....

تا رسیدم واسه شام چون نوید گیر داده بود دمپختک درست کردم و ساعت 9 هم پسر عمم اومد دنباله گلی و هر چی اصرار کردم شام بمونه گفت بهداد دمه در منتظرمه...

گلی رفت و ما هم شاممون رو خوردیم و فیلم هوش سیاه رو هم دیدیم و مامان اینا هم ساعت 10 نیم رفتند خونشون و منم یه کم پای نت بودم و بعدشم زود رفتم خوابیدم...

امروزم از ساعت 6 صد بار از خواب پریدم و پاشدم چایی دم کردم و صبحونه نوید رو اماده کردم...ساعت 12 هم نوید رفت بیرون واسه پرینترش جوهر بخره و منم تو این فاصله اومدم وب رو آپ کنم و برم سر وقت ناهار....

راستی اینو یادم رفت بگم من از همه جهات عکسای وسایل رو گذاشتم...ظاهر و باطنش همینا بود...هیچ کدوم زدگی و خرابی نداره فقط دو تا کشوی اول میز آرایش ریلش کج شده باید بدم درستش کنند مگرنه مبلا که اصلا زدگی و رنگ رفتگی نداره میز ناهار خوری هم همین طور....

یه سری از دوستان تو کامنت خصوصی سوال کرده بودند این مبلا با میز های اطرافش این قیمته؟اخهههه قفونتون بشم الان یه جا کفشی 200 تومنه من این سرویس به این کاملی و تمیزی رو تازه با این میزهایی که 500 خریدم بدم 1 میلیون؟دوستانی که میز ها رو هم میخوان 400 رو قیمت مبل میره....

تخت یکنفره خوشخواب هم داره که کاملا سالمه و 40 50 تومن هم خوشخوابش هست...

یه سری دوستان هم آدرس میخواستند!آدرس رو من اجازه ندارم تو نت پخش کنم چون خیلی از دوستان رو ندیدم و نمیشناسم!تمامه وسایل همینی هست که تو عکس مشخصه....نحوه ی پرداختشم اینطوریه که پول کارت به کارت به حساب ریخته میشه و یه مقداری از پول پیش خودتون میمونه تا وقتی که بار به دستتون برسه....اگه راضی بودید و دیدید مشکلی نداره بقیه رو هم به حساب میریزید...اینم واسه دوستانی که شک دارند یه موقع وسایل خراب باشه!همتون در جریان هستید که 1 سال و خرده ایه من مبلارو خریدم و ازشم استفاده ی زیادی نکردم ..واسه جهازم نیست که واسه 6 سال پیش باشه واسه همین خیلی نو و تمیزهههه!

خلاصه تا 4 5 روز تو نت هست واسه فروش...کسی دوست داشت در خدمتم اگرم نشد که مث مبلای قبلیم تو جمعه بازار و محل آگهی میدم....

در مورد بلور و کریستال ها سوال کرده بودید باید بگم که یه سرویس کامل چینی دست نخورده سفید سرمه ای با دور طلایی دارم که اونم از نصف کمتر میدم...

لیوان و فنجونای بلور دارم که استفاده نشده آما جعبه نداره چون تو کابینت از همون اول چیده شده....

چیز خاصی لازم دارید بهم بگید اگه خودم داشتم واستون عکسش رو میذارم چون الان واقعا یادم نیست بالای کمدهام چند تا جنس آکبند و استفاده نشده دارم...از بعد پا تختی کلا وسایلم رو گذاشتم بالای کمد و بهشون دست نزدم....فقط میخوام کل خونه رو سبک کنم....تازه چه قدرم پرده دارم ولی اندازه های دقیقش رو نمیدونم..همشون زیر یه سال استفاده شده و کرم تنوع داشتم و زود عوضشون کردم :)))....

|شنبه 26 بهمن1392| 13:57|سوگلی|



عکسای وسایلی رو که گفتم رو تو ادامه ی مطلب میذارم ....سوالی بود در خدمتم :)عکسا رو به صورت لینکی گذاشتم فقط باید کپی کنید و ادرسش رو بذارید به جای ادرس سایت و بذارید لود بشه...


Continue
|پنجشنبه 24 بهمن1392| 16:13|سوگلی|