دلنوشته های سوگلی

پر از حرفای تازه

قوي ترين زن جهان هم که باشي...
وقت هايي هست ...
که دستي بايد لمس ات کند...
تني ...
تنت را داغ کند...
و لبي...
طعم لبت را بچشد ...
مستقل ترين زن جهان هم که باشي...
وقت هايي هست...
که دلت پر ميزند براي کسي که برسد و بخواهد...
که آرام رانندگي کني ...
و شام ات را نخورده روي ميز نگذاري و بروي...
مسافرترين زن دنيا هم ...
دست خطي مي خواهد که بنويسد برايش...
" زود برگرد "...

طاقت دوري ات را ندارم...



(سبحان ا... یا فارج الهم  و یا کاشف الغم فرج همی و یسر أمری و أرحم ضعفی من حیث لا أحتسب یا رب العالمین)

حضرت رسول فرمودند:هرکس مردم را از دعا با خبر کند در گرفتاری اش گشایش پیدا می شود.

دوشنبه 11 مهر1390| 10:17 |سوگلی|

سلام عزیزای دلمممم... میدونم بد قولی کردم و به موقع نیومدم اما بوخودا دسترسی به نت نداشتم... تو این دو هفته خیلی سرم شلوغ بود و اصلا نتونستم خونه خاله ها برم واسه اپ کردنه وبلاگ...بالاخره دختر خاله اومد ایران و جاتون خالی کلی سوغاتی زدم بر بدن و تا یه سال آینده از لحاظ بزک دوزک بیمه شدم خخخخخ تو این هفته ای که گذشت اوایل هفته با عمه ها و مامان بزرگ و زن عمو و چند تا خانواده دیگه قرار پیکنیک گذاشتیم و هر خانواده یه غذایی درست کرد و اورد و منم خسته از راه اومدم و نشستم از هر غذایی ناخنک زدم و نمیدونم کدوم غذا موشکول داشت که از روز بعدش رب و ربم اومد جلو چشمم و از شدت دل درد و حالت تهوع رفتم دکتر و متوجه شدم دوباره عفونت روده گرفتم...اینقدر روده ام حساسه سالی دو سه بار باید این مرض رو تجربه کنم... دو روز بعد تا حالم خوب شد یه سرما خوردگی خفن گرفتم و کلا سیستم بدنم ریخت به هم و صدام کیپ شد و هنوزم درگیرشم! خبر خاصی جز رفت و امد و ددر دودور رفتن ندارم و فقط یه برنامه مهمی پیش اومده که در آینده واستون مینویسم چون اشنا میاد وبم رو میخونه هر چی بیام بنویسم زودتر همه جا پخش میشه و خرابکاری میشه...به جز این دو تا مریضی خداروشکر همه اتفاقات مثبت بوده.... 5شنبه جاتون خالی یهو امامزاده صالح مارو طلبید و الکی الکی یهو دیدم وسط امامزاده صالحم و دارم زیارت میکنم...بعدش فهمیدم وفات امام جعفر صادقه!!!خدارو شکر که تو همچین شبی فرصتی پیش اومد واسه دعا و زیارت...بعدشم رفتیم تو بازار و ساندویچم زدیم بر بدن و رووووشن شدیم خخخخ تو این هفته قراره یه اتفاق خوب بیفته جوووونه من دعا کنید همه چی اوکی بشه و با خبرای خوب بیام... خیلی حرفا دارم واستوت بگم ولی چون با گوشیم خیلی نوشتن سخته ایشا الله واسه اخر هفته کامل میام مینویسم و همه چی رو توضیح میدم....دعا کنید با خبرای خوب بیام دوستتون دارممم
شنبه 1 شهریور1393| 17:12 |سوگلی|

سلام عزیزای دلمممم... میدونم بد قولی کردم و به موقع نیومدم اما بوخودا دسترسی به نت نداشتم... تو این دو هفته خیلی سرم شلوغ بود و اصلا نتونستم خونه خاله ها برم واسه اپ کردنه وبلاگ...بالاخره دختر خاله اومد ایران و جاتون خالی کلی سوغاتی زدم بر بدن و تا یه سال آینده از لحاظ بزک دوزک بیمه شدم خخخخخ تو این هفته ای که گذشت اوایل هفته با عمه ها و مامان بزرگ و زن عمو و چند تا خانواده دیگه قرار پیکنیک گذاشتیم و هر خانواده یه غذایی درست کرد و اورد و منم خسته از راه اومدم و نشستم از هر غذایی ناخنک زدم و نمیدونم کدوم غذا موشکول داشت که از روز بعدش رب و ربم اومد جلو چشمم و از شدت دل درد و حالت تهوع رفتم دکتر و متوجه شدم دوباره عفونت روده گرفتم...اینقدر روده ام حساسه سالی دو سه بار باید این مرض رو تجربه کنم... دو روز بعد تا حالم خوب شد یه سرما خوردگی خفن گرفتم و کلا سیستم بدنم ریخت به هم و صدام کیپ شد و هنوزم درگیرشم! خبر خاصی جز رفت و امد و ددر دودور رفتن ندارم و فقط یه برنامه مهمی پیش اومده که در آینده واستون مینویسم چون اشنا میاد وبم رو میخونه هر چی بیام بنویسم زودتر همه جا پخش میشه و خرابکاری میشه...به جز این دو تا مریضی خداروشکر همه اتفاقات مثبت بوده.... 5شنبه جاتون خالی یهو امامزاده صالح مارو طلبید و الکی الکی یهو دیدم وسط امامزاده صالحم و دارم زیارت میکنم...بعدش فهمیدم وفات امام جعفر صادقه!!!خدارو شکر که تو همچین شبی فرصتی پیش اومد واسه دعا و زیارت...بعدشم رفتیم تو بازار و ساندویچم زدیم بر بدن و رووووشن شدیم خخخخ تو این هفته قراره یه اتفاق خوب بیفته جوووونه من دعا کنید همه چی اوکی بشه و با خبرای خوب بیام... خیلی حرفا دارم واستوت بگم ولی چون با گوشیم خیلی نوشتن سخته ایشا الله واسه اخر هفته کامل میام مینویسم و همه چی رو توضیح میدم....دعا کنید با خبرای خوب بیام دوستتون دارممم
شنبه 1 شهریور1393| 14:10 |سوگلی|

سلام عزیزای دلمممم... میدونم بد قولی کردم و به موقع نیومدم اما بوخودا دسترسی به نت نداشتم... تو این دو هفته خیلی سرم شلوغ بود و اصلا نتونستم خونه خاله ها برم واسه اپ کردنه وبلاگ...بالاخره دختر خاله اومد ایران و جاتون خالی کلی سوغاتی زدم بر بدن و تا یه سال آینده از لحاظ بزک دوزک بیمه شدم خخخخخ تو این هفته ای که گذشت اوایل هفته با عمه ها و مامان بزرگ و زن عمو و چند تا خانواده دیگه قرار پیکنیک گذاشتیم و هر خانواده یه غذایی درست کرد و اورد و منم خسته از راه اومدم و نشستم از هر غذایی ناخنک زدم و نمیدونم کدوم غذا موشکول داشت که از روز بعدش رب و ربم اومد جلو چشمم و از شدت دل درد و حالت تهوع رفتم دکتر و متوجه شدم دوباره عفونت روده گرفتم...اینقدر روده ام حساسه سالی دو سه بار باید این مرض رو تجربه کنم... دو روز بعد تا حالم خوب شد یه سرما خوردگی خفن گرفتم و کلا سیستم بدنم ریخت به هم و صدام کیپ شد و هنوزم درگیرشم! خبر خاصی جز رفت و امد و ددر دودور رفتن ندارم و فقط یه برنامه مهمی پیش اومده که در آینده واستون مینویسم چون اشنا میاد وبم رو میخونه هر چی بیام بنویسم زودتر همه جا پخش میشه و خرابکاری میشه...به جز این دو تا مریضی خداروشکر همه اتفاقات مثبت بوده.... 5شنبه جاتون خالی یهو امامزاده صالح مارو طلبید و الکی الکی یهو دیدم وسط امامزاده صالحم و دارم زیارت میکنم...بعدش فهمیدم وفات امام جعفر صادقه!!!خدارو شکر که تو همچین شبی فرصتی پیش اومد واسه دعا و زیارت...بعدشم رفتیم تو بازار و ساندویچم زدیم بر بدن و رووووشن شدیم خخخخ تو این هفته قراره یه اتفاق خوب بیفته جوووونه من دعا کنید همه چی اوکی بشه و با خبرای خوب بیام... خیلی حرفا دارم واستوت بگم ولی چون با گوشیم خیلی نوشتن سخته ایشا الله واسه اخر هفته کامل میام مینویسم و همه چی رو توضیح میدم....دعا کنید با خبرای خوب بیام دوستتون دارممم
شنبه 1 شهریور1393| 14:9 |سوگلی|

سلام عزیزای دلمممم... میدونم بد قولی کردم و به موقع نیومدم اما بوخودا دسترسی به نت نداشتم... تو این دو هفته خیلی سرم شلوغ بود و اصلا نتونستم خونه خاله ها برم واسه اپ کردنه وبلاگ...بالاخره دختر خاله اومد ایران و جاتون خالی کلی سوغاتی زدم بر بدن و تا یه سال آینده از لحاظ بزک دوزک بیمه شدم خخخخخ تو این هفته ای که گذشت اوایل هفته با عمه ها و مامان بزرگ و زن عمو و چند تا خانواده دیگه قرار پیکنیک گذاشتیم و هر خانواده یه غذایی درست کرد و اورد و منم خسته از راه اومدم و نشستم از هر غذایی ناخنک زدم و نمیدونم کدوم غذا موشکول داشت که از روز بعدش رب و ربم اومد جلو چشمم و از شدت دل درد و حالت تهوع رفتم دکتر و متوجه شدم دوباره عفونت روده گرفتم...اینقدر روده ام حساسه سالی دو سه بار باید این مرض رو تجربه کنم... دو روز بعد تا حالم خوب شد یه سرما خوردگی خفن گرفتم و کلا سیستم بدنم ریخت به هم و صدام کیپ شد و هنوزم درگیرشم! خبر خاصی جز رفت و امد و ددر دودور رفتن ندارم و فقط یه برنامه مهمی پیش اومده که در آینده واستون مینویسم چون اشنا میاد وبم رو میخونه هر چی بیام بنویسم زودتر همه جا پخش میشه و خرابکاری میشه...به جز این دو تا مریضی خداروشکر همه اتفاقات مثبت بوده.... 5شنبه جاتون خالی یهو امامزاده صالح مارو طلبید و الکی الکی یهو دیدم وسط امامزاده صالحم و دارم زیارت میکنم...بعدش فهمیدم وفات امام جعفر صادقه!!!خدارو شکر که تو همچین شبی فرصتی پیش اومد واسه دعا و زیارت...بعدشم رفتیم تو بازار و ساندویچم زدیم بر بدن و رووووشن شدیم خخخخ تو این هفته قراره یه اتفاق خوب بیفته جوووونه من دعا کنید همه چی اوکی بشه و با خبرای خوب بیام... خیلی حرفا دارم واستوت بگم ولی چون با گوشیم خیلی نوشتن سخته ایشا الله واسه اخر هفته کامل میام مینویسم و همه چی رو توضیح میدم....دعا کنید با خبرای خوب بیام دوستتون دارممم
شنبه 1 شهریور1393| 14:7 |سوگلی|

سلام عزیزای دلمممم... میدونم بد قولی کردم و به موقع نیومدم اما بوخودا دسترسی به نت نداشتم... تو این دو هفته خیلی سرم شلوغ بود و اصلا نتونستم خونه خاله ها برم واسه اپ کردنه وبلاگ...بالاخره دختر خاله اومد ایران و جاتون خالی کلی سوغاتی زدم بر بدن و تا یه سال آینده از لحاظ بزک دوزک بیمه شدم خخخخخ تو این هفته ای که گذشت اوایل هفته با عمه ها و مامان بزرگ و زن عمو و چند تا خانواده دیگه قرار پیکنیک گذاشتیم و هر خانواده یه غذایی درست کرد و اورد و منم خسته از راه اومدم و نشستم از هر غذایی ناخنک زدم و نمیدونم کدوم غذا موشکول داشت که از روز بعدش رب و ربم اومد جلو چشمم و از شدت دل درد و حالت تهوع رفتم دکتر و متوجه شدم دوباره عفونت روده گرفتم...اینقدر روده ام حساسه سالی دو سه بار باید این مرض رو تجربه کنم... دو روز بعد تا حالم خوب شد یه سرما خوردگی خفن گرفتم و کلا سیستم بدنم ریخت به هم و صدام کیپ شد و هنوزم درگیرشم! خبر خاصی جز رفت و امد و ددر دودور رفتن ندارم و فقط یه برنامه مهمی پیش اومده که در آینده واستون مینویسم چون اشنا میاد وبم رو میخونه هر چی بیام بنویسم زودتر همه جا پخش میشه و خرابکاری میشه...به جز این دو تا مریضی خداروشکر همه اتفاقات مثبت بوده.... 5شنبه جاتون خالی یهو امامزاده صالح مارو طلبید و الکی الکی یهو دیدم وسط امامزاده صالحم و دارم زیارت میکنم...بعدش فهمیدم وفات امام جعفر صادقه!!!خدارو شکر که تو همچین شبی فرصتی پیش اومد واسه دعا و زیارت...بعدشم رفتیم تو بازار و ساندویچم زدیم بر بدن و رووووشن شدیم خخخخ تو این هفته قراره یه اتفاق خوب بیفته جوووونه من دعا کنید همه چی اوکی بشه و با خبرای خوب بیام... خیلی حرفا دارم واستوت بگم ولی چون با گوشیم خیلی نوشتن سخته ایشا الله واسه اخر هفته کامل میام مینویسم و همه چی رو توضیح میدم....دعا کنید با خبرای خوب بیام دوستتون دارممم
شنبه 1 شهریور1393| 14:6 |سوگلی|

سلام عزیزای دلمممم... میدونم بد قولی کردم و به موقع نیومدم اما بوخودا دسترسی به نت نداشتم... تو این دو هفته خیلی سرم شلوغ بود و اصلا نتونستم خونه خاله ها برم واسه اپ کردنه وبلاگ...بالاخره دختر خاله اومد ایران و جاتون خالی کلی سوغاتی زدم بر بدن و تا یه سال آینده از لحاظ بزک دوزک بیمه شدم خخخخخ تو این هفته ای که گذشت اوایل هفته با عمه ها و مامان بزرگ و زن عمو و چند تا خانواده دیگه قرار پیکنیک گذاشتیم و هر خانواده یه غذایی درست کرد و اورد و منم خسته از راه اومدم و نشستم از هر غذایی ناخنک زدم و نمیدونم کدوم غذا موشکول داشت که از روز بعدش رب و ربم اومد جلو چشمم و از شدت دل درد و حالت تهوع رفتم دکتر و متوجه شدم دوباره عفونت روده گرفتم...اینقدر روده ام حساسه سالی دو سه بار باید این مرض رو تجربه کنم... دو روز بعد تا حالم خوب شد یه سرما خوردگی خفن گرفتم و کلا سیستم بدنم ریخت به هم و صدام کیپ شد و هنوزم درگیرشم! خبر خاصی جز رفت و امد و ددر دودور رفتن ندارم و فقط یه برنامه مهمی پیش اومده که در آینده واستون مینویسم چون اشنا میاد وبم رو میخونه هر چی بیام بنویسم زودتر همه جا پخش میشه و خرابکاری میشه...به جز این دو تا مریضی خداروشکر همه اتفاقات مثبت بوده.... 5شنبه جاتون خالی یهو امامزاده صالح مارو طلبید و الکی الکی یهو دیدم وسط امامزاده صالحم و دارم زیارت میکنم...بعدش فهمیدم وفات امام جعفر صادقه!!!خدارو شکر که تو همچین شبی فرصتی پیش اومد واسه دعا و زیارت...بعدشم رفتیم تو بازار و ساندویچم زدیم بر بدن و رووووشن شدیم خخخخ تو این هفته قراره یه اتفاق خوب بیفته جوووونه من دعا کنید همه چی اوکی بشه و با خبرای خوب بیام... خیلی حرفا دارم واستوت بگم ولی چون با گوشیم خیلی نوشتن سخته ایشا الله واسه اخر هفته کامل میام مینویسم و همه چی رو توضیح میدم....دعا کنید با خبرای خوب بیام دوستتون دارممم
شنبه 1 شهریور1393| 13:38 |سوگلی|

سلام عزیزای دلمممم... میدونم بد قولی کردم و به موقع نیومدم اما بوخودا دسترسی به نت نداشتم... تو این دو هفته خیلی سرم شلوغ بود و اصلا نتونستم خونه خاله ها برم واسه اپ کردنه وبلاگ...بالاخره دختر خاله اومد ایران و جاتون خالی کلی سوغاتی زدم بر بدن و تا یه سال آینده از لحاظ بزک دوزک بیمه شدم خخخخخ تو این هفته ای که گذشت اوایل هفته با عمه ها و مامان بزرگ و زن عمو و چند تا خانواده دیگه قرار پیکنیک گذاشتیم و هر خانواده یه غذایی درست کرد و اورد و منم خسته از راه اومدم و نشستم از هر غذایی ناخنک زدم و نمیدونم کدوم غذا موشکول داشت که از روز بعدش رب و ربم اومد جلو چشمم و از شدت دل درد و حالت تهوع رفتم دکتر و متوجه شدم دوباره عفونت روده گرفتم...اینقدر روده ام حساسه سالی دو سه بار باید این مرض رو تجربه کنم... دو روز بعد تا حالم خوب شد یه سرما خوردگی خفن گرفتم و کلا سیستم بدنم ریخت به هم و صدام کیپ شد و هنوزم درگیرشم! خبر خاصی جز رفت و امد و ددر دودور رفتن ندارم و فقط یه برنامه مهمی پیش اومده که در آینده واستون مینویسم چون اشنا میاد وبم رو میخونه هر چی بیام بنویسم زودتر همه جا پخش میشه و خرابکاری میشه...به جز این دو تا مریضی خداروشکر همه اتفاقات مثبت بوده.... 5شنبه جاتون خالی یهو امامزاده صالح مارو طلبید و الکی الکی یهو دیدم وسط امامزاده صالحم و دارم زیارت میکنم...بعدش فهمیدم وفات امام جعفر صادقه!!!خدارو شکر که تو همچین شبی فرصتی پیش اومد واسه دعا و زیارت...بعدشم رفتیم تو بازار و ساندویچم زدیم بر بدن و رووووشن شدیم خخخخ تو این هفته قراره یه اتفاق خوب بیفته جوووونه من دعا کنید همه چی اوکی بشه و با خبرای خوب بیام... خیلی حرفا دارم واستوت بگم ولی چون با گوشیم خیلی نوشتن سخته ایشا الله واسه اخر هفته کامل میام مینویسم و همه چی رو توضیح میدم....دعا کنید با خبرای خوب بیام دوستتون دارممم
شنبه 1 شهریور1393| 13:38 |سوگلی|

سلامی دوباره

حال  میکنید چه فعال شدمsmile emoticon kolobok؟اینجا کنگر خوردم لنگر انداختم....

وایییییی امروز جاتون خالی چه قدر بهم خوش گذشت...صبح ساعت 9 بیدار شدم و کارامو کردم و ساعت 10 با برو بچ رفتیم دریاچه چیتگر!

مامان اینا گفتند نرووو با ما بیا بریم امامزاده صالح و بعدشم بریم مانتو بخریم اما من حال و هوای گردش به سرم زده بود و صبحونه رفتم دریاچهsmile emoticon kolobok...

چون خیلی خلوت و خنک بود یه حس و حال عجیبی داشتم و واقعا عشق کردم از اون فضا...صبحونه کیک و نسکافه زدم بر بدن و دوستمم نون بربری خرید و با مربا زد بر بدن و بهدشم کلی عکس مکس گرفتیم و دو سه ساعتی اونجا بودیم و اهنگ هم گذاشتیم و خعلییییی فاز داد...

بعد از دریاچه رفتیم قیلون زدیم و چایی خوردیم و ساعت 4 هم جوجه کباب زدیم بر بدن و یه کم نشستیم و ساعت 5 هم اومدیم شهرک غرب فالوده خوردیم و دیگه در حال ترکیدن بودیم ...

داشتم بر میگشتم سمت خونه با پروشات بی شرف صحبت کردم و اینقدر مسخره بازی در اوردیم یهو فالوده از دستم ریخت تو ماشین و شانس اوردم مورد عنایت قرار نگرفتم ولییییی سر حرفای مسخره چه قد خندیدیم...کلا فازم مثبت بود امروز...

یه ساعت هم وقتی رسیدم خونه با دوستم فلش ماشین رو برداشتیم و کلی اهنگای جدید تو کامپیوترم ریخت و حالشو بردم...

ساعت 7 تا 9 هم پای تل فک میزدم و بعدشم از اتاق اومدم بیرون و تازه خانواده رو رویت کردم!به نظر ادمهای خوبی میان  smile emoticon kolobokطفلکارو روزی 3 ساعتم نمیبینم!مامانم فقط میگفت پدسگ مخت ترکید چه قد حرف میزنیsmile emoticon kolobok؟؟

یه نیم ساعتی نشستم پیش خاله اینا و بعدش دوباره اومدم سراغه نت و کامنت ها رو جواب دادم و بعدشم شام خوردیم و بعد شام هم اومدم وب رو اپ کنم ولی سرگرم اس بازی و تی وی دیدن شدم واسه همین دیر شد و تازه الان اومدم روزنوشتم رو بنویسم...

واسه فردا هم باز بساط گردش ردیف کردم و بعدشم بریم خرید کنیم و عصری هم اگه شد برگردم خونه ببینم دنیا دست کیه اینجا اینقدر بهم حال دادن فک کنم تا جمعه موندگار بشم!جنبه زیر خط فقره

*گاهی باید نبخشیدکسی را که بارها بخشیدی و نفهمید....

تا این بار در ارزوی بخشش تو باشد!

 

*گاهی باید بد بود برای کسی که فرق خوب بودنت را نمیداند....

و گاهی باید به ادم ها از دست دادن رو متذکر شد!

 

*گاهی نباید صبر کرد باید رها کرد ورفت تا بدانند که اگر ماندی رفتن را بلد بودی....

چهارشنبه 22 مرداد1393| 0:53 |سوگلی|

سلام به روی ماههههههه همه دوستای گلم

میدونم خیلی دیر اومدم ولی بالاخره اومدم!اعتماد به سقفم تو حلقتون...

از دیروز اومدم خونه خاله ولی فرصت نشد بیام وب نویسی کنم...امروز که بیستم بود دادگاه داشتیم ولی احضاریه به دستشون نرسیده بود و نیومده بودند!افتاد واسه یه تاریخ دیگه....

تو این دو هفته ای که نبودم خیلی اتفاق های خوبی افتاد که اصلا و ابدا ربطی به اون معلون نداشت خوشبختانه فقط مهمونی و گشت و گذار بود...

5 شنبه هم عقد کنون دختر عموم بود ولی دل درد شدید و کمر درد داشتم پیچوندم با دوسی رفتم بیرون و 12 شب اومدیم خونه و مامان اینا هم 2 از بومهن برگشتند خونه و بسیوووور شب توپی بود ...

شب قبلشم با عمه ها و هانی اینا خونه مامان بزرگ دعوت بودیم و فقط گلی به خاطر اختلافات با هانی تو مهمونی نبود ولی در کل خوب بود...

جمعه هم خونه بودم و از دل درد دور خودم میپیچیدم...هر طوری بود خدارو شکر گذشت و شب هم پای تل بودم و مشغوله فک زدن...

شنبه هم از عصری مامان بزرگم و هانی و باربد خونمون بودند و شب هم  مامانه هانی اومد خونمون و خیلیییی حال داد!بابام رفت واسه باربد توپ خرید  تا بازی کنه یهو من و هانی هوس کردیم والیبال بازی کنیم!دست جمعی شروع کردیم به توپ بازی و تو سر و کله هم میزدیم!سر این دیوونه بازی خیلی خندیدیم و حال داد خفن!تا 12 خونمون بودند و بعدشم رفتند دکتر چون عموم سرما خورده بود و گلوش درد میکرد...

یکشنبه هم تا عصری خونه بودیم و بعدش کارامون رو کردیم اومدیم خونه خاله فرشته و شب هم تا ساعت 4 هم بیدار بودیم و فک میزدیم...

امروزم با صدای تل بیدار شدم و از صبح سر درد بدی داشتم...نزدیکای ظهر هم پای تل با یکی بحثم شد و تا شب حالم بد بود...ساعت 8 مشکل حل شد و  یه کم حالم بهتر شد ولی در کل امروز روز خوبی نداشتم و فقط اخر شب با پسر خاله و مامان اینا گپ زدیم و خندیدیم...امروز از صبح بهم گفتن میای بریم شاه عبدالعظیم؟گفتم نه حالم خوب نیست!گفتن بریم امامزاده داوود؟گفتم حسش نیست...گفتن بریم کوچه برلن؟گفتم اصلا!ساز مخالف زدم و همشون رو کلافه کردم....

عصر هم اومدن بالا سرم گفتن بریم امامزاده صالح؟گفتم سرم داره میترکه نمیتونم جایی بیام...گفتند خو بریم خونه خاله زهره پسر خالت دستش شکسته بریم دیدنش و بعدشم بریم خرید کنیم!تا اومدم بگم حالش نیست گفتن بمیررررر بابا مارو مسخره کردیsmile emoticon kolobok؟خو بخواب تا ما بیایم...دختر خاله و پسر خالم پیشم موندن و من تا شب رو تخت ولو بودم و بعدش پاشدم به کم بزک دوزک کردم و به خودم رسیدم تا مامان اینا اومدند....بعضی روزا بی دلیل خیلی نحس و ازار دهنده میشند نمیدونم چرا؟؟؟؟

واسه فردا هم برنامه های خفن چیدن برن عخش و حال منم شاید یکی دو جا رو همراهیشون کنم و بعدشم جیم بشم برگردم خونه حوصله گرما و ددر دودور ندارم اصلاsmile emoticon kolobok....

جاتون خالی بعد از یه روز مزخرف نشستم کنار پسر خاله داریم آلبالو با نمک فراووون میزنیم بر بدن و اراجیف تحویل هم میدیم smile emoticon kolobok...

راستی یادم رفت بگم واسه عید فطر یه کادوی خیلی ناناس عیدی گرفتم و وقتی باز کردم دیدم یه کفش قرمز پاشنه دار توی جعبه هستش!بسیووور حال کردم چون دنباله یه کفش خشگل رنگی بودم که دوستم زحمت کشیده بود و منو سورپرایز کرد...دست گلش درد نکنه ایشا الله محبتاشو جبران کنم...موقعی که کفش رو پوشیدم تا ببینم تو پام چطوره یه صحنه ای پیش اومد که هیچ وقت یادم نمیره!بهدا واستون مینویسم چی شد فقط اینجا ثبت کردم تا یادم بمونه  ...قراره تو این یکی دو ماهه ماشین دار بشم و ذوق ملگ بشم...نمیدونم چطوری محبت اطرافیانم رو جبران کنم؟فقط میدونم اگه اوون سه نفر همیشگی کنارم نبودند من قطعا دق میکردمعاشقتونمممم

تو این هفته ای که گذشت با شماره اتاقم با خیلی از دوستان صحبت کردم اما خیلیا یا جواب ندادند یا گوشیشون خاموش بود!خیلی خوشحال شدم با دوستام صحبت کردم و یه خبری از احوالشون گرفتم...معرفته اون دوستای به ظاهر خیلیییی صمیمی هم تو حلقم که تو این مدت اصلا نگفتن این سوگله نسناس زندس یا نه؟یادم نمیره ها....

اخر هفته اگه برنامه ای نداشته باشم میام پیش شادی واسه طراحی ناخن و از اون طرف هم میام خونه واسه آپ کردنه وبلاگ...دوستتون دارمممم از همه کامنت هایی که بهم لطف میکنید و میدید بی نهایت ممنونم عشقای من...

سه شنبه 21 مرداد1393| 1:41 |سوگلی|

سلام عشقای من

عیدتون مبارک...ایشا الله تو ماه رمضون همه حاجتاشون رو گرفته باشند و سرنوشت خوبی براشون نوشته شده  باشه...

خیلی خیلی بابت تاخیرم شرمنده به خدا اصلا نت دم دستم نبود و خودم مث مهتادا از بدن درد رو به انقراض بودم...

امروز که اومدم وب رو اپ کنم یه عالم نوشتم و خط اخر بودم که از شانس گل و بلبلم شارژ لپ تاپم  تموم شد و خاموش شد و همه پرید!

منم پر رو تر از این حرفام و دوباره اومدم که بنویسم...

این مدت خدارو شکر روحیه ام خیلی عالی شده ماشا الله و حالا از مواقعی که خر درونم گازم میگیره و اعصابم داغون میشه و هیچ جوره هم اروم نمیشم اگر فاکتور بگیریم بقیه روزاش رو خیلی دوست دارم و اصلا فکرشو نمیکردم در عرض دو ماه بشم همون سوگل سابق با کلی ارامش که قبلا حسش نکرده بودم...از اولم گفتم نمیذارم یه ادمه بی لیاقت منو داغون کنه چون لیاقت من بیشتر از این حرفاست...دنیا که عوض نشده فقط یه انگل گورشو گم کرده رفته....

اون هفته طی یک عمل انتحاری رفتم موهامو صدفی براق کردم و عجب چیزی شد!هر کی میبینه میگه تاحالا موهات به این قشنگی نبوده!کوتاه ترشم کردم و روهاشو خرد کردم و خیلیییییی عالی شد!کارم تا 9 شب طول کشید و متاسفانه به کاشت مژه نرسیدم!فعلا کرمم رو مژه هاس :))) کارت مامانم همراهم بود و دل شیر پیدا کرده بودم خخخخ

شب که رسیدم خونه بابام عخش کرد با موهام گفت چه جیگلی شدی بی شرف خخخخ

خلاصه خیلی حال کردم و دیگه میذارم همین رنگ بمونه....اون هفته به مهمونی و خونه مامان بزرگ رفتن و 5 شنبه هم خونه خاله فرشته رفتن گذشت و خدارو شکر عالی بود!شب جمعه افطاری خونه خاله دعوت داشتیم و کتلت و کشک و بادمجون و خورشت کرفس و زرشک پلو زدیم بر بدن و شب هم تولد شوهر خاله بزرگه بود و بساط کادو و عکس و مکس و کیک ردیف بود....

یکشنبه هم تولد مامانم بود و میخواستم کادو واسش تبلت بخرم ولی پشیمون شدم و نقدی بهش حال دادم و شب وقتی اومدم خونه سر راه کیک تفلد و شمع هم خریدم و یکی از دوستای گلمممم واسه مامان کادو فرستاده بود و به همراه کادو دوسی و کادوی خودم مامان رو ذوق ملگ کردم و بابامم که از قبل باهاش خشکه حساب کرده بود و کلی حال کرد...

همه یه طرف من مرده ی اون کیک تقلدش بودم بد فاز داد خیلییییییییی چسبید :)

این هفته ای که گذشت با هانی اینا پارک و رستوران رفتیم و تجربه ی خوبی بود دوست داشتم خعلیییییی....یکی دو روزشم با دوست مامانم ددر دودور رفتیم و در کل خونه ننشستیم و سرمون گرم بود...

امروزم خاله دعوتمون کرد لواسون و منم با کلههههه اومدم اینجا تا بتونم وب رو اپ کنم...شرمنده خیلی این سری دیر اومدم ولی به خدا هر کاری کردم نشد بیام نت ...5 شنبه با یه امیدی رفتم خونه خاله فرشته اما دیدم نتشون قطعه و میخوان با یه شرکت دیگه قرارداد ببندند واسه نت!

ایشا الله تا یکی دو هفته دیگه بساط نت و کارم درست بشه و بتونم هر روز در خدمتتون باشم...

در مورد کار قانونی مون هم چند وقت پیش داور معرفی کردیم به دادگاه و یه دادگاه دیگه هم 20 مرداد واسه یه موضوع دیگه داریم و بعدشم یه خبرای دیگه که فهلا تو فضای مجازی نمیتونم عنوان کنم...

امروز قبل از اینکه بیام خونه خاله با پروشات صحبت کردم و واقعا بهم ریختم....یه خبری شنیدم که لال شدم...تو ذهنم امادگی شنیدن این خبر رو داشتم اما تا حرف زدم و صداشو شنیدم داغون شدم و در حین صحبت کردن ذهنم قفل شده بود وقتی تل رو قطع کردم روانی بودم به خدا....الهی دورت بگردم با تمومه وجودم درکت میکنم و فقط از خدا میخوام دوبرابر ارامشی که من داشتم و دارم رو به تو بده تا آروم بشی و مث قبل صدای پر انرژیت رو بشنوم عشقم...دلم نمیخواد صورت به اون خشگلی پر اشک باشه الهی بمیرم واسه اشکات ....دوستای گلم تو رو خدا با دلهای پاکتون واسه پروشات عزیزم دعا کنید فقط خدا دلش رو قرص کنه و بهش آرامش بده...ممنونم از همتون...

راستی یادم رفت بگم تو این یه ماه آینده هم عقد کنون دختر عمومه هم عروسی دختر دایی و هم دختر خاله دوباره داره میاد ایران و شاید یه مسافرت توپ دست جمعی بریم...دلم روشنه تو این یکی دو ماهه خیلی انرژی های + تو زندگیم دارم...

*شرمنده همه دوستانی هستم که درخواست شماره تل کردند و هنوز شماره بهشون ندادم..به خدا فقط خط ثابت واسه اتاقم دارم که اونم بیشتر مواقع خونه نیستم...میخوام 912 بخرم و حتما شماره رو واستون اس میکنم...بی نهایت دوستتون دارمممم

**عزیزای دلم اکثره کامنت ها رو جواب دادم و فقط چون فرصتم خیلی کم بود چندین کامنت بدون جواب تایید شد ولی به خدا بدون هیچ نیتی بود فقط به خاطر نبود اینترنت 400 تا کامنت تایید نشده بود به خاطر همین نشد همه رو با جواب تایید کنم ولی تک تکشون رو خوندم...از دوستانی که کامنتشون بی جواب تایید شد خیلی عذر میخوام...از همه دوستای گلم که با دعا کردن و محبتاشون بهم انرژی میدند خیلییییی ممنونم ایشا الله این همه لطفتون رو بتونم جبران کنم...

پنجشنبه 9 مرداد1393| 20:5 |سوگلی|

سلام عشقای من امروز قرار بود افطار خونه خاله بریم ولی باربد اومد خونه مامان بزرگ و منم دو هفته ندیده بودمش دلم واسش یه ذره شده بود مجبور شدم دعوت خاله رو کنسل کنم... این هفته خدارو شکر هفته خوبی داشتم و به جز دو سه روز اول هفته بقیه شو خیلی خوش گذروندم اونم واسه وجود یه شخصی که خعلییییی دوستش داشتم و بهم کلی انرژی داد..بعدا بهتون میگم کی کلیییی هنگ کنید الان بمونید تو خماری :))) خدارو شکر میکنم واسه وجودش و همراهی که ازم دریغ نمیکنه و مث کوه پشتمه... جدیدا رفتم تو فاز معنوی و میخوام چند سالی که از خدا فاصله گرفته بودم رو جبران کنم و به آرامش برسم...ازم خواسته شد یه نموره مومن تر بشم و دیگه نمازم رو ترک نکنم و شب های قدر حتما روزه بگیرم...اگه حالم بد نشه حتما تو این روزها سعی میکنم تمومه اعمالش رو انجام بدم... این شب ها تو رو خدا منو فراموش نکنید و از خدا بخواید گره از کارم باز کنه و جواب کارایی که واسه زندگیم کردم رو بهم بده....اگه قابل باشم به یادتون هستم و دعاگوتونم...بی نهایت دوستتون دارممم التماس دعا
پنجشنبه 26 تیر1393| 16:59 |سوگلی|

سلام عزیزای دلم...

شرمنده روی ماهتونم میدونم بد قولی کردم ولی به خدا اصلا دسترسی به نت نداشتم و چون ماه رمضون هم هست نمیشه واسه یه نت مزاحم اینو و اون شد مخصوصا خونه ی خاله بزرگه چون روزه میگیرن پذیرایی از مهمون سخته و با اینکه هر روز زنگ میزنن دعوتمون میکنن ولی ما خودمون حواسمون هست مزاحمشون نشیم!

الان که دارم وب رو آپ میکنم تازه از امامزاده صالح اومدم هم حالم واسه گرمیه هوا بده و سرگیجه شدید دارم هم یه حس سبک شدن!چه قدر قشنگ امروز که روز تولد امام حسن بود دعوت شدم واسه پابوس امامزاده صالح...

هر هفته میرم امامزاده صالح و هفته پیش هم رفتم یه حالی به خودم دادم و باز پریشب خواب مامان بزرگم رو دیدم و قسمت شد برم زیارت...

پریشب یه دوستی ازم عکس خواست و منم رفتم سر کامپیوتر و دنبال عکس بودم که چشمم به عکسای خونم افتاد و دیگه نفهمیدم چی شد فقط اینقدر یواشکی تو اتاق زار زدم دیدم قلبم داره از درد میترکه!قبلشم با اهنگ ماه عسل آبغوره گرفته بودم و حسابی بهم ریخته بودم...

شبش که بر عکس شبهای دیگه زودتر خوابیدم خواب دیدم تو یه جایی هستیم مث دفتره همون وکیلی که گرفتم!من داشتم با بابای نوید بحث میکردم و اعصابم ریخته بود به هم اومدم تو دفتر بغل دست عزیزم(مامانه مامانم که فوت شده)نشستم و عزیز هم همین طوری نگاه میکرد!نوید و دایی و چند تا دیگه دور هم نشسته بودن داشتن پچ پچ میکردند و منم یهو زدم زیر گریه و به مامان بزرگم گفتم عزیز تو اون دنیا به خدا نزدیک تری تا ما تو رو خدا دعام کن!عزیز نگاهم کرد گفت نمک نذر فاطمه زهرا کن کارات درست میشه گریه نکن!بعد که اومدم از دفتر بیرون یه سگ بود همش پارس میکرد و نمیدونم سگ تعبیرش چی بود ولی حرف عزیزم خیلییییی آرومم کرد...

دقیقا همون شب مامانمم خواب دیده بود با مامان بزرگم و چند نفر دیگه که همگی خانوم بودند میان خونه من و نوید هم هی بهشون خوش امد میگفته ولی اونا اصلا جوابش رو نمیدادن!یکی از همون خانوما که دوستمون هم هست سیده و اصلا جواب نوید رو نمیداده!بعد که مامان اینا میان تو من بهشون غذا و نذری میدم و مامان اینا هم همگی تو خونمون نماز جماعت میخونند!خیلیییییی خوابای خوبی دیده بودیم و از اینکه خدا حواسش به من هست خیلی اروم تر شدم...

امروزم که رفتم امامزاده صالح اولا یه هدیه ی خیلی خشگل از دوستم گرفتم و حالا عکسش رو واستون میذارم...خیلییییی غیر منتظره بود و سورپرایز شدم!منم جبران کردم و تو همون پاساژ قائم از خجالتش در اومدم...

بعدش رفتیم امامزاده صالح و تا وارد شدم یه خانومی بهم عیدی شکلات داد و بعدش که زیارت کردم چون نذر 500 تا صلوات هم داشتم اومدم نشستم پیش یه خانومی که داشت نماز میخوند!غلغله بود و چون نزدیک نماز ظهر هم بود خیلیییییی جمعیت زیاد بود....به خانومه گفتم میتونم تسبیحتون رو بردارم صلوات بفرستم؟گفت بلهههه عزیزم تا نمازم رو میخونم نذرت رو ادا کن...منم 300 تا صلوات فرستادم و نمازش که تموم شد تسبیحش رو دادم و اونم از تو کیفش یه صلوات شمار نو در اورد و بهم گفت مال خودت واسه منم دعا کن!سرم رو بالا گرفتم تا تشکر کنم از خجالتم روم نمیشد تو صورتش نگاه کنم!بهم گفت اخیییییی ماشا الله چه قدرم خشگلی و خجالتی :)))) یهنی احترام تپونمون کرد خفن...ازش تشکر کردم و داشتم صلواتم رو میفرستادم یهو یه خانومه اومد جلوم نشست و برگشت یه تسبیح مشکی بهم داد و گفت این تسبیح واسه شما!همون خانومه بغل دستم گفت ببین چه قدر خدا دوستت داره یه نذر صلوات کردی ببین چه قدر واست تسبیح و صلوات شمار میرسه!خخخخخ

خدارو شکر نذرم رو ادا کردم و نمک هم نذر حضرت فاطمه خریدم دادم به مردم و بعدشم با دوستم یه کم نشستیم صحبت کردیم تا مامانم از دندون پزشکی اومد دنبالم و اومدیم خونه خاله...

تا رسیدم اومدم وبلاگ رو آپ کنم و بعدش پسر خالم منو ببره پیش شادی ناخنم رو درست کنم و یه سری هم به خونه بزنم و برگردیم دنباله مامانم و بریم بوستان!

جواب دادگاهمون هم به صورت فرمالیته قاضی گفت داور معرفی کنیم و وکیل منم داور منو به دادگاه معرفی کرد و اونا هم احتمالا داییش رو معرفی میکنند به عنوان داور!قاضی فکر میکنه با این کارا و نا مردی هایی که در حقم شده راه برگشتی وجود داره که بهمون داور معرفی میکنه...

من میدونم مطمئنم به این ماه عزیز قسم میخورم که یقین دارم همون خدایی که اینقدر هوامو داره انچنان تقاصی از نوید و خانوادش و باعث و بانی این مشکلات پس میگیره که خودم میام مینویسم و یه درس عبرتی باشه واسه ادم هایی که فک میکنند این دنیا حساب و کتابی نداره و چشماشون رو میبینند و خیلی قشنگ حق رو نا حق میکنند...مطمئنم نوید هر چی با کلک و نامردی پول گرفت و رو قران زد که واسه مریضی مامانم میخوام اخر سر همه این دروغا و کلک ها و حروم خوری ها چرک و خون میشه و سر باز میکنه و از تنشون میزنه بیرون....چه قدر الکی قسم خورد به خونه خدایی که رفتم پولارو واسه فنر گذاشتنه قلب مامانم میخوام و پول نداره کمکش کن...کمکش کردم و دو ماه بعد گفت ام اس گرفته و هفته ای 600 پول آمپولاش هست!اسم امپولش رو گفت ربیف هست و منم سرچ کردم دیدم درست میگه نمیدونستم رفته اسم گرونترین امپول رو از داروخانه پرسیده که تحویل من بده!اخریا میگفت عیدی و پول تولدت رو بده مامانم باید دارو واسه آلزایمر بخره!اینو که شک کردم دیگه بعد تولد کمکی نکردم و این شد که ذات اصلیش رو نشون داد!

به خدا یه خوابایی واسشون میبینم که مطمئنم خدا بدترین جواب رو قراره بهشون بده...حالا هی بتازونن ببینن به چی میرسند...یه زمانی میرسه که هر چی خونه و ماشین هست بفروشند تا با پولش سلامتی و عمر عزیزانشون رو بخرند اما هر چی پول بدند درمانی واسه درداشون نبینند...تا عمر داره آه من بدرقه ثانیه ثانیه زندگیشه و ایشا الله که خیری توش نمیبینه....

من هم کم کم دارم کارامو جمع و جور میکنم تا اگه خدا خواست برم سرکار و از روزمرگی خلاص بشم...تو دفتر بیمه بهم پیشنهاد کار شد و گفتن اگه به کسی مطمئنی به ما معرفیش کن که یه گروه بشید واسه بستن قرارداد بیمه ها و منم مثلا بشم  مدیر فروش!این ده روزه که اینقدر واسه پ ر ی .... حالم خراب بود و عصبی بودم اصلا فرصت نشد فک کنم و خبر رو بهشون بدم ....اگه شما هم دوست داشتید بهم خبر بدید تا معرفیتون کنم...بیمه از این تازه کارا نیستا اتفاقا وابسته به یکی از بانک ها هست و خیلی هم عالیه...حالا ببینیم خدا چی میخواد ....خوبیش اینه که به جز مدیر عاملش همه پرسنلش خانوم هستن و جو خوبی داره!

کامنت ها رو همه شون رو خوندم و خیلی خیلی ممنونم از همراهی و محبت دوستای گلم...به خدا یه ربع بیشتر فرصت ندارم و باید برم دنباله کارام ایشا الله اگه شد 5 شنبه میرم خونه خاله فرشته و هم وب رو اپ میکنم و هم جواب 300 تا کامنت تایید نشده رو میدم...خیلی خیلی دوستتون دارمممم

*شرمنده همه دوستایی هستم که جواب اس ام اس هاشون رو نتونستم بدم!دلیلش تانگو نصب کردن بود که اینطوری شد!هر اس ام اسی که میاد یکراست میره تو تانگو و من دیگه توی اینباکس نمیتونم ببینمش...در اولین فرصت جواب تمومه اس ام اس ها رو میدم و از خجالتتون در میام عشقای من...

تو این شب ها و روزهای عزیز سر افطار و دعاهای سحر تو رو خدا منو از دعاهای خیرتون بی نصیب نذارید...محتاج دعاهاتونم

یکشنبه 22 تیر1393| 16:25 |سوگلی|

سلام دوستای گلم متاسفانه دو هفتس دسترسی به نت ندارم و سرم خیلیییی شلوغ بود... شنبه دادگاه برگذار شد و طی یک عمل انتحاری وکیلش رو تار و مار کردم... خیلی منتظر بودن منو تو دادگاه ببینن اما من با یه وکیل توپ قرارداد بستم و بهم گفت عسیسممم اصلا نمیخواد تو هیچ دادگاه و جلسه ای بیای... بهش وکالت دادم و خودش از این به بعد میدونه چیکار کنه...وکیل اونام یه زنه خیلییی جوونه حاملس که اومده واسه ما اوز اوز کرده....سر پول وکیلم رفتن یه کم تجربه گرفتن تا مثلا زرنگی کنن...وکیل من 60خرده ای سالشه و واقعا قهاره و این تازه کارا میان دفترش کلی چیزی ازش یاد میگیرند!خوشحلم بالاخره موفق شدم پرونده اصلیمو بهش بدم واسه وکالت .... اخر هفته میام نتیجه دادگاه رو میگم و وب رو اپ میکنم...حالا حالاها جلسات ادامه داره خخخخ
سه شنبه 17 تیر1393| 19:21 |سوگلی|

سلامی دوباره خدمت دوستای محترم وبلاگیم خخخ حال میکنید چه مودب شدم؟

ثانیه های اخره که نت دارم و اومدم یه دلی از عزا در بیارم...از تمومه دوستای گلم که پست قبل لطف کرده بودن و کامنت داده بودند تشکر میکنم کلییییییی محبت کردید عشقای من...

خیلیییی سوال کرده بودند رنگ مو و مارکش چیه؟من قبل از اینکه این رنگ رو بذارم موهام رو آلبالویی شماره 7 کردم!با توجه به اینکه زیرش همه دلکره بود با شماره 7 آلبالویی روشن شد و خیلیم ناناس شد اما کاور نکردم و بعد 4 بار حموم دکلره های زیرش شد صورتی و اتفاقا خیلیم شیک شد اما تو خیابون یه کم ضایع بودم!منم که حساس خخخخ!

این سری شماره 7.5 از سری جی رنگ موی پرستیژ رو زدم بی نهایت شیک و خوشرنگ شد...یه قهوه ای قرمز ناناس شد و مش های زیرشم بعد حموم تقریبا مث هایلایت شد...خلاصه رنگ شیکیه دوست داشتید تست کنید ایشا الله رنگی که دوست دارید بشه...رنگ موی بس و پرستیژ قهوه ای های قشنگی داره....قیمت پرستیژ هفت هشت هزار تومنه ولی بس تقریبا دو برابره فک کنم 18 هزار شده...دقیق نمیدونم!

بهدشم بوخودا من کرم به پوستم نمیزنم و همین طوری رنگ پوستم خیلیی روشنه...سعی کنید تابستون و زمستون عینک افتابی بزنید تا پوستتون خراب نشه مخصوصا دور چشماتون...واسه مامانم یه کرم دور چشم خریدم خیلی عالی بود مارکش اوریاژ و خیلیم توپه خداییش...واسه خودمم کرم ضد تیرگی بدن فیس دوکس خریدم با دو سه ماه استفاده واقعا نتیجش رو میبینید ولی به صورت چیزی نمیزنم....چند روز پیش ها یکی از دوستان محبت کردند و تو لاین بهم فرمودند:توله سگ تو شب ها تو وایتکس میخوابی اینقدر پوستت سفیده؟یهنی از خدا میخوام به راه راست هدایتش کنه با نیم خط زد منو ترکوند بی شلف :))))من نمیدونم با این همه الطاف چیکار کنم؟؟؟؟

این دو روزه خونه خالم بودم و با پسر خاله هام و دختر خالم خیلی خوش گذشت...البته اصرار دارن منه سی ریش چند روز خونشون باشم تا مامان بابام بعد 2 ماه یه کم با هم خلوت کنن اما من نمیذالم!شب ها تا ساعت 3 بالا سرشون نگهبانی میدم خخخخخ!چه دلیلی داره من مجرد و بی بوق باشم و ننه فاطی تو 50 سالگی تیریپ بوقکی برداره؟والا

دیشب با حمید (پسر خالم) و طناز و مامانم رفتیم میلاد نور و یه دوری زدیم و منم یه لباس گیپور که کلش توریه خریدم خیلیم قیمتش خوب بود خدایی جنساشون به جز مانتوها قیمتاش بدک نیست...میخواستم سرخابی بخرم ولی طناز گفت گلبهی ملیح تره!منم که مچاله رفاقت به حرفش گوش دادم و گلبهی خریدم...

بعدش رفتیم دمه خونه اون یکی خالم ماشینو بداشتیم یه دوری زدیم و خرید کردیم و ماشین رو گذاشتیم دمه خونه و 4 تایی برگشتیم خونه خاله فرشته...

تا رسیدم رفتم لباسم رو پوشیدم و ذوق ملگ شدم خیلییییی تو تن خشجل بود...زود برید بخریدا فروشگاه سون تو میلاد...سرخابی و سفید و زرشکی هم داشت...خخخخخخ حال میکنید چه وسوسه میکنم؟

دیگهههه بعدشم شام لوبیا پلو زدیم و ساعت 12 به بعد هم من و پسر خاله ها نشستیم پای تی وی و چیپس و ماست زدیم و فوتبال دیدیم بقیه هم غش کرده بودن از خستگی...دیشب حمید بهم میگه اخر سر تو انگشتات قطع میشه بسگی چیزی تایپ میکنی...اخه چه قدر حرف داری از صبح تا شب داری چیزی مینویسی؟:))))

ساعت 3 هم خوابیدیم و امروزم خونه موندیم فلافل و اش جو درست کردیم زدیم بر بدن و ظهر به بعد هم همش پای تل بودم و اخر سر پای فک زدن خوابم برد :))) مامانم داد میزد میگفت بچه مردی از مخابرات بیا بیرون...

الانم بیدار شدم جواب کامنت ها رو دادم و بعدشم چسان فسان بکنم و بریم خونه...راستیییییییی جمعه شب تولد باربد دعوتیم و 70 نفر مهمون هستن حالا موندم چی بپوشم اصن برم یا نرم؟نمیدونم هنوز درگیرم با خودم...

امروز ظهرم وکیل عن اقا به موبایل مامانم زنگ زد و مث اینکه نوید شماره مامانم رو داده بود...گفتش خانوم نصیری هر چی به موبایلتون زنگ میزنم در دسترس نیستید!گفتم خط هام رو عوض کردم که کسی باهام تماس نگیره!خیلی شیک تر زدم به حال و حولش...

بعدش گفت 14 تیر وقت دادگاهتونه هنوزم نمیخواید توافق کنید؟گفتم نه من میخوام زندگی کنم!گفت خوب اینطوری دو سال طول میکشه تا مراحل طلاق انجام بشه!گفتم شما که حق الوکاله میگیری نگران چی هستی؟گفت بله درست میگی گفتم پس نگران من نباش تا دو سال طولش میدم تا هر ماه نفقه هم بگیرم و خسارت هایی که بهم زده جبران بشه!گفت واسه خودت سخته دو سال باید بری و بیای!گفتم مشکلی نیست 3 تا پرونده دیگم هست اینو رضایت بدم واسه بقیه باید برم!

گفت اینا که کل مهریه رو نمیدن!گفتم غلط کردن من اینقدر صب کردم تا خودش بره تقتضای طلاق بکنه چون من میرفتم باید 110 تا سکه میگرفتم حالا که خودش رفت باید 214 تا سکه و 7 میلیون اجرت المثل با خسارت های تو دادگاه رو بده!

گفت بیا با 60 70 میلیون توافق کن خودت رو اذیت نکن!گفتم من زیر 200 میلیون توافق تو کارم نیست!

گفت سختت نیست دو سال طول بکشه؟گفتم مث اینکه نگران منی باشه من یه وکیل میگیرم چون یه دست نوشته از نوید دارم که پارسال توش نوشته بود در قبال انجام مراحل طلاق همه هزینه های وکیل رو تقبل میکنم و کل مهریه رو هم میدم!امضا کرده و دو تا شاهدم پشتش رو امضا کردن منم رفتم دادگاه حقوقیش کردم و الان یه وکیل خفن میگیرم 20 میلیون و خودم پرداختش میکنم و روز دادگاه با برگه ی حقوقیم این مبلغ رو نوید بهم بدهکار میشه!اونو میخواید چیکار کنید؟خخخخ

خلاصه قرار شد خبر بده 200 میلیون پول نقد بهم میدن یا دو سال طولش بدم؟بهشم گفتم زمان واسم مهم نیست من خونه بابام مث هتل شده واسم...والا

حالا این وسط من بخوام شوووهر کنم چه غلطی بکنم؟خخخخخ اشکال نداره صب خواهیم کرد :)))) ما سنگر رو خالی نمیذاریم :)))

به هیچ عنوان کوتاه نمیام و چند تا وکیل هم دارم که دارن راهنماییم میکنند...در یک صورت قضیه رو فیصله میدم که حق و حقوق رو کامل تو چک روز بهم بدن و بعدش میرم توافقی جدا میشم...

وکیله نزدیک بود جرم بده تا میومد حرف بزنه جوابشو میدادم هی میگفت خوب تو داری همش حرف میزنی بذار تا اخر حرفمو بگم!گفتم تو وکیل نویدی از اون پول میگیری پس چیزی نمیگی که به نفع من باشه!

بهشم گفتم بعد 2 سال هم بخواد قسط بندی بکنه بازم اشکالی نداره چون پیش قسطش 100 میلیونه و بقیه اش ماهی یه سکه هم باشه مشکلی ندارم..بعدشم گفتم واسه یه ادم ک و ن گشادی که کار نمیکنه خیلی زور داره ماهی حتی یه ربع سکه بیاد دمه در خونه بده و بره اونم با وضع قیمت سکه که همش بالا پایین میشه...

خلاصههه کم نمیارم چون هم خدا باهامه و هم خانوادم هم دعای دوستای ماهم...خیلی خیلی دعام کنید عشقای من...دوستتون دارمممممم

*عزیزای دلم فرصت نشد کامنت دو پست قبل رو جواب بدم عذرخواهی میکنم قول میدم دفعه بعد همشون رو با جواب تایید کنم...بووووووس

سه شنبه 3 تیر1393| 18:45 |سوگلی|

سلام عشقای من

شرمنده بد قولی کردم و اخر هفته وب رو آپ نکردم!طبق برنامه ای که چیده بودم پیش نرفتیم و خونه بودیم!

هفته پیش همش خونه مامان بزرگم بودیم چون بابا بزرگم سی سی یو موندگار شده بود و ما پیش مامان بزرگم موندیم تا تنها نباشه....

یه روزشم رفتیم بیمارستان ایرانمهر و از بابا بزرگم ملاقات کردیم و بعدشم رفتیم سیدخندان رنگ موی جدید خریدم و اومدیم خونه مامان بزرگم موهامو رنگ کردم و شبشم هانی اینا اومدن خونه مامان بزرگم و شب تا دیر وقت با هم بودیم...

تا 5 شنبه شب خونه مامان بزرگ بودیم و بعدش اومدیم خونمون و جمعه هم تا عصر خونمون بودیم و درگیر سنگ کلیه مامانم بودیم!چند سری دکتر بردمش و سرمم وصل کردیم تا سنگش دفع بشه آما سنگش از خودشم لجباز تره طفلک!

عصری رفتیم فلکه اول هواخوری کردیم و ساعت 9 هم هانی اینا اومدن دنبالمون و رفتیم همبرگر زدیم بر بدن و بعدشم رفتیم فشم...

بی نهایت حال داد و تا 12 نیم قلیون کشیدیم و با باربد بازی کردیم و کلییییی کیف داد...نزدیکای 1 رسیدیم خونه و منم تا 4 بیدار بودم و مشغوله کرم ریزی به بچه های لاین!

دیروز هم تا عصری خونه بودیم و بعدش رفتیم یه کیف گلدار صورتی با یه صندل سرخابی و یه شال طلایی مشکی خریدم و فقط مونده یه مانتوی خشجل که ست تابستونم درست بشه...چند هفتس دنبال مانتوام ولی اونی که تو ذهنمه پیدا نمیکنم!

امروزم اومدیم خونه خاله کوچیکم و از ظهر تو سر و کله دختر خالم و پسر خاله هام میزنیم!شاید فردا بریم امامزاده داوود و یه کار قانونی دارم و اگه تا ساعت 11 کارم تموم بشه و برم زیارت حتما دعاگوتون هستم...

دوستانی که شماره ثابت منو دارن خوشحال میشم تو لاین گپ بزنیم...

راستی اصلا خبری از اون حیوون صفت نیست و خدارو شکر به این شرایط عادت کردم و به زودی خونمون هم عوض میشه و کلا از شر یه سری از خاطرات راحت میشم...آدم به هر چیزی عادت میکنه واقعا تنها چیزی که چاره نداره بیماری و زبونم لال مرگه!

بازم میام وب رو اپ میکنم و از روزایی که داره میگذره مینویسم و دعا کنید با خبرای خوب برگردم!این چند وقته باید یه برنامه ای بچینم برم ورزش و پیاده روی بسگی تو این مدت بهم رسیدن و چیزی تو حلقم کردن دو سه کیلویی تپل شدم و وزن از دست رفته دوباره برگشت :)))) اون موقع ها همش کار خونه میکردم و کالری می سوزوندم ولی الان کلا واسه خودم دارم میچرخم و دست به سیاه سفید نمیزنم!عکسم رو تو وایبر و لاین گذاشتم همه دوستام و معلمای دبیرستانم که باهاشون رابطه داشتم گفتن اوخیش دلمون وا شد خیلی وقت بود تو رو اینطوری ندیده بودیم ماشا الله جوووون تر شدی و رنگ موهات خیلی بهت میاد!منم که کلی خر کیف شدم...خخخخخ

**عکس رنگ موی جدید رو توی ادامه مطلب گذاشتم :)

*جواب کامنت ها رو فردا میدم و بعدشم تایید میکنم دوستای گلم...ممنونم از همه محبت هاتون عزیزای دلم...

*پروشات در به در اون  بی شرف از تایلند برنگشت؟:)))) اه اه اه حسم پرید داغونم کردی با این گشادیت!خخخ




ادامــﮧ مطلب
یکشنبه 1 تیر1393| 23:21 |سوگلی|

سلام عزیزای دلم رو به راهید؟رو به رشدید؟خخخخخ الان از خونه مامان با نت گوشیم اومدم یه خبری از خودم بدم... این چند روزه همش درگیر دکتر واسه سنگ مامان بودیم و متاسفانه هنوز کمرش درد میکنه و سنگ دفع نشده....از لحاظ روحی خدارو شکر بهترم و آرومم فقط دیروز رفتم خونه دیدم نوید قبض برق رو الکی گفته بود پرداخت کردم و وقتی رسیدم خونه دیدم برقا قطع شده و تموم وسایل یخچال و فریزر و مرغ و یه ذره گوشتی که تو فریزر بود آب شدن و کل اشپزخونه به لجن کشیده شده بود و بوی گند راه افتاده بود...اب سبزی و گوشت وسط اشپزخونه خشک شده بود و اصن یه وضی بود...قاط زده بودم اخه چرا منی که اینقد وسواس بودم باید وضعیتم اینطوری بشه؟خونه و رو وسایلا پر خاک بشه؟حس میکنم دارم خواب میبینم...با چه بدبختی وسایل یخچال و فریزر رو خال کردم و توشون رو شستم تا تمیز بشه...کلی انرژیم تلف شد واسه دروغ گفتنه اون از خدا بی خبر....حالا تو این گیر و دار پدر بزرگم به شدت حالش بده و بیمارستان بستری شده منم که کلا اعصابم تعطیل نتونستم برم دیدنش.سنش زیاده و میترسم نفسش بالا نمیاد کار دستمون بده.....ایشا الله حالشون بهتر بشه....التماس دعا دوست جونام راستی شنبه رفتم پیش یه فالگیر جاتون خالی عجب چیزایی گفت خیلی حال کردم و تا اخر امسال خیلی چیزارو جوابشو خواهم دید....ایشا الله عمری باشه و بتونم شاهدش باشم... این هفته اتفاق خاصی نیفتاده و همه چی ساکن هست ولی احتمالا هفته آینده یه خبرای جدیدی خواهد شد...احتمالا اخر هفته در خدمتتون هستم و وب رو آپ میکنم...بی نهایت دوستتون دارم و تو پست بعدی اگه شد حرفای فالگیره رو میام میگم فقط خدارو شکر میکنم تو فالمم عاقبت به خیری و خوشبختی و آرامش بود چون نیت من از اولشم بد نبود...
دوشنبه 26 خرداد1393| 15:31 |سوگلی|

سلام عزیزای دلم...

امروزم گفتم تا دسترسی به نت دارم بیام یه حال و حولی با دوستام بکنم و عخشش کنم!

دیشب خیلی دیر خوابم برد و صبحم مامانم میخواست سنگ دفع کنه و درد این چند روزش شدید تر شده بود و به خودش میپیچید!زود بیدار شدم و بعد صبحونه بردیمش بیمارستان و سونوگرافی کردند...2تا سنگ داشت و کلی دارو گرفتیم تا بیاریمش خونه بهش بدیم شاید فرجی شد و تونست راحت دفع کنه....

بعد دکتر باز اومدیم خونه و ناهار فسنجون خوردیم و بعدش اومدم کامنت های پست قبلی رو جواب دادم و قبلیا رو هم تایید کردم...چیزی جز محبت و لطف و انرژی + توی کامنت ها نیست و واقعا با خوندنشون اروم میشم...ممنونم از همه دوستای عزیزمممم

از دیروز مهمونیم و جایی که هستم بسیووووور عالی و خنکه و امشب بر میگردم...دیشب با اطرافیانم خیلی خوش گذشت و تو بالکن نشسته بودیم فضای رو به رو مونم خیلییییی عالی بود و کلی انرژی گرفتم...امروز با اینکه اکثرا روزه بودن ولی واسه ما سنگ تموم گذاشتند و خیلی زحمت کشیدند...خدا الهی خیرشون بده واقعا تو این شرایط آدم دوستان و اطرافیانش رو میشناسه...

یه حس خوبی به این هفته ای که داره میاد دارم ایشا الله همه چی خوب پیش بره...از صبح خودمو کشتم بسگی اهنگ وب و این اهنگ جدید تتلو رو گوش دادم!یهنی یه ماهه کارم گوش دادم به این اهنگه چون دقیقا واسه حاله منه...خیلیییییی توپه دوست داشتید دانلود کنید اینم لینکش :http://www.ahangestan.in/12410_download-music-amir-tataloo-i-let-myself-be.html/

دوستتون دارمممم ممنونم بابت تبریکای عیدتون :-*

پست قبلی رو هم دیروز نوشتم عخشای من...

جمعه 23 خرداد1393| 14:31 |سوگلی|

سلام دوستای مهربونم...

باز آخر هفته شد و به وصال نت رسیدم!اون هفته خونه خاله هام خیلی خوش گذشت و سرگرم بودم...روز بعدش خونه خاله زهره بودیم و ناهار هم ماکارونی و میرزا قاسمی زدیم بر بدن و ظهرم بعد ناهار تا عصر ماشین شوهر خاله رو برداشتیم و با پسرخاله ها و دختر خاله ها رفتیم ددر دودور....رفتیم بنزین زدیم و بعدش پسر خالم بردمون میدون کاج و بهمون بستنی داد و خلاصه تا عصری بسیوووور بهم خوش گذشت....

وقتی اومدیم خونه تا شب تو نت بودم و شبم سوسیس سیب زمینی زدیم بر بدن و تا دیر وقت بیدار بودیم...پسر خاله ی بی شرفم شب که از بیرون اومد دید زیاد حالم اوکی نیست اومد یه لیوان دلستر بهم داد تا مثلا کوفت کنم ولی چیز دیگه ای توش بود و.....!خخخخخ

کم مونده بود بزنم بترکونمش خالم کلی سرش جیغ و ویغ کرد و نزدیک بود بترکونتش...

تا 5 شنبه شب خونه خاله بودیم و بعدشم اومدیم خونه و شبشم مث همه شب های تعظیلات روانی بودم و نتونستم شام بخورم و رفتم بخوابم و خیلییییی بغض داشتم یهو دوست گلمممم اس داد گفت تو جمکرانم اومدم شکایت نوید رو به امام زمان بکنم و دعات بکنم!بعدشم زنگ زد از تو جمکران و کلییییی با هم گریه کردیم...الهی بمیرم کلی اذیتش کردم تا خودم اروم شدم...

تو این هفته که گذشت اکثرا خونه بودم و فقظ یکشنبه رفتیم امامزاده صالح و خیلی حالم بهتر شد....تو بازارشم ساق و یه سری وسایل گرفتیم و اومدیم خونه...

خدارو شکر همه چی ساکن و ثابت داره میگذره و فقط یه خواهشی از اقایون وبلاگی دارم!من رو حساب اینکه دوستای خانوم بهم دسترسی داشته باشن و با هم رابطه داشته باشیم شماره تلم رو تو وب گذاشتم و یه سری از اقایون وبلاگ هم لطف کردند و ابراز محبت کردند و تو این دوران سخت با دعاهاشون خیلی کمک کردند ولی اقایونی که تشریف میارن تو وبلاگ و کامنت های محبت آمیز و راحت میذارند ازشون خواهش میکنم یه کم رسمی تر کامنت بذارند چون فعلا اقا بالا سر نداریم بی صاحاب که نیستیم اینقدرررر راحت و احساسی برخورد میشه!والا بوخودا

شرمنده همه دوستانی هستم که اس دادن و هنوز نتونستم جواب بدم به خدا فرصتم خیلی کم بوده و یه جورایی مشغول بودم تا فردا همه اس ها رو جواب میدم و از خجالتتون در میام...موقع هایی که خونه نیستم و مشغول رفت و امد تو اداراتم گوشیم دست یک موجوده خبیثیه که از خودم تنبل تره و جواب نمیده فقط خط دستشه که کسی تماس گرفت بهم اطلاع بده اخه بخوام با خودم تو ادارات ببرم روزی صد بار باید خاموش روشنش کنم...

پیشاپیش عید رو بهتون تبریک میگم و ایشا الله همه حاجتاشون رو بگیرند و گره از کارشون باز بشه...فردا اولین سالگرد ازدواجمون هست که بدون دغدغه و جدا ازش دارم میگذرونم...واسم خیلی سخته نه از دوریش واسه حماقتی که 7 سال پیش کردم و نتیجه محبت ها و سرویس دادن ها به یه موجود گربه صفت این شد که دارید میبینید...بازم خدا هر کاری میکنه یه جای شکر باقی میذاره تا به اینده امیدوارم باشیم!بازم خدارو هزاران بار شکر خانوادم و دوستام کنارم هستند تا آخرای زهر این رابطه هم از تنم بیرون بره و بشم همون سوگل سابق!الانم همون سوگلم ولی بعضی اوقات مخصوصا شب ها خر درونم اکتیو میشه و پدرم رو در میاره!

راستییییی این هفته احضاریه دادگاه هم به دستم رسید و دیدم وکیلشون تقاضای طلاق رو به دادگاه داده و واسه منم نامه اش اومد...واسه تیر دادگاه واسه جدایی مون داریم و زیاد برنامه هام رو نمیتونم بنویسم چون همه فامیل ادرس وبم رو دارن و میان میخونند و پیش پیش کار انجام میدن!!!!!!!من همون سوگلی هستم که 3 سال اومد در خونمون و رفت تا بابام رو راضی کنه اجازه بده عروسی کنیم حالا اینقدر جام تو زندگیش تنگ شده که خودش میره تقاضا میده!اگه فکرشو بکنیم و منطقی باشیم میبینیم از همه لحاظ به نفع منه چه قانونی چه احساسی!چه قدر میتونستم قانع باشم و بیکاری شو ببینم و اخلاقای بچه گونه رو تحمل کنم؟از اولم باید میدونستم کسی که راحت مادرش رو رها میکنه یک روز هم واسه یکی دیگه چه زن چه مرد منو با بی غیرتی تمام میذاره به امان خدا!موشکولی نداره تا یه مدت که زمان خیلی زیادی هم نیست تفاوت زندگی هامون رو حس میکنید و متوجه میشید عدالت خدا جواب نامردی ها و کثیفی ها رو چطوری میده...

اما من میدونم سال دیگه این موقع تو اوجم با کسی که لیاقت عشق و محبت صادقانه و خاصانه رو داشته باشه....به زودی میخوام کلاس تاتو برم و یه کسب و کار توپ هم راه بندازم و خاله بزرگمم پیشنهاد داد یه مزون کوشولو راه بندازیم و بریم ترکیه جنس بیاریم!نمیدونم این کار رو شروع کنم یا برم اداره دولتی با کمک خالم!همشون میگن پول تو ارایشگریه حالا تا منه گشاد رو اسلوموشن کارامو انجام بدم کلی زمان میبره ولی دوست دارم برم تو کار تاتو و گریم چون تنوعه و به قول خالم محیط ارایشگاه خیلی شاد و پر انرژیه!

خلاصه کلی التماس دعا دارم عشقای من...دوستتون دارممم..ایشا الله با خبرای خوب بر میگردم!منم فهلا در حال مهاجرت به اینور اونور هستم و تا فردا شبم نت دارم و کامنت های دوستای عزیزم رو میخونم...

 

پنجشنبه 22 خرداد1393| 18:56 |سوگلی|

سلام دوستای  گلم...

امروز بعد از اینکه رفتم ناخنامو ناناس کردم اومدم خونه ی خالم و ناهارمو زدم بر بدن و یه کم جوک واسشون گفتم و خندوندمشون و بعدشم اومدم تو اتاق دختر خالم  با موبایلم فک زدم و بعدشم خوابیدم و الان بیدار شدم اومدم اهنگ وبم رو عوض کنم و یه پست هم واستون بذارم...

اینقد سر به سر مامانم گذاشتم و خندیدم که پوکیدم...من عاشق اهنگ وبلاگمم و همش در حال گوش دادنشم مامانمم با بغض همش میپرسه اینو گوش میدی یاد نوید میفتی؟؟؟؟میگم نوید بره تو ک.....م :))) اخه ننش یاد این نمیفته من با اهنگ عاشقانه یاد اون تخم پیر بیفتم؟خدا نکنه بخوام از یکی متنفر بشم اون موقع هیچ چیز دلم رو نرم نمیکنه...این اهنگ واسه من خاطرات دیگه ای رو یاد اوری میکنه :) منحرفم خودتونید :)))

امروز اول رفتم خونه اسبق و مانتو خشجلام رو برداشتم و تیپ زدم و رفتم ارایشگاه پیش شادی و تا 2 نیم اونجا بودم و موهامم براشینگ کردم و ناخنامم لاک جیغغغ زدم و میخواستم مژه هامم بکارم اما دیدم فعلا تو دادسرا و دادگاه میرم یه وقت بهم گیر میدن واسه همین موکول کردم به بعد!!!!بالاخره پولای مفت نفقه باید یه جوری خرج بشه دیگه...

بعد ارایشگاه رفتم سر راه یه دوست رو دیدم و یه کادوی ناناس هم گرفتم و کلی سورپرایز شدم...ساعت 4 هم برگشتم خونه خاله و .....

فهلا دنباله خونه باید برم و زمانی که به امید خدا حکم طلاق صادر شد وسایل رو بردارم و برم پی عشق و حال خودم...اصن دیگه حاضر نیستم به زور قاضی و مشاور با ادمی که بیزار شدم برم زیر یه سقف....من واسه آیندم برنامه های قشنگی دارم در کنار ادمی که از بچه گی هاش تا امروز سراسر عقدس نمیتونم کنار کنم..این دو سال اخر هم از سر خانومی و ابرو داری تحمل کردم ولی وقتی میبینم همه فهمیدند و خیلی ریلکس تشویقم کردن به جدا شدن تازه فهمیدم چه خریتی کردم...

اون دسته از دوستانی که اومدن کامنت گذاشتن که ما قبل عید برنامه طلاق رو داشتیم و من واسه همین میگفتم میخوام سورپرایزتون کنم باید بگم تو خدا الکی قضاوت نکنید من روزی که طلاق صادر شد مدارک و سند رو واستون میذارم تو وب ببینید...نوید از قبل عید به دروغ گفته بود مامانم خواب دیده پدر و مادرش اومدن به خوابشو گفتند این کلید خونه رو بده به زن نوید و باهاش اشتی کن!حالا میخواد یه مهمونی بگیره و باهات اشتی کنه!واسه اینکه راضی بشم ماشینم رو بفروشم گفت واسه انتقال خونه ها و به نام کردنت پول زیادی لازمه و به زور ماشینم رو 30 میلیون یهنی 10 میلیون زیر قیمت به باد داد....

من گفتم با خبرای خوب میام منظورم این بود که با خبر آشتی کردنمون میام...کلی وسایلام رو حراج کردم به دو دلیل!یکی اینکه پول عمل دروغکی قلب مادر نوید جور بشه و ماه پیش داییش گفت اصلا خواهرم مریض نبوده...تمومه پول هارو با دروغ برداشت برد یه دفتر اجاره کرد و واسه اینکه پولامو پس نگیرم قولنامه ها رو به نام دوستاش کرد...دلیل دوم فروش وسایل هم این بود که الکی اومد گفت مامانم گفته بعد اشتی بریم اون واحد کناریش بشینیم هم نوسازه هم بزرگتر واسه همین وسایل رو بفروش که تو اثاث کشی تمومه وسایل رو نو کنیم و تنوعی بشه واسمون...

خیلی از بچه هایی که با تل باهام در ارتباط بودند در جریان تک تک این برنامه ها بودند و خیلی هم سفارش میکردند یه وقت به بهونه ی به نام زدن خونه مهریه تو نبخشیا!حواست باشه و خدارو شکر میکنم خر نشدم برم مهریه رو ببخشم...

روزی که دادگاه واسه اولین بار دیدمش خیلی خوب اومد برخورد کنه و با داییش اومدند با گرمی سلام کردند اما من به داییش سلام کردم و به بابام گفتم بریمممم نمیخواد صحبت کنی!

کچل کرده بود و اولین عقده شو خالی کرده بود..همیشه دوست داشت کچل کنه و منم چون بدم میومد میگفتم نع!حالا از لجش تا فرار کرده بود رفته بود خودشو عینه میمون کرده بود با اون کله خربزه ایش!اصلا و ابدا باهاش صحبت نکردم و تا به امروز تو هر مراحل شکایت به خودم رسیدم و خیلی شیک و ریلکس رفتم از خودم دفاع کردم...اینقدر اروم و شمرده حرف میزنم سروانه اینقدر منووو دوست داره و احترام میذاره که حد نداره ولی در عوض نوید فقط با داد و فحش صحبت میکنه و  دلیل طلاقش جلو بازپرس گفت عدم تعادل روحی!!!!بازپرس همون موقع فهمید این داره چرت میگه و یه نیشخند تحویلش داد و گفت خوبه چه اعتماد به نفسی داری تو که به خاطر 300 هزار تومن تی وی از زنت دزدیدی (اعتراف کرده بود برده 300 فروخته)چطور میخوای مهرشو بدی؟گفت مامانم گفته میدم!بازپرس گفت اون مادرت نمیتونست زودتر بهت پول بده که به خاطر 300 دزد نشی؟گفت تازه الان میخواد زمیناشو بفروشه و وقتی دادگاه حق قانونی رو تعیین کرد واحد بغلیشو اجاره بده و ما پول مهریه شو تقدیم کنیم!شما ببینید تو این جمله چه قدر تناقض وجود داره...بازپرس خودش هنگ کرده بود از دروغاش...به قول یکی از افراد اونجا میگفت ثبات شخصیت نداره...همشم رنگش پریده از ترس و دایم با خودش صحبت میکرد و سیگار میکشید!

هر موقع میخوایم بریم دادگاه و حرف نوید رو میزنیم صبر میاد و یکی عطسه میکنه..میدونم خدا خیرم رو میخواد و نوید واسه رو قران زدنای الکی باید جواب پس بده...

چیا دیدم تو این یه ماه...بچه ها چیکار کردن واسه من!من با همشون گفتم و خندیدم و مث خانوادم دلداریشون دادم تا اروم بشن ولی دو نفر بد اشک منو در اوردند با صدا و کارشون یهنی حسابی منو سبک و اروم کردند!اولیش آتوسا بود که من خسته و داغون از دادگاه برگشته بودم و سر اذون ظهر بود...تازه فهمیده بود چی شده و از مسافرت اومده بود و داشت سکته میکرد...تا گفتم الو گفت سوگل چی شده؟؟؟من دیگه نتونستم حفظ ظاهر کنم و فقط زار زدم...

مهرنوش عزیزم که بهم اس ام اس داد و گفت سوگل تو مدرسه هستم و شاگردام الان از زنگ تفریح میان قراره دست جمعی واست دعا کنیم بهت زنگ میزنم صداشون رو بشنوی و بعدشم قطع میکنم چون نمیتونم صحبت کنم!من رو به رو کلانتری بودم و بابام رفته بود دنبال سروان تا بریم تحقیقات محلی و بیاد خونه و صحنه رو ببینه..یهو دیدم مهرنوش زنگید و صدای همهمه بچه های کوچیک رو شنیدم...یهو گفت خب بچه ها امروز میخوایم واسه سوگل دعا کنیم و بچه ها هم هی میگفتن اسمش چه قشنگه مهرنوشم میگفت خودشم خشگله...بعدشم دعا کردند و من نمیتونم حال اون لحظه مو توصیف کنم فقط یادمه سرم رو صندلی جلوی ماشین بود و بلند بلند گریه میکردم و فقط خدا خدا میکردم...به خودم که اومدم دیدم همه صورتم داره اشک میریزه و سروانه و بابامم بالا سرم هستند...یکی از اون بچه ها یادمه گفت خانوم میشه واسش ایت الکرسی هم بخونیم؟؟؟؟وای یهو چند تا فرشته دعام کردن و نمیدونید چه حس سبکی و قشنگی داشتم...

سروان که اومد تو ماشین گفت چی شده چرا اینطوری شدی؟اینقدر آسیب روحی بهت رسونده که بلند بلند گریه میکردی؟واسش موضوع دوربین رو گفتم و از پارسال تاحالا هر چی شده بود گفتم...خیلی حرفای قشنگی بهم زد...گفت کسی که واسه ناموسش همچین کاری بکنه انسان نیست...اگه به من فحش خار و مادر بدن ممکنه زیاد واکنش بدی نشون ندم اما اگر کسی به یه مرد فحش زن بده ادم روانی میشه!مطمئن باش این مرد نمیتونه واست اینده خوبی رو درست کنه..خودت یه دونه بچه ای و ظاهر خوبی هم داری در اینده بهترین ها واست هست خودت رو نباز...مث یه برادر نصیحتم کرد و اروم شدم...

از همون روز که مهرنوش زنگ زد و بچه ها دعا کردند اصن انگار کارم زیر و رو شد و خیلی اروم شدم...چه قدر بچه ها ختم یا علی و یاسین گرفتند تا دلم اروم شد...الهی هیچ کدومتون این تجربه رو تو زندگیاتون نداشته باشید و منم در اینده بتونم ذره ای از محبتاتون رو جبران کنم!قراره عروسیم دعوتتون کنم دور هم برقصیم و به این روزا بخندیم :)))))) وای یهنی پوکیدم من چرا ادم نمیشم؟؟؟؟؟

700 تا کامنت بی جواب مونده و نمیدونم وقت میشه همه رو جواب بدم یا نه ولی قول میدم در اولین فرصت همه رو تایید کنم....

بی نهایت دوستتون دارم و از همه ی دوستای گلم که با اس ام اس و تل منو دلداری و آرامش میدن ممنونم الهی قربونه همتون بشمممم من!عاشقتونم

سه شنبه 13 خرداد1393| 19:36 |سوگلی|

سلام عشقای من الهی بمیرممم چه قدر کاننت بی جواب مونده و دوستام نگران شدن..من همچنان نت ندارم و فقط تو وایبر و از طریق اس ام اس با بیشتر دوستام در ارتباطم.نت گوشیم خیلی سرعتش داغونه... خدارو شکر حالم خیلی خوبه و از قبلم بهترم چون یه روانی کنارم نیست هی حرصم بده و پول بخواد...انگل که معرف حضورتون هست! حسابی به خودم رسیدم و تازه امروز موهامم البالویی کردم خعلی خشجل شد و روحیم به شدت عوض شد...من دوباره به زندگی عادیم برگشتم و هر روز هم در حال بیرون رفتنم..درسته تو شوک بودم اما هیچ کس نمیتونه منو از پا در بیاره من چیزی رو نباختم اتفاقا کسانی اومدن اطرافم که تازه میفهمم زندگی یعنی چی؟ من همون سوگل همیشگی شدم چون خوا و خانواده و دوستامو دارم... اون انگل هم پرونده سرقتش رفته دادسرا و منتظر حکم بازپرسیم...همه مدارک واسه اثبات حرفام ارایه دادم و سروان هم همش سر نوید داد میزد تو که اعتراف کردی تی وی رو بردی و سیصد فروختی پس طلاهارو هم دزدیدی تا شنبه فرصت میدم بری بیاری... دوشنبه هفته پیشم مارو بردن اتاق سازش ولی بهتره نگم چی شد چون جرش دادم و هر چی تو دلم بود گفتم..طبق معمول جلو مشاور قسم خورد و تا اومد بگه به خونه خدایی که رفتم داد زدم گفتم خونه خدا بزنه تو کمرت یک سال تموم دست رو قران گذاشتی و از این قسم ها خوردی گفتی مامانم مریضه پول دارو بده هنوز خجالت نمیکشی؟ تو دادسرا و کلانتری مدام نگاهش تو صورتم بود وقتی خودش و داییش دیدن جوابشون رو نمیدم داییش اروم در گوشش گفت اینقدر به این انتر نگاه نکن..من نشنیدم یه اقایی که بغل دستشون بود و با من اشنا شده بود اومد بهم حرفاشون رو گفت...همه تو دادسرا و کلانتری موضوع تامردیش رو میدونن و از دستش عصبانیند... من بازم بر میگردم خبرای تازه میدم...فردا هم میخوام برم یه حالی به ناخنام بدم دستام ناناس بشه :) این شب هو و روزای عزیز منو از دعاهاتون بی نصیب نذارید...بی نهایت دوستتون دارم عزیزای دلممم
سه شنبه 13 خرداد1393| 3:0 |سوگلی|

سلام عشقای من الهی بمیرممم چه قدر کاننت بی جواب مونده و دوستام نگران شدن..من همچنان نت ندارم و فقط تو وایبر و از طریق اس ام اس با بیشتر دوستام در ارتباطم.نت گوشیم خیلی سرعتش داغونه... خدارو شکر حالم خیلی خوبه و از قبلم بهترم چون یه روانی کنارم نیست هی حرصم بده و پول بخواد...انگل که معرف حضورتون هست! حسابی به خودم رسیدم و تازه امروز موهامم البالویی کردم خعلی خشجل شد و روحیم به شدت عوض شد...من دوباره به زندگی عادیم برگشتم و هر روز هم در حال بیرون رفتنم..درسته تو شوک بودم اما هیچ کس نمیتونه منو از پا در بیاره من چیزی رو نباختم اتفاقا کسانی اومدن اطرافم که تازه میفهمم زندگی یعنی چی؟ من همون سوگل همیشگی شدم چون خوا و خانواده و دوستامو دارم... اون انگل هم پرونده سرقتش رفته دادسرا و منتظر حکم بازپرسیم...همه مدارک واسه اثبات حرفام ارایه دادم و سروان هم همش سر نوید داد میزد تو که اعتراف کردی تی وی رو بردی و سیصد فروختی پس طلاهارو هم دزدیدی تا شنبه فرصت میدم بری بیاری... دوشنبه هفته پیشم مارو بردن اتاق سازش ولی بهتره نگم چی شد چون جرش دادم و هر چی تو دلم بود گفتم..طبق معمول جلو مشاور قسم خورد و تا اومد بگه به خونه خدایی که رفتم داد زدم گفتم خونه خدا بزنه تو کمرت یک سال تموم دست رو قران گذاشتی و از این قسم ها خوردی گفتی مامانم مریضه پول دارو بده هنوز خجالت نمیکشی؟ تو دادسرا و کلانتری مدام نگاهش تو صورتم بود وقتی خودش و داییش دیدن جوابشون رو نمیدم داییش اروم در گوشش گفت اینقدر به این انتر نگاه نکن..من نشنیدم یه اقایی که بغل دستشون بود و با من اشنا شده بود اومد بهم حرفاشون رو گفت...همه تو دادسرا و کلانتری موضوع تامردیش رو میدونن و از دستش عصبانیند... من بازم بر میگردم خبرای تازه میدم.ه ن این شب هو و روزای عزیز منو از دعاهاتون بی نصیب نذارید...بی نهایت دوستتون دارم عزیزای دلممم
سه شنبه 13 خرداد1393| 3:0 |سوگلی|

سلام عزیزای دلم بالاخره بعد 3 هفته شکایت و دادسرا و کلانتری رفتن نوید به خاطر احضاریه ای که با مامور دم در خونه مادرش بردم از مخفیگاهش اومد بیرون و روز 5 شنبه پلیی بهم زنگ رد گفت الان تو کلانتریه..گول خورده بود فک کرده بود احضاریه واسه مهریه اس..با یه اعتماد به نفس توپ اومده بود ولی خفت شده بود و ازش بازجویی کرده بودند و اینم یه سری چیزی مث ترک انفاق و سرقت لوازم من اعتراف کرده بود... امروز که شنبه بود وقت دادگاه داشتیم و با داییش اومده بود...با هم رو در رو شدیم اما ختی تو صورت کثیفش نگاه نکردم.5 شنبه داییش خیلی پشت تل باهام صحبت کرد که پول بگیرم و دست از شکایت بردارم اما گفتم نه من قانونی حقم رو میگیرم... امروز اصلا استرس نداشتم دعای بچه ها پشت سدم بود و دیگه عشقی وجود نداشت که بخواد من رو به تب و تاب پندازه.متاسفانه تا یکی دو هفته دیگه زن قانونی اون حیوون و بی لیاقتم اما واسه اینده میدونم برنامه های قشنگی دارم..خدا هر مشکلی میده یه حای شکر باقی میذاره منم هر روز میگم خدایا شکرت که رفت بیرون از قلب و زندگیم...خدایا شکر که تفاوت این زندگی که الان دارم و توش عشق و همه چی هست رو با اون زندگی نکبت بار و انگل وار دارم حس میکنم... امروز ثبات شخصیت ن اشت و دروغ زیاد گفت ...قاضی پرونده رو واسه دوشنبه به بازجویی بیشتر و ...به کلانتری ارجاع داد...دعا کتید تو این هفته بتونم حقم رو از ایک حیوون بگیرم و مث سابق پر انرژی بر گردم..اقا کوک شل ها رو بزنید که ....... خخخخخخخ:))))))چرا من اددم نمیشم اخه؟ یهنی تو روحممم
یکشنبه 4 خرداد1393| 2:57 |سوگلی|

سلام دوستای عزیزم من سوگلن امروز با سیم کارتم تونستم بیام یه خبری از خودم بدم..دسترسی به نت ندارم و امروزم مخابرات رفتیم خط جدید خریدیم تا بتونیم روش ای دی اس ال بگیریم.از شانسم خط قبلی مامان اینا فیبر نوری هستش و روش ای دی اس ال قرار نمیگیره.امروز درخواست کابل مسی دادیم ببینیم قبول میکنن یا نه؟ روزای فوق العاده سختی رو گذروندم نه واسه دوری اون حیوون واسه اینکه حاهایی پا گذاشتم که در حد من نبود...از بی اینرنتی بیشتر دارم عذاب میکشم چون با دوستام که در ارتباطم ارامش میگیرم...از ازاده عزیزم ممنونم که وب رو اپ کرد و خبری از من به دوستام داد...ایشا الله جبران کنم مهربونم... خیلی حرفا دارم بیام بنویسم و فقط معطل نتم...دعا کنید تو کارام مشکلی پیش نیاد و با خبرای خوب برگردم...خیلی خیلی محتاج دعاهاتونم :-* اگه غاط املایی داشتم ببخشید چون گوشیم داغونه و خیلی بد میشه تایپ کرد... پروشات اس ام اس دادم اون گوشی بد مصبت رو روشن کن ملعون :-) عاشقتونمممم از همه حمایتاتونم ممنونم عزیزای دلم....

سه شنبه 30 اردیبهشت1393| 16:4 |سوگلی|

مینویسم    از  برهنه    شدن  احساسات   زنانگی  یک  زن  زیر  تازیانه های نرینگی    یک مرد

من نویسنده  وبلاگ   فرزان  عشق مامان  هستم   http://www.ma-farzan.blogfa.com/

نمیدونم  چه  جوری احساسم  رو تو  این  اتفاقات اخیر   بیان کنم   که   بشم  اعتمادی   برای  کسی که    همه  کسش  ناجوانمردانه   تیشه   زد   به    درخت   ریشه  گرفته     زندگیش

 

سوگل  خوبه     بزودی  میادو    روزمرگی هاشو مینویسه ولی الان  کمی درگیر کاراشون هست  و دسترسی  به نت  محدود  دوستای  عزیزی که   باهاش ارتباط داشتند میتونند  با خونه مامانش   تماس   بگیرند و  جویای احوالش  بشند  فعلا    بهتره تو اینجا     چیزی   گفته  نشه

این  جریانات نه داستانه    نه تراوشات  ذهنی   یک   وبلاگ نویس نه  سینوسی   شدن احوالات   سوگل  برای    درگیری    فکر خواننده ها  منم    با     اطمینانی که  از  این  قضیه دارم  اومدم     شخصا  براتون نوشتم    و  هیچ  گاهی     ابروی   هفت   سالممم   رو   سر   حرفای  الکی نمیزارم

فعلا    من    جاش  مینویسم تا خودش   بتونه  بیاد و تا  بتونم    جوابی  اگر   باشه  بهتون میدم

دلیلی  اپ نشدن وب خودمم اینه که  فضای  وبلاگی کمی     بد  شده بود    و   بقیه نوشته هام تو  فیس  بوکمه   پس مطمین    باشید این وب  هک نشده

   

 

 

یکشنبه 28 اردیبهشت1393| 19:58 |سوگلی|

سلام دوستای مهربونم

بعد از سه روز اومدم جایی که نت باشه...هر کاری کردیم خونه مامانم نت وصل نشد چون طبقه اول هستند و اصلا انتن نمیده...

تو این چند روز اصن من شوکه شدم!از این همه محبت و مهربونی که خالصانه به دوست مجازیتون هدیه میکنید....از روزی که شماره موبایلم رو توی نت گذاشتم تا به همین لحظه به قران یکسره دارم جواب اس ام اس و تل میدم!اصلا این محبت ها تمومی نداره....همه فامیلم موندن که این مگه کیه که اینقدر دوستاش بهش محبت میکنند؟یه کلمه گفتم شارژ ندارم جواب اس ام اس هاتون رو بدم از همون لحظه فقط میبینم ایرانسل بهم اس ام اس میده که اعتبارتون 1000 تومن 2000 و ..... افزایش یافت...بعد میبینم دوستام هر کدومشون واسه من شارز فرستادند تا بتونم اس ام اس هاشون رو جواب بدم و باهاشون در ارتباط باشم....مریم عزیزم نمیدونم بابت لطفی که بهم کردی چطوری ازت تشکر کنم؟فقط از خدا میخوام هیچ وقت همچین شرایطی رو تجربه نکنید...

یه چیزی بگم شاید خیلی خنده دار به نظر برسه ولی از همون شب من پشت تل وقتی بچه ها زنگ میزدند تا میومدم صحبت کنم میزدند زیر گریههههه به قران دلم واسشون ریش میشد و دلداریشون میدادم!خودشون میگفتند سوگل فکر کنم بر عکس شده ها...

چه قدر از دوستای گلم گوشی رو گرفتند و با فاطی صحبت کردند...آزاده ی مهربونم که چه قدر لطف داشت و من و مامانم رو دعوت به خونه شون و پارک آبی کرد!عاشقتممم چه قدر شب اول از دست حرفات روحیه ام عوض شد و اروم شدم...

از تک تکتون ممنونم به خدا نمیدونم چه کار خوبی تو زندگیم کردم که این همه دوست خوب دارم و از فامیل بهم نزدیک ترند؟تو خونه نشسته بودم و همین طوری اس ام اس واسم میومد و دلداری میدادند....چه قدر تو این چند شب واسم نذر کردند و تو حرم حضرت معصومه و حضرت دانیال و حرم امام رضا دعام کردند....چه قدر صلوات و دعا سر نماز؟شب 15 رجب چه قدر ختم و یاسین واسم خونده شد؟چه قدر سر این اس ام اس ها من اشک ریختم نه واسه رفتن اون بی پدره حیوون!گریه ی خوشحالی که این همه دعاگو دارم و حتی اگه خدا صدای منو نشنوه بالاخره بین این همه دوست یکی دعاهاش مستجاب میشه...مگه میشه کسی با زبون روزه واسم بره حرم و جلوی حرم نماز بخونه و خدا حاجتش رو نده؟

نوید الهی به زمین گرم بخوری میدونم میای وبم رو میخونی!ایشا الله خدا تقاص اشک های دوستام رو ازت بگیره...چه قدر با اعصاب ما و یه ایران بازی کردی؟

چه قدر پروشات حالش بد بود و همین طوری گریه و از ناراحتی سرش گیج رفته بود و تو محل کارش حالش بد شده بود...تو خواب از اعصاب داغون دوستام میپریدند و تیک عصبی گرفته بودند...الهی خدا جوابت رو بده که باعث شدی خیلی از دوستام واسه اولین بار که بهم زنگ زده بودند فقط صدای گریه شون رو بشنوم ... هی میپرسیدند سوگل بگو جون مامانم راست میگم....با گریه میگفتند سوگل چه شد اخه؟ما تو شوکیم اخه چی به سرت اومد؟واسه اولین بار عوض اینکه با دوستام صحبت میکنم بگیم بخندیم فقط نفرین و زاری بود!خاک تو سرت که اینقدر پستی یه ایران دارند نفرینت میکنند!

الهی قربونه همتون بشم به خدا جونمو واستون میدم بسگی دوستون دارم...از اول همه تون رو دوست داشتم اما این قضیه که پیش اومد اسم تک تکتون جلو نظرم هست و بیشتر از خانوادم به وجودتون وابسته ام...

اما از خودم بگم که خدارو شکر خیلی با صحبت ها و نصیحت های بچه ها آروم شدم و تصمیم گرفتم یه یا علی بگم و مثل همیشه قوی باشم!هیچ کس نمیتونه من رو خرد کنه من یه اینده ای میسازم که اون آت و اشغالا جلوم زانو بزنند...

اول از همه ظاهرم رو درست کردم و دست از شلختگی که دو هفته همراهم بود برداشتم...موهام رو رنگ کردم و ابروهام رو صفا دادم و از عزاداری واسه اون کصافط در اومدم...

این چند روز دو سه جا مهمونی و خرید رفتم...خانوادم همه جوره خدارو شکر دارن ساپورتم میکنند و مامانم که نمیذاره دست به سیاه سفید بزنم و خونشون مث هتل شده واسه من!طفلکا تا میوه هم واسم پوست میگیرند و به زور تو حلقم میکنند و میگن بخور جووون بگیری پوستت خراب میشه تازه تو 25 سالت تموم شده باید تر گل ورگل باشی و خوب بخوری و خوب بگردی!

تصمیم دارم کارام که یه کم سر و سامون گرفت اول از همه یه خونه بگیرم و وسایلام رو از اون سگ دونی بیارم بیرون و مستقل بشم....

بعدشم یه جا پیدا کنم برم سر کار و اگرم گشادی اجازه داد درسم رو ادامه بدم...به مامانم با یه اعتماد به سقف کاذب میگم مامان تا یه سال اسم شوهر رو نیاری من آنتی مرد شدم!میگه گمشوووو ببینم چه قدر تو عشق حمالی هستی میخوای 1 سال فقط بی شوهر بمونی؟برو پی عشق و حالت ننه ....با دوستات برو مسافرت و خوش بگذرون!حالا هر کدومتون مایلید بیاید یه مسافرت با هم بریم :)))) دلش خوشه این ننه فاطی...

یادتونه ماه پیش چه خوابی دیدم؟همون که یه گوله موی سیاه از سینم اومد بیرون و بعدشم شیر اومد...نوید تعبیر اون خواب بود!مث یه غذه سرطانی از توی قلبم از توی سینم اومد بیرون و بعد از رفتنشم شادی و برکت بهم برمیگرده...مطمئنم!

من تو صحبتایی که با بچه ها کردم یه قولی بهشون دادم که فقط دعا کنید کارا اوکی بشه و با یه خبر توپ بیام وب رو اپ کنم و اون شب یه جشن تو وبلاگ میگیریم تلافی این همه ناراحتی و اشک....

خدارو شکر تو فامیل هم از شوک بیرون اومدند و ارومند فقط این وسط یکی بیاد این هانی رو جمع کنه...4 شنبه شب رفتیم فلکه اول مامان هانی و خودش با باربد تو فلکه بودند و تا منو دید یهو بغلم کرد زد زیر گریه!همه هنگ کرده بودند دور از جون انگار یکی مرده!البته اون عوضی واسه همه مون مرده اما ارزش اشک ریختن نداره که....کلی ارومش کردم و گفتم نگران من نباش از پس کارام بر میام با این تفاوت که دیگه یه انگلی کنارم نیست  بخوام تا حتی خوردن و خوابیدن و ر ی د ن ش رو بهش تذکر بدم...راحته راحت بدون عصبی شدن....

 

*تا وقتی نت دار بشم از طریق همون اس ام اس خوشحال میشم باهاتون در ارتباط بشم...بازم التماس دعا فراووون

جمعه 26 اردیبهشت1393| 16:7 |سوگلی|

دوباره سلامممم

خیلی از دوستای عزیزم جزئیات رو سوال کرده بودند اما الان واقعا در شرایطی نیستم که بیام همه شو بنویسم چون اشنا میاد میخونه و کار خودم سخت تر میشه...میخوام همه چی که تموم شد کامل بیام بنویسم...

اما از دو روز قبل از این کصافط بازیا همه چی خیلی طبیعی بود...البته از یک سال و نیم پیش دعواهایی با هم داشتیم اما چون من معتقدم باید صبور بود و واقعا تا اخرین لحظه مدارا کرد حتی نذاشتم خانواده ام از مشکلاتم چیزی متوجه بشند...

چه دروغای بزرگی اومد بهم گفت اما رو حساب اینکه ادم میشه باهاش ساختم و از این خوشحال و رو سفیدم که اینقدر نجیب و اروم بودم که من میدون رو خالی نکردم...

نوید لیاقت من و خانوادم رو نداشت!کسی که باباش دو تا زن داشته و مادرش 3 بار طلاق گرفته و یکبارشم خودش رو 3 طلاقه کرده بود و واسه اینکه دوباره با بابای نوید رجوع کنه زیر یه مرد دیگه رفته بود چه توقعی ازش بود؟

چه زنی با اینکه شوهرش 5 سال بیکار بود حتی یکبار اعتراضم نکرد؟هیچ موقع نذاشتم احساس کمبود بکنه و کوچیک بشه...مثل کوه پشتش بودم اما اون چی؟

چه خانواده ی زنی رو دیده بود که هفته به هفته واسه دختر و دامادشون از میوه و بستنی بخرند تا لباس و تمومه مایحتاج زندگی؟همیشه نازش رو کشیدند و لی لی به لا لاش گذاشتند...تا روز اخر بابام وقتی ماشینش رو بهش داد گفت نوید من بنزینش رو فول کردم و سرویسش تازه انجام شده فقط شرمنده وقت نشد ببرمش کارواش!شما فکر کنید چه پدر زنی اینقدر رام و اروم بود؟

چه زنی بود از خودش بزنه و فقط به فکر شوهرش باشه؟همیشه تو بیرون و خونه مرتب و تمیز حتی خودش میگفت ارزو به دلم موند یکبار بوی عرق بدی همش بوی عطر میدی!همیشه واسش تازگی داشتم و به خودم عینه دخترها میرسیدم...

ضرر کرد خودشم میدونست من بخوام ولش کنم واسم کسی هست...خودش همیشه میگفت تو یه شناسنامه المثنی بگیری راحت میتونی یه پسر تور کنی چون از خر شانسیت پ ر د ه ارتجاعی داری و همیشه مث دختری!با این تهمت هایی که پارسال بهم زد یکی نبود بهش بگه با توجه به شناختی که از بدن زنت داشتی خیلی راحت میتونستم قبل عروسی با خیلیا بپرم اما اهل کصافط کاری نبودم...

وقتی دید پارسال ازش شکایت نکردم و حتی نذاشتم خانوادم بفهمند تا احترامش پیش خانوادم کم نشه باید منو روس سرش میذاشت اما لیاقت نداشت....

لیاقتش یه خانواده آش و لاش مث خانواده ی خودش بود...یکسال بود همش میگفت من زندگی مستقل میخوام تا ازاد باشم!نمیدونم ازادی رو به چی میدونست؟به لاشی بازی و گول زدنه دخترای مردم؟

اخه آدم س ک س ی نبود که بخوام بگم بخار پایینش زده بود به بالاش!خیلی راحت واستون مینویسم دلیل بر بی ادبی نذارید فقط میخوام بگم اون حتی مث بقیه مردای دیگه تو س ک س نبود...از دوستام و فامیل تو صحبتا و شوخی ها میفهمیدم چه قدر نوید رابطش با بقیه فرق داره...از ده بار س ک س یکبارش میتونست یه زحمتی به خودش بده و ......!اینقدر فیلمای س ک س ی دیده بود فقط عشق فوت جاب بود...همین که نگاهش به پاهای لاک زده میفتاد واسش کافی بود...اصلا واسش مهم نبود زنی هم این وسط هست که عاشق شیطنته...

اینقدر بی غیرت بود که همش میگفت این همسایه ها خیلی تو رو نگاه میکنند مخصوصا همسایه بالایی حتما آرزوشه باهات رابطه داشته باشه!بهش میگفتم چطور میاد اینقدر راحت در مورد ناموست صحبت کنی؟

روزای اخر که کادوی تولدم و عیدی هام رو پیچوند بهش گفتم تا به ظرفای جهازم رحم نکردی چی از جونم میخوای؟میخوای خودم رو بفروشم؟گفت اخه اهلش نیستی مگرنه شبی 200 مگه کم پولیه؟

همش با خودم میگفتم سرش باد داره دو سه سال دیگه ادم میشه ولی سخت اشتباه میکردم فقط شانس اوردم کلید خونه رو به دوستاش نداد تا وقتی خوابم بیان یه بلایی سر من بیارند...

طلاق واسه خانواده ی ما یه چیز خیلی راحت و معمولی نیست و از قبل هم نبوده..همش در حال حفظ ابرو بودیم و خدارو شکر زندگی های همه خوبه...این همه اومد دید خانوادم و فامیلم تو کاشون چه تحصیلات و موقعیتای مالی و اجتماعی دارند اما از فامیل خودش خجالت نکشید؟فقط میگفت ادم سگ بگیره اما از کاشون زن نگیره!نمیدونم کاشونیا چوب تو ک و ن ش کرده بودند؟جز اینکه از این ور تا اون ور واسش سفره بچینند و نوید جان نوید خان به ک و ن ش ببندند مگه کاری دیگه کرده بودند؟

یکی نبود بهش بگه احمق به تک بچه از یه خانواده ابرو دار رو اومدی گرفتی مرگت چی بود؟ثروت میخواستی؟خوب اخلاق خوبی داشتی که تقاضای مال و اموال به خاطر تو از بابام بکنم؟

دو روز مونده به این گ و ه خوریاش خونه هانی دعوت بودیم و شبش با یه حالت داغون و صورت کبود اومد پرسیدم چرا لبت کبوده؟گفت هات چاکلت خوردم واسه همین رنگ داده....وای الهی لال بشه چه قدر راحت دروغ میگفت...

اون شب خانوادم چه قدر ازش پذیرایی کردند اینم همش نیشخند تحویلمون میداد...تازه ایراد میگرفت میگفت مامانت چرا واسه من قیافه میگیره؟گفتم چرا حرف در میاری؟مگه خانوادت جز بی احترامی به من چیکار کردند؟اونم با نیشخند گفت از این به بعد یه احترامی بهت میذارند تا حال کنی!ایشا الله جلوی خدا بی احترام بشی و تقاص پس بدی...

اینقدر خانواده ی روشنفکر و ماهی دارم که بهم میگند فقط لب تر کن اگه خونه مستقل میخوای واست بگیریم..اگه میخوای اینجا نباشی فقط بهمون بگو...اگر میخوای سر کار بری اراده کن...اگه میخوای دوست پسر داشته باشی اصلا خجالت نکش ما همه جوره بهت ایمان داریم تو ازادی هر کاری دوست داری انجام بدی!نمیدونم با خودش چی فکر کرده بود که اگه گورشو گم کنه و بره میرم تو زندان؟تازه از زندان اومدم بیرون...زندانی که خیلی قشنگ بود ولی زندان بانش بی غیرت و لجن بود...

روز قبل از اینکه همه چی رو بهم بریزه صبح گفت سالاد مخصوص و کباب تابه ای میخوام!از قصد گفت کباب میخوام چون میدونست گوشت چرخکرده نداریم!از بعد عید گوشت نداشتیم ولی به روش نیاوردم...اون روز گفت برم گوشت بگیرم و بیارم...

به این بهونه رفت بیرون و منم رو تخت بودم یهو بهم زنگ زد گفت یه خبر بد دارم!تحملش رو داری؟گفتم چی شده؟قلبم داشت میومد تو دهنم...گفت یکی زنگ زده به مامانم گفته بابام مرده راحت شدید!واااااااای داشتم سکته میکردم ....با گریه گفتم از کجا میدونی خبرش درسته؟گقت صبر کن به مامانم بگم بعدا باهات تماس میگیرم...

از ساعت 11 تا 1 نیم الکی بیرون بود و هی خبرای چرت میگفت...اخر وسایل رو اورد و ناهار رو درست کردم و بعدش ناهارشو کوفت کرد و دوباره رفت بیرون گفت برم به داییم زنگ بزنم بگم با عموم تماس بگیره ببینم بابام مرده یا نه؟لباس مشکیش هم برداشت و برد بده خشکشویی...همش فیلم بود واسه اینکه فکرم رو مشغول بکنه!ایشا الله سیاه پوش مادرش بشه...

تا شب بیرون بود و هر سری زنگ زدم پشت خطیش بودم..اخر سر اومد گفت داییم زنگ زده به عموم ولی اونا ناراحت نبودند و انگار چیزی نشده...بعدش میس کال به باباش انداخته بودند تا ببینند گوشی رو خودش جواب میده یا نه؟همه اینا رو الکی میگفت...داشت واسه خرابکاریای روز بعدش با مادر و دوستاش هماهنگ میکرد تا چطوری تمیز تر تیشه به ریشه زندگیش بزنه...از همون 3 شنبه خودش رو رسما بدبخت کرد چون میدونم روزی میرسه به پام میفته و ارزوی یه ثانیه از زندگی با من رو میکشه..مادرشم تحمل بچه بازی و حماقت هاش رو نداره بعد یه مدت جواب سلامشم نمیده..میدونم ارزوی یه بشقاب غذای گرم منو میکشه اما اون موقع من کسی به اسم نوید رو نمیشناسم...

شبش هم ماشین رو به بهونه اینکه فردا مامانم رو میخوام ببرم کارای بانکی رو انجام بده ماشینش رو گرفت و اومدیم خونه...

صبح همون روز از صبح رفت حموم و شیک کرد و منو گذاشت میدون پونک و به زور دستبندم رو گرفت که مثلا واسم سرویسش رو بخره...چون هفته پیش 206 رو فروخته بود و پول تو حسابش بود واسه همین شک نکردم...

تازه بهم 100 تومن پول داد و گفت برو واسه خودت خرید کن...واسه اینکه سرگرم خرید باشم و شک نکنم این نقشه رو کشیده بود...

خلاصه این یه بخشی از خاطرات تلخ اون هفته بود...همون شبی که رفت یه اس ام اس اومد که من حالم خوبه نگرانم نباش فردا وکیلم باهات تماس میگیره این کاری که من کردم به نفع هردومون بود!دزدی و نامردی که کردی به نفع من بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟خاک عالم به سرش

به باباش زنگ زدم اصلا شوک شد...میگفت چرا تو این یکسال با من تماس نگرفتی؟کجا بودی؟چرازودتر خبر ندادی؟

وکیلش بهم زنگ زد و باهام صحبت کرد...گفت دلیلی که واسه طلاق اورده برای منم غیر قابل قبوله اما خودم یقین دارم محبتای شما که هم جای مادرش بودید هم جای زنش و هم جای همه فامیلش به قدری زیاد بوده که نتونسته هضمش کنه...دلیل طلاقشم گفته زنم خیلی بهم گیر میده...چه دلیل مسخره ای...زنت اگه گیر دادن بلد بود که میفهمید چطوری داری کلاه سرش میذاری؟میفهمید 8 ماهه کلاس نمیری و میری پی الواتی...

باباش گفت سوگل هم خوشگلی هم خانواده دار و هم خیلی باهوش و زرنگ عمرت رو واسه پسر دیوونه و بی لیاقت من حروم نکن من مطئنم تا سال دیگه یه زندگی جدید همراه  با خوشبختی رو تجربه میکنی....پسر من حتی از لحاظ جنسی نمیتونه تو رو ساپورت کنه....چه جالب باباشم میدونست پسرش نه بالا داره نه پایین...

باباش با من صحبت کرد و گفت صبر کن بیام ایران همه چی رو درست کنم...به وکیلش زنگ زده بود و گفته بود دست نگه دارید تا من برسم ایران....وکیله گفته بود اوکی و باباهه هم انگار وعده ی پول مول بهش داده بود تا موکلش رو معطل نگه داره...

وکیله به نوید و مادرش گفته بود که بابات زنگ زده و اینطوری گفته نویدم زنگ زده بود به باباش فحش داده بود که چرا فوضولی میکنی؟به تو چه ربطی داره؟سوگل داره حروم میشه میخوام راحتش کنم!جالبه میدونست دارم حروم میشم اما اینقدر اذیتم میکرد و اصلا هوامو نداشت...میدونست دارم عذاب میکشم و این همه به زور ازم پول گرفت...تازه روانی باباشم تهدید کرده بود اگه کاری به کارم داشته باشی خودم رو از پشت بوم میندازم پایین...خاک تو سر احمق و بچش...

خیلی حرفا دارم اما دستم از تایپ کردن درد گرفت...این یکی دو روزه میام و بازم کلی واستون مینویسم...فقط واسم دعا کنید و از خدا بخواید انچنان تقاصی از این عوضیا پس بگیره که تا عمر دارند ارزوی مرگ بکنند...فقط خار و ذلیل بشند...

 

*خانم خوبم الان برات نذر صلوات کردم اگر می تونی به اشتراک بذار تا همه واست نذر کنیم خدا تقاص اون نامرد جلوی چشمای مهربونت ازش بگیره وبه خفت و خواری بیفته همه با هم ۱۰۰۰۰صلوات برای امام زمان جهت گشایش کار خواهر خوبمون سوگول جون سهم هر نفر ۱۰۰صلوات((عاشقتم دوست مهربونم...ممنونم بابت این لطفی که داری در حق من میکنی سوگل عزیزم))

سه شنبه 23 اردیبهشت1393 ساعت: 15:0 توسط:سوگل
خانم خوبم الان برات نذر صلوات کردم اگر می تونی به اشتراک بذار تا همه واست نذر کنیم خدا تقاص اون نامرد جلوی چشمای مهربونت ازش بگیره وبه خفت و خواری بیفته همه با هم ۱۰۰۰۰صلوات برای امام زمان جهت گشایش کار خواهر خوبمون سوگول جون سهم هر نفر ۱۰۰صلوات
 

عاشقتم دوست مهربونم...

 

 

سه شنبه 23 اردیبهشت1393| 16:20 |سوگلی|

دوستای گلممممم ممنونم از همه ابراز محبت و همدردیتون....فقط امیدم بعد خدا و فامیل به دعای شماست چون میدونم بالاخره خدا جواب دعای دوستام رو میده و ارامش رو بهم بر میگردونه....

یه کم از بار کامنت ها کم بشه میام و بقیه داستان رو مینویسم....تا الان همه رو جواب دادم و میترسم کامنتی بی جواب بمونه...

فقط شرمندم از اینکه با این پست و خبرم ناراحتتون کردم...

من زیاد دسترسی به نت ندارم شاید شماره موبایلم رو عمومی واستون گذاشتم اما اونطوری هم با اس ام اس روزی یه عالم شارژ میخوام تا بتونم جواب محبتای تک تک دوستام رو بدم...

احتمالا شماره رو میذارم تا اینطوری در ارتباط باشیم...تو پست بعدی در این مورد صحبت میکنیم عزیزای دلم...

دوستای خشگلم که کامنت خصوصی دادید خیلی خیلی از لطفتون ممنونم...به یکی دو نفر که کامنت خصوصی داده بودند واسه سوال میل فرستادم اگه جواب بدند ممنون میشم...

سه شنبه 23 اردیبهشت1393| 15:35 |سوگلی

سلام دوستای گلم...

بعد از مدت ها اومدم با کلی خبرای بد!خبرایی که شاید تا پارسال یک در صد هم فکرشو نمیکردم تو این وبلاگ واسه دوستام بنویسم اما ناچارا امشب یه کم حالم بهتر شد تا بیام یه خبر به همگی بدم!میدونم صد در صد همه تو شوک میرید چون خودمم با اینکه شاهد این ماجراها بودم ولی هنوز تو شوکم!اما خدارو شکر میکنم کابوس هام تموم شد و آزاد شدم!

من و نوید بالاخره بعد از یه سال زندگی نکبت باری که سر دوربین ها داشتیم از هم جدا شدیم!یه جدایی پر سر و صدا که هنوز سر و صداها کم نشده و شدتش داره گوش خودم رو کر میکنه....

نوشتنش سخته صد بار اومدم بنویسم ولی اشک نذاشت..کی فکرشو میکرد زندگی قشنگی که این همه میومدند میگفتند خوش به حالت چه خوشبختی به اینجاها کشیده بشه؟اما شد...تقصیر من نبود و از همون پارسال با امید خودم رو گول زدم اما دیگه موندن تو زندگیه پر دروغ و پر از حقه داشت روانیم میکرد...

یه سال تموم نوید اومد دستش رو گذاشت رو قران و گفت مادرم مریضه و ام اس گرفته باید واسه خرج آمپولش کمکش کنیم!منم فقط به خاطر ثواب و نیت پاکی که داشتم از همه طلاهام گذشتم...از تبلت و وسایلی که تو وبلاگ واسه حراج گذاشته بودم گذشتم...فقط به خاطر یه دعا....خیلی قشنگ جواب ثواب هام رو گرفتم چون اصلا بیماری وجود نداشت و آقا میلیون ها تومن به دروغ به جیب زد و خرج ........ کرد!

به دروغ واسه عمل مادرش ام وی ام 315 منو که 40 تومن خریده بودم فروخت 30 میلیون و از اون پول حتی یه روسری به من نرسید!

بعدش اومد پرایدش رو به بابام فروخت و 12 میلیون گرفت و گفت به نامت میکنم و ماه ها الکی وعده داد و به نامش نکرد اخر سر هفته پیش به بهونه ی اینکه به ماشین احتیاج دارم و میخوام مادرم رو ببرم بانک ماشین رو از بابام قرض گرفت و دیگه نه ماشین رو دیدم نه خود کثیفش رو!

بعد از اینکه پراید و ام وی ام رو فروخت یه 206 دست دوم خرید و اونم دو هفته پیش فروخت و الکی اومد گفت میخوام 15 اردیبهشت یه ماشین دیگه بخرم و اخر سر ماشین بابام رو بالا کشید....

روز معلم یه دستبند خریده بودم 2میلیون روز اخر گفت بده به مامانم نشون بدم تا سرویسش رو پیدا کنه و واست بخره...اونم برداشت و برد...

تو شوکم نمیدونم یه ادم چطوری میتونه واسه خرج خانوم بازی و اعتیاد حتی از ظرفای جهاز زنش نگذره!

سه شنبه هفته پیش وقتی منو گذاشت میدون پونک با ماشین بابام رفت تا مثلا به کارای مادرش برسه...من اومدم خونه مامانم و تا عصری با هم تماس داشتیم و هر سری به دروغ میگفت فلان جا هستم!عصر هم طبق معمول هر هفته که میگفت عصرای روزای فرد ساعت 5 تا 9 شب کلاس هستم زنگ زد گفت رسیدم کلاس و خداحافظی کردیم!فقط بهش گفتم اومدم خرید چیزی میخوای واست بخرم؟گفت نع بعدا میریم خرید...تف تو ذات دروغگو و کثیفش...

ساعت 9 شب دیدم ازش خبری نیست بهش زنگ زدم دیدم موبایلش خاموشه!داشتم از نگرانی میمردم...ساعت 10 نیم مامانم دید دارم جون میدم بهم گفت ماشینمون رو که برده بیا با آژانس بریم بگردیم ببینیم زبونم لال تصادف نکرده باشه....رفتیم دمه کلاسش دیدیم کلاس نرفته...زنگ زدم استادش گفت 7 ماه بود کلاس نمیومد!مث اینکه پول کلاس که جلسه ای 200 بود رو نداشت....

رفتیم سمت خونه با مامان و بابام...تا وارد خونه شدیم دیدیم دقیقا همه چی زیر و رو هستش!اومده بود ست صوتی و تصویری و رس ی و ر رو که همه شو من سر جهاز خریده بودم رو برداشته بود برده بود +چندین سری وسایل با ارزش دیگه....

کفشا و همه چی وسط سالن ولو بود...رو میز اتاقش همه لباساش ولو بود و جوراب و لباس زیراش رو زمین ولو بود...تمومه میزش رو خالی کرده بود و ساعت های منم برده بود!دقیقا یه صحنه ی خوف آور که من از ترس لال بودم...

رفتیم از همسایه ها سوال پرسیدیم یکیشون گفت امروز ساعت 3 نوید رو با یه اقایی تو کوچه دیدیم!یکی دیگه هم گفت ماشینشون تا نزدیکای 7 تو پارکینگ بود!

بلههههه اقا نوید ساده و پاک ما لیاقت یه زندگی مرتب و شیک رو نداشت!نمیدونم کدوم خراب شده ای رو به این زندگی که همه ارزوش رو داشتند ترجیح داد...حتما به این احمق مامانش وعده ی یه ماشین مدل بالا رو داده بود تا اینطوری تر بزنه به زندگیش!مطمئنم منو به یه ماشین فروخت چون عقده ی ماشین مدل بالا رو داشت!

نمیدونم چه عشقی بالا تر از عشق من بود که اسیرش کرد..فقط میدونم واسش خیلی زیاد بود...

بالاش اوردم با تمام وجود!ادم استفراغ خودش رو دیگه نمیخوره!برای همیشه واسه من مرد....تو این یه هفته پوست انداختم تا تونستم عشقش رو از دلم بیرون کنم...همش با خودم میگفتم چرا با من اینکارو کرد؟اینکه تا روز اخر صبحش بغلم کرده بود و همش باهام شوخی میکرد؟

یه سال تموم اومد از پدرش بد گفت و پیغامای الکی میگفت تا از باباش متنفرم بشم و به باباهه زنگ نزنم و نقشه هاشون لو بره!چون باباش اطلاع کامل داشت از اینکه مادره مریضه یا نه!با کمک و راهنمایی های مادرش خیلی شیک رید به زندگیش...

میدونم...مطمئنم...مث روز واسم روشنه یه روز آش و لاش و پشیمون برمیگرده سمت من..اون موقع همه چیش رو از دست داده حتی خانوادش رو...اما اون روز سوگلی وجود نداره قبولش کنه و مث قبل خامش بشه...میدونم تقاص کاراش رو پس میده چون نیت من خیر بود و نیت اونا کثیف بود....

از خانوادم بگم که همشون کلا بهم ریختند!بابا بزرگم که رو به سکتس!مادر بزرگم فقط کارش گریه هستش!عمه ها و خاله ها فقط میان دورمون و همین طوری اشک میریزند!همه هنگ کردند فقط میگند باورمون نمیشه نوید به این سادگی این کارارو کرده؟اصن بهش نمیومد اینقدر لجن باشه...درست میگند اخه خیلی قشنگ ظاهر سازی میکرد!

این چند روزه یه ثانیه نذاشتند تنها بمونم و فقط کارشون رسیدگی به منه..حالا قدر خانواده ی مهربونم رو میدونم...کسانی که پا به پای من زار زدند و نفرین کردند...کسانی که شب ها که خوابم نمیبرد تا صبح ارومم میکردند....داغونم ولی خدارو شکر میکنم تا بچه ای بیچاره نشد همه چی تموم شد چون اگرم بچه میومد اینقدر لاشی بود که بچه شو نا دیده بگیره و گورش رو گم کنه و بره...ادمی که حتی حاضر باشه زنش رو بفروشه مشخصه رحمی به بچش نخواهد داشت!فقط میتونم بگم نوید خودش رو بدبخت کرد چون بعدا میفهمه چه زن و زندگی رو به فنا داده...واقعا واسش زیاد بودم واسه همین نتونست هضمم کنه...

از بقیه چیزا فعلا نمیتونم صحبتی بکنم تا بعدا بیام کامل وبلاگ رو آپ کنم....حالا این مدت چه خوابایی فک و فامیل واسه من دیدند!یکی تو نخ کارای منه تا چند وقت دیگه برم پیش داییم آلمان زندگی کنم تا دیگه نوید حتی سایه مو نتونه ببینه...فقط میگند کسی که لیاقت یه تک دختر به این خونه داری و تمیزی رو نداره حتی نباید دیگه صداش رو بشنوه!

پسر عمه ها به شدت غیرتی شدند سر دوربین....به شدت مراقب من و مامانم اینا هستند و اصلا نمیذارن آب تو دلمون تکون بخوره...

دیروز سر چرت و پرتای عمه گلی و عروسش بعد از چند روز خنده تو صورتم اومد اونم سر چی؟عمه ی سر خوش من غذا نمیخورد و بهش میگفتیم بیا غذا بخور میگفت نه من نمیذارم از ایران بری میخوام شوهرت بدم!از حالا واسه عروسیت دارم لاغر میکنم!حالا این وسط یه چند نفری یادشون افتاده اقای نصیری یه دختری داره که پسرشون رو میتونه خوشبخت کنه!خیال میکنن بی اشتهاییم واسه اینه که رژیم دارم اما نمیدونند این بغضی که دارم حتی به زور میتونم آب بخورم....

خیال میکنند دیگه سوگل اینقدر جووووون داره کون برداری یه مرد دیگه رو بکنه!عشق یه مرد بی چشم و روی دیگه بشه و از صبح تا شب عینه خدمتکار بهش سرویس بده...همین عتیقه واسه هفتاد و هفت پشتم بسه...میخوام واسه خودم باشم و آزاد باشم....میخوام فقط به فکر عشق و حالم باشم...میخوام به دور از هر غصه ای تنها دغدغم مث دوران قبل عروسیم تیپ و قر و فرم باشه!هنوووز جوونم و 25 سال سنی نیست که واسه یه ادم بی چشم و رو اشک بریزم...

از تمومه دوستانی که این مدت بهم تل زدند عذرخواهی میکنم چون در شرایطی نبودم بتونم صحبت کنم و یه جاهایی هم بودم که ناچارا باید گوشیم رو خاموش میکردم...تل خونه هم که سمتش نمیرم چون کلا رو صدای تل خونه حساسم و بهم میریزم!

ایشا الله در اولین فرصت عنوان و مطالب وبلاگ عوض میشه و نمیخوام از گذشته چیزی باشه تا واسم اون زندگیه مزخرف رو یاد اوری کنه...

در حال جا به جایی هستم و نمیدونم خونه ی جدیدم کدوم منطقه باشه واسه همین نت ندارم و با گوشی کامنت ها رو چک میکنم...الان جایی هستم که خدارو شکر نت دارم واسه همین دارم واسه خودم جلون میدم...کامنت ها خونده میشه اما فکر نمیکنم الان وقت جواب دادنش رو داشته باشم..ایشا الله تو این چند روز کامنت ها رو جواب میدم اگرم وقت نشد فقط تایید میکنم ولی مطمئن باشید نظرای قشنگتون رو میخونم...فقط امشب که شب عیده دعام کنید چون به شدت محتاج دعای تک تکتونم...

*بچه ها تو رو به این شب عزیز همتون باعث و بانی این جدایی رو نفرین کنید تا یه کم آروم بشم...به جونه پدر و مادرم شوخی نکردم واقعیت رو نوشتم چرا فکر میکنید الکی گفتم؟اخه چه ادمه حتی دیووونه ای دلش میاد از جدایی بنویسه اونم به دروغ؟

تو رو خدا همتون با هم نفرین کنید باعث و بانی خراب شدن زندگیم رو!من تا تقاص پس دادن اینارو نبینم آروم نمیشم...بعد یه سال نمیتونم صبر کنم فقط میخوام شاهد تقاص پس دادنشون باشم...حتی دلم نمیاد نوید رو نفرین کنم اما ......

*تو رو خدا اینطوری کامنت نذارید دارم میمیرم از گریه...شماها که غریبه اید اینطوری شدید پس بدونید حال من چیه؟همه خوابند من فقط نشستم دارم زار میزنم....

چند شب پیش شام کباب واسم خریدند به دلم اویزون بود هی میگفتم نوید چی داره میخوره الان؟اخه عاشق کباب بود....به جا شام فقط خفه خون خوردم...

امشبم کتلت به زور بهم دادند بخورم اما نمیتونم...فکر یه ثانیه رهام نمیکنه....روانیم امشب...شب عیده قاط زدم باز...من که همش به اطرافیانم کمک میکردم و مامان بابام همش دعام میکردند این شد روزگارم!فقط موندم اونا چطوری میخوان جواب خدارو بدند؟

دوشنبه 22 اردیبهشت1393| 23:11 |سوگلی|

سلام دوستای گلم...

بعد از یه هفته قسمت شد و تونستم یه سر بیام وبلاگ رو آباد کنم!اینقدر روزا زود میگذره وقتی به خودمون میایم میبینیم یهو 10 روزه گذشته و ما متوجه گذر زمان نشدیم.....

تو هفته ای که گذشت از اول هفته یه کم کسالت داشتم و شنبه صبح رفتم دکتر واسه حساسیتم...معاینه کرد و بهم آمپول داد و چند سری آزمایش هم نوشت!البته حساسیتم با فصل بهار شدت گرفته بود و با امپول التهابش کم شد و اصلا ربطی به آزمایش نداشت اما نوید به دکتر گیر داد واسه کل بدنش آزمایش بنویسید یه چکاپ کلی بشه چون خیلی وقت بود کل بدن رو ازمایش نداده بودم...

همه نوع تستی رو نوشت و بعدش رفتیم امپول گرفتیم و سر صبح نوش جان کردیم و بعدشم وقت ناخن داشتم نوید منو گذاشت پیش شادی و خودش رفت...

تا ساعت 2 اونجا بودم و دختر خالم 200 هزار تومن ازشون طلب داشت چون جنس مرجوع کرده بود و تا شیما منو دید تو رو درواسی موند و پول دختر خالم رو به من داد!منم خیلی ریلکس امانت داری کردم و 50 تومن از رو پولش برداشتم و دو تا لگ خریدم...

نوید ساعت 2 اومد دنبالم و منو گذاشت خونه و خودشم رفت نیم ساعت بعد اومد...دیگه تا شب خونه بودیم و...اینقدر تو این هفته سرم شلوغ بوده یادم نمیاد شام چی خوردیم و بیرون بودیم یا خونه؟خیلی عجیبه...

یکشنبه هم صبح رفتم خونه مامانم ولی به قدری حالم بد بود و حالت تهوع داشتم همین جوری افتاده بودم و مامانم هر کاری کرد بیرونم نرفتم و خونه موندگار شدیم تا نوید ساعت 9 اومد دنبالم و دیگه شام نموندیم و اومدیم خونه...

شبم زود خوابیدم و روز بعدشم حالم همون جوری بود و یه سری موشکولات دیگه هم بهش اضافه شده بود...به جز یکشنبه دیگه خونه مامانم نرفتم و خونه بودم....نوید هر کاری کرد گفت 5 شنبه تنها خونه نمون اما اصلا حالم رو به راه نبود و بازم حالت تهوع داشتم و زیر دلم تیر میکشید....یهنی این علایم داغونم تو حلقتون هیچیم به ادمیزاد نرفته....

کل هفته الکی گذشت و خیر سرم مثلا میخواستم جایی که شادی بهم معرفی کرده بود واسه ارایشگاه برم صحبت کنم!البته صحبتای تلفنی شده و دوست شادی بهم گفت ما یکی رو میخوایم واسه میکاپ بیاد پیشمون!واسه 2 ماه دیگه که بنایی ارایشگاه تموم شد استارت کار رو بزنیم!منم گفتم باید مشورت کنم بعدا خبرشو میدم...حضوری نشد برم صحبت کنم اما خبر تلفنیش رو دادم...

دیگهههه چیز خاصی از هفته پیش یادم نمیاد...دو روزشو که اخر هفته بود عصرش با نوید رفتیم بوستان و بعدشم اریاشهر...شبشم با مامان اینا رفتیم شام بیرون و خدارو شکر خوش گذشت...

5 شنبه شب هم کلی واسه خودم حال کردم و اعمال شب لیله الرغائب رو انجام دادم و 1000 تا صلواتم رو فرستادم و خسبیدم...تا صبحش چه خوابای قشنگی دیدم...همه خوابم در مورد همون 1000 تا صلوات بود انگار بقیه شو ثواب نکرده بودم :)))

دیروز هم طبق معمول هر هفته مامان اینا اومدند خونمون و ناهار هم سبزی پلو با ماهی درست کردم زدیم بر بدن و ساعت 6 هم کارامون رو کردیم رفتیم خونه دختر خالم تا هم امانتیش رو بهش بدم هم بازدید عیدشون رو پس بدیم...شوهرش تو شهر دیگه میره دانشگاه و تدریس میکنه واسه همین دیروز تنها فرصتی بود که شوهرش تهران بود و میتونستیم بریم...

خاله های دیگمم بودند و تا ساعت 9 اونجا بودیم و خیلی خیلی خوش گذشت...خاله بزرگه واسه ویزای امریکاش رفته بود ترکیه و از اونجا واسمون سوغاتی اورده بود و کلی ذوق ملگ شدم....یه مسقطی هایی اورده بود طعمش انار بود ولی توش پر از پسته و بادوم...یهنییییی با روح و روان ادم بازی میکنه این مسقطیه!خیلیییییییییییی دوست داشتم...نسلش رو دارم منقرض میکنم!

بعد از اونجا قرار بود با دختر خالم بریم پارک قیطریه پیاده روی کنیم اما بابام ساز مخالف زد و گفت الان جای پارک نیست!

خلاصه ساعت 9 اومدیم بیرون و از خاله های دیگه جدا شدیم و بابام شام بردمون مرغ سوخاری بهمون داد و بعدشم ساعت 10 نیم برگشتیم خونه...

تا 12 بیدار بودیم و بعدشم رفتیم خسبیدیم...امروزم از صبح نوید بیرون کار داشت و پاشدم چایی شو دم کردم و خودشم رفت حموم و صبحونش رو خورد و رفت بیرون....

منم یه کم استراحت کردم و بعدشم پای تی وی بودم و تا عصری سرگرم بودم و نویدم ساعت 6 اومد خونه و ناهارمون رو خوردیم و بعدشم اومدم روز نوشتم رو بنویسم...البته کار ما از روز نوشت گذشته و داره به هفته نوشت و ماه نوشت میرسه....قول میدم تا یکی دو هفته دیگه زرنگ بشم و تند تند اپ کنم....ببخشید نگرانتون کردم و از همه دوستای مهربونی که با اس ام اس و وایبر و لاین و کامنت جویای حالم بودند ممنونم .... کلی شرمندم کردید دوستای گلممم...این سری کامنت ها رو همه رو خوندم ولی بی جواب تایید کردم ایشا الله این سری جبران میکنم...چون تعدادشون زیاد بود نشد با جواب همه تایید بشند...


دانلود اهنگ وبلاگ (علی فانی)

شنبه 13 اردیبهشت1393| 21:8 |سوگلی|

Designer